مصاحبه با علی مرادی

گزارش نجات يافتگان 13/ مي 2005

علي مرادي در جنگ ايران و عراق ، يك گروهبان در ارتش ايران بود. او خيلي زود اسير شد و نه سال را به عنوان اسير جنگي در اردوگاه رمادي سپري كرد. او در ميان گروهي از اسراي جنگي ايراني بود كه مدت كمي بعد از آتش بس،‌بواسطه وعده ازدواج و كار و پول، به مجاهدين خلق پيوست. متن زير بخشي از مصاحبه اي طولاني تر است كه بعد از بازگشت او به ايران انجام شده است.

بعد از بازگشت مريم به عراق در سال 1997 رجوي ها تغييرات شديدتري را بر آنچه مريم طرز فكر بورژوا مي ناميد تحميل نمودند. تحت قواعد جديد، يك آپارتايد جنسي معرفي شد به نحوي كه زنان و مردان به صورت فيزيكي از هم جدا بودند. اكنون واحدهاي زنان و مردان از هم جدا بودند. ديگر هيچ زن و مردي اجازه نداشتند با يكديگر در يك اتاق تنها باشند. ما اجازه نداشتيم با زنان صحبت كنيم مگر براي اهداف كاري مجاز مي شديم. در پاييز 2002 وقتي كه ايالات متحده تهديدهايش عليه عراق را افزايش داد، مسعود و مريم نشستي را براي همه اعضا برگزار كردند. آن ها تحليل كردند كه در سال 2005 دولت خاتمي بواسطه يك شورش مردمي سرنگون خواهد شد و ما بايد خودمان را براي عمليات نهايي آماده كنيم.

تقريبا همه در آن زمان سئوالاتي داشتند.

اگر امريكايي ها به ما حمله كنند چه مي كنيم؟ مسعود در پاسخ گفت: با هر آنچه داريم به ايران حمله مي كنيم. اكنون بايد بگويم كه اكثر اعضا واقعا نمي خواهند بميرند، اما مسعود رجوي ادعا مي كرد كه ما واقعه عاشورا را تكرار خواهيم كرد. اين نقطه مرحله سياه بود و مشخص بود كه يك ماموريت انتحاري براي كل سازمان است.

خبر بعدي كه از رهبري شنيديم اين بود كه محمد محدثين در نامه به وزارت خارجه بريتانياو ايالات متحده بي طرفي سازمان را اعلام كرده است. در ملاقاتي ديگر، رجوي پيامي را براي ما خواند كه حاكي از آن بود كه امريكا و بريتانيا توافق كرده بودند كه به اردوگاه هاي ما حمله نكنند. در طول يك ماه دو پايگاه ما مورد حمله نيروهاي ائتلاف قرار گرفتند و حدود 50 جنگجو كشته شدند. طبق دستورات رجوي ارتش آزاديبخش ملي اكنون مي بايست حمله فراگير خود به ايران را آغاز ميكرد. اما آن ها حركت نكردند. مي توانم بگويم اكثر افراد، حدود 95 درصد از افراد احساس سردرگمي داشتند. همه افراد افكار يكساني داشتند. "تمام زندگي ام را براي مبارزه دادم، حالا بر سر اهدافم چه آمد؟"

بدتر از همه وقتي شد كه حسين ابريشمچي (برادر مهدي ابريشمچي كه تحت تعقيب تحقيقات دادگستري فرانسه درباره فعاليت هاي تروريستي مجاهدين در فرانسه است) و مژگان پارسايي (رهبر صوري مجاهدين در عراق) ابتدا درباره آتش و سپس خلع سلاح كلي با ژنرال ري اوديرنو مذاكره كردند. در يك هفته سلاح ها و ادوات مجاهدين خلق جمع آوري شدند و امريكا اردوگاه اشرف- كه همه مبارزان مجاهدين خلق به آن فرستاده و در آن گردآمده بودند- را محاصره كردند. (يك انبار سلاح توسط مجاهدين خلق مخفي شده بود،‌اما نيروهاي هوايي امريكا خيلي زود آن را پيدا كردند). مجددا، جنگجويان احساس نابودي مي كردند. همه سئوال ميكردند كه براي سازمان چه اتفاقي افتاده، آينده چيست، اهدافي كه بخاطرشان زندگي مان را داديم چطور، سرنگوني رژيم چه شد؟ به خاطر داشته باشيد كه در اين زمان هيچ نمي دانستيم كه 250 عضو كليدي از عراق به اروپا گريخته اند،‌از جمله مريم رجوي. در بي نظمي كه پس از حمله امريكا و ائتلاف به عراق رخ داد، مبارزان از كمي آزادي برخوردار شدند، و ما صحبت و بحث درباره وقايع و عواقب احتمالي براي سازمان را شروع كرديم. بعد از آن كه نيروهاي امريكايي همه را در اردوگاه اشرف جمع كردند مصاحبه با تك تك آن ها را شروع كردند. اولين مصاحبه براي مشخص كردن اسم، تبار، و ديگر اطلاعات اساسي به منظور صدور يك كارت شناسايي بود. مصاحبه بعدي به منظور جمع آوري اطلاعات دي ان اي از ساكنان اردوگاه اشرف بود. مصاحبه سوم توسط نمايندگان وزارت خارجه امريكا انجام شد. آن ها از همه خواستار اطلاعات بودند. چيزي كه در هر مصاحبه از ما سئوال ميشد اين بود كه "مسعود رجوي كجا است؟" اين هم سئوال ما بود و هم سئوال امريكايي ها.

