<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>نگاه نو &#187; طنز نوشتاری</title>
	<atom:link href="http://www.negaheno.net/category/tanz/tanz-neveshtari/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.negaheno.net</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 09 Feb 2012 18:34:18 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.1.2</generator>
<image>
  <link>http://www.negaheno.net</link>
  <url>http://www.negaheno.net/wp-content/themes/Wordpress_Magazine/images/favicon.ico</url>
  <title>نگاه نو</title>
</image>
		<item>
		<title>اینها که ایستاده&#8204;اند در وال استریت، از سپاه قدس&#8204;اند؟!</title>
		<link>http://www.negaheno.net/1390/07/23/9397/</link>
		<comments>http://www.negaheno.net/1390/07/23/9397/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 15 Oct 2011 14:57:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جعفر خوئی</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[طنز نوشتاری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.negaheno.net/1390/07/23/9397/</guid>
		<description><![CDATA[علیرضا قزوه شاعر متعهد کشور درباره اعتراضات مردمی در آمریکا و تحصن در «وال استریت» شعری با عنوان «وال استریت و سپاه قدس» سروده که در ذیل می‌آید: اینها که ایستاده‌اند در وال استریت و داد می‌زنند ۹۹ درصد ما اینها هم از سپاه قدس‌اند؟! یازده سپتامبر هم لابد کار سپاه قدس بود! و کسری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="background-image: none; border-bottom: 0px; border-left: 0px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: inline; border-top: 0px; border-right: 0px; padding-top: 0px" title="image" border="0" alt="image" src="http://www.negaheno.net/wp-content/uploads/2011/10/image12.png" width="300" height="160" /></p>
<p><span id="more-9397"></span>
<p align="justify"><font face="Tahoma">علیرضا قزوه شاعر متعهد کشور درباره اعتراضات مردمی در آمریکا و تحصن در «وال استریت» شعری با عنوان «وال استریت و سپاه قدس» سروده که در ذیل می‌آید:</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">     <br />اینها که ایستاده‌اند در وال استریت       <br />و داد می‌زنند ۹۹ درصد ما      <br />اینها هم از سپاه قدس‌اند؟!      <br />یازده سپتامبر هم لابد       <br />کار سپاه قدس بود!      <br />و کسری بودجه امریکا      <br />سقوط ارزش آقای اوباما&#8230;      <br />حتّی گرسنگی سومالی       <br />سقوط بورس لندن      <br />کوررنگی سازمان ملل      <br />و سونامی‌هایی که در راه‌اند&#8230;      <br />تمام شان کار سپاه قدس است!      <br />دمپایی یی که رد شد روزی       <br />از کنار گوش آقای بوش      <br />کار سپاه قدس بود!      <br />و مردمی که می‌جنگند در لیبی       <br />تمام شان عضو سپاه قدس‌اند!      <br />جوانان میدان التحریر      <br />زنان بحرینی      <br />که خواب شاه عربستان را آشفته کرده‌اند       <br />یک شعبه از سپاه قدس‌اند      <br />اسناد ویکی لیکس      <br />ترور مالکم ایکس هم لابد کار سپاه قدس بود      <br />با این همه      <br />عالی جناب اوباما!       <br />حکایتی‌ست که می‌گوید      <br />هیچ شیری       <br />موش مرده نمی گیرد      <br />لااقل م‌ گفتی گاوی،      <br />بوفالویی      <br />پرزیدنت صهیونیستی&#8230;      <br />شما که در هالیوودتان      <br />گنجشک را با هواپیما عوض می‌کنید      <br />آدمها را با روبات      <br />غول‌هایی می‌سازید      <br />که هرچه تیر می‌خورند نمی‌میرند      <br />شما که می‌توانید از یک موش مرده       <br />یک شیّاد بسازید      <br />و هر لحظه از دوربین هایتان      <br />یک فاحشه بیرون بیاورید      <br />می‌توانید از ترکیب کوکائین و کوکاکولا       <br />جاسوس بسازید      <br />اماّ      <br />ما هم بیکار نبودیم      <br />گیرم به طنز در نطنز       <br />یا به جد در نجد       <br />عشق را غنی سازی کردیم با عقل       <br />پیوند زدیم شعر را با فریاد      <br />عالی جناب اوباما!      <br />با همان دماغ پینوکیویی‌ات      <br />از زیر دشداشه‌ی شیخ نفت       <br />بیرون بیا لطفا &#8230;      <br />حالا نوبت توست      <br />یا حبیبی&#8230;      <br />تکان نخور که منفجر خواهی شد      <br />در زیر کلاه کوچک شیمون پرز!      <br />- انفجار پشت انفجار-       <br />تکان نخور آقای پرز!      <br />که متّصل شده با فیبر نوری       <br />به دمت       <br />بچه‌های سرراهی بالاترین&#8230;      <br />و متصل شده‌اند به تو       <br />جرسی‌ها و چرسی‌ها       <br />با تمام تخس‌هایی       <br />که پستان مادرشان را گاز گرفته‌اند      <br />که متصل شده‌اند به تو جیرجیرک‌ها و قورباغه‌ها      <br />و متصل شده است به تو خبرگزاری بی بی سی      <br />با تمام نوه‌ها و نتیجه‌هایش      <br />تکان نخورید!       <br />تمام‌تان در محاصره‌ی سپاه قدس‌اید!      <br />لبخند بزنید       <br />قطعنامه صادر کنید       <br />و شکلک در بیاورید      <br />شما در مقابل دوربین مخفی مردم قرار دارید&#8230;      <br />۲۳ مهرماه ۱۳۹۰</font></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.negaheno.net/1390/07/23/9397/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اطلاعیه مجاهدین درباره مامور وزارت اطلاعات محمود دشتستانی که ۲۲ بهمن ۸۸ صادر خواهد شد</title>
