بررسی گروهای چریکی
( 1 )
به اميد خدا، اولين سری مطالب در
مورد سازمانهای چريکی قبل از انقلاب و سرنوشتشون بعد از انقلاب آماده شد. اين
مطالب از دو کتاب زير جمعآوری شدهاند:
- ايران بين دو انقلاب، نوشتهی پروفسور يرواند آبراهاميان
- تاريخ سياسی ۲۵ سالهی ايران، نوشتهی سرهنگ غلامرضا نجاتی
که کتاب اول خيلی بیطرفانهتر به موضوع پرداخته.
در هر صورت اين مرد اميدواره که مطالب ارائه شده به درد ملت بخوره و از اون مهمتر،
يه مقداری هم به واقعيت نزديک باشه.
در شامگاه سرد نوزدهم بهمن ۱۳۴۹، سيزده مرد مجهز به تفنگ، مسلسل و نارنجک دستی به
پاسگاه ژاندارمری سياهکل، در حاشيهی دريای خزر، حمله کردند. آنها با اين حمله که
بعدها به «حماسهی سياهکل» معروف شد، هشت سال فعاليت شديد چريکی را آغاز کردند و
الهامبخش مبارزهی مسلحانهی بيشتر گروههای تندرو اسلامی و مارکسيست با رژيم
شدند. در سالهای ميان حماسهی سياهکل و مهرماه ۱۳۵۶، که راهپيمائیهای خيابانی
آغاز شد، ۳۴۱ چريک و اعضای مسلح گروههای سياسی جان خود را از دست دادند. از اين
شمار، ۱۷۷ تن در درگيريها کشته شدند، ۹۱ نفر، برخی بدون محاکمه و برخی ديگر هم پس
از محاکمهی پنهانی در دادگاههای نظامی اعدام شدند، ۴۲ نفر زير شکنجه جان باختند،
۱۵ نفر دستگير شدند و هرگز ديده نشدند، ۷ نفر خودکشی کردند تا به چنگ ماموران
امنيتی نيفتند، ۹ نفر هم «هنگام فرار» از پای درآمدند - زندانبانان آنان پس از
انقلاب اعتراف کردند که افراد نامبرده با بیرحمی تمام کشته شدهاند. افزون بر اين،
حدود ۲۰۰ نفر ديگر که مورد سوءظن قرار گرفته بودند، به حبسهای ۱۵ سال تا ابد محکوم
شدند.
از نظر پيشينهی اجتماعی، تقريبا همهی اين قربانيان به اقشار مختلف روشنفکران جوان
تعلق داشتند. بر پايهی اطلاعاتی که خويشاوندان نزديک و سازمانهای چريکی دربارهی
مشاغل ۳۰۶ نفر از ۳۴۱ فرد نامبرده دادهاند، ۲۸۰ نفر از اعضای طبقهی روشنفکر
(دانشجو، دانشآموز دبيرستانی، آموزگار، مهندس، پزشک، کارمند و …)، ۲۲ کارگر
کارخانه، ۳ مغازهدار، و يک روحانی رده پائين بودهاند.
اغلب قربانيان جوان بودهاند و تنها ۱۰ نفر از آنها به هنگام مرگ بالای ۳۵ سال سن
داشتهاند. از ۳۴۱ قربانی، ۳۹ نفر زن بودهاند: ۱۴ زن خانهدار، ۱۳ دانشجو، ۹
آموزگار دبستانی، ۲ پزشک و يک کارمند اداری.
گرچه نخستين عمليات جنبش چريکی در بهمن ۱۳۴۹ انجام گرفت، ولی پيشينه و خاستگاه آن
به سالها قبل باز میگردد. کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، متلاشی شدن نيروهای اپوزسيون،
شکست جبههی ملی دوم پس از همهپرسی بهمن ۱۳۴۱ و از بين رفتن امکانات قانونی،
سرخوردگی از فعاليتهای علنی و عمومی، سرکوب خشونتبار قيام ۱۵خرداد ۱۳۴۲ و
بیاعتنايی سازمانهای مهم مخالف (حزب توده و جبههی ملی) نشان داد که ادامهی
مبارزه با رژيم شاه با شيوههای پيشين و از راه قانونی ناممکن است.
در اواخر سال ۱۳۴۳، افراد و گروههای مخالف رژيم، با نقطهنظرهای مختلف و حتی بدون
شناسايی يکديگر، به يک نتيجهی واحد رسيده بودند: مبارزهی مسلحانه.
جملات مهندس مهدی بازرگان، رهبر نهضت آزادی، ضمن آخرين دفاع در دادگاه نظامی نيز به
همين نکته اشاره دارد:
«ما آخرين کسانی هستيم که از راه قانون اساسی به مبارزهی سياسی برخاستهايم. ما از
رئيس دادگاه انتظار داريم اين نکته را به بالاتریها بگويند …».
همچنين، روزنامهی مجاهد، ارگان نهضت آزادی در اروپا و امريکا، در پائيز سال ۱۳۵۳
دربارهی ضرورت مبارزه مسلحانه نوشت:
«… کشتار سال ۱۳۴۲ نقطهی عطف تاريخ ايران است. پيش از اين حادثه، کوشش اپوزسيون در
مبارزه عليه رژيم، منحصر بود به اعتراضهای خيابانی، اعتراض کارگران، و فعاليتهای
زيرزمينی. قتل عام سال ۱۳۴۲ ورشکستگی و بيتاثيری اين روش را به اثبات رساند. از آن
پس، مبارزان ايدئولوژی خود را به يک سو نهادند و اين سئوال را بين خود مطرح کردند:
چه بايد کرد؟ پاسخ روشن بود: نبرد مسلحانه!»
دستاورد اين بحثها و بررسيها، شکلگيری شماری گروههای کوچک مارکسيست و اسلامی
پشتيبان مبارزه مسلحانه بود. اما بيشتر آنها پيش از آن که به عمليات مسلحانهی جدی
دست بزنند، توسط ساواک کشف شدند.
در سال ۱۳۴۳، پنجاه و هفت تن از جوانترين اعضای اين گروهها که اغلب دانشجو و
دانشآموز دبيرستانی بودند، به جرم خريد اسلحه و تشکيل گروهی مخفی به نام حزب ملل
اسلامی در تهران دستگير شدند.
در سال ۱۳۴۵، هفت نفر پزشک، آموزگار و دارای مشاغل ديگر به جرم حمايت از مبارزهی
مسلحانه، ترجمهی جزوههايی دربارهی کوبا و تشکيل سازمان مخفی «جبههی آزادیبخش
ملی ايران» در بندر انزلی، تهران و کرمان دستگير شدند. اين سازمان بعدها به «جاما»
معروف شد که مؤسس آن دکتر کاظم سامی، يک مسلمان مؤمن، روانپزشک خراسانی و نخستين
وزير بهداری و بهزيستی جمهوری اسلامی بود.
