سی خرداد 60 نقش پدرانهای كه ايفا نشد
از اينكه وقت خود را به خوانندگان نشريه اختصاص داديد متشكريم. همانگونه كه آگاهيد، ما در آغاز همه گفتوگوهايي كه تاكنون به اين امر اختصاص يافته به چند نكته اشاره داشتهايم تا بر ضرورت گشودن چنين بحثي در نشريه تأكيد كنيم؛ عوارض منفي فراواني كه پيامد اين واقعه گريبان ملت ما را گرفت، جنگ داخلي و برادركشي، فرار مغزها و مهاجرتهاي فراوان كه هنوز هم ادامه دارد و از همپاشيدن انسجام نيروهاي دروني ـ درحاليكه جنگ تحميلي ملت ما را منسجمتر كرد و توانست با تكيه بر اين انسجام دفع تجاوز كند ـ و پيامدهاي ديگري كه مصاحبهشوندگان هركدام بهنوعي به آن اشاره كردهاند. همچنين بارها بر اين نكته تأكيد كردهايم كه هدف ما اين است كه با ريشهيابي واقعه خرداد 1360 ديگر ملت ما چنين وقايع تلخي را تجربه نكند و گفتمان نهادينه شود و بهتدريج بهجاي خشونت بنشيند. ادعا هم نميكنيم كه آنچه در اين گفتوگوها گفته و شنيده ميشود، همگي عين واقعيت است، بلكه هركدام از آنها ميتوانند بخشي از واقعيات را بهطور نسبي بيان كنند.
علت اينكه شما را براي اين گفتوگو انتخاب كردهايم، پيشينه مبارزاتي و ارتباط تنگاتنگي است كه در اين مبارزات از يكسو با نيروهاي مختلف ـ چه پيش از پيروزي و چه پس از پيروزي ـ داشتهايد و از سوي ديگر نسبت و ارتباط بسيار نزديك شما با مرحوم طالقاني است. اين نزديكي از اين جهت داراي اهميت است كه مجاهدين هم مرحوم طالقاني را "پدرطالقاني" و "فرمانده كل قوا"ي خود ميدانستند و طبعاً ناگفتههايي را خواهيد گفت كه به شفافشدن مواضع در آن زمان كمك ميكند. مجموعه اين واقعيتها در كنار هم ميتواند تاريخ شفاهي ما را مكتوب و مستند كند تا تاريخنگاران و آيندگان دادههاي بيخدشه و صادقانهاي در اختيار داشته باشند. ريشه يا ريشههاي اين واقعه را چه ميدانيد؟ آيا پيدايش و بروز آن ارادي و قابل پيشگيري بود يا اينكه غيرارادي و درنتيجه غيرقابل اجتناب و چه شد كه اين پروسه به آنتاگونيسم (آشتيناپذيري) انجاميد.
سخنم را با چگونگي ارتباط با سازمان مجاهدين آغاز ميكنم؛ من عضو سازمان نبودم اما با سازمان و اعضاي آن ارتباطات نزديكي داشتم. در عيد فطر سال 1350 كه مرحوم پدرم براي نماز عيدفطر آماده ميشدند، منزل ما محاصره شد و ايشان به زابل تبعيد گرديد. ايام تعطيلات عيد را نزد ايشان به زابل رفتم و عليرغم مشكلات خانوادگي، پانزده روزي در آنجا ماندم. ايشان پژوهشهاي قرآني ويژهاي داشتند و مخصوصاً درباره آيه بيستويكم سوره آلعمران كه ميفرمايد: "انالذين يكفرون باياتالله و يقتلون النبيين بغير حق و يقتلون الذين يأمرون بالقسط من الناس فبشرهم بعذاب اليم" از آنجا كه در آن دوران گروههاي مذهبي و ماركسيستي، مبارزه چريكي و مسلحانه داشتند و براي جوانها نمادي از مبارزه با رژيم شاهنشاهي را در ايران جا انداخته بودند، ايشان بر اين آيه تكيه داشتند كه "در قيام به قسط، مسئله ناس [مردم]مطرح است، نه مسئله مذهبي بودن يا غيرمذهبي بودن." اينجا سخن اين است كه كسانيكه قيامكنندگان براي حقوق مردم را ميكشند در رديف كساني هستند كه انبيا را كشتند و به آيات خدا كافر شدند. اين بحثها همزمان با روآمدن و اوجگرفتن و مطرحشدن سازمان مجاهدين خلق بود. در آن زمان بود كه بچههاي اوليه سازمان محاكمه ميشدند و ارتباطاتي هم وجود داشت. پس از تبعيد زابل هم ايشان را به بافت كرمان تبعيد كردند. سال 1351 بود كه وقتي من به بافت كرمان براي ديدن پدرم رفتم، هر موقع شب بيدار ميشدم ميديدم ايشان يا دستش به كمرش است و قدم ميزند و ذكر ميگويد يا نماز ميخواند يا با خودش شعر زمزمه ميكند. اين وضعيت روحي ايشان همزمان با شهادت بنيانگذاران سازمان بود.
