سی خرداد 60 فاجعه‌ای قابل پيشگيری 

 

گفت‌وگو با دكترابراهيم يزدی

 

 -يكي از دلايل مهمي كه نشريه چشم انداز ايران به ريشه‌يابي فاجعه سي‌خرداد 60 پرداخته است، اين است كه اين فاجعه شفافيت استراتژيك ايران را مخدوش كرد؛ عده‌اي از روشنفكران مي‌گويند دهه 60، دوره سركوب از طرف نظام است و درمقابل عده‌اي آن را دهه چپ‌روي، مبارزه مسلحانه و درپي آن، حاكم‌شدن سركوب بر كل انقلاب مي‌دانند. در سير اين ارزيابي‌ها هم، هركسي از يك مبدأ مختصاتي شروع مي‌كند؛ يكي مي‌گويد اشكال از ايدئولوژي مجاهدين است كه خود را پيشتاز مي‌دانستند و ديگران را قبول نداشتند. آن يكي به ملاقات امام در نجف با تراب حق‌شناس و حسين روحاني ـ دو تن از اعضاي سازمان در آن مقطع ـ اشاره مي‌كند و مي‌گويد كه امام پس از شنيدن حرف‌هاي آنها نسبت به ايدئولوژي مجاهدين حساس شد. ديگري مي‌گويد مسائل از ضربه سال 54 شروع شد. ديگري مسائل و اختلافات بعد از پيروزي انقلاب را مبنا مي‌گيرد و...

  بي‌ترديد شما يكي از صاحب‌نظراني هستيد كه بر مسائل تمام اين سال‌ها اشراف داشته و از دور يا نزديك در جريان همه آنها قرار داشته‌ايد و طبعاً اطلاعات و ارزيابي‌هاي شما كمك قابل توجهي در ريشه‌يابي اين فاجعه خواهد كرد. از سال 51 ـ و به‌دنبال علني‌شدن سازمان مجاهدين خلق ـ "پيام مجاهد" را در خارج از كشور منتشر مي‌كرديد كه شايد بتوان گفت در آن زمان اين تنها نشريه‌اي بود كه تمام اطلاعات مربوط به مجاهدين خلق ـ و حتي چريك‌هاي فدايي خلق و ديگر گروه‌هاي مبارزـ را منتشر مي‌كرد، به‌گونه‌اي كه مي‌توان از آن به‌عنوان "آرشيوي ملي" از وقايع سال‌هاي 51 تا 57 ياد كرد. با شروع تحولات سال 57 و سفر امام به پاريس شما يكي از نزديك‌ترين و آگاه‌ترين افراد به ايشان و آنچه كه در آنجا مي‌گذشت بوده‌ايد و حتماً در جريان گله‌هاي مجاهدين از "مذاكرات گوادلپ" و مذاكرات جنابعالي با زيمرمن امريكايي هستيد. گفته مي‌شود كه ايراني‌ها در اين مذاكرات قول دادند كه با جريان‌هاي چپ ـ مذهبي يا غيرمذهبي ـ و يا به تعبيري مكاتب انحرافي برخورد كرده و حذفشان كنند و چنين تصويري هم از شما كه در آن مذاكرات حضور داشته‌ايد در اذهان باقي مانده است. بعد از حضور امام در ايران نيز، شما در كنار ايشان و در جريان همه جزييات و اخبار ـ و يا دست‌كم بخش اعظم آن ـ بوده‌ايد. آقاي موسوي تبريزي در مصاحبه‌اش ‌گفت "اجماع نانوشته‌اي بود كه پست‌هاي كليدي به دست مجاهدين نيفتد"، ايشان ادعا مي‌كند كه رهبران نهضت‌آزادي هم در اين اجماع دخيل بودند. با اين مقدمه از هر نقطه‌اي كه لازم مي‌دانيد بحث خود را شروع كنيد و درنهايت به اين پرسش هم بپردازيد كه آيا مي‌شد از اين واقعه پيشگيري كرد يا نه؟

  -بسم الله الرحمن الرحيم ـ نشريه چشم‌انداز ايران به حق جاي خودش را به‌عنوان نشريه‌اي كه در سطح استراتژي ـ راهبردي كار مي‌كند، باز كرده است. بر اين باورم كه در ميان مطبوعات كنوني جاي چنين نشريه‌ و چنين تحقيقاتي خالي است و ما نسبت به مسائل گذشته همچنان با حب و بغض‌ها نگاه مي‌كنيم و كمتر آمادگي ذهني داريم كه به عمق مسائل برويم و فارغ از تعصبات و گرايش‌هاي حال و گذشته‌مان، مسائل را از زواياي مختلف مورد بررسي قرار بدهيم. خوشبختانه چشم‌انداز ايران اين وظيفه مهم را انجام مي‌دهد.

