در تاریخ : چهارشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
/ موضوعات : فیلم و مصاحبه ها , مصاحبه ها
نخستین رای دوران زندگیام را برای اوباما به صندوق انداختم. آن روز بهترین کت و شلوارم را پوشیده بودم. با کراواتی سرخ و طلائی در زمینه آبی پیراهنم. بر این باور بودم که میتوانم کوه را از جا بکنم! همه اش با یک رای!!
… و اکنون، مانند نیم قرن پیش، نشستهام و کلاهم را قاضی میکنم. میخواهم برای نخستین بار در سرنوشت میهن خود سهمی داشته باشم. مانند پدر و عموهایم. فکر میکنم… اندیشه میکنم …
من و انتخابات : مرتضی نگاهی
مرتضی نگاهی
نویسنده و روزنامه نگار مقیم سانفرانسیسکو

می توانم کوه را با یک رای برکنم
انتخابات مرا به نیم قرن پیش میبرد. الف بچهای بودم هفت – هشت ساله. پدر و عموهایم با حرارت از "سید یوسف هاشمی" سخن میگفتند و اعلامیههایش را دسته دسته میکردند و به ما بچهها میدادند و ما میرفتیم تا تیر چراغ برق و دیوارها بچسبانیم.
سید یوسف هاشمی نماینده مردم سراب بود. همه عاشقانه او را دوست میداشتند. برادرش سید مهدی هاشمی زندان بود. خاندان غریبی بودند. سید مهدیشان زمینهای موروثی را در ایام پیشهوری به دهقانان بخشید و پس از سقوط دولت مستعجل به حبس ابد محکوم شد.
سید یوسفشان که سیمای یوسف گونهای داشت و به غایت زیبا بود، محبوبترین چهرهء شهر ما بود. اما انتخاباتی در کار نبود. رقیبش گویا از ماهها قبل انتصاب شده بود. چنان شد که مردم کفن پوشیدند و در کوی و برزن راه افتادند. فریاد سید یوسف سر میدادند.
من یک الف بچه هفت – هشت ساله بودم.
… سر انجام سید یوسف پیروز شد. زیباترین و محبوب ترین مرد شهر ما. خوش سیما و خوش پوش و مردمی.
شاید همان ایام بود که واژه "انتخابات" برایم مقدس شد. در دوران نوجوانی و جوانی و حتی به هنگامی که به چپ گرایش پیدا کردم، این واژه تقدساش را از دست نداد.
اما من هرگز، هرگز رای ندادم. نیم قرنی چرخید و روزگاری دگر شد و اوباما که آمد من ناگهان طنین پنجاه سال پیش را حس کردم. سید یوسف در سیمای اوباما برایم ظاهر شد و من در ستاد اوباما فعال شدم. مانند پدر و عموهایم در نیم قرن پیش. بی کفن پوشیدن اما با اعلامیههای چاپی و اینترنتی.
نخستین رای دوران زندگیام را برای اوباما به صندوق انداختم. آن روز بهترین کت و شلوارم را پوشیده بودم. با کراواتی سرخ و طلائی در زمینه آبی پیراهنم. بر این باور بودم که میتوانم کوه را از جا بکنم! همه اش با یک رای!!
… و اکنون، مانند نیم قرن پیش، نشستهام و کلاهم را قاضی میکنم. میخواهم برای نخستین بار در سرنوشت میهن خود سهمی داشته باشم. مانند پدر و عموهایم. فکر میکنم… اندیشه میکنم …
نمیدانم برای رای دادن به کدام شهر اطراف سانفرانسیسکو باید بروم. شاید اصلا حوزه و صندوقی در کار نباشد. نمیدانم.
اما میدانم که آقای احمدی نژاد از من میخواهد که رای ندهم. میداند که اگر رای بدهم یک رای از رایهای او کم خواهد شد و یک رای به رایهای رقیب او اضافه خواهد شد.
برای همین هم هست که میخواهم رای بدهم. میخواهم نمایندهء میهن من در سازمان ملل و دانشگاه کلمبیا و … او نباشد.
پس تا حالا انگیزه مرا برای شرکت در انتخابات دانستید. یعنی انتخاب نکردن آقای احمدی نژاد! این هم پارادوکسهای میهن من است که بسیار از مردم مانند خود من در انتخابات شرکت میکنند تا کسی انتخاب نشود!
