گفتگويی با خانم شهين ربيعی خواهر آقای سعيد ربيعی

مجري : آقاي سعيد ربيعي در حال حاضر يكي از اعضاي فعال سازمان هستند ودر عراق به سـر مي برند بايد خدمتتان بگويم آقاي سعيد ربيعي درسال 1360 درجنگ بين ايران وعراق اسيرشده و بعد از سال 68 و 69 خانواده شان از ايشان اطلاع ندارند ، حالا من توجه شما را به صحبت هاي خانم شهين ربيعي جلب مي كنم . خانم ربيعي خيلي خوشحالم كه دعوت ما را براي اين گفتگو پذيرفتند . خواهش مي كنم كه بعنوان اولين سئوال براي ما توضيح دهيد كه به چه صورتي آقاي سعيد ربيعي برادر عزيزتان يكي از اعضاي فعال سازمان مجاهدين شدند؟

خانم شهين ربيعي : بسم الله الرحمن الرحيم ، با ياد و نام خداي مهربان ، با تشكر از عزيزاني كه اين فرصت را فراهم كردند تا صداي ما به عراق برسد وبرادر من وساير عزيزاني كه درعراق هستند بتوانند صداي ما را بشنوند . سعيد ربيعي برادرمن درزمان جنگ ايران وعراق ، جزء سربازاني بود كه درجريان جنگ عراق وايران به اسارت عراقي ها درآمد ، بعد ما با ايشان ارتباط داشتيم و الان اگر صداي من را مي شنود بداند تا سال 66 ما نامه ها را ازطريق سازمان صليب سرخ دريافت مي كرديم و از حالش خبر داشتيم ، سعيد جان اگر صدام را مي شنوي يا دوستانت مي شنوند، اين را بدان كه خوشحال بوديم از اينكه سلامت هستي و منتظري بعد از پايان جنگ به كشور برگردي ، بعد از اينكه جنگ ايران وعراق تمام شد و قطعنامه تصويب شد. ما تا سال 69 از تو خبري نداشتيم ، بعد از اينكه همه اسيرهاي جنگي برگشتند وآمدند ايران ما توسط ستادهايي ، كميته هايي ، افرادي كه ذيصلاح بودند متوجه شديم شما جذب سازمان مجاهدين شدي واين براي ما اصلاً قابل پذيرش نبود. بعد از اينكه مطمئن شديم جذب سازمان شدي ، پي اين بوديم كه ازت خبري داشته باشيم تا امروز كه اين مصاحبه را زحمت كشيدند و انجام مي دهند وصداي ما را براي شما مي رسانند، ازت هيچ خبري نداريم ، فقط دوستاني كه درسالهاي اخير برگشتند به كشور ودر كنار تو بقيه عزيزان بودند به ما گفتند درسازمان فعاليت مي كني ولي ما دوست داريم از حال وشرايطت اطلاعات جديدي براي ما برساني .

مجري : درحال حاضر بفرمائيد آقاي ربيعي چند سال دارند ؟

شهين ربيعي : چون ايشان متولد سال 1340 هستند با حساب سال فعلي ما 1381 كه آخرين روزهاي سال است تقريباً 40 سال دارند.

مجري : آقاي سعيد ربيعي برادرتون ، چه خصوصيات اخلاقي دارند؟

ربيعي : آقا سعيد ، اگرصداي مرا مي شنوي يا دوستانت مي شنوند بهتر از هركسي مي دونه وصدا را مي شنود ايشان ورزشكار هستند و بسيار شوخ هستند ، خيلي قلدر هستند، آدم بسيار زود جوشي هستند وبذله گو و اهل تفريح وگردش هستند.

شهين ربيعي : مدت بودن ما با سعيد خودش مي دونه ، سعيد حدود 18 سال از كل عمرش را با ما بوده وزماني كه سعيد جان به عراق رفتي من سال اول دبيرستان بودم وحدوداً 15 سالم بود و الان من مسئوليت مدرسه را دارم و فرهنگي هستم.

خاطره با هم زياد داريم يكي از خاطرات خوب من با تو دعواهامون بود، ناسازگاريهامون بود ، يكي از خاطرات باز حالا بگيم خوبمون كه بابا و مامان با بچه ها داشتيم . خواهر وبرادر ها با مهين وبا مهري مسافرتهامون بود كه خيلي بهمون خوش مي گذشت .