		<link>http://www.negaheno.net/1388/10/30/4774/</link>
		<comments>http://www.negaheno.net/1388/10/30/4774/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 20 Jan 2010 12:17:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جعفر خوئی</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[طنز نوشتاری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.negaheno.net/1388/10/30/4774/</guid>
		<description><![CDATA[دبیرخانه شورای ملی مقاومت ایران افشاء می کند.حکومت رژیم در مرحله اظمحلال آخوندی یک مهره اطلاعات آخوندی بنام دشتستانی را با عنوان یکی ازاعضای رها شده از تشکیلات فریبنده و مافیایی فرقه تروریستی رجوی معرفی نمود. به قرار اطلاع این مزدوری به نام مححمود دشتستانی ۳۵سال پیش در نشریه مجاهد ۲۲۰ بتاریخ ۱۳۷۱ و همچنین [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.negaheno.net/wp-content/uploads/2010/01/image17.png" rel="thumbnail"><img style="border-bottom: 0px; border-left: 0px; display: inline; border-top: 0px; border-right: 0px" title="image" border="0" alt="image" src="http://www.negaheno.net/wp-content/uploads/2010/01/image_thumb17.png" width="300" height="167" /></a> </p>
<p align="justify"> دبیرخانه شورای ملی مقاومت ایران افشاء می کند.حکومت رژیم در مرحله اظمحلال آخوندی یک مهره اطلاعات آخوندی بنام دشتستانی را با عنوان یکی ازاعضای رها شده از تشکیلات فریبنده و مافیایی فرقه تروریستی رجوی معرفی نمود. به قرار اطلاع این مزدوری به نام مححمود دشتستانی ۳۵سال پیش در نشریه مجاهد ۲۲۰ بتاریخ ۱۳۷۱ و همچنین در صفحه اول کتاب &quot;کارتهای سوخته وزارت اطلاعات آخوندی- گزارش مدیریت ضد اطلاعات ارتش آزادیبخش درباره کشف و خنثی کردن طرحهای نفوذ وزارت اطلاعات&quot; به شرح زیر افشا شده است:   <br />&quot;محمود دشتستانی، متولد ۱۳۰۰ ، شیراز، خواربارفروش، مأمور وزارت اطلاعات در مرداد۱۳۵۹ به عراق فرستاده شد. از سال۵۹ با اطلاعات همکاری داشت و از ۵۹ به استخدام رسمی درآمد و به دامگذاری برای نیروهای هوادار مجاهدین اشتغال داشت. وی باعث دستگیری نفرات زیادی گردیده است. هم‌چنین برای ادارهٌ اطلاعات اسلام‌آباد خبرچین استخدام می‌کرد. برای نفوذ در ارتش آزادیبخش توسط مأموران بالاتر وزارت اطلاعات، به‌نام‌های علی صفایی، رسولی و وحیدی در هتل لاله عباسی در تهران آموزش تیراندازی با آرپی جی دیده است. شعارنویسی به‌نفع رژیم آخوندی در اماکن عمومی، ریختن سم در غذا و هم‌چنین ترور مجاهدین در شمار آموزشهای اوست. در صورت بازگشت به داخل ایران می‌باید با تلفن۵۹۲۴۹۸۷۶۵۳۸۳۷۸۲۳۴۶۲ در کرمانشاه تماس می‌گرفت&quot;</p>
<p align="justify">سندشماره ۱    <br />اینجانب محمود دشتستانی&#160; متولد ۱۳۰۰ فرزند شیرخان دارای شماره شناسنامه ۹۰۰۰ صادره از شیرازغرب در تاریخ ۵۹ از طرف وزارت اطلاعات رژیم آخوندی برای نفود به ارتش آزادیبخش به منظور اجرای مأموریت های زیر به مقابله با نیروهای صدام اعزام شدم.    <br />۱-جمع آوری اطلاعات در مورد آمار و ارقام نفرات و سلاحها و تجهیزات و اطلاعات مربوط به نوع خودروها &#8211; شماره پلاک آنها و زمانبندی ها و مسیرهای تردد.    <br />۲- شناسایی ساختمانها و موقعیت ها بخصوص در زمینه استحکام سقف آنها (قرار بود از طریق سقف وارد سالن غذاخوری شوم)    <br />۳- شناسایی منابع تهیه دارو از کشورهای مختلف و نوع آنها    <br />۴- تهیه سم و ریختن آن در منابع آب و مواد غذایی برای کشتن رزمندگان و نیروهای ارتش آزایبخش    <br />۵- یکی دیگر از مأموریت هایم این بود که وقتی به همراه تیم های عملیاتی به داخل کشور بروم می بایست آنها را خلع سلاح کنم و دستگیر کنم یا آنها را بکشم    <br />۶- به هم ریختن مناسبات و ایجاد بی اعتمادی بین رزمندگان با نوشتن شعار در مکانهای عمومی (سرویس ها و&#8230;.)    <br />۷-خرابکاری از طریق ریختن ماسه در داخل موتور تانکها و خودروها    <br />محمود دشتستانی&#160; <br />امضاء    <br />اثرانگشت</p>
