سی خرداد  60 ؛ حاكميت رقابت‌ستيز, اپوزيسيون تماميت‌خواه

گفت‌وگو با علی ‌رضا علوی ‌تبار

عليرضا علوي‌تبار در سال 1339 در شيراز متولد شد. فعاليت سياسي را از سنين نوجواني آغاز كرد و در اين رابطه در سن شانزده‌سالگي مدت كوتاهي را در زندان عادل‌آباد شيراز در بازداشت به‌سر ‌برد. پس از اخذ ديپلم, در رشتة اقتصاد دانشگاه شيراز به تحصيل پرداخت. پس از انقلاب فرهنگي و تعطيلي دانشگاه, به جبهه‌هاي جنگ عزيمت كرد و به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درآمد. در طول خدمت در جبهه, رشادت‌هاي زيادي از خود نشان داد و چهار بار زخمي شد. دو روز پس از پذيرش قطعنامة 598 سازمان ملل در 27 تير 1367, توسط جمهوري اسلامي, از عضويت در سپاه استعفا داد. وي در آزمون ورودي كارشناسي ارشد در سه دانشگاه پذيرفته شد كه دو گرايش اقتصاد برنامه‌ريزي و اقتصاد بين‌الملل دانشگاه اصفهان را براي ادامة تحصيل انتخاب كرد و همزمان به كار تحقيقاتي در جهاد دانشگاهي پرداخت. با راه‌اندازي مركز تحقيقات استراتژيك نهاد رياست‌جمهوري, به آن مركز رفت. پس از مدتي به‌دليل تغيير مديريت و اختلاف‌نظر با مديريت جديد, مركزتحقيقات استراتژيك را ترك كرد. در آزمون دكترا در زمينة خط‌مشي‌گذاري عمومي در مركز آموزش مديريت دولتي پذيرفته شد. دكتر علوي‌تبار از سال 1374 تاكنون در اين مركز به‌‌‌عنوان عضو هيئت‌علمي مشغول به‌كار مي‌باشد. 

همان‌طور كه مي‌دانيد, يك نسل در تاريخ سياسي ايران منفعل هستند؛ نسلي كه شايد بتوان از آن باعنوان «نسل دوم انقلاب» ياد كرد. پس از وقايع سال 1360 و مشخصاً سي‌ام خرداد 1360, همچنان اين ابهام باقي مانده است كه چرا دو گروه همرزم كه در زندان‌هاي ستمشاهي دوشادوش هم مبارزه مي‌كردند و شكنجه مي‌شدند و بر سر يك سفره مي‌نشستند, بعدها به جان هم افتادند و با يكديگر برخورد حذفي كردند؟

  چشم‌انداز ايران تلاش مي‌كند تا اين واقعه از جهات گوناگون ارزيابي شود تا يك تاريخ شفاهي به تاريخ كتبي تبديل گردد. قضاوت را هم به عهدة خوانندگان آگاه مي‌گذاريم, تا در يك پروسه و فرايندي طولاني و فاكت‌ها يا واقعيت‌هاي مسلم و كافي, به داوري بنشينند. اين مصاحبه‌ها «تاريخ‌نگاري» به‌معناي حرفه‌اي آن نيست و ما هم مورخ نيستيم, اما توجه به اين فاكت‌ها و شناخت شرايط جهاني داخلي به تاريخ‌نگاران اين امكان را مي‌دهد تا رويدادهاي تاريخي را آن‌گونه كه بوده بنگارند و منصفانه‌تر تحليل و بررسي نمايند. ما در اين مرحله فقط مي‌خواهيم نسلي كه در متن جريان حضور داشته, ديده‌ها و شنيده‌هايش را ـ آن‌طور كه بوده است ـ بيان كند. بارها گفته‌ايم كه قصد ما تبرئه‌كردن يا مقصرسازي نيست. هركسي ممكن است دچار خطاي استراتژيك بشود, ولي در اين خطاها گاهي منش‌ها, روش‌ها و اخلاق‌هايي زير سؤال مي‌روند و روش‌هاي تحليل هم بازسازي مي‌شوند.

