گفتگو با خانم رضائی جلفائی مادر آقای سعيد فرج الله حسینی
مجري : هموطنان گرامي دراين بخش ازبرنامه گفتگويي خواهيم داشت باسرکارخانم رضائي جلفايي مادر آقاي سعيد فرج الله حسيني يکي ازاعضاء سازمان مجاهدين .
خدمتتون سلام عرض مي کنم خيلي خوشحالم که بخشي ازوقتتون را دراختيار ما قرار داديد .
رضائي : خواهش مي کنم من هم متقابلاً خدمت شما سلام عرض مي کنم ، همچنين عزيزاني که دارند گوش مي دهند .
مجري : خانم جلفايي من خواهش مي کنم درباره خصوصيات اخلاقي آقاي سعيد فرج الله حسيني که درحال حاضر درعراق بسر مي برند ويکي ازاعضاء سازمان مجاهدين هستند توضيحاتي برامون داشته باشيد .
رضائي : خواهش مي کنم ، پسرمن سعيد موقعي که ايران بود ، البته مي دونيد که سرباز بود که رفت آنجا ، اون موقع که ايران بود اصلاً هيچ چيزي ازسازمان مجاهدين خداشاهده نمي دونست وخبرنداشت که چي هست والان هم که اونجاست من تا اين حد مي دونم که درسازمان مجاهدين است وکارش چيه ، دقيقاً نمي دونم وخبرندارم وخصوصيات اخلاقي خودش هم ، پسرخيلي مظلوم واقعاً وطن دوست .
مجري : چي شد که آقا سعيد جذب سازمان محاهدين شد ؟
رضائي : اين طور که به من گقتند 5 سال درزندانهاي عراق بوده ، بعد گويا درگير مي شود وبه زندان انفرادي مي اندارنش و شديد پوستش ناراحتي پيدا مي کند ، مريض مي شود و 30 کيلــو وزنش شده بوده وخوب طاقت نياورده وگويا از طريق مسئولين سازمان اومدن با هاشون صحبت کردند. حالا گولشون زدند، هرچي شده ، به اين طريق به بچه ها گفتند اگر برين اون بر، ازاون بر ما مي تونيم شما را بفرستيم ايران ولي اگر اينجا باشيد شما مفقودالاثر هستيد و اينجا مي کشنتون وبچه ها گول خوردن و رفتن آن بر.
مجري : درحال حاضر سعيدجان چندسالش ؟ وزماني که از ايران خارج شد ميزان تحصيلاتش تا چه حد بود؟
رضايي : پسرمن تا حدود دهم فقط خوند و ديگر درس نخوند ، سنش هم الان 33 سال است .
مجري : چند سال است آقا سعيد را نديديد؟
رضايي: سعيدم را الان من 17 سال نديدم.
مجري : چند تا بچه داريد خانم جلفايي ؟
رضايي : باسعيدم 5 تا
مجري : آقا سعيد چندمين فرزند شما هستند؟
رضايي : اولي
مجري : اولي ، ماشاء ا... وقتي که توي خونه نشستيد ، باديگر فرزندان وخانواده صحبت مي کنيد بيشتر از چه کارهاي زيباي سعيد يادمي کنيد.
رضايي : اصلاً نمي تونم بگم چونکه ، همه کارش ، همه چيزش برام قشنگ وجالب ، فقط مي دونم که کوچه اي که توش بوديم ، بلافاصله ، اصلاً نگذاشتم ، فروختم و رفتم ، هنوز هم ازاون کوچه که رد مي شم نمي تونم جاي خاليش رو ببينم .
مجري : يعني وقتي از اون کوچه عبورمي کنيد ياد قشنگي هاي سعيد مي افتيد.
رضايي : واقعاً همين .
مجري : صداي شما داره پخش مي شود شايد اصلاً همين الان آقا سعيد خوب ما صداي شما را بشنود ، چي داريد به سعيد يگيد؟
رضايي : اول که دلم مي خواد گريه کنم .
مجري : گريه کنيد ، حرف دلتون را بزنيد خانم جلفايي ؟
رضايي : ولي خوب اگه گريه کنم نمي تونم حرف بزنم ، فقط مي خوام بگم پسرم خيلي دوستت دارم ، دلم خيلي تنگ شده ، دلم نمي خواهد قيامت ببينمت ، عزيز دلم جاي تو ، توي خونه خاليه ، برگــــرد مادر .