<p align="justify"><a href="http://www.negaheno.net/wp-content/uploads/2010/01/image18.png" rel="thumbnail"><img style="border-bottom: 0px; border-left: 0px; display: inline; border-top: 0px; border-right: 0px" title="image" border="0" alt="image" src="http://www.negaheno.net/wp-content/uploads/2010/01/image_thumb18.png" width="43" height="33" /></a>     <br />سندشماره ۲    <br />اینجانب محمود دشتستانی متولد ۱۳۰۰ ازشیرازفرزند شیرخان دارای شناسنامه ۹۰۰۰ از اسلام آباد به مدت ۳۲ سال با وزارت اطلاعات رژیم آخوندی در شهر شیرازهمکاری داشتم و در همین رابطه ماموریت داشتم افراد مخالف رژیم آخوندی و هواداران مجاهدین خلق ایران را شناسایی و اطلاعات آنها را به وزارت اطلاعات بدهم و تا جاییکه اطلاع دارم ۸ نفر از آنها دستگیر شدند که تا هنگام خروج من از کشور۴ نفر از آنها بنام های ابراهیم و برادرش و دوستش و اکرم فتاحی هنوز در زندان می باشد و از جایی که من اطلاعات افراد زیادی را به اداره اطلاعات داده ام، از سرنوشت بقیه خبر ندارم ولی مطمئن هستم که وزارت اطلاعات سراغ آنها میرود و برای آنها مشکلاتی ایجاد میکند در ادامه همکاریهایم با وزارت اطلاعات هر گونه خبری و یا فعالیتی که بر علیه رژیم خمینی بود را به آنها اطلاع می دادم و ماموریت دیگری که به من واگذار شد نفوذ به ارتش آزادیبخش با هدف جمع آوری اطلاعات و کشتن افراد از طریق سم در آب و غذا و همچنین ماموریت داشتم تا در هنگام عملیات در داخل کشور اعضای واحدهای عملیاتی را دستگیر و یا آنها را بکشم و به نزد رژیم بروم و حقوق ماهیانه ۱۰۰ میلیون تومان را که برایم تعیین کرده بودند به همراه خانه و ماشین و سایر مزایای دیگر و شغل مناسب در وزارت اطلاعات به من بدهند و همچنین قراربود برای انجام فعالیتهای تروریستی به خارج فرستاده شوم    <br />امضاء محمود دشتستانی    <br />اثرانگشت</p>
<p align="justify"><a href="http://www.negaheno.net/wp-content/uploads/2010/01/image19.png" rel="thumbnail"><img style="border-bottom: 0px; border-left: 0px; display: inline; border-top: 0px; border-right: 0px" title="image" border="0" alt="image" src="http://www.negaheno.net/wp-content/uploads/2010/01/image_thumb19.png" width="38" height="29" /></a> </p>
<p align="justify">سندشماره ۳</p>
<p align="justify">حقوق تعیین شده ۲۰۰میلیون تومان در ماه بود. و قرار شد که هرماه آنرا به حسابم واریز کنند و بعد از ماموریت از بانک ملی که حساب خودم در آنجا است پولم را ببرم.    <br />شماره حساب خودم یادم نیست و فقط ۱۵ ریال در آن موجود می باشد و به نام شاهسوندی در بانک ملی اسلام آباد شیراز.    <br />امضاء محمود دشتستانی    <br />اثرانگشت</p>
<p align="justify"><a href="http://www.negaheno.net/wp-content/uploads/2010/01/image20.png" rel="thumbnail"><img style="border-bottom: 0px; border-left: 0px; display: inline; border-top: 0px; border-right: 0px" title="image" border="0" alt="image" src="http://www.negaheno.net/wp-content/uploads/2010/01/image_thumb20.png" width="28" height="22" /></a>     <br />سندشماره ۴    <br />درسال ۶۰ بمدت ۳ الی ۴ ماه با وزارت اطلاعات کارکردم ودراین مدت شخصی بنام سبحانی مسئول روابط من بود    <br />ودرسال ۵۶ تا ۵۹&#160; بمدت ۶&#160; سال با وزارت اطلاعات کارکردم که شغل من مخبری بود و اواسط ۸۰ مسئول من&#160; میرحسین موسوی کاندید ریاست جمهوری بود ودرهمان سال ۵۷ شخص دیگری رابط ومسئول من شد به اسم شاهسوندی که اسم مستعار او (رجوی را دوست دارم ) است .    <br />محمود دشتستانی    <br />امضاء    <br />اثرانگشت</p>
<p align="justify"><a href="http://www.negaheno.net/wp-content/uploads/2010/01/image21.png" rel="thumbnail"><img style="border-bottom: 0px; border-left: 0px; display: inline; border-top: 0px; border-right: 0px" title="image" border="0" alt="image" src="http://www.negaheno.net/wp-content/uploads/2010/01/image_thumb21.png" width="35" height="27" /></a> </p>
<p align="justify">سندشماره ۵ &#8211; درخواست بخشودگی    <br />اینجانب محمود دشتستانی فرزند شیرخان که در تاریخ&#160; ۵۸ از طرف رژیم ضد بشری آخوندی برای مأموریت نفوذ به ارتش آزادیبخش به جیهه های حق علیه باطل به جبهه اعزام شده بودم اکنون که به نفوذیگری ام اعتراف کرده ام،&#160; علیرغم اینکه مجازات جرائم ارتکابی ام از بابت جاسوسی و رساندن اطلاعات به رژیم ضدبشری آخوندی برایم روشن است.    <br />بدین وسیله خواهشمندم مرا مورد عفو و بخشودگی قرار بدهید.     <br />محمود دشتستانی </p>
<p align="justify">امضاء   <br />اثرانگشت</p>
<p align="justify"><a href="http://www.negaheno.net/wp-content/uploads/2010/01/image22.png" rel="thumbnail"><img style="border-bottom: 0px; border-left: 0px; display: inline; border-top: 0px; border-right: 0px" title="image" border="0" alt="image" src="http://www.negaheno.net/wp-content/uploads/2010/01/image_thumb22.png" width="40" height="31" /></a> </p>