در مصاحبه سوم، از ما سئوال شد به محض خروج از عراق مايليم به كدام كشور برويم.

مجاهدين خلق به همه افراد گفته بود كه پاسخ دهند ميخواهند در عراق بمانند، اما اكثر افراد از اين امر سرپيچي كرده و اصرار كردند كه ميخواهند به كشور ديگري بروند. مجاهدين به همه گفت كه اگر به ايران برويد آن ها شما را شكنجه و اعدام خواهند كرد و به اروپا هم نمي توانيد برويد چون شما را قبول نمي كنند. عليرغم اين، طي اولين مصاحبه 115 نفر مستقيما خواستار كمك نيروهاي امريكايي براي خروج از اردوگاه شدند. اين افراد به شمال اردوگاه، جايي كه ارتش امريكا سربازخانه داشت، برده شدند.

تا امروز، 600 ساكن اشرف در اردوگاه شمالي در كنار امريكاييها پناه گرفته اند. از ميان اين افراد، 270 نفر به ايران برگردانده شدند و بقيه مانده اند. تنها دليلي كه افراد توانستند به اردوگاه شمالي فرار كنند اين بود كه فرماندهان مجاهدين سلاح نداشتند و نتوانستند جلوي آن ها را بگيرند.

مردم ميخواهند بروند، اما آنها مي ترسند چون نمي داند. آن ها هيچ اطلاعات واقعي ندارند. هيچ كس به آن ها نگفته كجا مي توانند بروند، و اين كه راه هاي ديگري دارند. مجاهدين به ما گفت كه به صليب سرخ اجازه نخواهد داد از اردوگاه ما ديدن كند.

حسين مدني شخصا به من گفت كه "ما هر چه توانستيم انجام داديم، از جمله به شدت به لابي آن ها در سوئيس پرداختيم، بنابراين به اردوگاه ما نخواهند آمد." اين يك خط مشي عمدي براي جلوگيري از درخواست افراد براي خروج بود. اما من يك كارت اسير جنگي از جانب صليب سرخ داشتم، بنابراين ميتوانستم به اردوگاه شمالي بروم و خواستار پناهندگي نزد امريكايي ها بشوم. من هيچ چيزي نداشتم كه باعث شود آنجا بمانم. خانواده نداشتم، اهدافم را از دست داده بودم و بدتر از همه فريبكاري مجاهدين خلق بود كه اكنون ميتوانستم به وضوح ببينم.

اكنون ميگويم كه حدود 60 تا 70 درصد از افراد در اردوگاه ناراضي هستند و اگر بتوانند آن را ترك ميكنند. شرايط در داخل اردوگاه اشرف واقعا دشوار است. كنترل روي اعضا بعد از اعطاي وضعيت حفاظت شده شخصي شديدتر شده است. به كسي اجازه نمي دهند با ديگري صحبت كند. اگر دو نفر بهم برسند و شروع كنند به صحبت كردن، ناگهان يكنفر سرو كله اش پيدا مي شود و بازجويي و متهم كردن آن ها را آغاز ميكند "داريد درباره چه چيزي صحبت ميكنيد؟، شما به ... رهبر بي توجهي كرديد...." هيچ خبري از دنياي بيرون نيست. ما هيچ اطلاعات واقعي نداريم و اكنون مي دانم كه تمام اطلاعاتي كه سازمان درباره ايران به ما ميداد اشتباه بود. تمام آن اطلاعات. در اردوگاه اگر كسي سئوالاتي را درباره هرچيزي بيان كند او را به ميان يك گروه بيست نفره مي برند تا متقاعدش كنند. آن ها اسناد همه را ضبط كرده اند تا خروج را براي آنان دشوار كنند. ارتش امريكا هم زياد كمك نكرده است. در اردوگاه شمالي به ماگفتند كه بايد مطمئن شوند كه افراد درصورت رفتن به اروپا تهديد تروريستي به شمار نمي روند، اما چطور بايد اين را ثابت كرد؟ اما هنوز هم افراد فرار مي كنند و فرماندهان مجاهدين هيچ سلاحي ندارند و بنابراين نميتوانند متوقفشان كنند. ميدانم كه چندين تن از افراد ارشد فرار كرده اند؛ سعيد جمالي، خليل رمضانپور، و عليرضا احد همگي در اردوگاه شمالي هستند. داوود باقروند با گروه من برگشت و اكنون در ايران است.