  ما تاكنون از بررسي اين مصاحبه‌ها به اين تنيجة اجمالي رسيده‌ايم كه جرياني با ‌رهبري رجوي معتقد بوده كه در صورت رويارويي, دوماهه كار رژيم تمام است. در رژيم هم عناصري بوده‌اند كه مي‌گفتند اگر مجاهدين دست به اسلحه ببرند, دوماهه كارشان تمام است, ولي هر دو جناح دچار يك سراب تحليلي بودند و واقعيت غير از اين بود. در شرايط كنوني نيز گاهي شنيده مي‌شود كه جناح چپ خيلي قوي است, بيست‌ودوميليون رأي دارد. جناح راست هم مي‌گويد كه جناح چپ تشكل و نهادي ندارد و از بين‌رفتني است. به عبارت ديگر جريان‌هاي فعلي جامعه نيز به‌نوعي دچار يك نوع سراب تحليلي هستند. به هر حال, وقتي درگيري شروع شود, مثل يك طاس لغزنده است كه هيچ‌كس نمي‌تواند از آن بيرون بيايد. بنابراين برآنيم تا به بررسي اين واقعة تأسف‌بار تاريخ ايران بپردازيم تا گذشته چراغ راه آينده باشد.

پيش از تحليل اين واقعه, يك اشارة روش‌شناختي مي‌كنم. به‌طوركلي وقتي ما مي‌خواهيم يك واقعه, يك تحول و يا يك پديدة اجتماعي را تحليل كنيم ـ به‌خصوص پديده‌اي مثل سي‌خرداد ـ لازم است كه تا اندازه‌اي تصورمان را از نيروهاي اجتماعي كه در عرصة جامعه حاضرند و نقش ايفا مي‌كنند,‌ مشخص كنيم. تصور بنده اين است كه ما در همة جوامعي كه مي‌شناسيم سه نيروي اجتماعي اصلي داريم, نخست طبقات اجتماعي, دوم گروه‌هاي منزلتي و سوم,‌ جريان‌ها, احزاب و جبهه‌هاي سياسي. من عمداً چند اسم براي اينها مي‌گويم, چون ممكن است در هر كدام از اين قالب‌ها حضور داشته باشند. در هر جامعه‌اي ممكن است يكي از اينها نسبت به آن دوتاي ديگر در تحليل ما اهميت بيشتري پيدا كنند و اين مهم است كه تعيين كنيم در جامعة ما ـ به‌خصوص در آستانة واقعه‌اي كه مي‌خواهيم تحليل كنيم ـ كدام‌يك از اين نيروهاي اجتماعي نقش جدي‌تر و قوي‌تري را در ترسيم سيماي جامعة ما بازي مي‌كردند؟ در مورد طبقات در ايران, من يك تحليل كلي دارم؛ ما در مباحث اجتماعي معمولاً بين دو تعريف از طبقه خلط مي‌كنيم و گاهي اين دو تعريف را به‌جاي هم و اشتباه به‌كار مي‌گيريم. ما بايد بين مفهوم طبقة اقتصادي و طبقة اجتماعي فرق بگذاريم. آنچه در عرصة سياست نقش بازي مي‌كند طبقة اقتصادي نيست, بلكه طبقة اجتماعي است. هر جامعه‌اي در درون خودش طبقات اقتصادي دارد, اما بايد فرايندي اتفاق بيفتد تا در اين جامعه طبقات اقتصادي به طبقات اجتماعي تبديل شود.