مجري : خانم رضايي جلفايي چطور متوجه شديد که سعيد درحال حاضر درکشور عراق زندگي مي کند ويکي از اعضاء سازمان مجاهدين ؟
رضايي : بله ، اول که تقريباً مي شه گفت چند سال پيش ، 15 تا از همين دوستاش ، اسماشون رو نمي دونم چي هست ، اينها اومدن .
مجري : ازکجا اومدن ؟
رضايي : از عراق
مجري : يعني اعضاء سازما ن مجاهدين بودند؟
رضايي : بله ، اينها رفتن باهاشون صحبت کردن ، بعد راضيشون کردند واينها را آوردن سرمرز، گويا سعيد من هم باهاشون اومده بوده وحتي بهشون گفتند بيابريم ، گفته بوده من مي ترسم ، گفتند ( ايران ما را ) مي کشند ، اما يک همچنين خبرهايي نيست ، اونها الان سرزندگي هاشون هستند ، الان مي خوام اين رو بگم خانم مرجان ملک که به گوهرملک معروف است ، من ايشون روديدم ، ازنزديک باهاشون صحبت کردم ديگه شماازاونها که ديگه بیشتردرگیرنيستيد ، راحت دارن اينهاتوايران زندگي مي کنند . مادرمن ، عزيزمن مطمئن باشيدهيچ اتفاقي نمي افتد.
مجري : خانم رضايي جلفايي من مي بينم وقتي اسم سعيد مي ياد ، آقاي سعيدفرج الله حسيني واقعاً يک عشق ديگري درکلام شماجاري مي شودخوب به هرحال خيلي ازهموطنان ماالان دارن صداي مارامي شنوندوشايددوستهاي سعيدهم باشن که به طوراتفاقي راديوراروشن کنندوصحبت شمارابشنوندچه صحبتي براي دوستان آقاسعيد داريد که درحال حاضردرسازمان مجاهدين هستند ؟
رضايي : فرق نمي کنه سعيدمن مثل اونها ، اونهاپسرمن ، هيچ فرقي نمي کنه ، همشون بايد اين رو بدونند مملکت ماهم بهشون احتياج داره ، هم دوستشون داره ، هم باآغوش بازاستقبالشون مي کنه ، آماده است براي پذيرائيشون ، همشون بيان ، واقعاً بچه هاي خودمون هستندهمشون .
مجري : وقتي شمابادوستان سعيدکه ازعراق به ايران برگشتندصحبت مي کرديدچي مي گفتند، براتون ازحال وهواي اونجاچه صحبت هايي مي کردند .
رضايي: من اولين باري که بااون 15 نفري که درهتل استقلال رفتم باهاشون صحبت کردم وعکس سعيدم رامابين يک سري عکس ديگرگذاشتم وسط که ببينم مي شناسنديانه ، همشون باهم گفتنداي بابااين که سعيدزاغي خودمون ، چون چشماش زاغ بودوهمشون هم مي گفتند برمي گرده ، مي خواد برگرده ولي مي ترسه .
مجري : ترس براي چي ؟
رضايي : گفته بودندکه ايران مي کشنتون ، اين جوري ، اون جوري ولي همچنين چيزي نيست درايران .
مجري : يعني يک همچنين خبري نيست واقعاً :
رضايي : نه اصلاً ، ديدمشون ، زندگي مي کنند ، سرخونه ، زن وبچه دارن، الان بچه دارشدند، دارن زندگي مي کنند .
مجري : عروسيشون هم دعوتتون کرده بودند.
رضايي : خوب نه ، شهرستان بودنداکثرشون
مجري : شماخودتون خانم رضايي ، اهل کدام شهرهستيد ؟
رضايي : ماتهراني هستيم
مجري : اگرقرارباشدهمين الان ، يعني فکرکنيدکه سعيدداره صحبت شمارامي شنود، حالايک مقدارکه برامون گريه کرديد، چي داريدبه سعيدبگيد، همين الان
رضايي : بازم گريه مي کنم ، مي گم مادربيا ، دلم برات تنگ شده ، پدرت پيرشده ، ديگه نمي دونم چندسال ديگه زنده هستم ، يک ساعت ديگه هم زنده هستم توروببينم يانه ، خواهش مي کنم بيا ، محمدبرادرت تنهاست .
مجري : سعيدجان صحبت هاي مادرعزيزت راشنيدي وواقعاً هموطنان عزيزي که درحال حاضرصداي ماراآن طرف مرزهامي شنوندوقتي که يک خانواده تشکيل مي شه شالوده زندگي هرخانواده فرزندانش هستند مي گن سخن ازدل برآيدلاجرم بردل نشيند ، خانم رضايي ازدل برامون صحبت کرديدازخاطرات قشنگي که باپسرتون آقاسعيدفرج الله حسيني داشتيد، اميدوارم که ماشاهدحضورسبزسعيدوديگرعزيزاني که دورازوطن هستندباشيم وبه زودي ببينيم که آنهامجدداً به ايران برگشتند.