مجري : شما را جع به كارتون گفتيد ، راجع به ازدواجتون گفتيد . ثمره ازدواجتون درحال حاضرچند فرزنده ؟

ربيعي : سعيــد جان خودش مي دونه آخرين اطلاعي كه ما داديم ، دختر وپسرمن هستند، عكس

كوچكي مريم دستت رسيده و تا حدود عكس 6 ماهگي اورا داشتي ، الان مريم دانشجوي سال اول رشته گرافيك است ، عليرضا سال اول دبيرستان وبي صبرانه منتظر ديدنت است ، خيلي دلش مي خوات تورو ببينه ، سعيد) همه اميدمون ) به بچه ها (بهشون) دايم مي گيم دايي مي ياد . سعيد ، عليرضا خيلي دوست داره تورو كه مي گن قهرماني ببينه ، خودش تو رشته فول كونتاك داره كارمي كنه كه رزمي كاربشه اگر صدام را مي شنوي سعيد به عشق ديدن بچه ها بياما ببينيمت .

مجري : نمي دونم وقتي صحبت از عزيزاني كه دركشور نيستند ودرعراق فعال هستند مي شود واقعاً خانواده ها اشك درچشمانشان حلقه مي بنده ، به هرحال ، دوري و فراغ بسيار دردناك است . آقاي سعيد ربيعي اگر صداي ما را مي شنوي يقين داشته باش ومطمئن باش كه خانواده محترم شما خصوصاً خواهر بزرگوارتون خانم شهين ربيعي بي صبرانه درانتظاربازگشت تو به ايران لحظه شماري مي كنند . ازخاطرات قشنگتون با برادرتون آقاي سعيد ربيعي برامون صحبت كرديد ، حال وهواي پدر و مادرتون به چه صورتي است ؟

ربيعي : سعيد جان بابا برات يك شعر فرستاده ، شعر را برات مي خونم ، اگر دوستات هـــــم مي شنوند حتماً بگم ، خواهش كنم ازشون كه اين شعر را براي تو بخونند، اين شعرمال باباست برات فرستاده اگر صداي من را مي شنوي . با اجازه اين شعر را بخونم .

مجري : خواهش مي كنم ، بله هموطنان گرامي شعري را مي بينيم خانم شهين ربيعي آماده كردند و اين شعر هرسطرش يك دريا عشق ، دوستي ، مهرباني وعاطفه را درپي دارد.

ربيعي : سعيد جان نمي دونم كجايي ولي مي گن تو خاك عراقي ، اگر صداي مرا مي شنوي اين شعر را بابا برات گفته :

اين خانه قشنگ است ولي خانه من نيست اين خاك چه زيباست ولي خاك وطن نيست

اين كشورتو ، اين وطن دانش وصنعــــت هرگز به دل آويزي ايران كهن نيســــــت

من عاشق آن خاك غزل پرور پــــــاكم هرچند كه بسياردرآن دانش و فن نيســـت

درمشهد ، يزد ، قم و كاشان ولرستــــان لطفي است كه در برمن ، دهلي ، پكن نيسـت

دربابل ، گرگان ، خراسان وبروجــــــرد نقشي است كه در قاهره ومصر ويمن نيسـت

درپيكرگلهاي دل آويزشميران عطري است كه در نافه آهــــوي خــتـن نيســـت

آواره ام ، خسته ، سرگشته وحيـــــــران هرجا كه روم هيچ سراخانه من نيســــــت

من بهر كه خوانم غزل سعدي وحافـــــظ درشهر غريبي كه درآن فهم سخن نيســـت

هركس كه زند طعنه به ايراني و ايــــران به شبهه كه مغزش به سروروح به تن نيست

پاريس قشنگ است ولي نيست چو تهــران لندن به دل آويزي شيـرازكهـــــن نيست

هرچند كه ســرسبــز بود دامنـه آلـــپ چون دامــن البــرز پرازچين و شكن نيست

اين كـــوه بلنــداست ولي نيست دماونـد اين زود چه زيباست ولي رودتجـــن نيست

اين شهرعجيبي است ولي شهرغـريبي است اين خانه قشنگ است ولي خانه مــن نيست

هرجاكه روم روي به هرســـوي كه برآرم فكرم به جز از فكـروطـن عشق وطن نيست

سعيدجان اين شعررا بابا برات فرستاد .