من همانجا با اين مسئله آشنا شدم تا اينكه ايشان از تبعيد آمدند. هرموقع كه قرار بود پدر با بچههاي مجاهد ملاقاتي داشته باشد، من ايشان را ميبردم و بعد از جلسه، ايشان را برميگرداندم. يادم هست يكبار كه پدر با آنها ملاقات كرد، موقع برگشت، هنگام غروب به منزل من آمد. درحاليكه وضو ميگرفت، گفت كه "بچهها خيلي اعتراض دارند، ميگويند برخي از اين آقايان شخصيتهاي مذهبي ما چرا دنبال ثروتاندوزي، تملك و قدرت اقتصادي هستند؟ چرا به فكر مردم نيستند؟ چرا به فكر مبارزه نيستند؟ چرا با رژيم شاه مبارزه نميكنند؟ اعتراضاتشان به گونهاي است كه گاهي پاسخگويي مشكل ميشود و يا اصلاً نميشود پاسخ داد".پدر خيلي ناراحت و برافروخته بود. در چند ملاقات ديگر هم همين مسائل مطرح بود تا سال 1354 كه من دستگير شدم و پس از من پدر دستگير شد.
ارتباطتان با سازمان چگونه بود؟
من عضو سازمان نبودم، ولي جلساتي را داشتيم كه ساعتهايي را در جمع بعضي از آقايان سازمان ـ درواقع جانشينان بنيانگذاران ـ به بحث مينشستيم. گاهي بحث بود كه من عضو بشوم. ميگفتم من از شما يكسري مدارك كتبي ميخواهم، من نميدانم شما چه ميخواهيد و ميخواهيد چه كار كنيد. شما بايد برنامه مكتوبي داشته باشيد. به فكر اساسنامه و مرامنامه و اينها نبودم، ولي ميگفتم يك برنامه مكتوب ميخواهم. اينها هم هيچچيزمكتوبي را به ما نميدادند، تا اينكه در سال 1354 من براي معالجه فرزندم به انگليس رفتم. در آنجا برخي از كتابهاي سازمان را به دست آوردم و مطالعه كردم و از روي آنها يادداشتهايي برداشتم. البته موقع برگشت در مرز بازرگان گذرنامه مرا گرفتند و ده روز بعد هم دستگير شدم.
علت دستگيري شما چه بود؟
بعد از كودتايي كه در سازمان شد، عدهاي را دستگير كردند. كسانيكه دستگير شدند، اطلاعاتي راجع به من هم داده بودند. همپرونده من، بتول فقيه دزفولي بود. او و برادرانش خليل و جليل عضو سازمان بودند. من يكي از برادران بتول را كه جا نداشت ـ بهطور غيرمستقيم ـ به سيمين صالحي مرتبط كردم. اين را جزو ارتباطات من با سازمان نوشته بودند و همچنين جلساتي را كه با بهرام آرام و با بعضي از بچهها داشتيم. البته من با حاجآقا غيوران هم ارتباط داشتم، ايشان و خانمش هر دو با رضا رضايي، بهرام آرام، وحيد افراخته و... ارتباط زيادي داشتند.