   در بحث‌هاي جامعه‌شناسي هم ما دو نوع جامعه را از هم تفكيك مي‌كنيم. اصطلاحاً به يكي از آنها ”جامعة طبقاتي“ و به ديگري ”جامعة منقسم به طبقات“ مي‌گويند. منظور از جامعة طبقاتي, جامعه‌اي است كه در آن, طبقة اقتصادي به طبقة اجتماعي تبديل شده باشد و به همين دليل طبقه در تصميم‌گيري‌ها, آينده‌سازي‌ها و هدايت امور, نقش فعال‌تري را ايفا مي‌كند. در حالي كه جامعة منقسم به طبقات, جامعه‌اي است كه در آن طبقة اقتصادي داريم, اما هنوز به طبقة اجتماعي تبديل نشده است. فرق‌هايي بين اين دو شكل طبقه وجود دارد كه اجمالاً عرض مي‌كنم. يكي از مهم‌ترين تفاوت‌هايش اين است كه اعضاي يك طبقة اجتماعي, احساس يك هويت مشترك و ”ما“ دارند, يعني از خودشان به‌‌عنوان يك جمع ياد مي‌كنند و در منافع مشتركشان خودآگاهي دارند. درواقع حول آن منافع مشترك است كه كمابيش وحدت عمل و ايدئولوژي مشترك پيدا مي‌كنند. اينان تبارشناسي مشتركي نيز دارند و براي خودشان خاستگاه‌ها و ريشه‌هاي فرهنگي ـ تاريخي مي‌سازند. مي‌دانند از كجا نشأت مي‌گيرند. در حالي كه طبقات اقتصادي لزوماً اين‌طور نيست و تنها در مورد لوازم توليد و بازار موقعيت يكساني دارند.

   ما در ايران طبقة اقتصادي داريم, ولي هنوز اين طبقات اقتصادي به‌طور كامل به طبقة اجتماعي تبديل نشده‌اند. فقط در مورد طبقة متوسط مدرن است كه مي‌توانيم بگوييم مراحل اوليه را براي تبديل‌شدن به طبقة اجتماعي طي كرده است. به همين دليلِ عدم‌تبديل طبقة اقتصادي به طبقة اجتماعي,‌ ما نمي‌توانيم در تحليل وقايع و تحولات ايران تاكنون, از جايگاه و نقش طبقات براي ريشه‌يابي رويدادها استفاده كنيم. با اين تحليل, اين سؤال پيش مي‌آيد كه ما بايد از چه نيروي اجتماعي براي توضيح وقايع بهره بگيريم؟ پيشنهاد من بهره‌برداري از آن دو نيروي ديگر, يعني گروه‌هاي منزلتي و احزاب, جبهه‌ها و جناح‌هاي سياسي است.

   گروه‌هاي منزلتي در ايران سه مصداق اصلي دارند؛ روحانيان, روشنفكران و نظامي‌ها. اينها گروه‌هاي منزلتي هستند كه در ايران نقش‌هاي سرنوشت‌سازي را بازي كردند, ولي هيچ‌كدام ”طبقه“ به‌معني خاص كلمه نيستند. البته هركدام از اينها هم ممكن است در داخل خودشان گرايش‌ها و تمايل‌هاي متفاوتي داشته باشند كه بايد در تحليلمان لحاظ كنيم.

در اين تحليل آيا بازار را زيرمجموعة روحانيون مي‌دانيد؟

خير, گاهي گروه‌هاي منزلتي مي‌توانند نمايندگي يك طبقة اجتماعي را برعهده بگيرند. به اين معنا كه با يك طبقه پيوند اندام‌وار يا به تعبيري ارگانيك مي‌خورند. سخنگو و هدايت‌كنندة آن طبقه مي‌شوند. بخشي از روحانيت ما با بازار پيوند اندام‌وار دارد, يعني درواقع آن را تقويت و تركيب مي‌كند. بازاري‌ها هم ازجمله طبقات اقتصادي هستند كه درمجموع بيشتر از ديگر طبقات اقتصادي به طبقة اجتماعي نزديك شده‌اند, يعني بازاري‌ها و طبقة متوسط مدرن بيش از بقية طبقات ـ مثل كارگران و كشاورزان و... ـ در آستانة داشتن نقش سياسي مشترك و طبقاتي در عرصة جامعة ما هستند.