  قطعاً واقعه بزرگي مثل خرداد سال 60 نمي‌تواند از يك بعد مورد بررسي قرار بگيرد. هنگامي اين تحقيق و پژوهش مفيد و موثر است كه از زوايا و ابعاد مختلف بررسي شود و هيچ‌يك از كساني‌كه در اين زمينه اظهارنظر مي‌كنند، نمي‌توانند بگويند آنچه را كه ديده‌اند و شنيده‌اند همه قضاياست. زيرا هركدام از ما از يك زاويه با مطلب سروكار داشته‌ايم و طبيعي است كه هركدام از همان زاويه به بررسي آن بپردازيم. درحالي‌كه قطعاً مسائل، ابعاد گوناگون دارند و مفيد هم اين است كه همه گفته بشود و روزي كه همه ابعاد گفته شد، تاريخ‌پژوهان بنشينند اينها را با هم مقايسه كنند و به تجزيه‌وتحليل و نقد تاريخي آنها بپردازند.

  من هم مثل شما معتقد هستم كه واقعه سي‌خرداد 60 بر مسير تحولات جمهوري‌اسلامي ايران بعد از آن اثر گذاشت. ما مي‌دانيم كه در هر دو طرف كساني بوده‌اند كه داراي ديدگاه‌هاي انحصارگرايانه بوده‌اند و دنبال فرصت بوده‌اند كه آن ديدگاه‌ها را بر مجموعه تحولات تحميل كنند. اما من معتقدم كه نه‌فقط سازمان در آن تاريخ، بلكه بسياري از روشنفكران ما در دو سال اول انقلاب غفلت كرده‌اند، مقصرند و نتوانسته‌اند شرايط آن زمان را خوب درك بكنند، بنابراين عمق تحولاتي را كه در جامعه ما اتفاق افتاده بود نديدند. اگر به فضاي دو سال اول انقلاب برگرديد، مي‌بينيد كه روحانيون، سنت‌گرايان و محافظه‌كاران، روزنامه و رسانه قابل‌توجهي در اختيار نداشتند، همه اينها در دست روشنفكران بود. همچنين مي‌بينيم كه اين روشنفكران بودند كه تظاهرات سياسي راه انداختند. بنابراين لازم است اگر فرصتي شد ـ همراه اين بحثي كه شما شروع كرده‌ايد ـ به نقد عملكرد روشنفكران اول انقلاب پرداخته شود. ما خيلي راحت مي‌توانيم، به حق از روحانيون انتقاد كنيم؛ بله، رفتارهاي غيرقابل قبولي داشتند. اما نمي‌توانيم در اين پيشامدها و حوادث نقش روشنفكران را ناديده بگيريم. آنها هم نقش بسيار موثري در پيدايش اين حوادث داشتند.

 بگذريم، همان‌طور كه اشاره كرديد برخي ريشه واقعه خرداد 1360 را در ايدئولوژي سازمان مي‌دانند. بي‌ترديد ايدئولوژي سازمان در اتخاذ مواضعش اثرگذار بوده است، اما من مي‌خواهم چيز ديگري را بگويم و آن نقد تشكيلاتي است. به نظر من يكي از مشكلات و مصائبي كه گريبان‌گير سازمان مجاهدين خلق شد اين بود كه نگاه كلاسيك يك حزب آهنين ـ نگاه لنينيستي ـ بر سازمان غلبه پيدا كرد، به اين معنا كه اگر كسي با شما مخالفت كرد تا مرز نابودي او مي‌توانيد پيش برويد. درواقع سازمان جاي خدا، جاي ملت و همه‌چيز را گرفت. من اين را يك ايراد بسيار كليدي و اساسي مي‌دانم. نه‌فقط در سازمان مجاهدين خلق، در هر سازماني كه بخواهد با آن ديدگاه سازماندهي بكند، اين اتفاق مي‌افتد، بويژه در كشوري مثل ايران كه ـ وارث يك فرهنگ استبدادي 2500 ساله هستيم ـ همكاري‌هاي جمعي به سرعت ما را به دو گروه سلطه‌گر و سلطه‌پذير تبديل مي‌كند. اين داستاني است كه كمابيش در بسياري از احزاب رخ داده است، چه در حزب‌توده در اوايل سال‌هاي تشكيل و چه بعد از آن در احزاب ديگر. اين چيزي است كه مثل خوره سازمان‌هاي سياسي ما را مي‌خورد. به محض اين‌كه در چنين وضعيتي قرار مي‌گيريم افراد به دو گروه سلطه‌گر و سلطه‌پذير تقسيم مي‌شوند؛ در واكنش به اين وضعيت‌ برخي از اعضا و فعالان يا بي‌سروصدا و آرام خودشان را كنار مي‌كشند و كار جمعي ضربه مي‌خورد. يا اين‌كه مي‌ايستند و مقاومت مي‌كنند كه نتيجه‌اش درگيري و انشعاب و قتل و... است. من ميل دارم در اينجا شما را به مأخذي ارجاع بدهم كه مرحوم جلا‌ل‌ آل‌احمد قصه همكاري و جدايي خودش را با حزب‌توده در گفت‌وگويي با دانشجويان شرح مي‌دهد و مي‌گويد بعد از جدا شدن از حزب توده نيروي سوم كه درست شد، من ديدم كه اينجا هم همان حرف‌هاست و ديگر رهايش كردم.  