رضايي : انشاءالله ماهم آرزومي کنيم ، شنيديدکه مي گوينديوسف گم گشته بازآيدبه کنعان غم
مخور انشاءا... يک همچنين روزي براي ماهم اتفاق بيفتد از شما و زحمتاتون خيلي ممنون ومتشکرهستم .
مجري : سعيد ازچه غذايي بيشتر خوشش مي اومد .
رضائي : سعيد ، کباب دودي رو ، ـ از آخرهم که داشت مي رفت وديگر برنگشت کباب دودي ( ماهي تابه ) بابرنج براش درست کردم .
مجري : پس همين الآن به سعيد قول بديد انشاءا... هرچه زودتر به خونه برگشت چي براش درست مي کنيد .
رضائي : هرچي که دوست داشته باشه
مجري : همين الآن قول روبهش بدين
رضائي : حتماً ، اون بياد من جونم رو قربونش مي کنم .
مجري : ازشما تشکر مي کنم ، يک سوال ديگه هم داشتم ، مي خواستم بپرسم نظرشما بعنوان مادرسعيد فرج ا... حسيني که يکي ازاعضاء سازمان مجاهدين خلق است ، چه نظري درمورد سازمان مجاهدين داره ؟
رضائي : فقط مي تونم بگم که هيچکس دوستشون نداره ، نه تنها من ، هيچکس دوستشون نداره .
مجري : چرا ، علتش چيه ؟
رضائي : خوب مشخص ، وقتي اينها مي گن ما دفاع ازخلق مي کنيم ، کدام خلق ، بچه مردم رونگه داشتند 17 سال يک مادر چشم براه . راست مي گن ، اگر مردن ( مرد هستند ) حتي بذارن ما تلفني صحبت کنيم يک نامه بنويسيم ، اين هم شد انسانيت ، اينهارو بهشون مي گن آدم .
مجري : بله خيلي متشکرم ازشما که با ماصحبت کرديد واميدواريم که آقا سعيد حتماً برگرده ، شايداصلاً خودش اونجا طرزتهيه غذاروبلد باشد .
رضايي : شايد
مجري : آقاي سعيدفرج الله حسيني خدمتتون عرض کنم که مي خواهم يک مژده بهتون بدم ، عروسي خواهرت اسم خواهرشون .
رضايي : کوچکترين خواهرش ، يعني همه رفتند ، ديگه هيچکس نمونده ، داشتم الان توخـونـه مي گفتم
مجري : اسمش چيه ، عروس خانم اسمش چيه ؟
رضايي : مونا
مجري : موناخانم باکي ازدواج کرده ؟
رضايي : باافشين
مجري : افشين چندسالش هست ؟
رضايي : 24 سال
مجري : موناچندسالش هست ؟
رضايي : 19 سالش
مجري : خوب وقتي خطبه عقدراداشتن مي خوندن ، شماچي گفتيد ؟
رضايي : همين رودارم مي گم ، خدمتتون عرض مي کردم ، من اولين کاري که کردم به فيلمبردارگفتم اول عکس سعيدم روبگير ، يعني سرسفره 7 سين عکس سعيدم رومي گذارم
مجري : سرسفره عقد
رضايي : 7 سين ، عقد ، همه جا اول عکس سعيدم را مي گذارم ، مي خوام بگم سعيد جان همه رفتند صبح تو خونه گفتم ، همه رفتند ديگه اصلاً بچه اي نمونده عروسيش توبياي ، فقط عروسي تو مونده
مجري : ببين سعيد جان مادر هرموقع که صحبت مي کنند از سفره عقد خواهرت مونا حـــرف مي زنند ويا از سفره 7 سين نوروز مي گن ، اسم شما هست ، اميدوارم انشاء ا... با توجه به اينکه درسال جديد هستيم تو هم مثل بهاربا طراوت به خونه و کاشانه ات برگردي.
رضايي : انشاء ا... که اين صدا به گوشش برسه که اميدوارم به حق 5 تن .
مجري : حالا اگر به گوش خودش هم نرسد صد درصد ديگر دوستانش مي شنوند و بهش اطلاع بدهند که شما صحبت کرديد.
رضايي : من هم از همشون خواهش مي کنم .