در مغازه آقاي غيوران بود كه با آقاي هاشمي رفسنجاني آشنا شدم. آقاي غيوران ايشان را به من معرفي كرد. معلوم بود كه ايشان هم در رابطه با سازمان همكاري دارد و آنطور كه آن موقع شنيدم كمكهاي مالي هم ميكرد. من از نزديك شاهد زحماتيكه آقاي غيوران براي سازمان ميكشيد بودم. حتي خانهاش را به خاطر آنها عوض كرد و خانه جديدي ساخت؛ براي اينكه هم جايي براي مخفيكردن بچهها درست كند و هم جاسازي اسلحه. تا اين حد غيرقابل تصور، ايشان زحمت كشيد.
وقتي اين كودتا در سازمان اتفاق افتاد، با برنامهاي كه تقي شهرام پيش آورده بود و با دستگيري وحيد افراخته، اطلاعات در اختيار ساواك قرار گرفت و من هم دستگير شدم. من چهارماه در كميته مشترك بودم و پس از آن چهارماه هم در زندان قصر ماندم. دوباره به كميته و بعد از آن به اوين منتقل شدم. كه همزمان با دستگيري پدرم، در بازجوييهاي پدر بحث بر اين بود كه مرا هم در آنجا حاضر كنند. چون من چيزي را درباره پدر مطرح نكرده بودم، آنها ميخواستند ببينند كه درتقابل با پدر چه چيزهايي را ميتوانند بهدست بياورند. هدفشان اين بود كه از من، درباره پدرم اطلاعات بگيرند.
اتفاقاً پدر خاطرات جالبي داشت. ميگفت "در كميته، صمديه را با من روبهرو كردند. غل و زنجير بهدست و پايش بود. وقتي با هم روبهرو شديم گريه كردم ـ صمديه هميشه روزه بود ـ گفتم چرا اينطور شديد؟ صمديه گفت كه قرآن را از ما گرفتند و ما به اين روز افتاديم." اين خيلي مهم بود و پدر اين را بارها در ملاقاتهاي زندان به من ميگفت.
يك نكته هم بتول فقيه دزفولي ميگفت كه خوب است اينجا ذكر كنم؛ بتول ميگفت " وقتي من به خانه تيمي مشهد رفتم، هنوز نميدانستم كه بچهها تغيير ايدئولوژي دادهاند. يك روز داشتم براي بچهها نيمرو درست ميكردم، همانطور كه چادر به كمرم بسته بودم ـ هميشه چادر به كمر بسته و آماده ميخوابيدم ـ يكي از برادران آمد و گفت خواهر ميخواهم چيزي به تو بگويم، ما دين را كنار گذاشتهايم. وقتيكه اين را به من گفت ماهيتابهاي كه دستم بود ـ خدا بتول را رحمت كند ـ افتاد زمين و روغن و تخممرغها پخش آشپزخانه شد. من به هواي اسلام و اعتقاداتم پيش اين بچهها آمده بودم و درحقيقت از ديدن شرايط پيش آمده، شگفتزده شده بودم."
آيا بتول فقيه دزفولي بعد از انقلاب در قيد حيات بود؟
بله، ولي اوايل انقلاب در درگيريهاي خياباني كشته شد. ازدواج كرده بود و يك فرزند كوچك داشت.
تا آنجايي كه من در زندان متوجه شدم، ساواك، پدر و آيتالله منتظري و آقايان ديگر را تحت فشار قرار داده بود كه اينها (مجاهدين) ماركسيست شدهاند، نجساند، شما اگر اينها را تأييد نميكنيد،كتباً چيزي بنويسيد. اما در زندان اوين كه من مدتي در بهداري بودم، يكي دوبار پدر را آنجا براي ملاقات آوردند. يكبار همينطور كه از جلوي اتاقها رد ميشدم كه به سمت دستشويي بروم، داخل اتاقها را نگاه كردم، بخارايي را ديدم. مهدي بخارايي ـ از بچههاي مجاهد ـ شروع به داد و فرياد كرد كه "اين چه وضعي است كه آقايان راه انداختهاند؟ ما را نجس ميدانند؟ ما كجا كمونيست هستيم؟ ما كي دست از اعتقاداتمان برداشتيم؟ ما از اتفاقي كه در سازمان افتاده خيلي ناراحتيم و..."