-اما براساس اطلاعات موجود، از زمان تأسيس سازمان ـ سال 1344 ـ تا سال 1351 كه بنيانگذاران اعدام شدند، نمي‌توان نمونه‌اي از برخورد استبدادي در سازمان يافت. حتي گفته مي‌شود پس از ضربه سال 50 و دستگيري بسياري از كادرهاي سازمان حتي مرحوم حنيف‌نژاد به ديكتاتوري متهم شد، ولي در يك برخورد دموكراتيك با توضيحاتي كه علي باكري داد همه قانع شدند.

- منظور من، از مقطع سال 51 به بعد است كه بنيانگذاران اوليه، مرحوم حنيف‌نژاد و ديگر دوستان عزيز رفتند و نيروهاي تازه‌اي رهبري سازمان را به دست گرفتند.  اينها به نظر من آن رگه‌ها و رسوبات فرهنگ استبدادي را داشتند. بعد از انقلاب هم ما همين نگاه را در سازمان مي‌بينيم. امروز هم در سازمان همين انديشه سياسي حاكم است، حتي تا جايي پيش مي‌رود كه سازمان در عراق زنداني و اسير مي­كند و مخالفان را به زندان مي‌اندازد و شكنجه مي‌دهد. همه اينها مسائلي است كه از نگاه ويژه‌اي كه يك سازمان سياسي دارد سرچشمه مي‌گيرد و من اسمش را مي‌گذارم "نگاه كلاسيك (ارتدوكس)" يا آن چيزي كه لنين درباره حزب طراز نوين طبقه كارگر معتقد است؛ يعني جانشين‌كردن حزب به‌جاي طبقه كارگر و از نظر ما جانشين كردن حزب به جاي هر نوع ملت يا مملكت يا به تعبيري خدا.

  درريشه‌ يابي، از اين فرصت استفاده مي‌كنم و روابطي را كه با سازمان داشتم بيان مي‌كنم و به‌تدريج جلو مي‌آييم. من اين را به چند مرحله تقسيم مي‌كنم:

  من در شهريور سال 1339 از ايران رفتم و تصميم داشتم كه پس از يك‌سال به ايران برگردم، اما وارد عرصه‌اي از فعاليت‌هايي كه قبل از آن، در اواخر سال 1338، در نهضت مقاومت ملي شروع كرده بودم ـ شدم. در نتيجه اين سفر 18 سال طول كشيد. به‌دليل استمرار اين فعاليت‌ها در خارج از كشور و امكان دسترسي به خيلي از منابع و كتاب‌ها، بويژه ما به اين نكته پرداختيم كه ما تافته جدابافته‌اي از ديگر ملت‌ها نيستيم و اگر آنها با شرايط مشابه ما توانستند انقلاب‌هاي خود را پيروز كنند، بايد از تجارب آنها بهره جست. اين همزمان بود با پيروزي مردم الجزاير و كوبا كه نوعي از رمانتيزم انقلابي را در جوان‌هاي آن روز ازجمله ما به‌وجود آورده بود و ما دنبال اين بوديم كه "ره چنان رو كه رهروان رفتند". بعد از قيام 15 خرداد اين مسئله داغ‌تر شد و ما به فكر افتاديم كه با دست خالي كه نمي‌شود با يك ارتش سر تا پا مجهز جنگيد و رفتيم دنبال چه بايد كرد. براي يافتن پاسخ، مطالعات زيادي كرديم. با مرحوم مصطفي چمران، دونفري، تقريباً كتابي نبود كه راجع به انقلابات دنيا نوشته شده باشد و ما نخوانده باشيم؛ از لورنس عربستان تا قبرس و اسقف ماكاريوس، چين مائوتسه تونگ، جنگ فرسايشي ويتنام، ژنرال جياپ و ارتش مردمي ـ جنگ مردمي، و يونان ژنرال گريوس، و... همه را مطالعه كرديم. به اين نتيجه رسيديم كه بايد چند كار انجام شود. اولين چيزي كه به نظر ما رسيد اين بود كه يك سازمان سياسي كه بخواهد در ايران كار كند لاجرم با پليس امنيتي سروكار دارد. پليس امنيتي در آن تاريخ، ساواك بود. ما درپي مطالعاتمان متوجه شديم اين ساواك ديگر شهرباني كل كشور نيست. تا قبل از كودتاي 28 مرداد 1332 اين شهرباني بود كه با فعالان سياسي برخورد مي‌كرد. شهرباني وقت  سازمان‌يافته و آموزش‌ديده براي شرايط روز و مقابله موثر با مبارزات جدي نبود. اما وقتي ساواك تأسيس شد، به ساواك آموزش‌ها و تجهيزات جديدي دادند ـ تا بتواند به طور موثر مبارزات سياسي را خنثي سازد. احساس كرديم كه قبل از هر چيز بايد بتوانيم علم سازماندهي مخفي و فن مبارزه با پليس را ياد بگيريم. در همان مطالعات مختصرمان به يك سلسله نواقصي كه در كل جنبش وجود داشت پي برديم. ضروري ديديم كه برويم در جايي و آموزش ببينيم؛ آموزش مبارزات مخفي. سال 1332، در زمان مرحوم مصدق، ايران مركز توجهات جهاني و اميد ملت‌هاي جهان سوم شده بود و سفرهاي زيادي به ايران مي‌شد، ازجمله سه‌نفر از دانشجويان شمال آفريقا، از تونس و الجزاير و مراكش به ايران آمدند. از طرف انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران من مهماندار آنها بودم. همزمان از دانشجويان مسلماني كه در دانشگاه تهران بودند، از پاكستان و اردن و عراق، دعوت كرديم و سعي كرديم تشكيل يك انجمن اسلامي دانشجويان بين‌المللي را پايه‌ريزي كنيم. در طي جلساتي كه با اين سه نفر داشتيم من از آنها، به خصوص از دانشجوي الجزايري مي‌پرسيدم كه شما چگونه در برابر ارتش فرانسه مقاومت مي‌كنيد؟ چه نوع سازماندهي داريد؟ و... او هم تجربه مبارزات ملت خود و شيوه‌هاي مقاومت در مقابل پليس و نيروهاي امنيتي و نحوه ايستادگي در زير شكنجه و... را به ما منتقل مي‌كرد. اينها براي من جالب بود. در مبارزات بعد از كودتاي 28 مرداد 1332 در نهضت مقاومت ملي، من هنگامي كه عضو كميته انتشارات و ضمنا مسئول امور فني چاپ هم بودم از رهنمودهاي آنها در الجزاير سود بردم. سال‌ها بعد، به خصوص بعد از خرداد 42، آن تجربه و دانش را بسيار ابتدايي ديدم و احساس كردم كه بايد فكر جدي شود. تصميم گرفتيم كه در خارج چنين دانشي را بياموزيم، جمع‌آوري كنيم و به داخل كشور منتقل كنيم. بعد از تماس‌هايي با رهبران الجزاير و مصر و اقدامات اوليه سرانجام به مصر رفتيم و سازمان مخصوص اتحاد و عمل (سماع) را، به عنوان يك واحد نظامي ـ سياسي تاسيس كرديم. در مصر در كلاس‌هاي 5-4 نفره، در چندين دوره، آموزش‌هاي لازم و دقيق را فراگرفتيم. افرادي هم از ايران براي حضور در اين كلاس‌ها معرفي مي‌شدند. همه اين آموزش‌ها به صورت جزوه‌هاي آموزشي درآمد. 6ـ5 دوره كه گذشت شوراي رهبري سازمان، تصميم گرفت كه ديگر كسي را براي آموزش به مصر نياوريم و آنچه را كه از مصري‌ها آموخته‌ايم خودمان تنظيم و تأليف كنيم. مرحوم چمران مسئوليت تهيه جزوه انفجارات را قبول كرد. شايد يكي از بهترين جزوه‌ها درباره كاربرد موادمنفجره، متعلق به مرحوم چمران باشد. من هم كتابچه‌اي از مجموعه آموزش‌ها راجع به فن مبارزه با پليس و سازماندهي مخفي جمع‌آوري كردم. اين كاري بود كه ما در فاز اول انجام داديم. دومين كاري كه ما كرديم، تدوين بحث شورش‌گري و ضدشورش‌گري بود. آقاي ميثمي در كتاب خاطراتشان نوشته‌اند كه اين را مصري‌ها به ما دادند. نه، اينها را مصري‌ها به ما ندادند، اين محصول كار خود ما بود. ازمجموع كتاب‌هايي‌كه خوانده بوديم، من مجموعه‌اي‌‌ را استخراج كردم باعنوان "شورش‌گري و ضد شورش‌گري". البته حقيقت اين است كه كتابي با اين عنوان وجود داشت و من در ابتدا به ترجمه آن پرداختم. علاقه ما هم به اين كتاب بيشتر به اين دليل بود كه در مقدمه كتاب مي‌گويد ايران، ويتنام بعدي است. اما وقتي مقداري از آن را ترجمه كردم، ديدم ترجمه آن به تنهايي به درد ما نمي‌خورد و بايد اين را به قالب زبان و تجارب خودمان در ايران بنويسم. لذا اگرچه از ترجمه شروع شد، ولي به يك تأليف منجر شد. اين كتاب را توسط آقاي چنگيز حاج‌باشي كه يكي از جواناني بود كه به مصر آمد و دوره ديد، به ايران فرستاديم. اين زماني بود كه آقاي رضا رئيس‌طوسي هم كه اين دوره‌ها را ديده بود به ايران برگشته بود. آقاي رئيس‌‌طوسي از تهران به ما معرفي شده بود. ما وقتي اين كار را  همان‌طور كه گفتم در مصر شروع كرديم، با آقاي سيد احمد صدر حاج‌سيدجوادي در ايران تماس گرفتيم و ايشان را در جريان برنامه‌ها قرار داديم. و ايشان قبول كرد كه از ميان جوان‌هايي كه در ايران هستند افراد واجد شرايط را معرفي كند تا ما ترتيب انتقال آنها را به مصر و شركت در دوره‌هاي آموزشي را بدهيم. رضا رئيس‌طوسي به آلمان آمد و با حفظ اصول امنيتي او را به مصر منتقل كرديم. در آنجا دوره‌ها را ديد و به آلمان برگشت و پس از مدتي به ايران آمد و اولين خانه امن در ايران ـ براساس همان آموزش‌ها ـ راه‌اندازي شد. اين همزمان بود با وقتي‌كه ما مطلع شديم كه دوستان مجاهد ما هم دارند كارهايي مي‌كنند.