چرا؟ چون که در سرزمین من انتخابات هم مانند بسیاری از دستاوردهای دموکراسی و مدرنیته ابتر است. این چهار نفر گزینه اند، نه کاندیدا. یعنی شرکت شورای نگهبان با صلاحدید رهبر – لابد- آنان را گزیدهاند تا «جمهوریت» را مخدوش کنند.
اما مردم و سرآمدان و الیتهای جامعه از همین اندک «فضا» استفاده کرده و مطالبات خود را در مدنی ترین و مدرن ترین شکل خود خواستار شدهاند. یعنی انتخابات تبدیل شده است به مطرح کردن مطالبات و خواستههای سیاسی در مدنیترین شکل خود.
تشکلهای زنان و دانشجویان و اقلیتهای دینی و ائتنیکی روز به روز نیرومندتر میشوند. نظام ناگزیر یک گام به پس میرود و مردم یک گام به پیش میروند.
یک واژه مانند سحر و جادو عمل میکند: تغییر.
واژه ای که اوباما به کار بست و موفق شد. با نگاهی گذرا به چند دهه پیش میبینیم که آمدن دموکراتها در آمریکا چگونه در سرزمین ما اثر میگذارد. کندی، علی امینی و اصلاحات را به ارمغان آورد و کارتر حقوق بشر و کلینتون جنبشهای مخملین را!
بازتاب اوباما «تغییر» است.
——————————-
من و انتخابات : نورالدین پیرموذن
نورالدین پیرموذن
نماینده دوره های ششم و هفتم مجلس

نه بزرگ به ادامه وضع موجود
برگزاری انتخابات آزاد و عادلانه در کشور نشانه مقدماتی گذر از یک جامعه سنتی قالب ریزی شده، به سمت جامعه توسعه یافته و مدرن است. سیاستها و سیاست مدارانی که از خود کارآیی نشان ندادهاند و یا دوران کارآیی خود را پشت سرگذاشته اند طی جریان قانونمند و مسالمت آمیز انتخابات توسط مردم حذف و کنار گذاشته می شوند و اصولا در جوامع صاحب فکر، فرهنگ، تمدن و اندیشه، نوسازی اجتماعی تدریجی، و بدون اغتشانش و فروپاشی به نتیجه می رسد.
بالا رفتن سطح مطالبات مردم و بستر توسعه سیاسی بعد از دوم خرداد سال ۷۶ منجر به پیدایش ادبیات سیاسی توسعهآمیز در کشور شده است. مردم امروز درک کرده اند که حضور و یا عدم حضور در پای صندوقهای رای شیوه ای برای بیان خواسته های خودشان است.
با اعمال اراده فردی در هرم ساختار سیاسی کشور و وجود تیغ رد صلاحیت شورای نگهبان، امکان انجام هرگونه انتخابات آزاد، عادلانه و سالم عملا امکان پذیر نیست و ایران و ایرانی از نعمت حق "انتخاب آزاد" محروم است.
بنابراین در هر انتخاباتی که برگزار می شود، باید در دایره محدود و از قبل ترسیم و طراحی شده، قدم برداشت و تصمیم گرفت. پرواضح است که هرگونه اعتراض به برگزاری انتخابات "مهندسی شده، نمایشی و یا فرمایشی" با برچسب های گوناگون چون "مزدور، خائن، جاسوس و …" روبرو خواهد شد.
اما امروز کشور روزهای حساس و سرنوشت ساز خود را می گذراند و پیش از هر زمان دیگر نیازمند تصمیم گیری مبتنی بر عقل، و خرد جمعی دارد. عملکرد چهارساله دولت نهم عملا کشور را چنان با بحرانهای داخلی و تنش های خارجی روبرو ساخته است که حتی لایه هایی از همفکران، همقطاران و همراهان جناح اقتدار گرا نیز به ستوه آمده اند و در صورت تداوم وضع موجود کشور با تهدید فروپاشی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی روبرو خواهد شد که به صلاح هیچ کس نیست.
اگر چهار سال پیش به دلایل بلند بودن صدای طبل جنگ، وجود دولت نظامی و امنیتی یک منطق به ظاهر قابل قبول داشت، امروز و در "عصر آرامش و حاکمیت منطق گفتگو" ادامه استفاده از افراد و ادبیات سیاسی تشنج آفرین با مغز کوچک، فکر کوتاه، و دهان بزرگ امکان پذیر نیست.