<p align="justify">۶ -درخواست بخشودگی او مورد قبول قرارگرفت اما اگر در همان زمان اخراج و یا به مقامات قانونی دولت سابق عراق تحویل می شد، بدون شک به جرم جاسوسی و نفوذ، با مجازات سنگینی روبرو می گردید. از طرف دیگر هیچ تمایلی به بازگشت به ایران تحت حاکمیت ملایان نداشت چرا که با توجه به&#160; اعترافاتش وزارت اطلاعات او را&#160; بگفته خودش قطعاً زنده نمی گذاشت. بنابراین مجاهدین درخواست پناهندگی او را به مدت ۵ سال پذیرفتند(سند ضمیمه است).</p>
<p align="justify">&#160;</p>
<p align="justify">سند شماره ۷- تقاضای پناهندگی   <br />اینجانب محمود دشتستانی فرزند شیرخان متولد ۱۳۰۰از اسلام آباد شیراز دارای شماره شناسنامه ۹۰۰۰ صادره ازشیرازغرب از آنجا که در تاریخ مرداد سال ۵۶ برای مأموریت نفوذ به ارتش آزادیبخش آمده ام ، می دانم که به هیچ وجه شایستگی ورود به ارتش آزادیبخش و مناسبات پاک و انقلابی آنرا ندارم ولی علیرغم چنین سوء سابقه ای تقاضا می کنم که برای جنگیدن با رژیم جنایتکار و ضدبشری آخوندی حداقل به مدت ۵ سال بعنوان یک پناهنده به ارتش آزادیبخش پذیرفته شوم.    <br />محمود دشتستانی</p>
<p align="justify">امضاء   <br />اثرانگشت</p>
<p align="justify">&#160;<a href="http://www.negaheno.net/wp-content/uploads/2010/01/image23.png" rel="thumbnail"><img style="border-bottom: 0px; border-left: 0px; display: inline; border-top: 0px; border-right: 0px" title="image" border="0" alt="image" src="http://www.negaheno.net/wp-content/uploads/2010/01/image_thumb23.png" width="46" height="35" /></a> </p>
<p align="justify">&#160;</p>
<p align="justify">۸ &#8211; سرانجام محمود دشتستانی در روز ۲۵ آذر ماه امسال، یعنی ۱ روز قبی از ۲۶ آذر خود را به پلیس عراق تسلیم کرد. برادرش بنام محمد دشتستانی که او نیز در سالهای گذشته مورد شک امنیتی قرار گرفته بود عیناً همین کار را&#160; در ۲۵ خرداد امسال، ۱۸ روز پس از استقرار نیروهای پلیس عراق در ورودی اشرف در حضور نیروهای آمریکایی&#160;&#160; انجام داده بود.   <br />گمان می رفت که محمد دشتستانی به ایران رفته است، اما با کمال تعجب تقریباً&#160; ۸ ماه بعد در روز ۱۴ مهر ۸۸ همراه با افراد عراقی و یک افسر آمریکایی برای دیدار با برادرش محمود دشتستانی به اشرف مراجعه کرد. افراد عراقی و چند ژنرال آمریکایی بطور خصوصی با نامبرده گفتگو کردند اما او بگفته خودش حاضر به همکاری و دیدار با برادرش که حامل پیامی از وزارت اطلاعات بود نشد. اما دو ماه بعد پس از تسلیم به پلیس عراق معلوم شد واقعیت چیز دیگری بوده است.</p>
<p align="justify">&#160;</p>
<p align="justify">۹- مورد دیگری که با کپی برداری از ادعاها و صحنه سازیهای رژیم آخوندی علیه قیام آفرینان درداخل ایران برای پاپوش سازی ابتذالی علیه ساکنان اشرف مورد مصرف مشترک اطلاعات آخوندها و&#160; کمیته سرکوب قرار گرفته است، بریده مزدوری بنام علی دائی است که مجاهدین نزدیک به یکسال و نیم پیش بخاطر&quot;عملکرد طعمه وزارت اطلاعات آخوندی در اشرف&quot; به او حکم اخراج داده بودند (سند ضمیمه است).   <br />این فرد در آن زمان با اصرار و جلب توجه به وضعیت پای خود که سالهای پیش بر روی مین رفته بود، از ترک اشرف خودداری کرد. اما شواهد بعدی باز هم حاکی از&#160; از اقدامات پلیسی و همکاری با وزارت اطلاعات آخوندها بود.     <br />سرانجام حکم اخراج نهایی او &quot;بدلیل اقدامات پلیسی و همکاری با وزارت اطلاعات آخوندی و قاتلان مجاهدان اشرف&quot; ابلاغ گردید و متعاقباً او &quot;درخواست معرفی و تحویلدهی&quot; خود را به پلیس عراق بعمل آورد (دو سند ضمیمه است).</p>
<p align="justify">&#160;<a href="http://www.negaheno.net/wp-content/uploads/2010/01/image23.png" rel="thumbnail"><img style="border-bottom: 0px; border-left: 0px; display: inline; border-top: 0px; border-right: 0px" title="image" border="0" alt="image" src="http://www.negaheno.net/wp-content/uploads/2010/01/image_thumb23.png" width="46" height="35" /></a> </p>
<p align="justify">دبیرخانه شورای ملی مقاومت ایران    <br />۲۲ بهمن ۱۳۸۸</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.negaheno.net/1388/10/30/4774/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>موش کور</title>
		<link>http://www.negaheno.net/1387/11/12/2742/</link>
		<comments>http://www.negaheno.net/1387/11/12/2742/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 Jan 2009 11:14:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جعفر خوئی</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[طنز نوشتاری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.negaheno.net/1387/11/12/2742/</guid>