   يك نكتة ديگر را هم اضافه كنم؛ زماني كه واقعة سي‌خرداد رخ داد, از بين شكاف‌هاي مختلفي كه در جامعة ما وجود داشت و حول و هوش آن سازماندهي و كشمكش‌ سياسي اتفاق مي‌افتاد, در مقايسه با شكاف‌هاي ديگر, دو شكاف بيشتر از همه خودنمايي مي‌كرد؛ يكي شكاف بين ”ديني ـ سكولار“ بود كه درواقع طرفداران گرايش‌ها و سياست‌هاي ديني را از كساني كه عرفي‌تر و غيرديني‌تر به سياست نگاه مي‌كردند, جدا مي‌كرد, ديگري, شكاف ”چپ ـ‌ راست“ بود كه به ميزان مداخلة دولت در اقتصاد و سازماندهي جامعه در آن مقطع مربوط مي‌شد. اين دو شكاف نسبت به شكاف‌هايي كه بعداً حائز اهميت شد, مثل شكاف ”دموكراسي و اقتدارگرا“ كه به نظر من امروز مهم‌ترين شكاف اجتماعي جامعة ماست, يا شكاف ”سنتي ـ مدرن“ كه مدتي خيلي حاد شد, بسيار تعيين‌كننده بود.

   با توجه به اين مقدمات, سعي مي‌كنم واقعة سي‌خرداد را با تجزيه و تحليل دو نيرويي كه درگير آن واقعه شدند, روشن كنم. دو نيرويي كه در جريان سي‌خرداد با هم درگير شدند و عواقب درگيري آنها دامن كساني را هم كه درگير نبودند, گرفت.

جناح‌ها و گروه‌هاي سياسي و احزاب را در آن مقطع تشريح نكرديد؟

بله, ما درواقع مي‌توانيم با توجه به آن دو شكاف ”ديني ـ سكولار“ و ”چپ ‌ـ‌ راست“, در آستانة سي‌خرداد 60, چهار طيف نيرو را تشخيص بدهيم, نيروهاي ديني چپ, نيروهاي ديني راست, نيروهاي غيرديني چپ و نيروهاي غيرديني راست. چهار بلوك سياسي در آن مقطع وجود داشت كه در درون هركدام هم طيف‌بندي‌هاي خاص خودش بود.

وقتي‌‌كه مي‌‌گوييد ”ديني“ منظورتان يك متدولوژي است يا صرف يك باور, اعتقاد به خدا, رسول و...؟

منظور من بيشتر نيروهايي است كه ديني بودنشان به نوعي در سياستشان هم تجلي مي‌كند. نيروهايي‌كه به‌دنبال مشروعيت‌يابي حكومت يا عمل سياسي‌شان در مفاهيم ديني هستند و سعي مي‌كنند از مفاهيم ديني به‌عنوان راهنماي عملشان استفاده كنند.

يعني يك دين راهبردي, با راهكارهاي عملي؟

بله,‌ يعني ديني كه كمابيش انديشه و عمل را هدايت مي‌كند. البته نه در همة‌ زمينه‌ها. كساني را مي‌شناسيم كه در تاريخ ايران در احزابِ‌ سكولار حضور داشتند, ولي شخصاً افراد متديني بودند. ازجمله در جبهة‌ملي از اين افراد زياد سراغ داريم كه كاملاً آدم‌هاي متديني بودند, ولي دينشان راهنماي عمل سياسي‌شان نبود. آنها براساس مصلحت‌انديشي و خرد عرفي خود سعي مي‌كردند عمل كنند.

آنهايي كه غيرديني هستند,‌ ايدئولوژي راهنماي عمل ندارند؟

چرا, آنها هم ايدئولوژي‌‌هايي دارند كه بعضي وقت‌ها, ايدئولوژي‌هاي ضدديني است. اعتقاد من اين است كه سياست‌ورزي در دنياي مدرن بدون ايدئولوژي امكان ندارد. ايدئولوژي نه به مفهوم خيلي بسته و دگم يا تفكر سنگ‌واره‌اي آن, ولي به نوعي ايدئولوژي براي عمل سياسي لازم است. به همين دليل كمابيش افرادي كه عمل سياسيِ به‌خصوص جمعي در دنياي مدرن‌ مي‌كنند, به نوعي از ايدئولوژي احتياج دارند.