- چه سالي بود؟

- فكر مي‌كنم سال 1346 بود.

  -شما چگونه مطلع شديد كه بنيانگذاران سازمان دارند كار مي‌كنند؟

 -از طريق دوستان خودمان در ايران، همان‌طور كه گفتم آقاي صدر با ما در ارتباط بودند. مهندس بازرگان در زندان بود، ولي قبل از اين‌كه به زندان بيفتد من طي نامه‌اي به ايشان اطلاع دادم كه ما چنين برنامه‌هايي داريم. مهندس هم در جواب به من نامه‌اي نوشت كه اين نامه در كتاب مرحوم نجاتي آمده است، مهندس مي‌گويد كه اگر تو فكر مي‌كني آن آدم‌هايي كه در كوبا بودند و آن فضا در ايران هم باشد، حالا زود است.

- به‌ظاهر آقاي صدر در سال 1347 از تأسيس رسمي سازمان مطلع شده بود.

- هنوز سازمان به شكل رسمي درنيامده بود كه ما  از طريق آقاي صدر متوجه شديم عده‌اي در داخل به‌دنبال چنين سازماندهي مخفي براي مبارزه هستند. لذا ديديم كه اولين و مهم‌ترين كاري كه ما مي‌توانيم بكنيم اين است كه تجربيات و جزوات آموزشي را به ايران منتقل كنيم. در آخرين نشست با همه افرادي كه براي آموزش به خارج آمده بودند، تصميم گرفته شد كه همه به ايران برگردند، منهاي سه نفر: چمران، صادق‌ قطب‌زاده و من. بازگشت ما به ايران خطرناك بود، زيرا همه افراد را مي‌شناختيم و همه اطلاعات هم در اختيار ما بود. اسامي حقيقي افراد را هم به مصري‌ها نداده بوديم و همگي با اسم مستعار به مصر آمده بودند. چندين بار هم مصري‌ها سر اين قضيه با ما كلنجار رفتند ولي ما اسامي واقعي افراد را نداديم. پس از گذرانيدن دوره‌هاي آموزشي مطالعات ديگري هم پيرامون اين موضوع داشتيم كه در ايران چه الگويي از مبارزات مسلحانه مي‌تواند كارساز باشد؟ در آن زمان، سه تئوري بزرگ در دنيا مطرح بود: يكي خيزش لنيني كه مربوط به نظريه لنين پيرامون انقلاب است، نظريه دوم جنگ "درازمدت فرسايشي" است كه نظريه مائوتسه‌تونگ هست و انقلابات چين و ويتنام بر اين اساس است، نظريه سوم مربوط به انقلاب كوباست كه به "تئوري كانوني" معروف است.

- ممكن است راجع به اين تئوري‌ها توضيحي بدهيد؟

 - لنين كار حزب طبقه كارگر (بلشويك) را اولا سازماندهي نيروهاي انقلابي و رخنه و نفوذ در نيروهاي نظامي و سويت‌ها (شوراهاي كارگري و غيركارگري) مي‌دانست. ثانيا ـ هنگامي كه وضعيت سياسي به آنجا مي‌رسد كه حاكمان قادر به حكومت نباشند و مردم زير بار حاكمان نروند، در چنين شرايطي حزب طبقه كارگر، كه در نهادهاي نظامي و شوراي مردمي رخنه كرده است با يك «خيزش» قدرت را در دست مي‌گيرد. به اين مناسبت نظريه لنين درباره انقلاب به «خيزش لنيني» معروف شده است. 

اما مائوتسه تونگ براساس وضعيت خاص چين، "جنگ درازمدت فرسايشي" را مطرح كرد. جنگ فرسايشي درازمدت نيروي ضد انقلاب را به تدريج فرسوده مي‌سازد. عمليات شورشگري براي شورشگر ارزان و براي ضد شورشگر گران و پرهزينه خواهد بود. در ابتداي آغاز عمليات ، تعادل و تناسبي ميان نيروهاي شورشگر، كه بسيار ضعيف هستند، با ضد شورشگر، دولت و حكومت، وجود ندارد. اما جنگ فرسايشي درازمدت به تدريج موازنه را به نفع شورشگر تغيير مي‌دهد تا به نقطه‌اي مي‌رسد كه توان شورشگر بر ضد شورشگر مي‌چربد. در كتاب شورشگري و ضد شورشگري تمام اين نكات شرح داده شده  است. اما وقتي كاسترو به ارتفاعات كوه‌هاي سيراماسترو رفت و انقلاب كوبا را آغاز كرد، نه از الگوي چين تبعيت كرد و نه از ايده لنين. آنچه در كوبا انجام شد، بعدها توسط يك تحليل‌گر چپ به نام كلي سيلوا تحت عنوان «تئوري كانوني» شناخته شد. در اين تئوري، شورشگران به ارتفاعات ، در جايي كه دور از دسترس نيروهاي ضد شورشگر باشند، پناه مي‌برند. حضور يك گروه كوچك در ارتفاعات، نظير يك «غده» در بدن شخص كه تمامي فعل و انفعالات زيستي را تحت الشعاع خود قرار مي‌دهد، تاثيرات سياسي، اقتصادي و اجتماعي در كل جامعه دارد و تدريجا نيروي بالقوه مردم را به نيروي تواناي بالفعل تبديل مي‌نمايد. اما ما پس از بررسي و مطالعه همه اين الگوها به اين نتيجه رسيديم كه در ايران با توجه به شورش‌هاي مردمي در تاريخ كشورمان بايستي با برهم‌زدن روابط شهر، نظام را ساقط كرد. تا آنجا كه به ياد دارم اين تحليل‌ها را ما براي دوستان داخل در ايران فرستاديم. شايد هنوز هم يك نسخه از ان را داشته باشم.تا اينجا من فاز نخست رابطه‌مان با دوستان مجاهد را به اختصار توضيح دادم. اين بحث‌ها مربوط به زماني است كه ما هنوز در خاورميانه مستقر بوديم.