لذا، همراه مردم بزرگ ایران در این انتخابات شرکت خواهم کرد و به ادامه وضع موجود در کشور "نه" بزرگ خواهم گفت.
تقریبا با علایم و نشانه های موجود در کشور می توان حدس زد که عمر دولت "فقر و فریب و فتنه" تمام شده است و تنها شانس این دولت، خواب مجدد آیت الله جنتی و امکان انجام یک تقلب بزرگ انتخاباتی در عدم شمارش صحیح و درست آرای مردم است. تجربه تاریخی نشان داده است که امکان تکرار این اشتباه بزرگ توسط شورای نگهبان و مجریان انتخابات با استفاده از مکانیزم های ابطال و جابجایی صندوق ها وجود دارد و آیا این بار نیز شورای نگهبان از تخصص خود در "تغییر رای مردم" استفاده خواهد کرد یا نه؟ روزهای آینده نشان خواهد داد.
———————————–
من و انتخابات: مسعود بهنود

رای می دهم چون باور دارم با رای ندادن من هیچ چیز عوض نمی شود
رای می دهم چون هستم. چون راه دیگری ندارم که در سرنوشت جامعه ام دخالت کنم. راه های دیگری هست اما من نه اعتقادی به آن دارم و نه در توانم هست.
رای می دهم چون با این رای دادن احساس می کنم بالاتر و فروتر از هشتاد در صد نیستم بلکه با آنان برابرم و در یک لحظه یکی می شوم.
رای می دهم چون شب که شد معتقدم آدمی باید شمعی بیفروزد نفرین به تاریکی حاصلی ندارد.
رای می دهم چون به قول پوپر باران که آمد چتر باید برداشت.
اگر رای ندهم به این بهانه که تمامی اصول دموکراسی در انتخابات ایران رعایت نمی شود – که نمی شود – بدان می ماند که غذا نخورم وقتی خوشمزه نیست.
رای می دهم چون این راهی است که اکثر جوامع مردم سالار دنیا رفته اند برای رسیدن به مردم سالاری و نفی نهادهای قدرتمند انتصابی یا موروثی.
اول بار در سال ۱۳۵۵ رای دادم و در مقاله ای آن روز را برای خود ماندگار توصیف کردم. و آن زمانی بود که گفته می شد شاه سابق به خیال اصلاحاتی افتاده است. در انتخابات رستاخیز که در آن زمان برگزار شد مقرر بود که برای هر حوزه سه نفر به انتخاب حزب فراگیر معین شوند و مردم کاملا آزاد باشند در انتخاب یکی از آن ها. نوعی نظارت استصوابی بود اما…
در مقاله ای که همان زمان نوشتم تاکید کردم که این گام اولی است برای رسیدن به مطلوب. برای رسیدن به هدف باید گام اول را برداشت. متاسفم که نظام در آن زمان تحمل همان را نکرد و باز هم دخالت کرد ساواک در بیش تر حوزه ها. اما همان مجلس – به شهادت واکنش نمایندگان در برابر امواج نارضایتی مردم – می توانست کشور را از خطر مصون دارد.
من رای می دهم چون باور دارم با رای ندادن من هیچ چیز عوض نمی شود گرچه با رای دادن ممکن است چیزی عوض شود. اولی نومیدی است و دومی امید. با رای دادن امید را انتخاب می کنم.
من رای می دهم چون باور دارم برای تغییر جامعه باید ما که مردمانیم تغییر کنیم و خواست هایمان دیگر شود، رفتارمان به گونه ای دیگر باشد، سهم مان در اداره کشورمان باید به نوعی دیگر و داوطلبانه باشد، دیری است که دیگر باور ندارم همه تغییر ها بستگی به تغییر حکومت دارد. حکومت برایم کوچک شده است، آن قدر کوچک که مطمئن هستم اگر اکثریتی بخواهند هیچ کار از دستش برای جلوگیری برنمی آید.