مهدي ميخواست به نحوي اين حرفها را به پدر برساند. يكبار كه پدر براي ملاقات به اتاق ما آمد، من و بتول آنجا بوديم. من پدر را بردم به سلولي كه بخارايي بود و از پنجره كوچكي كه در سلول داشت با مهدي صحبت كرد. مهدي خيلي داد ميزد كه "شما با ما اينطور برخورد كرديد. چرا اينطور برخورد كرديد؟ ما كجا دين را كنار گذاشتيم؟ اين صحبتها چيست كه آقايان مطرح كردند، نجس و پاكي و اين حرفها چيست؟" پدر هم خيلي آرام جوابش را ميداد. معلوم بود كه بچهها از نظر ساواك هم خيلي تحت فشارند، هم بچهها و هم آقايان علمايي كه آنموقع در زندان بودند.
من به ياد دارم هروقت با پدرم ملاقات ميكردم، ميگفت "براي وضعيت آقاي منتظري خيلي نگرانيم زيرا ايشان را به شدت شكنجه كردهاند و گاهي دچار تشنج ميشود."
از مسائل درون زندان چه نكتههاي ديگري به ياد داريد؟
£وقتي من با پدر ملاقات داشتم، گاهي ميديدم كه از وضعيت درون زندان خيلي ناراحت است. اوايل ميگفت كه براي آقايان تفسير ميگويم. در اواخر كه با ايشان ملاقات ميكردم گفت كه ديگر تفسير گفتن من از طرف دوستان خودمان منع شد؛ خيلي ناراحت بود، ولي اين حرفها را طوري به من ميگفت كه رئيس زندان ـ كه آنجا نشسته بود ـ نشنود و سوءاستفاده نكند. من دقيقاً همهچيز يادم نيست، ولي متوجه ميشدم بيان مطالب با آن حالت دردمندانه، يعني اينكه محيط، واقعاً از طرف بعضيها برايش ناراحتكننده شده است. اين مسائل پس از بيانيه تغيير ايدئولوژي سازمان بود كه همه ما در زندان خوانده بوديم.
نكته ديگري كه به خاطر دارم اين است كه يادداشتهاي كتاب "مكتب" و "مبنا ـ وجود" را كه شما [ميثمي] روي كاغذ سيگار ريزنويسي كرده بوديد و از زندان قصر به پدر كه در بهداري زندان قصر بود ميرسانديد، پس از مطالعه، پدر آنها را به من ميداد و ما هم آنها را در جلساتمان با بچهها ميخوانديم.
آن اواخر درحدود يك ماه ملاقات من و پدر قطع شد. پس از اين فاصله، يك شب مرا براي ملاقات با پدر بردند. رسولي كه از اتاق بيرون رفت ـ بازجويان من رسولي و آرش بودند ـ پدرم درِ گوشي به من گفت: "من ديشب از بيمارستان آمدم. يك ماه پيش ناگهان حالم بد شد. اينها دست پاچه شدند، بلافاصله مرا به بيمارستان 501 ارتش بردند و در زيرزمين آنجا بستري شدم. بعد كه ديدند حالم بدتر ميشود، به راهروي كنار پنجره آوردند كه من محيط خارج از آنجا و همچنين رفتوآمد مردم را ببينم، شايد حالم بهتر بشود، حدود يك ماهي بستري بودم." پرسيدم: "تشخيص پزشكان چه بود؟" گفت كه: "فكر ميكنم سكته بود، اما كاش مرده بودم." گفتم: "چرا آقاجان؟" گفت: "اگر مرده بودم خوب ميشد، اينها زودتر سقوط ميكردند." من خيلي ناراحت شدم. اتفاقاً بعد از فوت پدر، من مصاحبهاي از شاه با يكي از راديوهاي خارج را شنيدم كه ميگفت: "من بارها خواستم او [طالقاني] را در زندان از بين ببرم، ولي سيا نگذاشت. حالا بعد از تشييع جنازهاش فهميدم چرا سيا نگذاشت."