در سال ۱۳۴۸، حدود ۲۰۰ تودهای که از تصميم حزب توده در خصوص عدم توسل به خشونت بر
ضد رژيم ناراضی بودند، «سازمان انقلابی کمونيستهای ايران» را تشکيل دادند و برای
تامين هزينه عمليات چريکی خود به يک بانک در اصفهان دستبرد زدند. البته آنان پيش از
پيدا کردن هر گونه فرصتی برای انجام عمليات، همگی دستگير شدند.
همچنين، در سال ۱۳۴۸، هجده استاد و دانشجو - که برخی از آنان در حزب توده و يا گروه
مارکسيستی خليل ملکی عضويت داشتند - هنگام تلاش برای خروج از مرز عراق و پيوستن به
سازمان آزادیبخش فلسطين دستگير شدند.
از آن جا که هيچ کدام از اين گروهها به اقدام عملی عليه رژيم دست نزده بودند، به
مجازاتهايی نسبتا سبک محکوم شدند. اعضای عادی اين گروهها به يک تا ده سال زندان و
رهبرانشان به ده سال زندان تا حبس ابد محکوم شدند. اما با به صحنه آمدن سازمانهای
فدايی و مجاهدين، موج اعدامها آغاز شد
بررسی گروههای چريکی
( 2 )
از نظر پيشيينه و ديدگاه سياسی، سازمانهای چريکی آن دوران (۵۷ - ۴۹) را میتوان به
پنج گروه تقسيم کرد:
۱- سازمان چريکهای فدايی خلق (فدائيان مارکسيست)
۲- سازمان مجاهدين خلق ايران (مجاهدين اسلامی)
۳- مارکسيستهای منشعب از مجاهدين (مجاهدين مارکسيست) - که بعد از انقلاب خود
را سازمان پيکار در راه آزادی طبقهی کارگر ناميدند
۴- گروههای کوچک اسلامی محلی، نظير
گروه ابوذر، نهاوند
گروه شيعيان راستين، همدان
گروه الله اکبر، اصفهان
گروه الفجر، زاهدان
و نيز گروههای صف، منصورون،موحدين و مهدويون
۵- گروههای کوچک مارکسيست، که خود دو دسته بودند.
تعدادی به صورت مستقل عمل میکردند، که عبارت بودند از
سازمان آزادیبخش خلقهای ايران
گروه لرستان
سازمان آرمان خلق
و تعدادی به احزاب سياسی طرفدار مبارزه مسلحانه تعلق داشتند که عبارت
بودند از
گروه توفان
سازمان انقلابی حزب توده
حزب دموکرات کردستان
اتحاديه کمونيستها
از بين اين پنج گروه، فدائيان مارکسيست و مجاهدين اسلامی بسيار بزرگتر و گستردهتر
از ديگر گروهها بودند.
در بين ۳۴۱ چريک کشته شده، ۱۷۲ (۵۰ درصد) نفر از فدائيان، ۷۳ نفر (۲۱ درصد) از
مجاهدين اسلامی، ۳۸ نفر (۱۱درصد) از گروههای کوچک مارکسيست، ۳۰ نفر (۹ درصد) از
مجاهدين مارکسيست و ۲۸ نفر (۸ درصد) ديگر از گروههای کوچک اسلامی بودند. مهمتر
اين که از بين سازمانهای چريکی، تنها فدائيان، مجاهدين اسلامی و مجاهدين مارکسيست
پايدار ماندند تا نقشی در انقلاب اسلامی ايفا کنند.
سازمانهای چريکی قبل از انقلاب و سرنوشت آنها
( 1 )
سازمان چريکهای فدايی خلق ايران در اواخر فروردين ۱۳۵۰ از پيوند دو گروه که سابقهی
فعاليت آنها از اواخر دهه ۱۳۳۰ و اوايل دهه ۱۳۴۰ شروع شده بود، تشکيل گرديد.
اين دو گروه که در واقع از مهمترين هستههای مارکسيستی آن دوران بودند، را به نام
گروه جزنی-ظريفي و نيز گروه احمدزاده-پويان میشناسند. اهميت اين دو گروه از دو جهت
است: نخست آن که هر دو گروه پيشگام تدوين و برداشتن نخستين گامهای عملی مبارزه
چريکی در ايران بودند؛ و دوم آن كه از هر دو گروه تعداد كافي باقي ماندند تا در دهه
۱۳۵۰ به حملات چريکی عليه رژيم شاهنشاهی دست بزنند.
گروه جزنی-ظريفی
اين گروه نام خود را از دو تن از اعضای رهبری خود به نامهای بيژن جزنی (۱۳۵۴-۱۳۱۶)
و حسن ضياء ظريفی (۱۳۵۴-۱۳۱۶) وام گرفته بود و تاريخ آن به اواخر دهه ۱۳۳۰ و اوايل
دهه ۱۳۴۰ بر میگشت.
اعضای اصلی تشکيل دهندهی اين گروه از دانشجويان دانشگاه تهران بودند و از بين آنها
میتوان به نامهای زير اشاره کرد:
بيژن جزنی (فلسفه)، حسن ضياء ظريفی (؟)، عباس سورکی (علوم سياسی)، علیاکبر صفايی
فراهانی (مهندسی کشاورزی)، محمد صفاری آشتيانی (حقوق)، و حميد اشرف (مهندسی مکانيک).
اعضای اين گروه عمدتا پيش از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ عضو سازمان جوانان حزب توده بوده،
در سراسر دهه ۱۳۳۰ به صورت هستههای مخفی، فعال مانده بودند. گروه، بين سالهای
۱۳۴۲-۱۳۳۹ فعال بود، اما شکست سال ۱۳۴۲، قتل عام ۱۵ خرداد و تحکيم حکومت شاه تاثير
ژرفی بر آن گذاشت که نتيجهی آن تغيير اساسی در تاکتيکهای گروه بود. گروه تحت
تاثير تجربههای کوبا و الجزاير به اين نتيجه رسيد که تنها راه مقابله با رژيم،
مبارزه مسلحانه است. تا اواخر سال ۱۳۴۵، جزنی و ظريفی به اتفاق جزوهای را تهيه و
توزيع کرده بودند که رسما نظر گروه را دربارهی جامعهی ايران و راه مبارزه اعلام
میکرد. بعدها و در اوايل سال ۱۳۵۰، اين تحليل گروه از جامعهی ايران و علل اصلاحات
شاه دستخوش تجديدنظرهای عمده شد. گروه، دو سال ۱۳۴۵ و ۱۳۴۶را صرف تدارک اين وظيفه
کرد و سازمانده اصلی تظاهراتی بود که به دنبال مرگ مشکوک جهان پهلوان تختی در دیماه
۱۳۴۶ صورت گرفت.