  از اينجا به بعد وارد فاز دوم رابطه با اين دوستان مي‌شويم؛ بعد از دوره اول كه ما در مصر تعليمات را ديديم، مرحوم چمران در قاهره ماند تا كلاس‌هاي بعدي را اداره كند و درواقع رابط ما با مصري‌ها باشد. من در بيروت مستقر شدم و آقاي مهندس توسلي به بغداد رفت. در اواخر سال 1346 اوضاع خاورميانه به شدت متلاطم شد. در عراق عبدالاسلام عارف رئيس جمهور متحد ناصر در يك سانحه هوايي كشته شد و فضاي بسيار ناامني براي فعاليت‌ها به وجود آمد. در لبنان، با بروز اختلاف و قطع روابط ايران و لبنان، سفر ايرانيان به لبنان ممنوع شد و ايرانيان مقيم لبنان تحت فشار قرار گرفتند. روابط ما با دولت مصر بر سر سياست آنها درباره خليج فارس و خوزستان و برخي ديگر از مسايل، تيره و سپس قطع گرديد. بنابراين شوراي مركزي سازمان تصميم گرفت كه اولا از منطقه خارج شويم. همه اعضاي دوره ديده به ايران برگردند ـ منهاي سه‌نفر ـ كه پيش از اين اشاره كردم. مرحوم چمران به امريكا برگشت، من نيز بعد از مدتي به امريكا برگشتم، مهندس توسلي از عراق به آلمان رفت، مدتي آنجا بود و بعد به ايران برگشت. بعد از اين كه ما از منطقه خارج شديم، ارتباط خودمان را با آقاي موسي‌صدر در جنوب لبنان حفظ كرديم و گاهي كه من به خاورميانه سفر مي‌كردم همديگر را مي‌ديديم. آقاي موسي‌صدر با من ـ كه در امريكا بودم ـ تماس گرفت كه يك مدرسه فني در جنوب لبنان تأسيس كرده‌اند و يك‌نفر براي اداره آن لازم دارند. همزمان هم من و هم مهندس بازرگان در ايران، دكتر چمران را پيشنهاد كرديم. ما از اين كار امام موسي‌صدر استقبال كرديم زيرا براي ما چنين امكاني پيدا شد؛ به‌جاي اين كه در قاهره پايگاه داشته باشيم حالا مي‌توانستيم در لبنان داشته باشيم. به اين ترتيب دكترچمران به لبنان برگشت، از اين زمان به بعد، روابط ما با سازمان وارد فاز دوم شد. و اين درحالي بود كه اطلاع پيدا كرده بوديم كه دوستان مجاهد دارند در ايران فعاليت مي‌كنند، اما ارتباطات ما قطع بود. مي‌دانستيم كه دوستان مشغول فعاليت‌هايي هستند و ما ترجيح مي‌داديم كه ارتباطي نگيريم تا وقتي كه اولين موج دستگيري‌ها شروع شد. وقتي‌كه دستگيري‌هاي اول از بچه‌هاي سازمان صورت گرفت، چمران در بيروت بود و كامل‌ترين اطلاعات را براي ما فرستاد ازجمله اسامي كامل بازداشت‌شدگان. روابط ما با سازمان در فاز دوم اين‌طور بود كه تراب حق‌شناس و حسين روحاني كه در بغداد بودند با دكترچمران ـ كه در بيروت بود ـ تماس مي‌گيرند و درخواست كمك مي‌كنند. در ماجراي هواپيماربايي، آقاي موسي‌صدر واقعاً به آنها كمك ‌كرد. از اين به بعد ديگر ارتباطات ما مستقيم و بيشتر با اين دونفر بود. حسين بيشتر در بغداد مستقر بود ولي حق‌شناس بين بغداد و بيروت در رفت‌وآمد بود و با چمران در ارتباط بود. اينها اصرار داشتند كه چمران عضو سازمان شود، اما چمران منتقد شيوه تشكيلاتي آنها بود و نپذيرفت. اين مربوط به سال‌ 50 به بعد و پس از دستگيري‌هاي اوليه بود.

- تاريخچه سازمان مي‌گويد كه بيشتر تلاش فلسطيني‌ها بود كه پس از ماجراي هواپيماربايي، بچه‌ها را از زندان بغداد نجات داد و از همان‌جا هم به پايگاه فلسطيني‌ها در لبنان رفتند.