يعني سيا از پايگاه مردمي مرحوم طالقاني اطلاع داشت.
بله، سيا به مسائل دروني ايران بيشتر از شاه آگاهي داشت. اين نكته خيلي قابل توجه و براي حاكميتها درس بزرگي است كه ممكن است كارگزاران يك حكومت و نظام به مسائل داخلي خود به اندازه دستگاههاي جاسوسي دنيا توجه نداشته باشند.
شما در چه تاريخي آزاد شديد؟
حبس من دوسال طول كشيد. دهم شهريور سال 1354 دستگير شدم و دهم شهريور 1356 آزاد شدم.
با توجه به ارتباطات فكري و عاطفي مرحوم طالقاني با بچههاي سازمان، ايشان چه پيامي براي بچههاي بيرون از زندان داشت؟
پدر به من گفت: "وقتي از زندان بيرون رفتي، به بچههاي مذهبي سازمان بگو من بيرون از زندان به مكتوبات شما دسترسي نداشتم، اما در زندان كه آنها را مطالعه كردم، به نظرم ميآيد اشكالاتي وارد است كه بايد رفع بشود." من بيرون آمدم و به بچهها گفتم، بچهها ناراحت شدند كه چرا ايشان زودتر اين موارد و اشكالات را با ما درميان نگذاشته و حالا ميگويد؟!
وقتي كه بيرون آمدم ديدم كه جو بيرون درميان حاميان سازمان به دليل تغيير ايدئولوژي بسياري از كادرها، عليه سازمان است. يك شب دكترشيباني و همسرشان خانم انسيه مفيدي به ديدن من آمدند. خانم مفيدي گفت: "از زندان چه خبر؟" گفتم: "چيز زيادي نبود." گفت: "نه، عباس خيلي چيزها ميگويد." دكترشيباني هم تازه از زندان آزاد شده بود. من گفتم كه مسائلي بود، ولي آنطور كه ايشان ميگويد نبود. ولي درمجموع جو بيرون خيلي بد بود و صحبت از اين بود كه: اينها بيدين، كمونيست و نجس شدهاند.
و با همين ذهنيت وارد سال 1357 و فضاي انقلاب شديم.
بله، هنوز در چنين حال و هوايي بهسر ميبرديم كه ناگهان انقلاب شد و همه تضادها و درگيريها تحتالشعاع انقلاب قرار گرفت. اگر بهخاطر داشته باشيد، در راهپيماييهاي سال 1357 ميديديم كه سازمان، سازماندهي جدايي راه مياندازد، با پلاكاردها و برنامههاي جدا. براي خود من اين مهم بود كه ما لابهلاي توده مردم باشيم و ادعاهاي تشكيلاتي را مطرح نكنيم. اين برايم مسئله شده بود كه اينها چرا اينگونه حركت ميكنند و جدا شعار ميدهند. در راهپيماييها فعالانه حضور داشتند، ولي در هر حال نمود جداگانهاي داشتند. از همانجا متوجه شدم كه اينها يك برنامه جداسازي براي خودشان دارند. تا اينكه پدر در روز نوزدهم شهريور 1358 فوت كرد. پس از فوت پدر، در منزل آقاي چهپور بودم، بچههاي سازمان هم آمده بودند. مسعود رجوي به من تسليت گفت. درحاليكه موقعيكه پدر زنده بود، مسعود رجوي و آقايان ديگر جواب سلام ما را هم نميدادند و به من "اعظم فالانژ" ميگفتند و حتي عليه من تبليغاتي هم ميكردند. وقتي شب هفت پدرم به بهشتزهرا رفتم، ديدم مجاهدين در مجلهاي با كاغذ بسيار مرغوب عكسهاي پدر را چاپ كردهاند. مرحوم سيداحمد خميني و مسعود رجوي هم نشسته بودند. وقتي بلند شدم بروم، رجوي يكي از اين مجلهها را با احترام به من هديه كرد. اين گذشت تا اينكه به من پيغام دادند كه ميخواهند با من صحبت كنند. پرويز يعقوبي، محسن رضايي ـ برادر رضاييهاي شهيد