با آن که اعضای گروه در فعاليت سياسی علنی تجربه داشتند، ولی در امر مبارزه مسلحانه
يا سازماندهی کار مخفی بیتجربه يا کمتجربه بودند. همين امر باعث شد که در سال
۱۳۴۶ به خاطر تماس با عباس شهرياری (يکی از نفوذیهای ساواک در تشکيلات رهبری حزب
توده) و پيش از آن که وارد مرحلهی فعاليت نظامی شوند، به چنگ ساواک بيفتند. در
نتيجه اعضای اصلی گروه در بهمن ۱۳۴۶ بازداشت شدند. در اين دستگيریها روی هم رفته
۱۴ نفر دستگير شدند که عبارت بودند از:
بيژن جزنی، حسن ضياء ظريفی، عباس سورکی، سعيد (مشعوف) کلانتری، عزيز سرمدی، احمد
افشار، محمد چوپانزاده، محمد کيانزاد، قاسم رشيدی، کيومرث ايزدی، حشمتالله
شهرزاد و فرخ نگهدار.
اما تعدادی از اعضای گروه نظير علیاکبر صفايی فراهانی، محمد صفاری آشتيانی و حميد
اشرف از موج دستگيریها در امان ماندند. فراهانی و آشتيانی از ايران خارج شده، مدت
دو سال در لبنان و در اردوگاههای الفتح، وابسته با سازمان آزادیبخش فلسطين، روشهای
مبارزه چريکی را فرا گرفتند. حميد اشرف نيز در ايران ماند تا به بازسازی، تثبيت و
رهبری گروه بپردازد.
در نهايت، فراهانی در سال ۱۳۴۸ به ايران بازگشته، به حميد اشرف پيوست. وی که پس از
ورود به ايران با شرايط اميدوارکنندهای روبرو شده بود، برای تهيه اسلحه و مهمات به
لبنان بازگشته، در بهار سال ۱۳۴۹ همراه آشتيانی با مقداری ملزومات جنگی، وارد ايران
شد. بهار و تابستان آن سال را گروه صرف تکميل تدارکات برای شناسايی نواحی روستايی
شمال کرد و در عين حال، در شهريور ۱۳۴۹، نخستين تماسها را با گروه احمدزاده-پويان
برقرار نمود.
جزنی و ياران دستگير شدهی او، پس از محکوميت به زندانهای طولانی (جزنی: ۱۵سال) در
دادگاه نظامی، تا فروردين ۱۳۵۴ که بوسيلهی ماموران ساواک در تپههای اوين به قتل
رسيدند، در زندان بودند. در ۲۹ فروردين ۱۳۵۴، رژيم طی اطلاعيهای علت مرگ آنها را
کشته شدن به هنگام تلاش برای فرار از زندان اعلام کرد. اسامی مقتولين بدين شرح بود:
۱- بيژن جزنی ۲- حسن ضياء ظريفی ۳- احمد جليلی افشار ۴- مصطفی جوان خوشدل ۵- کاظم
ذوالانوار ۶- سعيد (مشعوف) کلانتری ۷- عزيز سرمدی ۸- محمد چوپانزاده و ۹- عباس
سورکی (خوشدل و ذوالانوار از سازمان مجاهدين خلق، و بقيه از چريکهای فدايی خلق
بودند).
اما در تيرماه ۱۳۵۸، بهمن تهرانی، مامور ساواک که در شکنجه دادن و قتل عدهای از
زندانيان سياسی رژيم شاه دست داشت، در مصاحبه تلويزيونی و نيز در دادگاه انقلاب که
او را محاکمه میکرد، چگونگی قتل اين ۹ تن زندانی را فاش کرده، گفت:
آنها دوره محکوميت خود را طی میکردند، که به دستور شاه و به تلافی عمليات مسلحانهی
ديگر چريکها، بعد از ترور سرتيپ زندیپور، در تپههای اوين گلولهباران شدند.
مامورين اجرای قتل، سرهنگ وزيری، عطارپور، سعيد جليل اصفهانی، حسينی، رسولی و خود
بهمن تهرانی بودند.
هر چند جزنی، طی سالهايی که در زندان بود، در سازماندهی و رهبری عمليات فدائيان
نقشی نداشت، معهذا، چريکهای فدايی خلق او را به عنوان «پدر روشنفکر» سازمان ستايش
میکردند.
سازمان چريکهای فدايی خلق ايران
( 2 )
گروه احمدزاده-پويان
گروه دوم تشکيلدهندهی سازمان
چريکهای فدايی خلق را دو دانشجوی مشهدی مقيم تهران رهبری میکردند. چهرهی اصلی
اين گروه، مسعود احمدزاده هروی (۱۳۵۱-۱۳۲۶)، از خانوادهای روشنفکر بود؛ خانوادهای
که به دليل مخالفت با خاندان پهلوی از اوايل دهه ۱۳۰۰، پشتيبانی سرسختانه از مصدق
پس از سال ۱۳۲۸، و همکاری نزديک و پايدار با جبههی ملی و نهضت آزادی معروف شده بود.
احمدزاده، هنگامی که در مشهد دانشآموز دبيرستانی بود، باشگاه دانشآموزان مسلمان
را تشکيل داد، به جبههی ملی پيوست و در تظاهرات مذهبی عليه شاه شرکت کرد.
امير پرويز پويان (۱۳۵۰-۱۳۲۵) نيز پيشينهی مشابهی داشت. او نيز در مشهد به دنيا
آمد و هنگام تحصيل در دبيرستان به جبههی ملی پيوست.
احمدزاده در سال ۱۳۴۴ برای ادامه تحصيل در رشتهی رياضی دانشگاه صنعتی آريامهر(
شريف)به تهران آمد و با عباس مفتاحی (۱۳۵۱-۱۳۲۴) آشنا شد. مفتاحی پيش از آن در شهر
بومی خود، ساری، با علیاکبر صفائی فراهانی برخورد کرده، از طريق او با مارکسيسم
آشنا شده بود. در سال ۱۳۴۶ و پس از آمدن پويان به تهران (ادبيات- دانشگاه ملی (شهيد
بهشتی))، اين سه نفر به اتفاق ديگر دوستانشان يک هستهی مخفی برای بحث دربارهی
مسائل اجتماعی ايجاد کردند.