——————————–
من و انتخابات: علیرضا نامور حقیقی
علیرضا نامور حقیقی
تحلیلگر مسائل ایران و استاد دانشگاه تورنتو

"بوسه رای" راهی ممکن و کم هزینه برای خروج از بن بست افقهای دولت سترون
شرکت در این دوره از انتخابات این توانایی را برای شهروندان ایرانی ایجاد می کند که دولتی را که با دست راه می رود را به دولتی مبدل سازد که بر روی پاهایش راه می رود(۱). ومن نیز در زمره این شهروندانم.
سیاست از جمله حوزه هایی است که ایرانیها و بویژه روشنفکران در مورد آن رویا پردازی می کنند، اگر در مواجهه با بخشهای مختلف زندگی از قبیل تامین معاش، خرید مسکن، انتخاب رشته تحصیلی، و ازدواج در مجموع واقع گرایی را پیشه می کنند.
و نوع توقعات و نحوه نگاهشان به موضوعات معمولا متناسب با امکانات و مقدورات تنظیم می شود. اما گویی حوزه سیاست،چیزی جدا از بخشهای دیگر زندگی است. و لذا انتخابات عرصه جبران ناکامی در بخشهای دیگر می شود و کمتر از معیارهای یک دمکراسی تمام عیار به چیزی رضایت نمی دهند.
در این نگرش روابط درونی و لایه های پیچیده قدرت در ایران که طی سه دهه شکل گرفته است نادیده گرفته می شود. واقعیت آن است که قدرت همچون ظروف مرتبطه است ، در هربخشی از آن که تغییر رخ دهد طبیعتا بخشهای دیگر را نیز تحت تاثیر قرار خواهد داد.
انتخابات هرچه دایره و سیعتری از منابع قدرت و ثروت را نشانه بگیرد، هم بر سطح چالشهای درونی قدرت می افزاید و هم بر سرنوشت تعداد بیشتری از افراد جامعه تاثیر خواهد داشت.
انتخابات هرچه دایره و سیعتری از منابع قدرت و ثروت را نشانه بگیرد، هم بر سطح چالشهای درونی قدرت می افزاید و هم بر سرنوشت تعداد بیشتری از افراد جامعه تاثیر خواهد داشت.
علیرضا نامور حقیقی
انتخابات ریاست جمهوری که مهمترین انتخاباتی است که در ایران برگزار می شود، از دور دوم آن که کم و بیش قدرت مستقر شکل گرفته هم بر سطح رقابتهایش افزوده شده و هم فضای انتقادی گفتارهای سیاسی و عرصه مشارکت سیاسی در جامعه ایران را گسترش داده است، گویی جامعه بتدریج در حال پوست اندازی است.
گسترش فرهنگ انتخاباتی و نقش موثر صندوق رای در حیات جامعه دو گروه مخالف جدی دارد کسانی که در درون قدرت معتقدند رای گیری به مانند پستانکی است که باید در دهان ملت گذاشت تا ساکت شوند و طبیعی است که فقط نقش آرام کننده دارد و نه سهیم کردن جامعه در قدرت و گروه دوم کسانی هستند که معتقدند باید انقلابی جدید پی افکند زیرا نظام کنونی قادر به پاسخگویی نیازهای جامعه نیست و انتخابات باعث سرگرم شدن توده ها و تاخیر انداختن پروسه تغییر رژیم می شود.
اما تقاضاهای تحریم این گروهها تاکنون راه به جایی نبرده است. تحریم موقعی اهمیت پیدا میکند که یک نیروی سیاسی بعنوان نیروی جایگزین در جامعه مطرح باشد که برای بعد از تحریم برنامه داشته باشد، که در حال حاضر چنان نیرویی وجود ندارد. و اکثریت جامعه نیز موقعییت نیروهای عینی را با هم مقایسه می کنند.
در حال حاضر ما بایک مثلث سه گانه آچمز شده روبرو هستیم(۲ )که در ضلع نخست آن دولتی قرار دارد ناکارامد و سترون، تهورگرا و با طرحهای فضایی(۳) و محیر العقول که احساس می کند که ایران برای سطح و اندازه های مدیریتش کوچک است و در قبال کار زیاد و هم نشینی با توده های مردم انتظار دارد آنها خردهای خود را نادیده بپندارند، و ضلع دوم ان را اپوزیسیون و روشنفکرانی ناتوان و غیر متشکل، فاقد منابع مالی و رسانه های موثر و کانونهای ارتباطی با توده های مردم، و ضلع سوم را مردمی ناراضی تشکیل می دهد که هم در جستجوی منجی هستند و هم نمی خواهند هزینه زیادی در حوزه سیاست بپردازند.