ـ و يكنفر ديگر كه به خاطر ندارم به منزل ما آمدند. به من گفتند: "ما آمدهايم تا شما را به همكاري دعوت كنيم." گفتم: من اصلاً عضو هيچ سازماني نميشوم و نميخواهم كار سازماني كنم، ميخواهم همين فعاليتهاي فرهنگي خود را ادامه دهم. آنها ناراحت شدند و رفتند. اتفاقاً به فاصله يكي ـ دوهفته بعد هم آقاي بهزاد نبوي در رابطه با مجاهدين انقلاب اسلامي با من صحبت كرد. من به ايشان هم گفتم كه گرفتارم، فرزند بيمار دارم و نميتوانم با هيچ تشكيلاتي همكاري كنم. ايشان آن روز خيلي از دست من ناراحت شد، مخصوصاً كه قدري هم معطل شده بود و من هم شرمنده شدم.
چرا نميخواستيد كار تشكيلاتي كنيد؟
علاوه بر گرفتاريها و كارهاي فراواني كه داشتم، هدف و جهت سازمانهايي هم كه وجود داشت براي من روشن نبود. در اين صورت چگونه ميتوانستم عضويت در آنها را بپذيرم. بايد تجربهاي دقيق نسبت به آنها داشته باشم. درضمن بسياري از زندانياني كه در سال 1357 از زندانهاي شاه آزاد شده بودند، دلخوشي از سازمان نداشتند.
اعضاي سازمان بيش از سينفر بودند كه از زندان آزاد شدند، اما در عرض دوسال سيصدهزار نفر شدند. دليل آن هم اين بود كه وقتي انقلاب شد، مردم در انتظار يكسري تمهيدات و تحولات اساسي بودند. وقتي ميديدند كه اين تحولات متناسب با خواستههاي آنها پيش نميرود ـ مخصوصاً جوانهايي كه از خانوادههاي محروم و مستضعف بودند ـ طبيعي بود كه به يك گروه يا سازماني كه شعارهايي را مطرح ميكرد كه به آرمانها و خواستههاي آنها نزديكتر باشد، گرايش بيشتري پيدا كنند. مردم شهيد داده بودند و ميگفتند كه انقلاب شده و ما بايد به حقوقمان برسيم. بنابراين بيشتر هواداران سازمان از بچههاي خانوادههاي محروم و جنوب شهر بودند. اين جريانها ادامه داشت تا زمان انتخابات مجلس، كه آنها كانديداهاي خود را خيلي با شور و شوق معرفي ميكردند، اما حتي اجازه ندادند كه يكنفر از آنها وارد مجلس بشود.
واقعاً رأي نياوردند يا تقلّب شد؟
اينطور كه من در مجلس از فحواي صحبت بعضي از آقايان متوجه شدم، نگذاشتند به داخل مجلس بيايند، نه چپيها و نه سازمان را و نه عده ديگري را كه به نظرشان نبايد وارد مجلس ميشدند.
دلايلي هم هست كه در انتخابات تقلّب كردند؟
من نميگويم تقلّب كردند، اما از ابتدا طوري عمل كردند كه اينها رد بشوند. تهران سينماينده ميخواست. در بين اين سينفر آنطور كه من داخل مجلس ـ بهعنوان نماينده دور اول از تهران ـ شنيدم، گفته ميشد گويا دونفر از اينها رأي داشتند. عدهاي از آقايان مخالفت كردند و گفتند كه اينها اصلاً نبايد وارد مجلس شوند. درحاليكه تصورم اين است كه مگر اين اقليتهاي مذهبي كه وارد مجلس شدند، چهكار ميكنند؟ اگر يكي دو تا از كانديداهاي سازمان به مجلس راه مييافتند هم براي مردم شفاف ميشد كه اينها چه نگرشي دارند، هم ممكن بود در رفتار خودشان اصلاحاتي بكنند و هم كينهها و دشمنيها اضافه نميشد و كار به اينجا نميكشيد. نكته ديگر اينكه شنيدم در آن دوران آقايان با اعضاي سازمان جلسههاي متعددي داشتند.