در اين مقطع، پويان مارکسيسم را پذيرفته بود و در ظرف يک سال احمدزاده و مفتاحی نيز
به او پيوستند. در اين زمان، اعضای گروه زبانهای خارجیای چون انگليسی و اسپانيولی
را آموخته، ترجمهی مقالات و کتابهاي سياسی و تئوريک را آغاز کرده بودند، كه بررسی
آثار چهگوارا، رژی دبره (Regis Debray)، و كارلوس ماريگلا (Carlos Marighella)
انقلابي برزيلي و طراح تئوري جنگهاي چريكي شهري در زمرهي آن بود.
تاريخ اين گروه را در اين مرحله ميتوان به دو بخش تقسيم كرد:
نخست از بهمن ۱۳۴۶ تا اسفند ۱۳۴۷ كه گروه تاسيس شد، مارکسيسم را پذيرفت (گروه به
برداشت مائو از مارکسيسم تعلق خاطر داشت) و توانست هم تعداد و هم شبکهاش را گسترش
دهد.
احمدزاده و پويان از طريق تماسهايی با مشهد توانستند در اسفند ۱۳۴۷ هستهای را در
اين شهر ايجاد کنند. در همين دوره، مفتاحی هم توانست در ساری يک هسته را به وجود
آورد. نيز از طريق تماسهای ادبی پويان، گروه توانست با يک هستهی تشکيل شده در
تبريز تماس برقرار سازد.
هستهی تبريز را روشنفکران آذری و مبارزان چريکی آيندهای چون بهروز دهقانی
(۱۳۵۲-۱۳۱۸) و علیرضا نابدل (۱۳۵۱-۱۳۲۲) تشکيل داده، مبارزه مسلحانه را پذيرفته
بودند. در دهه ۱۳۵۰، دهقانی زير شکنجه کشته شد، بی آن که لب بگشايد و اطلاعاتی را
آشکار سازد و به همين دليل به صورت قهرمان جنبش چريکی و نماد مقاومت در آمد. نابدل
نويسندهی جزوهای بود که فرقهی دموکرات آدربايجان، حزب توده و سياست شوروی را در
ايران به شدت مورد انتقاد قرار میداد (آذربايجان و مسالهی ملی).
اما شايد برجستهترين شخصيت هستهی تبريز، صمد بهرنگی بود که تماسهای ادبیاش با
پويان، هستهی تبريز را به گروه متصل ساخت. او معلم جوانی از اقشار پائين جامعه بود
که در ميان کودکان روستايی آذربايجان کار کرده، با رنج و حرمان آنها آشنا بود.
داستانهای کوتاه او در دفاع از مبارزه مسلحانه خطاب به نسل جديد ايرانيان بود که
به عقيده او نمیخواستند وضع موجود را بپذيرند. در واقع،
ماهی سياه کوچولو و
۲۴ ساعت در خواب و بيداری او الهامبخش
نسل جديد گرديد و به وسعت خوانده شد. جنبش چريکی مسئوليت حادثه دلخراش مرگ بهرنگی
را در سال ۱۳۴۷، در متن جنگ تمام عيار فيزيکی و روانی عليه رژيم شاهنشاهی، متوجه
رژيم شاه دانست. از نظر جنبش چريکی، بهرنگی نخستين حلقهی قربانيان اين جنبش به دست
دشمن و پيش از آغاز نبرد اصلی بود (هر چند تاکنون مشخص شده که حادثه غرق شدن صمد در
ارس تصادفی بوده است، وليکن شاه کليد اين ماجرا شخصی است به نام «حمزه فلاحتي» که
دوست بهرنگی بود و در هنگام حادثه همراه وی مشغول شنا کردن بوده است).
در خلال دوره دوم، يعنی بين اسفند ۱۳۴۶ و ۱۳۴۹، گروه، نظريه مبارزه مسلحانه و نيز
تحليلی از برنامه اصلاحات را ارائه کرد، الگوی چينی انقلاب را رد کرد، و با
باقيماندهی گروه جزنی-ظريفی تماس برقرار کرده، بحث ادغام را پی گرفت.
ادغام
سرانجام اين دو گروه در سال ۱۳۴۹ و پس از آشنايی با هم و آگاهی از نظرات و افکار
سياسی يکديگر، در زمينه وحدت برای همکاری به توافق رسيده، با هم ادغام شدند. گروه
جزنی-ظريفی تيم روستايی، و گروه احمدزاده-پويان تيم شهری اين سازمان را تشکيل دادند.
ديدگاه گروه جزنی -که بيشتر رهبران آن از اعضای پيشين حزب توده بودند- دربارهی
ادغام، تاکيد بر ايجاد سازمان سياسی فعال و توانمندی بود. اما اعضای گروه احمدزاده
-که بيشتر عضو پيشين جبههی ملی بودند- به نقش تودههای خودجوش و عمليات قهرمانانه
اهميت میدادند.
گروه بيژن (جنگل) معتقد به کار در شهر و روستا بود. گروه بر اين باور بود که:
«چون هدف از اولين اقدام مسلحانه، تغيير فضای سياسی جامعه و به طور کلی تبليغ
مسلحانه است، عمليات مسلحانه در شهر و روستا میتوانند يکديگر را کامل کنند و گذشته
از آن، وجود سلولهای مسلح در کوه و شهر، به مثابه يک عامل حمايتکنندهی تاکتيکی،
میتواند مورد استفاده قرار گيرد. [...] جنبش روستايی میتواند کادرهايي را که در
شهر امکان ادامه مبارزه ندارند، را به خود جذب کرده، با اجرای عمليات مسلحانه، قوای
دشمن را در مناطق وسيعی به خود مشغول دارد و اين مناطق را به طور وسيعی «سياسی» کند.
همچنين، جنبش چريکی شهری با بر هم زدن شهرها، قسمتی از قوای دشمن را تجزيه کرده،
سيستم عصبی دشمن را نيز مورد آسيب قرار دهد ...»
دو گروه جزنی و احمدزاده، در فاصله شهريور تا دیماه ۱۳۴۹ به مباحثات طولانی و منظم
بر سر انتخاب استراتژی و تاکتيک مبارزه مسلحانه ادامه دادند. سرانجام، گروه
احمدزاده نظريات گروه جزنی (جنگل) را پذيرفت و قرار شد دو گروه برنامهای برای
مبارزات آينده تنظيم کنند. در نيمه اول بهمن ۱۳۴۹، چهار تن از اعضای تيم احمدزاده
به گروه جنگل پيوستند.
پس از عمليات ۱۹ بهمن به فرماندهی صفايی فراهانی (اين مرد عمليات سياهکل رو به طور
جداگانه و در اولين فرصت شرح خواهد داد)، کادرهای شهری و بقايای گروه جنگل در تهران
گرد هم آمدند. در اواخر اسفند ۱۳۴۹ دو تيم مستقل (يک تيم ۵ نفره و يک تيم ۳ نفره)
تشکيل شد و ضمن ارتباط با گروه احمدزاده و عمليات انتقالی، ترور سرتيپ فرسيو،
دادستان نظامی مامور محاکمه گروه جنگل را طرحريزی و در ۱۸ فروردين ۱۳۵۰ اجرا کردند.