منظورتان از ايدئولوژي مجموعه‌اي از بايدها ونبايدهاست؟

بله,‌ مجموعه‌اي كه به آنها بگويد سر دوراهي‌ها چگونه انتخاب كنند, يعني به آنها امكان انتخاب و موضع‌گيري بدهد. درواقع جبهة آنها را از جبهة مقابلشان متمايز كند. سياست يك نوع انتخاب است و انتخاب بدون ايدئولوژي, معنايي در دنياي مدرن ندارد. نخست با مقدمه‌اي كه عرض شد برويم سراغ يك طرف درگيري كه سازمان مجاهدين خلق باشد. منظور من آن طيف از مجاهدين خلق است كه رهبري‌اش با رجوي بود, نه همة گروه‌هايي كه سابقه و ريشه‌اي در آن سازمان داشتند. براي درك اين نيرو چند نكته به ما كمك مي‌كند. اولين نكتة درخور اهميت اين است كه, به نظر من سازمان مجاهدين در سال 1354 از نظر ايدئولوژيك, استراتژيك و نوع سازماندهي به بن‌بست رسيد. واقعه‌اي كه در سازمان اتفاق افتاد,‌ علامت يك بن‌بست ايدئولوژيك ـ استراتژيك ـ تشكيلاتي بود. اما رهبري آن‌موقع سازمان اين بحران و بن‌بست را جدي نگرفت و به‌جاي تأمل و بازخواني مجدد, به‌سوي تمركز بيشتر؛ انضباط تشكيلاتي بيشتر و پرهيزكردن از مباحث ايدئولوژيك پيش رفت. افراد معترض را از سازمان حذف كرد, انضباط تشكيلاتي را به‌معناي اطاعت از مسئول بالا برد و تا حدودي هم امكان هرگونه گفت‌وگو و بحث ايدئولوژيك در درون سازمان, و بين سازمان و گروه‌هاي منتقد را بست.

   بعد از انقلاب وقتي مسئولان همين سازمان از زندان آزاد شدند, با اين ديدگاه به گسترش سازمان در سطح جامعه پرداختند. درواقع خارج شدن اعضاي سازمان از زندان و حضورشان در جامعه, هيچ كمكي به بازنگري و تأمل مجدد در اركان ايدئولوژي, استراتژي وسازماندهي نكرد, بلكه فقط هواداران همان سازمانِ متمركزِ به شدت منضبطي را كه به يك معنا به‌دنبال تشكيلات آهنين بود و از هر نوع بحث ايدئولوژيك هم گريزان بود وسعت بخشيد. سازمان جديد ـ سازماني كه در بعد از انقلاب ابتدا در قالب «جنبش ملي مجاهدين» و بعد «سازمان مجاهدين خلق» درجامعه شروع به فعاليت كرد ـ  وارث آن بن‌بست‌هاي سه‌گانه‌اي بود كه سال پنجاه و چهار خودش را نشان داد, ولي جدي گرفته نشد. اين سازمان به بن‌بست رسيده, در ذيل هالة مقدسي كه ناشي از فداكاري, صداقت و ايمان عناصر اوليه‌اش بود,‌ به حيات خود ادامه داد, در حالي‌كه اين سازمان از بنيان دچار بيماري شده بود و احتياج به درمان اساسي داشت.