همين آقاياني كه بعدها بيشتر مسئوليتها را پذيرفتند. اين را از خود آنها در مجلس شنيدم. با اين جلسات ميخواستند اينها [مجاهدين] را متقاعد بكنند كه شما صلاحيت اينكه بخواهيد جاي امام را بگيريد و در رأس حاكميت قرار بگيريد، نداريد. من و آقاي خامنهاي در مجلس نزديك هم مينشستيم. من به ايشان گفتم: "شما ميتوانستيد با اينها صحبت كنيد، اينها را متقاعد كنيد." ايشان گفت: "ما با اينها جلسههاي متعددي داشتيم، اما اينها به هيچوجه به اين حرفها گوش نميدهند." من درواقع در مجلس متوجه شدم كه از نظر آنها حالا كه سازمان روزبهروز بيشتر عضوگيري ميكند و گستردهتر ميشود و بهشدت اشكالاتي ايجاد ميشود، بنابراين بايستي بهگونهاي حذف شود. من اين را از زمزمههاي مجلس و مسئولان ميشنيدم و حتي كسانيكه شايد با اين مسئله موافق نبودند، ولي تنها راه چاره را همين ميديدند و ميگفتند كه ما بايد كاري كنيم اينها اسلحه به دست بگيرند، چون اينها براي نبرد مسلحانه آمادگي دارند.
اتفاقاً يكماه پيش از فوت پدرم، داشتيم منشور حضرت علي(ع) به مالك اشتر را ميخوانديم و بحث ميكرديم. به قسمتي رسيديم كه حضرت فرموده: "مالك! مردم يا در دين با تو شريكاند يا در خلقت. اينها را مدر و با اينها به مهر رفتار كن." پدر بلند شد و شروع به قدمزدن كرد. من متحير شدم كه چرا ايشان ناگهان اينچنين برخاست. بعد كه ايشان نشست، پرسيدم: "پدر چه شد؟" گفت: "اينها به من ميگويند هر چه تو بگويي همان است، ولي كار خودشان را ميكنند." گفتم: "منظورتان چيست؟" گفت: "بچههاي سازمان را ميگويم. من از يك چيز نگرانم و آن اين كه اينها هم اطلاعات زيادي دارند و هم اسلحه دارند. اگر حتي جرقهاي زده شود تا بيستسال ديگر هم خاموش نميشود." ايشان دقيقاً كلمه بيستسال را به كار برد. اين را درحالي به من ميگفت كه رگ وسط پيشانياش برجسته شده و با چهرهاي برافروخته قدم ميزد.
زمانيكه من در مجلس بودم و ميديدم چنين نكاتي را مطرح ميكنند، ياد حرفهاي پدرم افتادم. ميشنيدم در بعضي از شهرها دستور داده شده كه هواداران مجاهدين را با تير بزنند. اين نتيجهگيري من است كه آقايان اشتباهي را مرتكب شدند كه مرحوم طالقاني آنموقع پيشبيني ميكرد. امروز هم حدود بيستوپنجسال از انقلاب و بيستودوسال هم از خرداد 1360 ميگذرد. اين بيستوپنجسال نهتنها آتشي خاموش نشده، بلكه آتش شعلهورتر شده و در بحرانسازي براي نظام بسيار موثر بوده است.
سال شصت كه جريان درگيريهاي خياباني پيش آمد، ما ميشنيديم كه برخي از نمايندگان مجلس، يا در زندان بازجويي ميكنند يا در خيابان با اينها درگير ميشوند و به عناوين مختلف مسئلهساز ميشوند.