گروه احمدزاده نيز در آن موقع دارای يک تيم شهری سازمانيافته بود که با حمله به
کلانتری قلهک، مسلسل نگهبان کلانتری را به غنيمت گرفت.
در اواخر فروردين ۱۳۵۰ گروه جنگل و گروه احمدزاده ادغام شدند و «سازمان چريکهای
فدايی خلق ايران» ايجاد شد.
سازمان چريکهای فدايی خلق ايران
( 3 )
حماسه سياهکل
پيش از حمله گروه صفايی فراهانی به پاسگاه سياهکل، يکی از تيمهای وابسته به گروه
احمدزاده، در پائيز ۱۳۴۹ به يک بانک در ونک حمله کرده، يکصد و شصت هزار تومان
موجودی بانک را برای تدارک هزينههای عمليات، مصادره کرده بود. قبل از آن نيز به
چند بانک دستبرد زده شده بود و دولت تا مدتها فکر میکرد يورش به بانکها توسط
باندهای گانگستری صورت گرفته است. بدين ترتيب، حمله به پاسگاه سياهکل اولين عمليات
چريکی «اعلام شده» از سوی چريکها در ايران بود. به طوری که گفته شد، پس از حمله به
سياهکل، دو گروه جنگل و احمدزاده در هم ادغام شدند و سازمان چريکهای فدايی خلق را
ايجاد کردند.
روز ۱۵ شهريور ۱۳۴۹، گروه شش نفری چريکها به فرماندهی علیاکبر صفائی فراهانی از
دره مکار در نزديکی چالوس برای شناسايی منطقه از غرب به شرق گيلان به حرکت در آمدند.
انتخاب گيلان به خاطر موقعيت طبيعی آن و نيز سهولت استتار و دفاع در کوهستان و جنگل،
همچنين اشکال استفاده از سلاحهای سنگين و هواپيما عليه مواضع چريکها بود. قرار
بود پس از تکميل و شناسايی ابتدايی، که امکان تحرک لازم را به گروه کوهستان میداد،
عمليات نظامی آغاز شود. تاکتيک عمليات به صورت حمله به يک پاسگاه نظامی و خلع سلاح
آن و ترک فوری منطقه بود، تا از عکسالعمل احتمالی دشمن مصون بمانند. اين نکته واضح
بود که بلافاصله پس از اولين عمليات چريکی، روستائيان منطقه که هنوز درک روشنی از
مقاصد چريکها نداشتند، واکنش مساعدی نسبت به آنها نشان نمیدادند، ولی با تداوم
عمليات نظامی در نقاط مختلف، اميد میرفت روستائيان منطقه به تدريج تحت تاثير قرار
گيرند و به حمايت مادی و معنوی آنها برخيزند. در حقيقت، هدف از عمليات، تبليغ
مسلحانه و تغيير جو سياسی در سطح کشور بود.
چريکها اميدوار بودند کشاورزان شمال، با سنت راديکال خود، همچنان که در اوائل دهه
۱۳۰۰ شمسی از جنبش ميرزا کوچک خان حمايت کرده بودند، به جنبش آنها روی خوش نشان
دهند. طرح چريکها ظاهرا با طرح عملياتی فيدل کاسترو در قيام عليه باتيستا،
ديکتاتور دستنشاندهی امريکا در کوبا شباهت داشت؛ بدين ترتيب که تيم جنگل، با
شناسايی قبلی و تهيه و ذخيره کردن تدارکات و آذوقه و با استفاده از پناهگاههای
طبيعی در چند نقطه جنگل، ضمن انجام عمليات چريکی و تماس با کشاورزان محلی، آنها را
به هواخواهی خود برانگيزند و محتملا افرادی را از روستاها به سوی خود بکشانند و آنها
را برای عمليات آينده خود آماده کنند.
در اوائل بهمن ۱۳۴۹، عمليات شناسايی توسط گروه کوهستان در منطقه شمال مازندران
پايان يافت. گروه در دو برنامهی دو ماهه و دو ماه و نيمه از منطقه چالوس تا خلخال
و از دره چالوس تا شرق مازندران را شناسايی کرده بود. تعداد افراد گروه بالغ بر ۹
تن شده بود. در اين موقع، فرمانده گروه اول به گروه دوم اعلام کرد که در نيمههای
بهمنماه، عمليات را علی رغم آماده نبودن عناصر شهری آغاز خواهد کرد.
در اوائل بهمن، يکی از کادرهای گروه جنگل به نام غفور حسنپور که افسر وظيفه بود،
به عللی غير از ارتباط با گروه جنگل دستگير شد. وی پس از چند روز شکنجه، که منجر به
مرگ او گرديد، اعترافاتی کرد و اطلاعاتی در دسترس ساواک قرار داد که موجب شناسايی
ساير افراد گروه جنگل شد. روز ۱۳ بهمن، حمله تدارک شده سازمان امنيت شروع شد و در
فاصله چند روز ۳ تن در گيلان و ۷ تن در تهران دستگير شدند.
در اين موقع، گروه ۹ نفری جنگل از ناحيه شرقی مازندران به ارتفاعات منطقهی جنوبی
سياهکل (کوههای ديلمان) رسيده بود. روز ۱۶ بهمن، خبر دستگيریها در تهران به گروه
جنگل اطلاع داده شد. در همين اوان، يکی از افراد گروه به نام ابرج نيری که در
کوهپايههای سياهکل معلم بود، و محل انبار کوچک آذوقهی گروه در آن منطقه را میدانست،
دستگير شد. فرمانده گروه جنگل، بیخبر از از دستگيری نيری، تصميم گرفت يکی از افراد
خود را برای آگاه ساختن و فراری دادن او به محل بفرستد.
روز ۱۹ بهمن، هادی خدابنده برای انجام اين ماموريت از کوه پائين آمد تا به روستای
شاغوزلات (اين مرد: در نقشههای کنونی به نام شبخوسلات میباشد)، نزد نيری برود و
از خطری که او را تهديد میکرد آگاه سازد، غافل از اين که ژاندارمری خانه نيری را
در نظر گرفته بود. خدابنده پس از درگيری مسلحانه با ماموران اسير شده، به پاسگاه
سياهکل منتقل میشود.