به نظر من همه در اردوگاه سئوالاتي درباره آينده شان دارند، حتي رهبران. خيلي ها ميخواهند بروند اما جايي براي رفتن ندارند. حدود 80 درصد از آن هايي كه جرات رفتن را دارند بعد از ملاقات با خانواده هايشان رفتند. براي همين سازمان مجاهدين از ملاقات خانواده از اردوگاه مي ترسد.

وقتي به نقطه اي ميرسند كه نمي توانند ملاقات خانواده اي را رد كنند، فرد را كنار ميكشند و براي آماده كردن فرد ملاقات فشرده اي را برگزار ميكنند. من قبل از ملاقات با برادرم به مدت يك ساعت و نيم با فرشته يگانه ملاقات داشتم. او به من گفت كه "برادرت به تو دروغ خواهد گفت. دولت ايران او را فرستاده است. خيلي مراقب باش چون اين يكي از فعاليت هاي رژيم است. او را به عنوان برادر خودت در نظر نگير، بايد باور كني كه داري با رژيم صحبت مي كني. گريه نكن، و اجازه نده تو را به رفتن تشويق كند."

شرايط در اردوگاه شمالي متفاوت است، آن ها گوشت غيرحلال به ما دادند، ‌گوشت خوك، و هيچ گونه سيستم تهويه هوا وجود ندارد. در 24 ساعت بايد پنج بار به صف شويم. ما نميتوانستيم با خانواده هايمان در تماس باشيم چون امريكايي ها به ما گفته بودند كه نامه ها ممكن است توسط كشور دريافت كننده سانسور شوند، بنابراين افراد از نوشتن نامه ميترسيدند، و بنابراين ما نامه اي هم دريافت نميكرديم. وقتي بالاخره به خانه آمده ام،‌ منظره اي را از پنجره هواپيما هنگام برخاستن از فرودگاه عراق به خاطر مي آورم. وقتي از مرز گذشتيم و كوه هاي ايران و برف روي آن ها را ديدم، اين قدر خوشحال بودم كه ميخواستم از هواپيما بيرون بپرم و روي برف هاي كشورم فرود بيايم. در فرودگاه تهران انتظار رفتار خصومت آميز داشتم، اما مردم به استقبال ما آمدند و از ما پذيرايي كردند. فكر ميكردم اين كار فقط براي تبليغات است. اما وقتي مهرباني براي پنج شش روز ادامه يافت، آن وقت بدان ايمان آوردم. اكنون در كنار خانواده ام هستم. از وقتي به ايران آمده ام هيچ مشكلي نداشته ام.

آن ها تلاش كردند تا حد ممكن به من كمك كنند. اما من چندين سال از زندگي ام را براي سازمان به هدر دادم. من همسر و فرزندي ندارم، شغل و دارايي ندارم. هيچ چيز ندارم. و اكنون ميدانم كه بخاطر خواسته هاي خودخواهانه يك مرد خانواده ام را از دست دادم. وقتي در اردوگاه اشرف بودم، همه يك سئوال مي پرسيدند "مسعود رجوي كجا است؟" آخرين باري كه او را ديدم يك روز قبل از حمله امريكا به عراق بود. از آن هنگام نه ديده شده و نه شنيده. دو سال است. براي پيروان او در همه سطوح سلسله مراتب مجاهدين خلق، اين امر به يك مسئله مهم تبديل شده. وقتي كسي سئوال مي كند،‌ فرماندهان رجوي مي گويند به خاطر دلايل امنيتي است. اما هيچ كس اين را قبول نمي كند. يك رهبر بايد پيشاپيش نيروهايش باشد، نه اين كه با اولين نشانه خطر فرار كند.

رجوي هميشه بلف ميزد "من رهبرم و اولين نفر در خط ايثار هستم." فرماندهان رجوي مي گويند كه ناپديد شدن او به دلايل امنيتي است، اما هيچكس شك ندارد كه رجوي فقط به خاطر جان خودش فرار كرده است. افراد در اردوگاه احساس مي كنند كه به آن ها خيانت شده. اين بدترين خيانت بود، هيچ كس ديگر به هيچ چيز اعتماد ندارد. روحيه در اردوگاه آن قدر پايين است كه حتي اگر رجوي فردا در مقابلشان ظاهر شود اكثريت نيروها در اردوگاه اشرف از پيروي از او خودداري خواهند كرد.

حالا همه درباره آينده خودشان سؤالاتي دارند.