در اشتياق هيچ (3)
خاطرات محمدمهدي فارسي
من كه به دليل ورود به اين فضاي جديد دچار
شور و حالي شده بودم ، در حالي كه كنجكاوانه به اطراف مي نگريستم كه شايد آَشنايي
را پيدا كنم و با او صحبتي داشته باشم.ناگهان متوجه شخصي شدم كه در پشت ميزي نشسته
بود و كار بخصوصي هم نمي كرد ، با خوشحالي به طرفش رفتم كه با وي احوالپرسي كنم كه
وي ، به طوري كه فقط من و او متوجه شويم ،به من فهماند كه نزديك نشوم و جلوي
احساسات خودم را بگيرم ، ناگهان يكي از مسئولين با تندي و خشونت به من گفت ، اينجا
هيچكس نبايد با كسي صحبت كند، مگر اين كه قبلاً اجازه بگيرد و يا با مسئولش در اين
مورد هماهنگ كرده باشد ، تازه متوجه شدم كه چرا او از احوالپرسي با من احراز كرد ،
با خودم گفتم شايد چون هنوز ما تازه گزينش شديم ، اينگونه رفتار مي شود ، ولي
مسئولم به من توضيح داد كه تمام مدتي كه در اين ساختمان هستي نبايد با هيچكس صحبتي
بكني و بايد در اتاق خودت بماني و هر چه خواستي فقط زنگ بزني و بدون اجازه از اتاق
خارج نشوي ، حتي با كساني كه همراه تو هستند و همسفر تو هستند نيز صحبتي نكن !
دو روز به همين صورت در اين ساختمان بودم تا اين كه روز سوم
من و چند همسفرم را به شهر كوت و قرارگاه موسوم به سردار بردند.
جالب اين كه در جلوي درب اين قرارگاه بيش از نيم ساعت معطل شديم و اجازه ورود به
داخل قرارگاه داده نمي شد، عليرغم اين كه راننده از همان قرارگاه بود و براي آوردن
ما به بغداد آمده بود ، اما ظاهراً ناگزير مي بايست سلسله مراتب براي دريافت مجوز
ورود ما طي مي شد ، از همان ابتدا متوجه شدم كه سازمان بدون ديسپلين و مقررات اين
چنيني نمي خواهد و يا نمي تواند خود را بگرداند و اينگونه بهتر مي توانست افراد را
تحت كنترل داشته باشد.
در لباس نظامی ارتش آزادیبخش :
پس از ورود به قرارگاه ما را به یک آسایشگاه راهنمایی کردند و لباس نظامی در
اختیارمان گذاشتند ، از صبح روز بعد آموزش آغاز شد ، آن همه سرعت عمل در پوشیدن
لباس و شروع آموزش برایم جالب بود ، گمان می بردم برای حمله نهایی لازم است هر چه
زودتر آمادگی لازم را بیابیم .
در قرارگاه مانند یک سربازخانه و حتی به مراتب بدتر از آن هیچ وقت اضافی برای کسی
باقی نمی ماند ، مرتباً باید به کاری سرگرم می بودیم ، هر صبح پس از بیدار باش
مراسم صبحگاه در برابر عکس مسعود و مریم و با خواندن سرود برگزار می شد که مضامین
این سرودها عمدتاً در ستایش مسعود و مریم و اشرف و موسی بود و این که در آینده چه
ها و چه ها خواهیم کرد .
بعد از مراسم صبحگاه نوبت صرف صبحانه بود که شامل: چای ، نان ، مربا و خرما می شد و
سپس شروع آموزش نظامی و نظام جمع که تا ظهر ادامه می یافت ، پس از صرف نهار باز
دوباره کلاس های آموزش نظامی یا ایدئولوژی آغاز می شد ، تا هنگام شب و صرف شام و
بعد هم شرکت در نشست های شبانه به منظور بحث و انتقاد و ارائه گزارش کار و فعالیت
روزانه و اگر فرصتی باقی می ماند باید حریف واکس زدن کفش ها ، شستن لباس ها ، رفتن
به حمام و اصلاح می شد تا ساعت 12 که ساعت خواب بود .
در کلاس های توجیهی و ایدئولوژیک می کوشیدند به تازه واردین بفهمانند که طرز تفکر
سابق را به طور کلی باید کنار گذاشت و دیدگاهی تازه که مغایر با آموخته های گذشته
است در پیش گرفت .
در همان ابتدا صراحتاً می گویند سازمان به هیچ کس بدهکار نیست و قرار نیست که
جوابگوی چون و چراهای کسی باشد ، اگر کسی غیر از این رفتار کند به شدت تحت فشار
قرار می گیرد ، چنان که سرانجام مجبور شود یا اعلام انفصال از سازمان را بکند و از
آن جدا شود که البته این امر به سادگی امکان پذیر نیست و یا این که ایده های گذشته
خود را که به زعم آنها کارآیی ندارد کنار بگذارد و راه و رسم تازه را بپذیرد که این
پذیرش نیز مراحل دشواری را داراست .