حضور گسترده مردم در انتخابات می تواند می تواند به تغییر یک ضلع این مثلث بیانجامد و راه خروجی برای این وضعیت باشد، دولت کارآمد و خرد گرا زمینه های مساعدتری برای جذب نیروهای تحصیلکرده و دانشگاهی را در دستگاه بوروکراسی فراهم می سازد و پیشرفت گام به گام و تدریجی ایران را مهیا می سازد.
در عین حال با تغییر چهره دولت، ایران بیش از هر زمان دیگری این امکان را پیدا می کند که بتواند امتیازات بیشتری در نظام بین المللی کسب کند . بی حوصلگی، و نومیدی از موثر بودن و رای ندادن، می تواند به تثبیت دولت فعلی بیانجامد در آن صورت ایران اینده نامعلومی خواهد داشت.
طیفی از تهدیدهای بین المللی، عدم احساس همبستگی در میان قومیتها ، نابسامانی اقتصادی و سرخوردگی جوانان و طبقه متوسط و گسترش پوچ انگاری و آنارشیسم از پیامدهای آن خواهد بود.
مشارکت گسترده و متداوم در انتخاباتها همراه با نظارت و پیگیری، سبب خواهد شد که اولا سیاست به جای انکه در خیابانها تعیین شود در درون نهادهای سیاسی حل و فصل شود و دوم انکه دولتمردان را بیش از پیش محتاج رای مردم سازد.
انتخابات کارساز و موثر مستلزم سه مرحله است ۱- بیان شفاف متمرکز و گروهی مطالبات چون طنین قدرتمندتری پیدا می کند ۲_نظارت همگانی و حمایت از۴۸ هزار نفری که از سوی دو کاندیدای اصلاح طلب مامور نظارت بر صنئدوقها هستند ، و چشم و گوش ملت به شمار می روند و نباید از تخلفات بگذرند و در مورد شمارش عادلانه ارا نباید کوتاه آمد ۳- پیگیری مستمر از دولت منتخب برای مطالبات و از نگرش انتقادی به آن به بهانه عدم تضعیف نباید اجتناب ورزید.
انتخابات و رای گیری در و ضعییت کنونی هنگامی می تواند نقش موثری داشته باشد و بر ضعفهای موجود غلبه کند که ملت با احساس مالکیت نسبت به کشورشان و با روحیه طلبکارانه در ان شرکت جسته ود ر صحنه باقی بمانند ،نه به عنوان افراد بدهکار که مملکت را متعلق به دولت بدانند. نباید فراموش کرد که ما با رای دادن وارد" بازی تاریخ " (4) می شویم و در هر بازی نمی توان برنده شد ، و این هزینه ای است که باید برای تاریخسازی پرداخت کرد اما پیروزی در انتخابات برای جامعه مشوش ما همچون بوسه باد خواهد بود که هیچ کس را از آن بی نصیب نخواهد گذاست.
۱- اصطلاحی است که من از تئدور روزولت در مورد دولت رادیکال بر گرفته ام
۲- توصیف آیزایا برلین از موقعیت روسیه در قرن نوزدهم
۳- توصیف علی اکبر ناطق نوری در توصیف طرحهای اقای احمدی نژاد قبل از انتخابات سال ۸۴
۴-اصطلاحی از عباس عبدی
———————————
من و انتخابات: عباس معروفی
عباس معروفی
نویسنده مقیم آلمان

دلم میخواهد در انتخابات شرکت کنم، اما نمیتوانم
جامعهای که سهم خود را برای انقلاب و جنگ و دعوای قدرت حاکمیت پرداخته، و سوای بلایای طبیعی و زلزله و سیل و بیماری میپردازد، ناچار است هرگاه بر سر دو راهی رسید، یکی را بر گزیند و باز بر سر دو راهی بعدی قرار گیرد.