		<description><![CDATA[رجوی جنایتکار را که انواع جنایت ها و پلیدی ها را مرتکب شده بود، نزد قاضی آوردند ولی رجوی در مقابل همه اسناد و مدارکی که ارائه می شد، خودش را به راه مجاهدین (خریت) زده و انکار می کرد. قاضی حکم اعدام او را صادر کرد و رجوی پرسید جناب قاضی تیربارانم می کنید [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.negaheno.net/wp-content/uploads/2009/01/rajavi-moshkor2.jpg" rel="thumbnail"><img title="rajavi_moshkor" style="border-top-width: 0px; display: inline; border-left-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-right-width: 0px" height="200" alt="rajavi_moshkor" src="http://www.negaheno.net/wp-content/uploads/2009/01/rajavi-moshkor-thumb2.jpg" width="300" border="0" /></a> </p>
<p align="justify">رجوی جنایتکار را که انواع جنایت ها و پلیدی ها را مرتکب شده بود، نزد قاضی آوردند ولی رجوی در مقابل همه اسناد و مدارکی که ارائه می شد، خودش را به راه مجاهدین (خریت) زده و انکار می کرد. قاضی حکم اعدام او را صادر کرد و رجوی پرسید جناب قاضی تیربارانم می کنید یا دار می زنید؟ و قاضی گفت می دهیم موش کور بخورد. رجوی با تعجب پرسید، چرا موش کورقربان ؟ و قاضی جواب داد؛ برای این که متوجه نشود چه کثافتی و گوهی را می خورد؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.negaheno.net/1387/11/12/2742/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ابراهیم نبوی: شرح احوال شیخ حسین اوباما</title>
		<link>http://www.negaheno.net/1387/08/20/1980/</link>
		<comments>http://www.negaheno.net/1387/08/20/1980/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 09 Nov 2008 22:45:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جعفر خوئی</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[طنز نوشتاری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.negaheno.net/1387/08/20/1980/</guid>
		<description><![CDATA[آن شیخ علی الاطلاق، آن قطب به استحقاق، آن هدایت شده قضایی و قدری، آن حمایت شده اپرا ثم وینفری، آن آکل الطعام بالچنگال والکارد، آن استاذ الهاروارد، آن بطفولیت شنیده تفلحوا و قولوا، آن متولد در هونولولو، آن سناتور صاحب بصیرت آمریکی، آن بهادر مراقب سیرت در نیکی، آن دارنده موهای وزوزی، آن آمده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.negaheno.net/wp-content/uploads/2008/11/image13.png" rel="thumbnail"><img title="image" style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: inline; border-left: 0px; border-bottom: 0px" height="200" alt="image" src="http://www.negaheno.net/wp-content/uploads/2008/11/image-thumb13.png" width="300" border="0" /></a> </p>
<p align="justify">
<h4></h4>
<h4 align="justify"></h4>
<h3 align="justify">آن شیخ علی الاطلاق، آن قطب به استحقاق، آن هدایت شده قضایی و قدری، آن حمایت شده اپرا ثم وینفری، آن آکل الطعام بالچنگال والکارد، آن استاذ الهاروارد، آن بطفولیت شنیده تفلحوا و قولوا، آن متولد در هونولولو، آن سناتور صاحب بصیرت آمریکی، آن بهادر مراقب سیرت در نیکی، آن دارنده موهای وزوزی، آن آمده از ولایت اندونزی، آن شیخ صاحب فن، آن افرو امریکن، آن پیرو حضرت باری، آن برنده انتخابات از هیلاری، آن بوش را آمده به جا، آن شیخ صاحب دها، آن در صمیمیت بیا ولک کا، قطب الاقطاب شیخنا باراک حسین اوباما، شیخی صاحب ذات بود و عضو حزب دموکرات بود و معروف </h3>
<h3 align="justify">از همه جهات بود.</h3>
<h3 align="justify">نقل است که پدرش شیخی برکت الدین کنیوی از شیوخ کنیا بود که ده سال پی شیر در صحرا دویده تا شبی در خواب پیری بر او داخل شد، شیخ خواست سلام کند، اما از هیبت پیر از زبان و دست و پای بمرد و کلام بر وی جاری نشد، تا شیخ بگفت: &quot; شیران را بگذار و بگذر تا خدای بر تو طفلی دهد که پس از آن از اقطاب شود و اولوالالباب شود و چون دیگ غیرت به جوش آید، بوش برود و کارها بکند که هیچ شیخ نکرد.&quot; پس شیخ از خواب برخاسته خواست نماز کند، اما شیخ دوباره بروی ظاهر شد و بپرسید: نماز بهر چه خوانی؟ گفت: شکر دیدار تو گذارم. پیر بگفت: &quot; انت اسگلونی!؟ مگه هر کی رو خواب دیدی باید نماز بخونی؟ لازم نکرده، من مال بخش سکولار اونجام.&quot; پس شیخ برکت الدین دست از دین و دنیا بشست و کشتی بخواست و سفر برفت. </h3>
<h3 align="justify">نقل است چون شیخ حسین اوبامایی پای به جهان نهاد، دماغ خویش به دو انگشت بگرفته شدت آن چنان بود که خواست خفه شود، پس ده حکیم وارد شدند و طفل را بگرفتند که چرا چنان کند. تا شیخ دون خوان تولتکی از اعاظم دراویش آن اطراف بر آنان وارد شده، پیشانی طفل بدیده و گفت: &quot; این طفل عظیم شامه ای دارد و بوش را از حال بداند و چون به چهل سال بعد بوش همه جا را بگیرد، بیاید و چون بیاید بوش برود.&quot; و در وصف حال همین بیت صادر شد.</h3>
<h3 align="justify">بیت</h3>
<h3 align="justify">لقد رائحتی یصادر فی العقبات الجورج</h3>