   دموكراسي سازماني كه در زمان زنده‌ بودن بنيانگذاران در سازمان تجلي داشت, در واكنش به بن‌بست سال پنجاه‌وچهار به‌شدت كاهش يافت و كم‌كم از سازماني مخفي كه سعي مي‌كرد دموكراتيك اداره شود, به يك سازمان كاملاً توتاليترِ رهبر محورِ شخص‌محور تبديل شد و از آن بنياني كه بر آن اساس پايه‌ريزي شده بود, فاصله گرفت. وقتي اين سازمان وارد فعاليت اجتماعي گسترده شد, تحليلش از رژيم بعد از انقلاب ـ همان‌طور كه بارها هم تأكيد مي‌كردند ـ اين بود كه ما با سيستمي مواجهيم كه دو بخش دارد: يك بخش ارتجاعي و يك بخش ليبرال. در تحليل‌هايي كه گاهي در گفت‌وگوها و گاهي در جلسات خصوصي‌تر طرح مي‌كردند, چند ويژگي براي جريان ارتجاعي برمي‌شمردند كه اين تحليل در تصميمي كه بعدها گرفتند اهميت بسزايي داشت. مجاهدين به رهبري مسعود رجوي معتقد بودند كه جريان ارتجاعي در وهلة‌ نخست, كم‌وبيش پايگاه وسيع توده‌اي دارد, يعني توانسته با مردم پيوند برقرار كند و آنها را جذب كند. دوم اين‌كه فاقد يك سازمان متشكل است و در برقراري انضباط تشكيلاتي ناتوان است. معتقد بودند كه چون اينها عناصر خرده‌بورژوازي هستند, هيچ‌گاه نمي‌توانند انضباط تشكيلاتي برقرار كنند و اين تودة وسيع را كه كمابيش هوادارشان است, در قالب يك تشكيلات منسجم جمع كنند.

   نكتة سومي كه مي‌گفتند اين بود كه جريان‌هاي موجود در حاكميت از حل مشكلات اقتصادي ـ چه در كوتاه‌مدت, چه در بلندمدت ـ عاجزند و به‌دليل گرايش‌هاي متضادي كه در آنها وجود دارد, فاقد برنامة اقتصادي براي حل بحران‌هاي اقتصادي جامعه هستند.

چنين تحليلي را در نشريات مربوط به خودشان هم عنوان مي‌كردند؟

اگر خاطرتان باشد, سازمان درواقع هميشه با دو قشر صحبت مي‌كرد: قشر درجة يك و قشر درجة دو. در يكي از تحليل‌هايي كه براي يكي از اين قشرها نوشته بودند كه بعدها در سطح جامعه منتشر شد بخشي از اين تحليل را گفته بودند. مسئول واحد دانشجويي سازمان كه در دانشگاه شيراز سخنراني مي‌كرد ـ در جلسه‌اي كه در آن افرادي مسئله‌دار يا از اعضاي نزديك به سازمان حضور داشتند ـ اركان تحليلشان را كه از كميتة مركزي آمده بود مجدداً بازگو كرده بود كه ضبط شد و بعدها نوار آن تكثير گرديد. آنها شعاري را مطرح كرده بودند مبني بر اين‌كه خط مقدم و تاكتيكي, ارتجاع است, خط استراتژيكي و درازمدت, ليبراليزم است. يعني چيزي كه ترسيم مي‌كردند اين بود كه در كوتاه‌مدت با ارتجاع دست به گريبان‌اند اما دشمن بلندمدت, ليبرال‌ها هستند.

آيا ليبرال‌ها را به‌نام ”دشمن“ مطرح مي‌كردند؟

بله, در همان تحليل آورده بودند كه ما  ليبرال‌ها را دوست خود نمي‌دانيم, بلكه دشمن خودمان هم مي‌دانيم, با اين همه, آنها خطر استراتژيك هستند. اما ارتجاع دشمني است كه در سنگر مقدم است. از همين زاويه هم به جنبش مسلمانان مبارز و فدائيان خلق حمله مي‌كردند و مي‌گفتند اينها با اعلام اين‌كه ليبرال‌ها دشمن اصلي هستند, ما را از دشمن كوتاه‌مدت ـ يعني ارتجاع ـ منحرف مي‌كنند.

   شايد بي‌مناسبت نباشد كه نكتة ديگري را هم اضافه كنم؛ اگر خاطرتان باشد, مجاهدين خلق در بيست‌ودوم بهمن ماه 1357 از عنوان ”قيام“ براي انقلاب ايران ياد مي‌كردند مي‌گفتند: ”قيام بيست و دوم بهمن“. اواخر هم خيلي تأكيد مي‌كردند كه ما به يك جبهة متحد خلق احتياج داريم, براي اين‌كه اين انقلاب ناتمام را  تمام كند و آن را به اهداف خود برساند تصور آنها نسبت به انقلاب اين‌گونه بود. يادم مي‌آيد كه در سال 1358 روزنامة مجاهد اعلام كرد كه امسال سال افشاگري ارتجاع است, سال 1359 را هم سال مقاومت اعلام كردند. اين نشان مي‌داد كه سازمان به عرصة سياسي كشور يك نگاه تاكتيكي ـ استراتژيك دارد.