جامعهای که سهم خود را برای وجود زندان و جنایتکار و دزد و نابسامانی و بیکاری میپردازد، چون صاحب تمام این "ضد ارزشهاست" بنابراین سهامدار معتاد و بزهکار و زندانبان و شکنجهگر و بررس کتاب هم هست، ولی جامعه سهامدار سینما و تئاتر و نشریه و کتاب و نویسنده و هنرپیشه و معلم و کارگر و دریا نیست، و هیچ حقی هم نسبت به این دارایی ملی ندارد، گروه کوچکی برای او انتخاب میکند و تصمیم میگیرد که چی بخواند و چی بپوشد و چی بنوشد.
همان گروهی که در انتخابات قبلی از صدقه سری اجبار جامعه، به عنوان مجری قانون اساسی انتخاب شده است. و این دولت رسماً و علناً نشان داده که جامعه سهمی از ارزشهای مملکت نمیبرد، و برای حفاظت و دفاع از میراث و بناهای ارزشی جامعه نه تنها اقدامی نمیکند، بلکه خود عاملی در تقابل و سلب ارزشها میشود.
پس به همین راحتی جامعه سهامدار انتخابات هم هست، باری روی کولش میگذارند و مجبورش میکنند که شرکت کند، وگرنه وضعش بدتر از این خواهد شد. اگر سر باز زند، روزگارش سیاه میشود.
این چیزها نشان میدهد که حکومتی دارد از جامعهاش سوء استفاده میکند، در موقعیت خطیر قرارش میدهد، در وضعیت تهدید و تحدید ازش تأییدیه میگیرد، بر سر دوراهیهای کاذب زندگیاش را بحرانی میکند، و به همین شیوه کارش را پیش میبرد. این یعنی توهین. و ماندن بر سر دو راهی یعنی بحران.
در ایران آنچه من در این سی سال دیدهام، جامعه همواره ناچار به انتخاب بین بد و بدتر بوده است. یعنی در مسیر دلخواهش حرکت نمیکند، و چون صغیر و علیل است، بزرگان باید برایش تصمیم بگیرند، اما همین جامعهی صغیر و علیل چون سهامدار ناچاری است، پس تنها سهمی که از انقلاب و حکومت و دولت میبرد همین ناچاری است؛ حق ناچاری. که بدترینش را در سال ۱۳۸۴ تجربه کرد.
جامعهی ناچار ما امروز بار دیگر مثل همیشه بخاطر یک دعوای توازن قدرت بر سر دوراهی قرار گرفته است. همه ازش میخواهند که در انتخابات شرکت کند و سرنوشت کشور را تغییر دهد، اما کسی نمیپرسد که این جامعه مگر چه قدرت و حقی جز ناچاری دارد؟ کجا میتواند اخبار یا آمار صحیح به دست آورد؟ کجا میتواند به وضعیت موجود اعتراض کند؟ کجا میتواند بر صندوقهای رأی نظارت داشته باشد؟ اصلاً در ساختار حکومت چه نقشی دارد این جامعه؟
نقشی پررنگ در انتخابات! چون این روزها باز دو گروه از ساختار حکومت جمهوری اسلامی در دعوای قدرت از مردم کمک میخواهند. یعنی افرادی از درون نظام که برخی مواضعو تفکرشان در دولت فعلی اکیداً ممنوع است و اجازهی انتشار ندارد ، میخواهند به قدرت برسند. یا به عبارت دیگر، این کاندیداها میخواهند (معلوم نیست بتوانند) در برابر کسانی بایستند که شمشیر را از رو کشیدهاند، و به جای پاسخگویی به شرایط نابهسامان چهار سال اخیر، مخصوصاً تورم و بیکاری و قانونگریزی و قلع و قمع فرهنگی، عربدهی جهانی میکشد و آبروی ایران و ایرانی را میبرد.
با چنین وضعی، آیا لازم است که ساختار حکومت (اعم از اصولگرا و اصلاحطلب) چنین بیرحمانه از نویسنده و فیلسوف و هنرپیشه استفادهی ابزاری کند؟ مگر چند تا از این آدمها دارند که پیرترینشان را خرج سیاست میکنند؟ چرا این حکومت همهی ارزشها را میفرستد روی مین؟ و بعد فکر کردم فیلسوفی که به هر قیمتی خود را بسیج کند و ابزار تبلیغات شیخ شود، و مجلس نویسندهای را به توپ ببندد، مسلماً در ساختار همان حکومت قد و قامت کشیده و از همان فرهنگ سیراب شده، وگرنه بر این دوراهی نکبتی، حرمت قلم را نمیشکست و به شیوهی آدم فروشان دههی شصت دوبار تأکید نمیکرد: این نویسنده استالینی است (لابد بروید بگیرید دارش بزنید!)