<h3 align="justify">والطیارات فی السماء و الاصابت البرج</h3>
<h3 align="justify">هل من مزید البوش فی العالم زرتی</h3>
<h3 align="justify">والیدخلونی الباراک و البوش اذا یخرج</h3>
<h3 align="justify">( ترجمه: بویی در مشام من است از مردی خیره، و آیا دانی هواپیما با برج چه خواهد کرد؟ پس زیاد شود بوش یکباره در همه جا و باراک مردی است که می آید و دانی چیست؟) </h3>
<h3 align="justify">نقل است به ده سال بود که در بیابان جاکارتا همی می رفت. پیرزالی بر وی ظاهر گشته و شیئا لله زد، شیخنا هر چه داشت بدو داد از فرط مروت و سخا که در او بود. پیرزال بگفت: یتیمان چون بخشش کند، خدا ده برابر دهد. شیخ بگفت: یتیم نیستم. گفت: در مردم تو بینم که یتیم شوی و پدری دیگر بر تو وارد شود و پدرت بمیرد و پدرخوانده ات بمیرد و تنها شوی و مادربزرگت هم یک روز به انتخابات جان بدهد. پیرزال این بگفت و از ثقل گفت خویش چنان بگریست که در اشک خود غرق شد، تا پاملا اندرسون نازل شده و منجی وی گشته او را بخشکی رساند. و شیخنا تا به جهان بود دائم داغ همی دید. </h3>
<h3 align="justify">شیخ اعظم نعیم الدین شمسکی از شیخ حسین کلمات عالی نقل کرد. شیخنا بگفت: &quot; یخرجنی فی العراق، گاماس گاماس و البیر بیر&quot;( ترجمه: از عراق خارج می شویم، یواش یواش و یکی یکی) و گفت: &quot; الاسرائیل و الامریکی هذا فرندز&quot;( ترجمه: تماشای سریال فرندز برای هر آمریکایی و اسرائیلی مفید است.) و گفت: &quot; الیوسف منی و انا من الیوسف&quot; ( ترجمه: جوزف بایدن از ماست و ما از او هستیم.) </h3>
<h3 align="justify">نقل است که چون به امارت خواست برسد ضعیفه ای با وی کوس رقابت زد و هرچه کت و دامن در جهان بوده بخرید و هر هفته به ده کرت سخن بگفت، تا مردمان مجتمع شده و شیخ از فرط فقر و صدق که در او بود، برکشیده شد. و این بود تا پیری از روسای عساگر و امیران و وزیران بر وی نازل گشت و خواست تا غیرت مردمان را برانگیزد و با شیخنا بستیزد، اما مردمان را عسرت و هلاک چنان عظیم گشته بود که پیر را رخصت ندادند و شیخنا با امارت رسید و چون به امارت رسید شیوخ مجتمع شدی و سماع درافتاد.</h3>
<h3 align="justify">نقل است که چون خواست بمیرد، عزرائیل سوار بر فیلی بر وی نازل شده و گفت برخیز تا برویم. شیخنا وصیت بکرده خواست برود، اما ملک الموت را بویی عظیم بر مشام رسیده، سرش به دوار افتاده پرسید: این بو از کجا آید؟ گفت بوش است و اگر بروم، بیاید. پس ملک الموت بترسید و فرار کرد و همچنان در فرار است و شیخنا بود تا چند سال. </h3>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.negaheno.net/1387/08/20/1980/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حسن زبل: بله ما اشرفی هستیم !</title>
		<link>http://www.negaheno.net/1387/04/09/199/</link>
		<comments>http://www.negaheno.net/1387/04/09/199/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Jun 2008 20:15:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جعفر خوئی</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[طنز نوشتاری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.negaheno.net/1387/04/09/199/</guid>
		<description><![CDATA[دیروز در گردهمایی پاریس خواهر مجاهد،رئیس جمهور برگزیده، با ریتم &#34; دی دی دیم دیم دی دی دیم دیم &#34; شعار داده و فرمودند که &#34; بله ما اشرفی هستیم&#34; و این شعار را با ریتم ترانه عماد رام چند بارادا فرمودند و از حضار هم خواستند که تکرار کنند ؛ عماد رام مرحوم که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.negaheno.net/wp-content/uploads/2008/06/image28.png" rel="thumbnail"><img title="image" style="border-right: 0px; border-top: 0px; border-left: 0px; border-bottom: 0px" height="204" alt="image" src="http://www.negaheno.net/wp-content/uploads/2008/06/image-thumb28.png" width="304" border="0" /></a> </p>
<p>دیروز در گردهمایی پاریس خواهر مجاهد،رئیس جمهور برگزیده، با ریتم &quot; دی دی دیم دیم دی دی دیم دیم &quot; شعار داده و فرمودند که &quot; بله ما اشرفی هستیم&quot; و این شعار را با ریتم ترانه عماد رام چند بارادا فرمودند و از حضار هم خواستند که تکرار کنند ؛ عماد رام مرحوم که مثل دانشجویان لهستانی هوادار سرسخت سازمان مجاهدین و رئیس جمهورش بود یک ترانه داشت که میخواند &quot; آره من شمالی هستم بوی بارون میده دستم &quot; بعد هم ما توی اشرف ترانه را تغییر دادیم که &quot; آره من شمالی هستم بوی ماهی میده دستم &quot; اما زود متوجه شدیم که این تغییر انقلابی نیست و باز هم تغیرانقلابی اش دادیم که &quot; آره من اشرفی هستم بوی باروت میده دستم &quot;بعدها که خلع سلاح شدیم و دستمان بوی همه چیز میداد الا باروت، دیگه این ترانه و این ریتم &quot; دی دی دیم دیم دی دی دیم دیم &quot; فراموش شد ، تا جلسه پاریس که خانم رجوی با یه صدایی تو مایه های عماد رام و عهدیه و محسن چاووشی و خروس این ترانه را خواند و خواست که مردم هم تکرار کنند ، البته مصرع اولش شد&quot; بله ما اشرفی هستیم &quot; و مصرع دوم هم کاملا حذف شد ؛ اصلا به کسی چه که دست رئیس جمهور برگزیده ما چه بویی میده ؟ بحث من و ناراحتی من از اینه که چرا بقیه جماعتی که اونجا بودند این مصرع را تکرار کردند ، حالا خانم رجوی عیب نداره هرچی میخواد بگه آزاده ، بگه من اشرفی هستم ،بگه من رئیس جمهور هستم ؛ بگه من فمینیست هستم ؛ خلاصه بر او حرجی نیست ؛ اما مردم خارجه نشین نمیدانم چرا تکرار کردند ،هر وقت اونا همسرانشون را طلاق دادند حق دارند بگن ما اشرفی هستیم ، هروقت رابطه با خانواده هایشان را قطع کردند و به آنها مجبور شدند فحش بدن بعد میتونن بگن ما اشرفی هستیم ؛ هر وقت اینترنت خونه شون را قطع کردند و تلفن و موبایل و ملاقات را ممنوع کردند میتونن بگن بله ما اشرفی هستیم ؛ هر وقت مجبور شدند زنها جدا باشن مردا جدا و زنها حق صحبت با مردها را نداشته باشن و هزار و یک ضابطه را مجبور شدند رعایت کنند میتونند بگن بله ما اشرفی هستیم ؛ هر وقت تو یه مقر کوچیک حبس بودند و دور از خیابان و کوچه و بازار و تفریح و مردم مجبور بودند شب و روز رئیس جمهور برگزیده خودشون را تشویق کنند و عکس اونو دست بگیرند و براش شعار بدن اونوقت میتونن بگن بله ما اشرفی هستیم ، بگذریم که ما اشرفیها عند الزوم گوشت قربانی و مرغ عزا و عروسی هم هستیم ولی عجالتا این دوستان که هم دوست و آشنا و رفیق دارند و هم تلفن و اینترنت و ملاقات وهمسر وبچه و تلویزیون و تفریح و خانواده دارند وهم مجبور به خیلی کارها نیستند لطفا بجای اینکه بگن &quot; بله ما اشرفی هستیم &quot; از شعر ها و ترانه های دیگه استفاده کنند . مثلا کسانی که برای تفریح یک شبیه و دیدن پاریس اومدند مثل دانشجویان لهستانی با ریتم هایده بگن &quot; یه امشب شب عشقه همین امشب رو داریم &quot; اونایی که مجبوری اومدن میتونن با ریتم عهدیه بخونن که &quot;سرم هرچی بیاره میگم عیبی نداره خدا خودش رحیمه&quot; اونهایی که از شوق لردهای انگلیسی و برای جلب توجه لردهای آمریکایی شعار میدادند میتونن با ریتم خانم مهستی خطاب به لرد ها بگن &quot;    <br />” من به ساز تو میرقصم     <br />تو بزن تا من برقصم     <br />تو بزن تا من برقصم     <br />طاقت و صبر و قرارم     <br />دلم و یار و دیارم     <br />همه چی رفته ز دستم     <br />همه چی رفته ز دستم     <br />تو بزن تا من برقصم&quot;     <br />بقیه هم به هر دلیل که به اینگونه گردهمایی ها رفتند شعر متناسب با خودشون را پیدا کنند و بخوانند، ما هم در اشرف اگه بگذارند شعر مناسب خودمون را خواهیم خواند . </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.negaheno.net/1387/04/09/199/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>طنزهای فرقه ای (۱)</title>
		<link>http://www.negaheno.net/1386/08/21/1986/</link>
		<comments>http://www.negaheno.net/1386/08/21/1986/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 11 Nov 2007 22:04:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جعفر خوئی</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[طنز نوشتاری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.negaheno.net/1386/08/21/1986/</guid>
		<description><![CDATA[ماجرای مریم و شهردار - برق منزل مریم قجررفته بود، یک قابلمه مسی برداشت و به خانه شهردار اورسوراواز رفت و گفت؛ ببخشید ! اگر برق دارید یک مقدار به ما قرض بدهید مغسی مسیو، و شهردارهم پاسخ داد؛ همین کارها را می کنید که مردم به شما شک می کنند! خب! باید قابلمه پلاستیکی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><b></b></p>
<h3 align="justify"><b>ماجرای مریم و شهردار</b></h3>
<h3 align="justify">- برق منزل مریم قجررفته بود، یک قابلمه مسی برداشت و به خانه شهردار اورسوراواز رفت و گفت؛ ببخشید ! اگر برق دارید یک مقدار به ما قرض بدهید مغسی مسیو، و شهردارهم پاسخ داد؛ همین کارها را می کنید که مردم به شما شک می کنند! خب! باید قابلمه پلاستیکی می آوردی که دچار برق گرفتگی نشی!</h3>
<p align="justify">&#160;</p>
<h3 align="justify"><b>هوش داوری</b></h3>
<h3 align="justify">- ازعباس داوری پرسیدند، اگر سردت شود چه می کنی؟ جواب داد می روم نزدیک بخاری، پرسیدند اگر باز هم سردت بود چی؟ جواب داد، به بخاری نزدیک تر می شوم. پرسیدند اگر باز هم سردت بود؟ جواب داد می چسبم به بخاری، پرسیدند اگر باز هم گرم نشدی چی؟ و عباس گفت؛ اونوقت بخاری رو روشن می کنم!!</h3>
<p align="justify">&#160;</p>
<h3 align="justify"><b>وجدان رجوی</b></h3>
<h3 align="justify">- رجوی در حیات زندان قدم می زد، متوجه شد که یک گاو سایه به سایه او را دنبال می کند. پرسید تو کی هستی؟ از جون من چی می خوای؟ گاوه گفت؛ من وجدانت بیدم!</h3>
<p align="justify">&#160;</p>
<h3 align="justify"><b>آرزوی یک جوجه تیغی</b></h3>