- در هر صورت سر ماجرايي كه من جزيياتش را درست نمي‌دانم، مشكلي در بيروت براي اينها به‌وجود آمد كه چمران از طريق آقاموسي برايشان حل مي‌كند و ظاهرا قبلاً آقا موسي خودش هم ارتباطي با مسعود رجوي در سوريه داشته است. مي‌خواهم اين را بگويم كه از آن تاريخ به بعد ارتباط مستقيم ميان ما برقرار شد. هر سال من دوبار به خاورميانه مي‌رفتم، در يك مركز پزشكي در امريكا كار مي‌كردم ولي مرخصي مي‌گرفتم و به بيروت مي‌رفتم و آنها از بغداد مي‌آمدند و ما همديگر را مي‌ديديم. در اين سفرها به خاورميانه و نجف هم مي‌رفتم و آقاي خميني را مي‌ديدم. در اين دوره چندين مسئله بين ما به‌وجود آمد يكي مربوط به نحوه همكاري‌ بود. نهضت‌آزادي ايران در خارج از كشور در سال 1341 تأسيس شد اما ما ضرورتي نديديم كه فعاليت نهضت‌ را در خارج از كشور علني كنيم. هنگامي كه جبهه ملي سوم براساس نامه دكتر مصدق به باقر كاظمي با دعوت نمايندگان احزاب ملي شامل حزب ايران، حزب ملت ايران، حزب مردم ايران، جامعه سوسياليست‌ها (نيروي سوم) و نهضت آزادي ايران تشكيل شد و در خارج از كشور نيز همان موقع نمايندگان احزاب ملي بيانيه مشتركي به نام جبهه سوم منتشر كردند ـ در اين زمان ما در قاهره بوديم اما مهندس ابوالفضل بازرگان، دكتر توسلي و دكتر فريدون سحابي به‌عنوان اعضاي هيئت اجراييه نهضت كار مي‌كردند، يكي دو بيانيه به نام نهضت دادند. اما  به‌نام نهضت‌آزادي ـ آن هم  به صورت علني ـ چندان فعاليتي نداشتيم.

- همزمان با اين پروسه‌اي كه فرموديد، عضو نهضت‌آزادي هم بوديد؟

- از ارديبهشت سال 1341، درست يك‌سال بعد از تشكيل نهضت‌آزادي در ايران 5 نفر: مرحوم شريعتي، قطب‌زاده، چمران، من و پرويز امين شاخه نهضت‌آزادي ايران را در خارج از كشور تأسيس كرديم.

- با توجه به خط‌مشي نهضت‌آزادي مبني بر مبارزات قانوني و علني چگونه پروسه آموزش مبارزات مخفي و مسلحانه را دنبال مي‌كرديد؟

- ما در خارج از كشور، گروه‌ 5 نفري  تصميم گرفتيم كه تشكيلات نظامي مستقل از نهضت به وجود آوريم. هيات اجرايي نهضت آزادي خارج از كشور در جريان قرار داشت. ولي همه اعضاي نهضت خبر نداشتند، رهبران نهضت در داخل هم خبردار شده بودند، مرحوم طالقاني، مهندس بازرگان و آقاي صدر هم در جريان قرار گرفته بودند. ازسويي شرايط خارج از كشور اقتضا نمي‌كرد كه نهضت را به صورت گسترده فعال كنيم، ما نهضت را به‌عنوان ستون فقرات فعاليت‌هاي خارج از كشور تشكيل داده بوديم. در كنارش انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان را تشكيل داده بوديم كه بتوانيم در سطح وسيع‌تري جوان‌هاي مسلمان را سازماندهي بكنيم. آن طرف هم شاخه نظامي را درست كرده بوديم كه افرادي از درون مجموعه انتخاب مي‌شدند و آنهايي‌كه علاقه‌مند بودند وارد اين فاز مي‌شدند، ولي همه نهضتي‌ها خبر نداشتند.

  به ‌دنبال دستگيري‌هاي سال 1350 بود كه ما ناگهان احساس كرديم نياز است جرياني در خارج از كشور هويت فكري، سياسي و ايدئولوژيك مجاهدين را نمايندگي و معرفي كند. ما همزمان با اعدام اولين گروه از  مجاهدين در سال 51 "پيام مجاهد" را منتشر كرديم. يكي از نخستين مطالبي كه چاپ كرديم اعلاميه علماي فارس بود كه مرحوم محلاتي هم امضا كرده بود. در اين اعلاميه اعتراض كرده ب