   اين تقسيم‌بندي و نام‌گذاري كه در آن سال‌ها مي‌شد, نشان‌دهندة اين بود كه سازمان در ذهن خودش يا در تحليل‌هاي دروني يك نوع مرحله‌بندي كرده است. در ابتدا مي‌خواست مبارزة تاكتيكي خود را با خط مقدم يا خطر نزديك‌تر كه ارتجاع بود, شروع كند. قرار بر اين بود كه درسال پنجاه‌وهشت آن پايگاه وسيع توده‌اي ارتجاع لطمه بخورد و در سال پنجاه‌و‌نه, سازمان بتواند با ايجاد يك آلترناتيو متشكل سراسري ـ كاري كه ارتجاع توانش را نداشت ـ قدرت اين را پيدا كند كه وارد مقابله با آنها بشود. تا اينجا ما فقط از زاوية سازمان مجاهدين خلق به مسئله نگاه كرديم.

اين, براساس تحليل‌هاي خودشان است. تحليل آن‌موقع و اكنون شما چيست؟

من سعي مي‌كنم اطلاعاتمان را كنار هم قرار دهيم, بعد بگوييم كه چرا سازمان به جايي رسيد كه دست به آن عمل بزند. ولي ما اينجا يك طرف ديگر هم در دعوا داريم كه آن را هم بايد تحليل كنيم, يعني طرفي كه در حاكميت جمهوري اسلامي قرار داشت. شروع اين دعوا را فقط با فهم رفتارهاي يك طرف نمي‌شود فهميد. بايد تفسيري از طرفين دعوا داشته باشيم تا بتوانيم به شناخت واقع‌بينانه‌تري از آن اتفاقي كه افتاد برسيم.

   تا اينجا بحث ما بيشتر در مورد يكي از طرفين درگيري, يعني سازمان مجاهدين خلق بود. حالا بياييم سراغ حاكميت جمهوري اسلامي كه طرف ديگر اين درگيري بود. اجمالاً اين توضيح را عرض كنم كه حاكميت جمهوري اسلامي در آن مقطع هم, كمابيش دوجناحي بود. يعني هسته‌هاي اولية آن تضادي را كه بعداً به نام جناح چپ و جناح راست شناخته شد, در درون حاكميت و در مقطع سي‌خرداد هم مي‌بينيم. اين حاكميت هم خصوصياتي داشت كه گاهي مشترك دو جناح بود و اين خصوصيات برخورد سي‌خرداد را تسريع كرد. من در اينجا به بعضي از آن خصوصيات اشاره مي‌كنم:

   نكتة اول اين است كه در آن مقطع گرايش ايدئولوژيك, يا بهتر بگويم استنباطي كه از ايدئولوژي اسلامي در درون حاكميت ما وجود داشت, به‌شدت رقابت‌ستيز بود. يعني با هر نوع رقابت سياسي مخالف بود, هم در جناح چپ و هم در جناح راست. هم جناح چپ سنتي و هم جناح راست سنتي به لحاظ ايدئولوژيك, كمابيش با رقابت سياسي همسويي و همراهي نداشتند. اما يك تفاوت با هم داشتند؛ جناح چپ سنتي هميشه به‌دنبال محدود نگه‌داشتن رقابت بود, يعني معتقد بود كه در عرصة سياست, نبايد رقابت را گسترش بدهيم و رقابت يك يا دو جريان در عرصة‌ سياسي كفايت مي‌كند, ولي معتقد به گسترش مشاركت بود. به عبارت ديگر, جناح چپ سنتي هر چند با رقابت سازگار نيست, ولي مشاركت توده‌وار را مي‌پسندد و انبوهي جمعيت شركت‌كننده در انتخاب رهبران و انتخاب خط‌مشي‌ها را مطلوب‌تر مي‌داند. چپ سنتي ما ”رقابت محدود با مشاركت گسترده“ را دنبال مي‌كند. به اين مدل اصطلاحاً ”حكومت همه‌پرسي تصويبي“ مي‌گويند؛ به اين ترتيب كه انبوهي از جمعيت براي انتخاب از بين چند گزينة بسيار محدود مشاركت مي‌كنند. بنابراين, چپ سنتي ما هم رقابت را چندان مطلوب نمي‌داند و نمي‌پسندد. راست سنتي ما نه رقابت گسترده را مي‌پسندد و نه مشاركت وسيع را مطلوب مي‌داند. او با هر دو شاخصه مخالف است. رقابت محدود و مشاركت محدود, حكومت مطلوب راست سنتي ماست. بنابراين, نكتة مشتركي كه در آن مقطع, در هر دو وجود داشت اين بود كه به لحاظ گرايش ايدئولوژيك, هر دوي اينها رقابت‌ستيز بودند.