افراد گروه جنگل با شنيدن صدای تيراندازی از کوه پائين میآيند و در شامگاه ۱۹ بهمن،
پس از تصاحب يک اتومبيل کوچک در جاده به سياهکل میروند. هدف، حمله به پاسگاه
ژاندارمری بود. در اين حمله موجودی سلاحهای پاسگاه که شامل ۹ قبضه تفنگ و يک قبضه
مسلسل بود، به غنيمت گرفته میشود. نيز معاون پاسگاه و فردی ديگر کشته میشوند و
گروه جنگل بدون دادن تلفات، دست خالی به ارتفاعات بر میگردد، چرا که پيش از آغاز
حمله، رئيس پاسگاه، هادی خدابنده را به همراه خود به رشت برده بود.
از فردای آن روز، تيم جنگل به محاصره نيروهای مسلح درآمد. طی عملياتی نظامی که تا
۱۸ اسفند به طول انجاميد، چريکها تا پايان يافتن آذوقه و مهمات به مقاومت ادامه
میدهند. چند روز بعد، چهار تن از آن ها دور از ديد نظاميان و ژاندارمها برای تهيه
خوراک از جنگل بيرون میآيند و به خانه يک کشاورز پناه میبرند.
روستائيان با اطلاع از حضور چريکها در آن جا، خانه را محاصره میکنند. صفائی
فراهانی برای آنها حرف میزند و هدف و آرمان چريکها را از اقدام به نبرد مسلحانه
شرح میدهد. چند تن از روستائيان خواستار آزادی آنها میشوند، ولی کدخدا و سپاهی
دانش روستا، مردم را از کمک به آنها بر حذر میدارند و آنها را از مجازاتی که در
انتظارشان است، میترسانند. سرانجام، چريکهای مسلح، بی آن که برای آزادی خود به
اسلحه متوسل شوند، تسليم میشوند. مدتی بعد، ژاندارمها و ماموران ساواک سر میرسند
و آنها را دستگير ميکنند و به تهران میفرستند.
سرنوشت بقيه چريکها، که در جنگل متواری شده بودند، تا ۴۸ ساعت بعد روشن میشود؛ ۲
تن با انفجار نارنجک، خود و چند تن از افراد نيروهای مسلح را نابود میسازند، و ۳
تن ديگر گرسنه و فرسوده به اسارت در ميآيند. بدين ترتيب از دستهی ۹ نفری جنگل ۷
تن اسير میشوند.
در مجموع از افراد تيمهای ۳۳ نفری جنگل و شهر، ۱۷ تن دستگير شدند. از اين عده، ۱۳
تن به حکم دادگاه نظامی در تاريخ ۲۷ اسفند ۱۳۴۹ تيرباران شدند. ۵ تن از افراد گروه
جنگل که در عمليات شرکت نداشتند، صبح روز ۱۸ فروردين ۱۳۵۰، سرتيپ فرسيو، دادستان
ادارهی دادرسی ارتش را ترور کردند.
در بهار ۱۳۵۰، چريکهای فدايی خلق ايران در اولين اعلاميهای که مخفيانه منتشر
کردند، ضمن اشاره به عمليات سياهکل و ترور سرتيپ فرسيو، آمادگی خود را برای ادمه
مبارزه با رژيم اعلام نمودند. در اين اعلاميه گفته شده بود:
« هر جا ظلم هست، مقاومت و مبارزه هم هست [...] ما فرزندان انبوه زحمتكشانی هستيم
كه در طول صدها سال با افشاندن خونشان به ما ياد دادهاند كه چگونه میتوان به
آزادگی و زندگی شرافتمندانه دست يافت [...] مبارزه چريکی شروع شده است [...] يورش
قهرمانانهی چريکهای از جان گذشته به پاسگاه سياهکل در گيلان، بار ديگر به روشنی
نشان میدهد که مبارزه مسلحانه تنها راه آزادی مردم ايران است. ما چريکهای فدايی
خلق، با حمله به پاسگاه کلانتری قلهک و اعدام فرسيوی جنايتکار نشان داديم که راه
قهرمانانهی سياهکل را ادامه خواهيم داد [...] »
سازمان چريکهای فدايی خلق
( 4 )
جريان سياهكل از يك معنا با شكست
مواجه شد، يعني تمام اعضاي گروه دستگير و اكثرا كشته شدند، اما از جهتي هم با
موفقيت همراه شد، بدين معني كه نشانگر آغاز حركتي تازه و قهرآميز عليه رژيم شاه
بود.
همه بنيانگذاران فدائيان از زمينه تئوريك لازم براي مواجهه با مسائلي كه با آنها
روبرو ميشدند، برخوردار نبودند. گر چه ميدانيم كه آثار منتشر شده نظريهپردازان
فدائيان، چه آنهايي كه در زندان نوشته شده بود يا در شرايط كار مخفي، در بحثهاي
گروهي مورد تجديدنظر قرار گرفت. نويسندگان اصلي اين آثار جزني، احمدزاده، پويان،
فراهاني، ظريفي و حميد مومني بودند. اين آخري پس از تاسيس سازمان به آن پيوست، اما
تاثير زيادي بر آن گذاشت. اشرف، رهبر اصلي سازمان بين سالهاي ۱۳۵۵-۱۳۵۱، نيز چند
جزوه نوشت، اما او بيشتر يك سازماندهنده و كارپرداز بود تا نظريهپرداز.
در ميان اعضاي نامبرده، جزني، احمدزاده و پويان در تاريخ فدائيان جايگاه خاصي دارند
و اين عمدتا به خاطر تاثيري است كه كار نظري و عملي آنها، نه تنها بر برنامهها و
سياستهاي فدائيان، بلكه بر جنبش كمونيستي ايران و ديگر گروههاي چريكي نيز به طور
كلي بر جاي گذاشت.
مقاله تئوريكي كه امير پرويز پويان (۱۳۵۰-۱۳۲۶) تحت عنوان
ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوري بقا
نوشت، در ميان دانشجويان و روشنفكران وسيعا پخش شد و تاثير عميقي بر آنها گذاشت.
پويان در اين مقاله، كه نخستين اثر تئوريك يك ماركسيست ايراني درباره مبارزه
مسلحانه بود، بيتحركي و انفعال گروههايي كه صرفا به مبارزه سياسي اعتقاد داشتند،
را مورد حمله قرار داد. او اين انفعال را "تئوري بقا" ناميد و خواستار مبارزه
مسلحانه شد.
مبارزه مسلحانه: هم تاكتيك، هم استراتژي،
اثر مسعود احمدزاده (۱۳۵۱-۱۳۲۶) به وضوح بيشترين تاثير را در شكلدهي
بنيان تئوريك فدائيان براي نزديك به شش سال و بنيان تئوريك در گروه انشعابي فدائيان
پس از انقلاب ۱۳۵۷داشت. وي تحليلي اجتماعي-اقتصادي از جامعه ايران و ساخت طبقاتي آن
ارائه كرد و به مسائلي چون طبقه كارگر و متحدانش، سازماندهي جنبش انقلابي و نقشي
كه مبارزه مسلحانه پيشاهنگ ايفا ميكند، پرداخت.