مجري : بااين لحني كه شما خانم ربيعي صحبت كرديد ، ازدل مشغوليهاي پدرومادرگفتيد ، الآن سعيد يا دوستان سعيد دارن حرفهاي ما رامي شنوند ، حرف دل پدرومادرتون رابگوييد .

ربيعي : حرف پدرومادرها فراق است . ديشب مامان مي گفت تورامن چشم درراهم .

تورامن چشم درراهم

شباهنگام

كه مي گيرند درشاخ طلاجن سايه ها رنگ سياهي

وزان دل خستگانت راست اندوهي فراهم

تورامن چشم درراهم

شباهنگام

درآن دم كه برجاده ها

رهاچون مرده ماران خفته گانند

درآن نوبت كه بنددست نيلوفر به پاي سروكوهي

به دام افتد

گرم يادآوريم

نه من ازيادت نمي كاهم

تو رامن چشم درراهم .

اين رو هميشه مامان برات مي گه ، مي گه چشم براه كه تو برمي گردي .

مجري : از فـرزنـدان عزيزتون بيشتر برامون صحبت كنيد ، مريم خانم و عليـرضا ، درمورد دائي شون چي مي گن‌؟

ربيعي : مريم بارها به من مي گه ، مامان ، شايد دائي سعيد هيچوقت نياد . اين قدرغصه اش رانخور ما جرات نمي كنيم جلويت حرف بزنيم ، هرچي مي گيم ، آرزوهات ختم مي شود به ديدن دائي سعيد ولي دوست داشت بهت بگه دائي جون هرجا هستي بيا ، فقط يك بار ما تورو ببينيمت ، ازخودت يك خبري به ما برسون .

علي مي گه شنيدم جنگ عراق و آمريكا نزديك ، به دائي بگو اگر جنگ شد ، شلوغ شد فراركن هرجا هستي بيا ، من دلم مي خوات خنده مامان و بابا را ، حاج بابا و مامان بزرگ موقع ديدن تو ببينيم ، هيچ آرزويي ندارم فقط ديدن تو .

مجري : خانم ربيعي يكي از زيباترين اعياد ما ايرانيها عيد نوروز است وقتي حال وهواي عيد به مشام ميرسد همه يك حالت خاصي دارند . براي آغازسال جديد لحظه شماري مي كنند مخصوصاً بچه ها . باتوجه به اينكه سالهاست شما سعيد را نديديدحتماً يكي از قشنگترين خاطره هاتون كنارسفره هفت سين است . نشستن دركنار بزرگترها و نگاه به آئينه كردن ، تماشاي زيباي ماهي كه درتنگ است ، آخرين باري كه عيد را دركنار سعيد بوديد كدام سال بود ودلتون مي خواد كه وقتي سال 82 بياد سعيــد را دركنارتون ببينيد ؟ ازاون حال وهوا بيشتر باما صحبت كنيد .

ربيعي : سعيدجون يادت (هست) فروردين هايي كه مي آمد ومي رفت . تنها ، زيباترين ، فشنگترين خاطره برات عيد بود . يادت مي ياد اسكناسهاي 2 توماني ، اسكناسهاي 5 توماني ، 10 توماني هايي كه خاله ، عمه ، دائي بهمون عيد مي دادن ، چون تو ازهمه بزرگتربودي پولت هميشه ازهمه بيشتر بود . آخرين سال عيد رويادت ، موقع سال تحويل همه صدات مي كرديم . سعيد بدو الآن توپ سال نـو رو مي زنند . بدوبيا بابا مي خوات عيدي بده از لاي قرآن ، يادت مي ياد كجا بودي ، داشتي درحياتمون رو ، همان حيات پرازخاطره را كه يك حوض قشنگ وسطش بود داشتي دررو رنگ سبز مي كردي ، گفتي فقط يك قلم موي ديگه بكشم درتمومه . گفتم سعيد مگه الآن شاه مي خواد بياد خونه ما كه تو داري دررو اينقدر قشنگ رنگ مي زني گفتي چه شاهي بزرگتر ازاين هايي كه مي يان خونه از حاج بابا عيدي مي گيرند . يادت مي ياد ، هنوز بعد از 21 بهار منتظرت هستيم . درهاي خونه رو رنگ نزديم تا تو بياي بادستهاي قشنگت يك رنگ سبز ديگه به دربزني ، يك شعرهم برات گفتيم براي بهار . نمي دونم چقدرفرصت دارم اين شعررو برات بخونم . اين شعر مال ملك الشعراء بهار ، خيلي قشنگ ، يادم مي يات دائي علي يادت هست كه خيلي هم دوستت داشت هروقت مي آمدي نمازمي خواندي مي گفتي 2 ركعت نماز مي خونم ازترس دائي علي ، خيلي هم برات سلام مي رسونه ، اين شعر روبرات خونده .