<h3 align="justify">- یک روز مریم قجرخواب دید جوجه تیغی شده و در جمع حیوانات گله می کرد و می گفت؛ نمی دونم چرا هیچکدوم ازآدم ها حاضر نیستند یک دست نوازش بر پشت من بکشند!!</h3>
<p align="justify">&#160;</p>
<h3 align="justify"><strong>ماجرای دو منگول اشرفی</strong></h3>
<h3 align="justify">- عباس داوری با مهدی برائی با هم دعوا کرده و یکدیگر را احمق و نوچه رجوی نامیدند و کار به مشاجره کشیده شد و آنها را پیش افسرنگهبان آمریکائی بردند. افسر نگهبان برای کشف حقیقت ماجرا به برائی گفت؛ یک نوک پا به اشرف سر بزن و ببین که خودت درآنجا هستی یا نه؟ و برائی هم با عجله رفت بطرف اشرف! عباس داوری گفت؛ جناب سروان! دیدی چقدر این برائی احمقه؟ و افسر از او پرسید چرا ؟! اگه تو بودی چه کار می کردی؟ و عباس داوری جواب داد؛ خب! به اشرف تلفون می کردم!</h3>
<p align="justify">&#160;</p>
<h3 align="justify"><b>ترک عادت موجب مرض است</b></h3>
<h3 align="justify">- می گویند مریم قجرکه قبلا درکباب فروشی اورسوراواز کارمیکرده تغییر شغل داده و بنا شده ، حالا ساختمان چند طبقه می سازه، وقتی ساختمان تمام میشه تیرآهن ها را از لای ساختمان بیرون می کشید!</h3>
<p align="justify">&#160;</p>
<h3 align="justify"><b>دو ابله</b></h3>
<h3 align="justify">- مریم قجر وارد نانوایی شد، با این که هیچ مشتری دیگری نبود، رجوی هم که شاطری میکرد به او گفت؛ خانم برو ته صف. مریم قجرمدتی صبر کرد و دوباره آمد جلو، باز رجوی گفت؛ برو ته صف&#8230; این دفعه مریم قجر با سنگ شیشه نانوایی رجوی را شکست. رجوی دامن او را گرفت که چرا این کار را کردی؟ و مریم قجر گفت؛ حالا چرا توی صف به این درازی، یقه مرا چسبیده ای؟!</h3>
<p align="justify">&#160;</p>
<h3 align="justify"><b>تحقیقات علمی برادر رجوی</b></h3>
<h3 align="justify">- رجوی می خواست روی گنجشک تحقیق علمی کند، بال های گنجشک را کند و هی سرگنجشک داد زد بپر بپر&#8230; ولی گنجشک نپرید ! بعد اعلام کرد، نتیجه تحقیق علمی بنده این است که اگر بال گنجشک کنده شود، حس شنوایی خود را از دست می دهد!</h3>
<p align="justify">&#160;</p>
<h3 align="justify"><b>رو نیست سنگ پاست</b></h3>
<h3 align="justify">- ابریشمچی وارد نمایشگاه اتوموبیل شد و یک خودرو را انتخاب کرده و از فروشنده پرسید؛ آقا! قیمت این ماشین چنده؟ بنگاهی جواب داد؛ قابلی نداره! و ابریشمچی با عصبانیت گفت؛ چه خبرته؟ مگر سرگردنه است، مگه نمی دونی ما پول نداریم، ارزون تر حساب کن!</h3>
<p align="justify">&#160;</p>
<h3 align="justify"><b>تیزهوشی هزارخانی</b></h3>
<h3 align="justify">- هزارخانی از لپه بدش می آمد، روزی مریم قجر براش خوراک دلمه بادمجون پخته بود، هزارخانی وقتی با چنگال پوست بادمجون رو کنار زد و چشمش به لپه افتاد، با قاشق تو سر مریم قجر کوبید و گفت؛ فلان فلان شده، پالتو تنش کردی که نشناسمش!</h3>
<p align="justify">&#160;</p>
<h3 align="justify"><b>زرنگی محمدعلی توحیدی</b></h3>
<h3 align="justify">- محمدعلی توحیدی برای شستشوی خودرو به کارواش مراجعه کرد، صاحب کارواش پرسید، آقای<b> </b>توحیدی ماشینت کو؟ و او جواب داد؛ راه نزدیک بود، پیاده اومدم!!</h3>
<p align="justify">&#160;</p>
<h3 align="justify"><b>ارادت رجوی به گاو</b></h3>
<h3 align="justify">- رجوی در این چند سال مفقودالاثری، گاو نگه می داشت و با گاوش خیلی رفیق شده بود. یک روز درحالی که از توالت به اتاق برمی گشت، گاو سرش را از نرده طویله بیرون آورد و به نشانه ابراز علاقه به رجوی گفت؛ ما&#8230; ما&#8230; و رجوی هم در پاسخ گفت؛ اختیار دارین، ما بیشتر&#8230;.!</h3>
<p align="justify">&#160;</p>
<h3 align="justify"><b>ترس مژگان</b></h3>
<h3 align="justify">- مژگان پارسائی وسط اشرف ایستاده بود و می لرزید، صدیقه حسینی ازاو پرسید، چیه؟ سردته؟ می ترسی؟ مژگان جواب داد، هیچکدوم، یک باد و طوفان شدیدی در درونم راه افتاده، خودمو گذاشتم روی «ویبره» که صداش در نیاد!</h3>
<p align="justify">&#160;</p>
<h3 align="justify"><b>پرسش و پاسخ</b></h3>
<h3 align="justify">- می گویند چند اشرفی کنار درختی ایستاده بودند، یکی از آنها پرسید؛ فکرش را بکنید که اگر این درخت سرسبز چنار زبان داشت چی به ما می گفت؟ یک سرباز آمریکائی که از آنجا رد می شد، گفت؛ اگر این درخت زبان داشت به شما می گفت؛ احمق ها! اولاً که من درخت بلوطم نه چنار، ثانیاً؛ هفت هشت سال است که خشک شده ام و ثالثاً&#8230; دیگه چی بگم!</h3>
<p align="justify">&#160;</p>
<h3 align="justify"><b>روحانی و میله</b></h3>
<h3 align="justify">- محمد رضا روحانی برای اولین بار سوار اتوبوس شده بود، به گنجه ای گفت؛ ببخشید حاج آقا! چند دقیقه این میله را نگهدار تا من بند کفش هایم را ببندم!</h3>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.negaheno.net/1386/08/21/1986/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