از اين سه نظريهپرداز، بيژن جزني (۱۳۵۴-۱۳۱۶) از همه بزرگسالتر و قابلتر بود و
بيشترين تاثير را بر جنبش كمونيستي به طور عام، و فدائيان به طور خاص باقي گذاشت.
وي درك عميقي از تاريخ معاصر ايران داشت كه در ميان فعالان نسل او و نسل پس از آن
نادر بود. تسلطش بر تاريخ ايران به او بينش سياسياي ميبخشيد كه ديگران فاقدش
بودند. مثلا او با اذعان به محبوبيت آيت ا... خميني در ميان بخشهاي معيني از جمعيت
كشور، شايد اولين كسي بود كه در اوايل دهه ۱۳۵۰ پيشبيني كرد كه ممكن است آيت ا...
خميني جنبش ضد شاه را رهبري كند:
"با اين پيشينه، خميني از محبوبيت بيسابقهاي در ميان تودهها، به ويژه صاحبكاران
خرده بورژوا، برخوردار است و با امكاناتي كه براي فعاليت نسبتا آزاد سياسي در
اختيار دارد، از شانس بيسابقهاي براي موفقيت برخوردار است."
طرح جامعه شناسي و مباني استراتژيك جنبش انقلابي خلق ايران
دلمشغولي اصلي جزني ايجاد و سازماندهي پيشاهنگ يا روشنفكران انقلابي بود، اما
عقيده داشت زماني كه اين كار انجام شد، تاكتيكها را بايد وسعت بخشيد و در كنار
اقدام نظامي به تبليغات سياسي نيز پرداخت. او تبليغ سياسي را پاي دوم جنبش ميناميد
و به فدائيان توصيه ميكرد كه به اين جنبه بيشتر توجه داشته باشند. قتل او در زندان
در فروردين ۱۳۵۴ به همراه شش تن ديگر از پايه گذاران اصلي فدائيان، ضربه بزرگي به
اين جنبش بود و هنگامي صورت گرفت كه جنبش آماده ميشد تا با نظريات او هماهنگ شود.
از آنجا كه او از داخل زندان مينوشت، راهي براي دفاع از نظرياتش در داخل سازمان
نداشت. در واقع ميتوان گفت او، بر خلاف احمدزاده و پويان، به هنگام تولد سازمان،
تاثير و نفوذ خود را بر گروهش از دست داده بود. از آن جا كه اكثر اعضاي باتجربه در
سال ۱۳۴۷ دستگير شدند، رهبري گروه به دست اشرف و فراهاني افتاد و با مرگ فراهاني در
عمليات سياهكل، اشرف كه جوانترين عضو گروه جزني-ظريفي بود، اكثر تزهاي احمدزاده را
در جريان تشكيل سازمان فدائيان پذيرفت. اما تنها پنج سال پس از قتل جزني و رفقايش
در زندان بود كه فدائيان تزهاي جزني را پذيرفتند.
نظريهپردازان دو گروه، در تحليل جامعه ايران اختلافنظر قابلملاحظهاي داشتند.
اصلاحات ارضي، نحوه تعامل با رژيم شاه، تاريخ جنبش كمونيستي ايران و به ويژه حزب
توده، و تئوري مبارزه مسلحانه از جمله اين اختلافنظرها بود.
سازمان چريکهای فدايی خلق
( 5 )
فدائيان در فاصله سالهاي
۱۳۵۷-۱۳۵۰ فعالترين سازمان چريكي بودند. سازمان مجاهدين خلق ايران تاثير فدائيان
را بر جامعه چنين توصيف ميكند:
"... تا اين كه در سال ۱۳۴۹ چريكهاي سياهكل وارد عمل شدند و اين كار، سازمان
مجاهدين را بر خلاف ميل و آمادگياش در اوايل ۱۳۵۰ وادار كرد كه ايشان نيز وارد عمل
شوند و موجوديت خود را به جامعهمان معرفي نمايند، چون اگر اين كار را انجام نميدادند،
چريكهاي فدايي ميدان عمل را از ايشان [مجاهدين] گرفته، به عنوان پيشگام نيروهاي
مبارز در اذهان نقش ميبست."
كمي پس از عمليات سياهكل، ديگر گروههاي زيرزميني نيز موجوديت خود را اعلام كردند.
فدائيان، نيروهاي شاه را درگير اقدامات چريكي فشرده و عمدتا شهري كردند. گرچه آنها
تمام رهبران اصلي خود (جزني، احمدزاده، ظريفي، فراهاني، پويان، اشرف و ديگران) را
از دست دادند، اما در ميان گروههاي چريكي نقش برتر خود را، چه از لحاظ نظري و چه
در عرصه عمل، حفظ كردند. فدائيان بر پايه تحقيقات انجام شده در دهه ۱۳۴۰، پژوهشهايي
را نيز در مورد اصلاحات ارضي در ايران انجام دادند كه در نوع خود تنها كار عميقي
بود كه ماركسيستهاي ايراني انجام داده بودند (از جمله: بررسي ساخت اقتصادي
روستاهاي فارس، بررسي ساخت اقتصادي روستاهاي كرمان، بررسي شركتهاي سهامي زراعي،
اصلاحات ارضي و نتايج مستقيم آن).
دوره ۱۳۵۷-۱۳۴۹ را ميتوان به دو مرحله تقسيم كرد:
در مرحله اول، بين سالهاي ۱۳۵۴-۱۳۴۹، كه اشرف هنوز زنده بود، تزهاي احمدزاده خطمشي
رسمي سازمان تلقي ميشد. در خلال اين مرحله سازمان مجبور شد فقدان رهبري خود (اشرف
و ديگران) را جبران كند، خطمشي جديد را بپذيرد و با چالش يك گروه انشعابي متمايل
به حزب توده به مقابله برخيزد.
مرحله نخست دو ويژگي عمده داشت: اول، عمدتا با عمليات نظامياي مشخص ميشد كه
طرحريزي آن را سازماني برعهده داشت كه در اين خصوص كمتجربه بود. فدائيان بسياري از
اعضاي قابل و از خود گذشته خود را به اين خاطر از دادند. دوم، گسترش سازمان بود،
فرآيندي كه با جذب اعضاي جديد و وحدت با گروههاي مسلح كوچكتر فراهم آمد.
رويارويي فدائيان با رژيم شاه در اين دوره هم جنبه روانشناختي روشني داشت و هم
جنبه سياسي و نظامي. سازمان آماجهاي خود را طوري برميگزيد كه به نيروهاي امنيتي
ضربه رواني وارد سازد، در عين آن كه اهداف سياسي را نيز دنبال ميكرد. دستبرد به
بانكهاي رژيم، ترور سران عمده سياسي و اجتماعي (سرلشكر زينالعابدين فرسيو، محمد
صادق فاتح يزدي-كارخانهدار، سرگرد ساواك علينقي نيكطبع، عباسعلي شهرياري)، و
بمبگذاري در دفاتر شركتهاي نفتي امريكايي، از جمله اين حملات بودند.