در آن دوره مجلس، جواني ـ كه احتمالاً حسن بهروزيه نام داشت ـ از يكي از شهرهاي آذربايجان رأي آورده بود. ميگفتند آنجا دادستان بوده است. يكي از آقايان روحاني در مجلس بلند شد و عليه او صحبت كرد و گفت كه او جزو منافقين است، اسلحه انبار كرده و... بههرحال اعتبارنامهاش تصويب نشد. از همان دم در مجلس او را بازداشت كردند. بعد هم شنيديم كه زير شكنجه كشته شده است. بعد از آن، گويا مرحوم محمد نصراللهي و چند نفر ديگر به كميته اصل نود شكايت كردند. كميسيون رسيدگي كرد و نتيجه رسيدگي اين شد كه "زير تعزير طاقت نياورد و از بين رفت." من نميدانم "زير تعزير طاقت نياوردن" يعني چه؟ جريانات سال شصت خيلي وحشتناك بود.
وقتي درگيري شروع شد، ديگر غيرقابل كنترل بود اما پيش از آغاز درگيريها چه تمهيداتي ميتوانست انجام گيرد؟
£بله، پيش از آن ميشد آقايان با سعهصدر بيشتري و بدون انحصارطلبي، حقي هم براي بچههاي سازمان مجاهدين قائل شوند. وقتي خود بعضي از آقاياني كه بعدها شهيد شدند، اقرار كردهاند كه "اين انقلاب مرهون دكترشريعتي، مجاهدين و خميني است"، پس بايد اين حق را ادا ميكردند. اين بچهها جوان بودند و آقايان بايد نسبت به اينها رفتاري پدرانه ميداشتند، بايد از خيلي چيزها چشمپوشي ميكردند. بايد آنموقع به خواستههاي مردم پاسخ مثبت ميدادند تا مردم هم آن همه جذب سازمانهاي چپ نشوند. آنچه مسلم است، نه به خواستههاي اساسي مردم پاسخ درستي داده شد و نه به فكر حل اين مشكل بهصورت عقلاني بودند؛ به شكلي كه اينها را زير بال و پر خودشان بگيرند و براي اينها حقوقي قائل باشند كه اينها در جامعه جايگاهي داشته باشند. دوسال پيش يكي از اين آقايان به من ميگفت كه به آقاي هاشمي گفتم: "شما بايد رجوي را شهردار ميكرديد تا ما به اين وضع نيفتيم. دستكم براي مردم روشن ميشد كه اينها چه كارهاند، اين به نفع نظام هم بود. ولي شما طور ديگري برخورد كرديد."
روزي كه بنيصدر عزل شد، در مجلس به آيتالله محيالدين انواري گفتم: "كار درستي نكرديد." گفت: "چه بكنيم، چارهاي نداشتيم. حالا يك خطر وجود دارد كه اينها [مجاهدين و بنيصدر] دست به دست هم بدهند و ترورها شروع شود." يعني ميدانستند كه نتيجه اين عملكرد به ترور خواهد كشيد.
پس از خلع بنيصدر، فاز نظامي شروع شد. بههرحال وقتي مهندس بازرگان در روزنامه ميزان آنها را "فرزندان من" خطاب كرده و شروع به نصيحت نمود، در مجلس ايشان را بسيار اذيت كردند، درحاليكه مهندس بازرگان ميفهميد چه ميكند. با اينكه مجاهدين وقتي عليه مهندس بازرگان مطلب مينوشتند يا صحبت ميكردند، حتي در راديوهايشان ايشان را تحقير ميكردند. ولي مهندس با سعهصدري كه داشت، چشمپوشي ميكرد، ميديد كه اينها يك عده جواناند و تجربهاي ندارند. جوان هم خواستههايي دارد و ممكن است احساسش بر عقلش غلبه كند، بايستي آنها را زير پروبال گرفت و به آنها مسئوليت داد. برايشان شخصيت قائل شد تا ناخواسته اينها به اينجا كشيده نشوند.
بعد از اين كه يكي از فرزندان آقاي گلزاده غفوري مجلس