   نكتة ديگري كه در مورد حاكميت بايد به آن توجه كنيم اين است كه حاكميت ما در آن مقطع مبتني بر نهادهاي مدني نبود. اگر ما يك هرم را در نظر بگيريم كه در رأس آن حاكميت و در كف آن تودة مردم را قرار بدهيم, معمولاً يك واسطي بين رأس و قاعده وجود دارد كه اصطلاحاً به آن نهادهاي مدني مي‌گوييم. اين نهادهاي مدني رابط بين حكومت و توده‌هاي مردم هستند؛ خواسته‌هاي تودة مردم را به حكومت انتقال مي‌دهند, ضمن آن‌كه خواسته‌ها را تلفيق كرده و آنها را منطقي‌ و عقلاني هم مي‌كنند. ممكن است در برخي از جوامع اين واسطه حذف شود,‌ يعني حكومت مستقيماً با تودة مردم ارتباط برقرار مي‌كند. آن‌موقع كسي نيست كه خواسته‌ها و تمايلات مردم را تلطيف كند و به حكومت انتقال بدهد. از آن طرف, معمولاً نهادهاي مدني محدوديت‌ها و مشكلات حكومت را هم به تودة مردم منتقل مي‌كنند. به همين دليل وقتي نهادهاي مدني قدرت زيادي دارند, جامعه كمتر دستخوش هيجان مي‌شود و كمتر تصميمات هيجان‌زده مي‌گيرد. در مقطع اول انقلاب, نهادهاي مدني مثل احزاب, انجمن‌هاي صنفي, انجمن‌هاي خيريه‌اي, انجمن‌هاي علمي و همة آن انجمن‌هاي داوطلبانه‌اي كه مي‌توانند نقش نهادهاي مدني را تا مدتي بازي كنند در جامعة ما به‌شدت ضعيف بود. حكومت ما يك حكومت مبتني بر تودة مردم بود, به همين دليل هم نوسان‌پذير بود و به‌شدت تحت‌تأثير هيجانات جمعي قرار مي‌گرفت و اين هيجانات را منعكس مي‌كرد. لذا حاكميت در آن مقطع مثل تودة مردم خيلي زود مي‌توانست هيجان‌زده بشود و دست به انتقام‌گيري بزند. منافع بلندمدت خودش را قرباني هيجانات كوتاه‌مدت بكند و به‌جاي ديدن افق‌هاي آينده, افق‌هاي نزديك را ببيند و براساس آنها عمل كند.

آيا اين امكان وجود دارد كه بين رأس آن هرم كه ترسيم كرديد و قاعدة آن, به‌جاي نهادهاي مدني, دست‌هاي مرموز و بقاياي رژيم شاهنشاهي با آن همه سرويس‌هاي امنيتي نفوذ كرده باشند و اين‌ جوّ را دامن‌زده باشند؟

بله, مي‌شود اين را هم به‌عنوان يك فرض پذيرفت كه نه‌تنها عامل تثبيت‌كننده و تعديل‌كننده و ع&#