در فرآيند وحدت با گروههاي ديگر، مسائلي در ميان فدائيان بروز كرد كه عمدتا از
نبود شفافيت در ساختار تشكيلاتي آنها ناشي ميشد. بارزترين مثال در اين زمينه،
مسائل پيشآمده به هنگام وحدت با گروه جبهه دموكراتيك خلق، كه در نهايت منجر به
جدايي
مصطفي شعاعيان، تئورسين پر استعداد و
برجسته گروه و مرگ مظلومانه وي در درگيري با ساواك بود كه انتقادات بسياري را متوجه
فدائيان كرد.
در پايان مرحله اول، فدائيان در مبارزه خود با رژيم به بنبست رسيده بودند. با وجود
آنكه فدائيان به شدت به رژيم حمله كرده بودند، ديكتاتوري ترك برنداشته بود و نظر
احمدزاده مبني بر اين كه "موتور كوچك" راه را براي به حركت درآمدن "موتور بزرگ"
هموار ميكند، تحقق نيافته بود. در نتيجه، از اواخر سال ۱۳۵۳ و اوايل ۱۳۵۴، ارزيابي
مجدد استراتژي و تاكتيكها آغاز شد. نياز به تغيير، زماني مطرح شد كه سازمان، قوي و
اشرف، زنده بود. نتيجه، رد تزهاي احمدزاده و پذيرش تزهاي جزني بود. اين تغيير، رسما
در نشريه فدائيان،
نبرد خلق،
در سال ۱۳۵۵ منتشر شد
سازمان چريکهای فدايی خلق
( 6 )
در قسمت قبل، فعاليت سازمان در
خلال سالهای بين ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۷ به دو مرحله تقسيم شده، مرحله اول توضيح داده شد.
اما مرحله دوم:
در آغاز مرحله دوم (۱۳۵۴ به بعد)، در يك وضعيت بحرانی كه خط جزنی داشت پذيرفته میشد،
دو ضربه به فدائيان وارد آمد. نخست، در فروردين ۱۳۵۴، جزنی به همراه شش تن از اعضاي
اصلی گروه جزنی-ظريفی و دو عضو مجاهدين خلق به قتل رسيدند. دوم، به دنبال يك سری
ضربههای پیدرپی، در تيرماه ۱۳۵۵حميد اشرف و نه تن ديگر از رهبران و اعضای فدائيان
در نبردی طولانی با پليس كشته شدند.
حميد اشرف (۱۳۵۵-۱۳۲۵) در ميان فعالان سياسی به خاطر قابليتهای سازماندهی، شجاعت و
مهارتش در برخورد با پليس سياسی مشهور بود. هنگامی كه هنوز زنده بود، فدائيان به او
لقب "رفيق كبير" داده بودند و شكی نيست كه او بت يك نسل از فعالان سياسی بود، اما
ارزيابی نقش و رهبری او پيچيده است، چرا كه در آن هم جنبههای منفی و هم وجوه مثبت
وجود دارد. يكی از اين وجوه منفی نگرش استالينسيتی وی، علیرغم نظر قديمیهايی نظير
جزنی و احمدزاده، بود كه منجر به پاكسازی خونين اعضای ناراضی در سال ۱۳۵۳شد.
مرگ اشرف در تيرماه ۱۳۵۵، فدائيان را بدون رهبری مقتدر و آمرانه باقی گذاشت. شاخه
تهران به شدت آسيب ديد كه معنايش اين بود كه مركز فرماندهی برای مدتی از فعاليت باز
ماند. اما شاخههای ديگر به ويژه شاخههای خراسان، گيلان، مازندران و اصفهان دست
نخورده باقی ماند.
رهبری اشرف كه پايان يافت، شاخه خراسان مدعی چيرگی در داخل كشور شد و تيم
دهقانی-حرمتی كنترل فعاليتهای خارج از كشور را عهدهدار شد. سران شاخه خراسان،
احمد غلاميان لنگرودی (معروف به هادی) و قربانعلی رحيمپور (معروف به مجيد)، به
اين باور رسيدند كه تعداد هواداران گروه منشعب در شاخه اصفهان به رياست عبدا...
پنجهشاهی زياد شده است. در سال ۱۳۵۵ آنها پنجهشاهی را به مشهد دعوت كرده، به
منظور جلوگيری از گسترش انشعاب، وی را اعدام كردند!!
در حالی كه امواج انقلاب داشت به حركت در میآمد، رهبری جديد آخرين تلاش خود را كرد
تا در برابر گروه منشعب و حزب توده از نظريه مبارزه مسلحانه دفاع كند. اما رهبری
جديد تنها نظرات جزني را تكرار میكرد كه نشانگر ركود آشكار مواضع ايدئولوژيك
سازمان بود، آن هم در زمانی كه تحليل جامعهای كه به سرعت در حال تحول بود، مهم و
حياتی به نظر میرسيد.
پذيرش تزهای جزنی از سوی فدائيان با نخستين نشانههای خيزش انقلابی در ايران همزمان
شد. در اين زمان، توانايیهای فدائيان محدود بود و سازمان هنوز در تلاش جبران ضربات
سالهای گذشته بود. با اين وجود، فدائيان تنها گروه مسلحی بودند كه در مبارزه
انقلابی به نحو موثر و سازمانيافتهای شركت كردند. به عنوان مثال، وقتی پايگاه
شورشی نيروی هوايی در تهران مورد حملهی گاردهای جاويدان شاهنشاهی قرار گرفت، اين
فدائيان بودند كه با تمام موجود و به نحو موثری به حمايت از پرسنل نيروی هوايی
برخاستند.
فدائيان به دو دليل توانستند موثرتر از ساير گروههای چريكی در آخرين روزهای انقلاب
مشاركت كنند. نخست آن كه، با وجود ضربات سال ۱۳۵۵، هنوز هم آمادهترين گروه مسلح در
داخل كشور بودند و دوم ان كه، روز پيش از شروع برخوردهای مسلحانه در خيابانهای
تهران، فدائيان مراسم سالگرد عمليات سياهكل را مقابل دانشگاه تهران برگزار كرده
بودند. اين همزمانی به معنای آن بود كه تمام اعضای باتجربه سازمان، از جمله كسانی
كه به تازگی از زندان آزاد شده بودند، در يك نقطه جمع شده، قادر بودند هواداران را
مسلح كنند و به صحنه نبرد بفرستند.