به این معنا که شخص باید باطل بودن عقایدش را روی کاغذ بیاورد و سپس خود را تطهیر
کند ، برای این کار باید خودش را کاملاً مطیع رهبری نشان دهد و فرامین مسعود و مریم
را بر تمامی خواسته هایش مقدم بداند ، همچنین با کسی دوست نشود و خبر رسانی به
مقامات بالا را مهمترین وظیفه خود تلقی کند و عشق به رهبری را بر هر عشقی حتی عشق
وطن مقدم داشته و در راه این عشق از هیچ اقدامی کوتاهی نکند .
در مدت آموزش از هر نظر تازه واردین را می آزمایند تا به کنه اندیشه های آنان پی
ببرند ، خود مرا به دلایل پاره ای صحبت ها و بعضی از سؤالات چندین بار احضار کردند
و توضیح خواستند ، یکبار فرمانده قرارگاه مرا به حضور طلبید و گفت : آیا از بودن در
میان مجاهدین راحت هستی؟ گفتم : بله کاملاً .
گفت : از این که در میان ما هستی چه احساسی داری ، آیا از وضع موجود با این کار
زیاد و آموزش دائم و استراحت کم شکایتی نداری ، گفتم : نخیر ، شکایتی ندارم .
ناگهان فریاد زد ، مگر اینجا هتل یا پانسیون است که از هر نظر رضایت داری ؟ گفتم :
انتظار دارید بگویم نه راضی نیستم ، تا بگویید پس چرا اینجا مانده ام و انرژی شما
را به هدر داده ام و تا به حال این موضوع را گزارش نکرده ام و حالا که می گویم راضی
هستم این طور جوابم را می دهید ، پس من چه می توانم بگویم .
یک مورد دیگر این بود که من به بچه ها گفته بودم چرا سازمان که خود را مدافع خلق می
داند به خدمت رژیم عراق در آمده و با خلق عراق مبارزه می کند ، این خبر را جاسوسان
به مقامات رسانده بودند ، آنها در اینباره از من بازجویی کردند و من هر طور بود سعی
کردم سؤال خود را توجیه کنم و به اصطلاح سر و ته قضیه را به طریقی هم آوردم .
مورد دیگری که با آنها اختلاف داشتم این بود که دوستی و رفاقت در بین اعضا ممنوع
بود ، در حالی که من چه در حرف و چه در عمل شیوه ای کاملاً خلاف این دستور را پیش
گرفته بودم ، بما گفته بودند اگر می خواهید حتی در مورد مسئله ای مثل فوتبال صحبت
کنید باید در حضور مسئول فوتبال به طرح و بحث موضوع بپردازید .
آنها وقتی اعتراضات منطقی مرا شنیدند ، پاسخ دادند که ما می خواهیم که وقت و انرژی
تو بیهوده تلف نشود و اگر احساس می کنی که حرف و نظرت مفید است آن را با مسئول
مربوطه در میان بگذار تا همه از آن بهره مند شوند .
ترس از این که یکی از تازه واردین عاملی نفوذی باشد باعث می شد که در برابر هر کلمه
ای که از دهان کسی خارج می شد واکنش نشان دهند ، در گزارش های دائمی که می نوشتیم
حتماً باید خود را مورد انتقاد قرار می دادیم ، حتی اگر شده به دروغ باید این کار
را می کردیم و یک عیبی هر جور هست اگر در خودمان نتوانستیم از وابستگان خود بگیریم
و بنویسیم .
در یکی از جلسات انتقاد ، شخصی از خود انتقاد کرد که در حین انجام کار به دلیل شدت
خستگی مدت پنج دقیقه خوابیده است ، من بیدرنگ از جا برخاستم و به طرح چنین انتقادی
اعتراض کردم و گفتم اینگونه انتقادات مسخره چه کمکی به خود او یا به ما و سازمان می
کند .
باز هم مرا به خاطر این اعتراض بازخواست کردند و علناً گفتند که تو یا مزدور رژیم
هستی یا عامل نفوذی دشمنی ، چندی پس از آن فیلمی از سخنرانی مسعود رجوی به نمایش
گذاشتند ، او در این سخنرانی گفت : ما هر قراردادی را که رژیم با دول غربی منعقد
سازد به هم خواهیم زد ، در پایان از ما خواسته شد نظراتمان را بنویسیم .
من نوشتم که آیا اگر علیه یکی از مسئولین رژیم دست به عملیاتی بزنیم که در طی آن
کشته شدن تعدادی انسان بی گناه از جمله زن و کودک حتمی باشد ، این عملیات صحیح می
باشد یا خیر ؟ وقتی نوبت پاسخگویی به سؤال من رسید ، پاسخ دهنده پرسید این سؤال را
چه کسی مطرح کرده است ، من از جایم برخاستم ؛ وی پس از این که خنده ای کرد گفت :
البته هیچ عقل سلیم و هیچ وجدان بیداری اجازه چنین کاری را نمی دهد ، حالا بگو
منظورت چیست و چه ربطی به موضوع سخنرانی دارد ، من گفتم : با این حساب چطور ممکن
است ما با قراردادهایی مخالفت کنیم که نفع آن نصیب مردم می شود و آنها را از
فشارهای اقتصادی مصون نگه می دارد و متقابلاً عدم انعقاد آنها نتایج سوئی را برای
مردم در پی خواهد داشت .