آیا طول و عرض ما همین است؟ و آیا میخواهیم کشورمان را با این نسخههای تکراری بر سر دوراهی، با این کاندیداها، و این دولت و حکومت بسازیم؟
یاد تحصن اصلاحطلبان در مجلس میافتم. همانهایی که برای لایحهی مطبوعات ساکت ماندند و بهخاطر احراز صلاحیتشان نماز شبخوان شدند، همانهایی که در کارنامهشان "خواندن و اجرای حکم حکومتی" ثبت شد، کسانی که پرده کشیدند و تاریکی چشیدند، آنها که پر پرواز را چیدند و مطبوعات را جلو پای مصلحت سر بریدند، شاید به عقوبت همان خطا امروز آنها هم به درد ناچاری مبتلا شدهاند، ناچاری در خالی بستن.
و همین خالیبندیها خواستههای اصلی جامعه است که تنها در شعارهای انتخاباتی کاندیداها فقط بیان میشود. اگر دوست دارید خواستههای جامعه را بشناسید شعارهای کاندیداها را فهرست کنید، در خواهید یافت چه بلایی سرمان آمده. اما میپرسم مگر همین کاندیداها خود را روشنفکر و خدمتگزار نمیخوانند؟ پس چرا سالها خاموش ماندند و این حرفهای قشنگ را سالها در سینهی خود انبان کردند؟ چنین آدمهایی را چه میتوان نام نهاد؟
از طرفی هم فکر میکنم همین ها که الآن در قدرتاند چهار سال دیگر لابد میشوند مثل سیاستمداران دورهی قبل، یعنی سیاستمدارانی که در حکومت هستند ولی در قدرت نیستند. اگر برگردیم به چهار دورهی پیش، میبینیم حرفهای دولتمردان آن روز با حرفهای دولتمردان امروز تفاوت چندانی ندارد، فقط خود آنها تغییر کردهاند. و دوران رشد و گذار این آدمها تاوانی دارد که جامعه باید آن را بپردازد.
همچنان که قبلیها در قدرت کمی تمرین دموکراسی کردند، با چهار تا آدم نشست و برخاست داشتند، چند سفر خارجی رفتند، وقت کم آوردند، از هنگ موتورسواران فاصله گرفتند، خانهشان را ساختند، بارشان را بستند، فیلم دیدند، کتاب خواندند، یک زبان یاد گرفتند، و حالا همهی همّ و غم شان شده دموکراسی و عدالت اجتماعی و آزادی. وگرنه وزیر فرهنگ اصلاحطلبان در داشتن بررسهای کتاب و ادارهی ممیزی تا آخرین روز وزارتش اصرار داشت. و مثلاً به هیچکدام از آثار بنده اجازهی تجدید چاپ نداد. (خیلیها معتقدند که وضع بهتر از حالا بود، ولی این موضوع بحث من نیست.)
سال پیش محمد علی ابطحی به کتابفروشی من آمده بود. (البته برای کتاب خریدن) براش چای آوردم، او هم چند عکس یادگاری گرفت. ازش پرسیدم: «شما اصلاً مرا میشناسید؟» چیزهایی گفت که تعجب کردم. کتابهام را هم خوانده بود. گفتم: «موقعی که معاون رییس جمهور بودید هم همین نظر را داشتید؟» خندید و با شوخی گفت: «آدم وقتی در قدرت است کور میشود.»
من هم عضو این جامعهی ناچار هستم، دلم میخواهد در انتخابات شرکت کنم، دلم میخواهد در سرنوشت مملکت تأثیر داشته باشم، اما نمیتوانم، چون با پاسپورت پناهندگی اجازه ندارم به سفارت ایران بروم.
عباس معروفی چند سالی است در برلین زندگی می کند. پیش از آنکه به آلمان پناهنده شود در ایران مجله ادبی گردون را منتشر می کرد که توقیف شد. او در برلین هم علاوه بر نویسندگی به کار نشر و کتابفروشی مشغول است. رمانهای سمفونی مردگان، پیکر فرهاد و فریدون سه پسر داشت از مشهورترین آثار او است.