من نگويم كه مرا ازقفس آزاد كنيــد قفــس برده به باغي و دلم شاد كنيد

فصل گل مي گذرد هم نفسان بهرخدا بنشينيد به باغي و مرا يـــــاد كنيد

ياد ازاين مرغ گرفتاركنيد اي مـرغان چون تماشاي گل ولاله و شمشاد كنيد

هركه دارد زشما مـرغ اسيري به قفس برده درباغ و به يــادمنش آزاد كنيد

آشيان من بيچاره اگرسوخت چـه باك فكر ويــران شدن خانه صيــادكنيد

بيستون برسرراه است مبـاد از شيـرين خبري گفته و غمگين دل فرهاد كنيد

جـور بيدادكند ، عمـرجـوانـان كوتاه اي بزرگان وطــن بهرخـدا داد كنيد

گـرشد ازجـورشما خانه مـوري ويران خانه خويش محال است كه آباد كنيد

كنج ويرانه زنـدان شد اگرسهم بهــار شكرآزادي وآن گنـج خــداداد كنيد

مجري : آقاي سعيد ربيعي اين رو باوركن عاشقانه و صادقانه به شما و تمامي بروبچه هاي سازمان مي گيم عيد وقتي مي ياد بدون شما لطفي نداره يعني خانواده هاتون واقعاً چشم به راهتون هستند بياين آغوش وطن بسوي شما بازه ، خانواده ها بي صبرانه منتظر شما هستند تاكي مي خواين درعراق بمونيد تاكي مي خواين دوري وفراق راتحمل كنيد . اگرشما فراق راتحمل مي كنيد خانواده هاتون دريايي ازفراق راهمراه مي كنند باخودشون و نگران وپريشان هستند . پس برگرديد تا ديدارها تازه بشه . انشاءا... سال 82 سالي باشه كه شما جناب آقاي سعيد ربيعي و ديگر بروبچه هاي سازمان به كشور برگرديد و باهم آغاز طبيعت و متحول شدن بهار راجشن بگيريم .

ربيعي : سعيدجان اين حرفهاي دل ماست شايد نتونيم بگيم ولي اگه يادت باشه يك شعري فرستاده بودي قاب كرديم بزرگ تو خونست . حتماً مي ياي بهار 82 مي بيني ، توي اون شعر گفته بودي :

بگو مادر هنوزم يادي ازما مي كني يا نه بگو قاب عكسم را تماشا مي كني يانه

بگو عموهايم هستند انــدر فكـرمـــن يا كرده فراموشي من دوراز وطن يانه

هيچكس تورو فراموش نكرده ، از سرخيايان تا ته خيابان وقتي مي يايم همه سراغ تو رو مي گيرند ، هرسال عيد كه مي شه همه مي گن انشاءا... نوروز بعدي سعيد پيش شماست . عموها ، عموزاده ها ، دائي عـزيـز كه مي دوني چقدر دوست داره ، خـالـه ، حتي مادربزرگ پيرمون ، هنوز هست ومنتظر ديدنت هرجاهستي صداي ما رامي شنوي ، اگرصداي من رو دوستانت مي شنوند ، من خواهربزرگ سعيدم جاي مهين ومهري صحبت مي كنم سعيدجان تو تنها برادر ماهستي ، اگر توعراق هستي ، هركاري كه داري و هرسمتي كه داري بدون اينجا جات خيلي راحت تر خواهد بود اگر بياي من اين اطمينان رابه تومي دهم آغوش خانواده و همه مردم ايران براي شما بازاست .

انشاءا... با افتخار و سربلندي برمي گردي .

مجري : انشاءا... ، اين صحبت هاي گرم و پرمهرخانم شهين ربيعي ، خواهرآقاي سعيد ربيعي بود كه شنيديد منتظر بازگشت همه شما برووبچه هاي سازمان به كشورمان هستيم . ازشما تشكرمي كنم خانم ربيعي .