تعداد بسیاری از آنها که در آنجا بودند مسعود رجوی را در حد شرک می پرستیدند و او
را حجت خداوند می دانستند ، انتقاد از چنین شخص خطا ناپذیری از سوی یک تازه وارد به
نظر آنها کاملاً مسخره بود ، اما چون سؤال در جمع مطرح شده بود سعی کردند با آن
منطقی برخورد کنند .
با این وصف حتماً می پرسید ، پس به چه علت همچنان در ارتش به اصطلاح آزادیبخش باقی
مانده بودم و اعلام انفصال نمی کردم ؟ حقیقت این بود که من برای رسیدن و ملحق شدن
به تشکیلات سازمان بهای گزاف پرداخته بودم ، من به همسر و فرزندانم و به میهنم پشت
کرده بودم ، بنابراین باید عمیقاً می فهمیدم که آیا این خط مشی کلی سازمان است یا
حاصل خودسری ها و تصمیمات شخصی بعضی از افراد سازمان .
هر چه زمان می گذشت ، حقایق بیشتری بر من آشکار می شد ، از من پرسیده بودند که چرا
همسرت را با خود نیاوردی ؟ و من در آنجا افرادی را که با همسران خود آمده بودند ،
دیدم ، در این موارد اگر فرزندی داشته باشند از آنها می گیرند و به خارج از کشور
عراق می فرستند تا در خانه هواداران گذران زندگی کنند و ناگفته پیداست که چه
سرنوشتی در انتظار این دور افتادگان از کانون گرم خانواده می باشد .
پس از آن زن و شوهر از هم جدا شده ، هر یک دور از دیگری در گوشه ای به فعالیت می
پردازند ، مرد باید خودش را به رهبری مریم و زن به رهبری مسعود بسپارد . در طی مدتی
که زن در داخل ارتش است سوای این که وظایف نظامی را بر عهده می گیرد ، به دلیل این
که تعداد زنان کم است ، برای حفظ این تعداد کم به اعطای مسئولیت فرماندهی و یا
مسئولیت مهم دیگری ، سعی در نگهداری آنان دارند .
و اگر به هر دلیلی مردی بخواهد از عضویت خود استعفا دهد از همسرش می خواهند که ضمن
محکومیت این عمل ، او را خائن و مزدور بنامد و اعلام کند که شوهر او کسی است که در
خدمت سازمان باشد و اکنون که همسرش می رود ، دیگر نسبتی با او ندارد .
در مواردی که زن نیز به خروج از سازمان راغب باشد ، افراد حداکثر تلاش خود را به
کار می گیرند ، چون از آنها استفاده های مضاعف می شود و مثلاً از آنها می خواهند تا
با تازه واردین و یا کسانی که امید خود را از دست داده اند گرم بگیرند و یا از طریق
صحبت کردن با مردان آنها را اقناع کنند ، ازدواج اعضا با یکدیگر ممنوع است اما اگر
سیاست اقتضاء کند و یا لازم باشد که چند نفری با هم باشند این امر اشکالی ندارد .
اگر زن و مردی با یکدیگر روابط نامشروع برقرار کنند در صورت لو رفتن هر دو نفر
تنبیه و مؤاخذه می شوند ، ولی اگر کسی متوجه نشود و آن دو نفر خودشان به مسئول
مربوطه مراجعه کنند و بگویند که به خاطر بعضی از مسائل روحی و مشکلات جنسی دست به
این کار زده اند ، سازمان آنها را به دلیل این " برخورد صادقانه " مورد تشویق قرار
می دهد و مخصوصاً برای زن ارتقاء پست و درجه حتمی است .
در صورتی که مردی بخواهد با زنی رابطه داشته باشد باید هر دو از نظر درجه سازمانی
هم طراز باشند ، این قانون برای این است که زنان تنها نصیب خود فرماندهان بشوند ،
به همین دلیل در لایه های پایین تر سازمان که هیچ زنی وجود ندارد مشکل جنسی کاملاً
آشکار است و بیشتر از همه به صورت هم جنس بازی خودنمایی می کند .
در این موارد نیز اگر موضوع بر ملا شود ، هر دو نفر اخراج می شوند تا ظاهر قضیه حفظ
شود ، ولی اگر موضوع شایع نشده باشد و نامحرمان بویی نبرده باشند ، هیچگونه تنبیه
یا توبیخی در کار نخواهد بود .
سازمان اگر چه می کوشید که نیروهای خود را حفظ کند ، اما اگر احساس می کرد که شخصی
کارآیی لازم را ندارد و مانند یک ماشین عمر مفیدش به پایان رسیده است با اشکال
تراشی ها و خرده گیری های گوناگون یا به هر طریق ممکن شخصی را از ارتش خود اخراج می
کرد ، به عبارتی سازمان بعضی از افراد را با چنگ و دندان حفظ می کرد و بعضی دیگر را
که احساس می کرد نباید باشند به هر طریقی که بود از خود می راند .