سی‌خرداد 60‍؛ تلاش‌هایی كه صورت گرفت

گفت‌وگو با عزت‌الله مطهري

لطف‌الله ميثمي

عزت‌الله شاهي (مطهري) در سال 1325 در يك خانواده مذهبي در خوانسار به‌دنيا آمد. دوران ابتدايي را در همين شهرستان گذراند، ولي به‌دليل شرايط سخت مالي نتوانست ادامه تحصيل بدهد. وي در سال 1340 براي يافتن كار به تهران آمد. ابتدا در يك كارگاه دروپنجره‌سازي مشغول شد و سپس به بازار آمده و وارد كار لوازم‌التحرير و صحافي شد. به‌دليل اختلاف بين فقير و غني و ظلم و جوري كه وجود داشت به مسائل سياسي گرايش پيدا كرد. در سال 1341 در پيوند با شهيد صادق اماني در جلسات مسجد شيخ‌علي شركت مي‌كرد. به‌تدريج به مؤتلفه آن زمان پيوست. وي در قضيه انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي و به‌دنبال آن نهضت روحانيت فعال بود. در راهپيمايي عاشوراي 1342 (12 خرداد) كه از مسجد حاج ابوالفتح شروع و به كاخ گلستان ختم مي‌شد و همچنين در قيام 15 خرداد شركت فعال داشت، به‌طوري‌كه چند مجروح را به بيمارستان رساند. وي مي‌گويد: "پس از ترور منصور در سال 1343 بسياري از اعضا ازجمله خودِ او چون از فاز نظامي مطلع نبودند، دستگير شدند. آنها كه ماندند، به كارهاي فرهنگي و خدماتي مانند تدريس در مدارس و كار در صندوق‌هاي قرض‌الحسنه روي آوردند و من و امثال من به‌دنبال كارهاي حادتري رفتيم. در زمان تاجگذاري، تعدادي طاق‌نصرت آتش زديم و تا سال 1348 به صورت پراكنده در جهت مبارزات سياسي و نظامي اقداماتي انجام داديم. در مسابقات فوتبال آسيايي سال 1348 در ورزشگاه امجديه (شهيد شيرودي) فعاليت زيادي توسط گروه ما عليه امريكا، رژيم و اسراييل و به نفع فلسطين انجام داديم. در ارديبهشت 1349 با آمدن سرمايه‌داران امريكايي به رهبري راكفلر به ايران و با چاپ و پخش اعلاميه‌ تندي عليه آنها، دوستان من دستگير شدند كه بعدها در دادگاه به علت آتش‌زدن دفتر هواپيمايي اسراييل (ال ـ عال) در سال 1348 و لورفتن آن، نام گروه به‌نام گروه "ال ـ عال" معروف شد. در اين رابطه عده‌اي ازجمله آقايان لشكري، ميرهاشمي، حاج اميري، احمد كروبي، مقدم و كلاهدوز دستگير شدند ولي من از ماشين ساواك فرار كردم كه در آن زمان از راديو بغداد هم اعلام شد. بعد از آن با گروه حزب‌الله آشنا شدم و مدتي هم با آنها همكاري كردم؛ با آقايان جواد منصوري، محمد مفيدي، محمد باقر عباسي و علي‌رضا سپاسي. در سال 1350 از آنها جدا شدم و با مجاهدين خلق پيوند خوردم و تا زمان دستگيري (اسفند 1351) با آنها فعاليت كردم و با آقايان علي‌رضا زمرديان، وحيد افراخته، محسن فاضل، عباس جاويدان، محمد يزدانيان، حسن ابراري و بهرام آرام آشنا شدم. پنجم اسفند 1351 در محاصره پليس قرار گرفتم و پس از اصابت هفت گلوله به بدنم دستگير و به بيمارستان شهرباني منتقل شدم. داستان اين مبارزات و بازجويي‌ها به‌صورت مفصل در كتاب خاطراتم باعنوان "خاطرات عزت‌الله شاهي" توسط انتشارات "سوره مهر" چاپ و تدوين آقاي محسن كاظمي آمده است.

 

 

همان‌طور كه مي‌دانيد از شماره 12 نشريه گفت‌وگوهايي را پيرامون ريشه‌يابي سي‌‌خرداد 60 آغاز كرده‌ايم. هدف ما اين است كه بفهميم اين واقعه قابل پيشگيري بود يا اجتناب‌ناپذير. هدف ديگر اين است كه از تكرار چنين وقايعي جلوگيري شود و گفت‌وگو جاي خشونت و اسلحه را بگيرد. ازسويي اين گفت‌وگوها نوعي تاريخ شفاهي است تا نسل حاضر و آينده را با وقايع اين سال‌ها آشنا كند. در نمايشگاه مطبوعات شخصي گفت اين كار نشريه گامي در جهت عدالت است چرا كه تجربه‌هاي نهفته در سينه افراد را به نسل جوان منتقل مي‌كند و نسل جوان نيز از نظر تجربه با نسل گذشته برابر مي‌شود. برخي هم معتقدند اين گفت‌وگوها نوعي تمرين استراتژيك است و مي‌گويند ما فكر مي‌كرديم طراحي استراتژي كار ساده‌اي است، ولي حالا مي‌بينيم كه عوامل بسياري مي‌تواند در آن نقش داشته باشد. به نظر مي‌رسد درنتيجه اين‌گفت‌وگوها افراط‌گري در دو طرف تعديل شده و تاكنون از اين جهت بسيار مفيد واقع شده است. موضوع اين ريشه‌يابي همچنان باز است و ما نمي‌خواهيم به قطعيت برسيم و يا مقصرتراشي كنيم. هر چه در اين مسير جلو مي‌رويم،‌ مي‌‌بينيم زواياي پنهان و ناگفته‌اي وجود دارد كه براي بسياري ـ ازجمله نخبگان جامعه كه معتقدند هم وقايع ناگفته‌اش براي آنها تازگي دارد و هم تحليل‌ها و نكته‌هايي كه در آن نهفته بوده ـ تازگي دارد. علت انتخاب شما براي انجام اين گفت‌وگو اين بود كه شما از پيش از سال 1350 با سازمان همكاري داشتيد و پس از سال 50 هم كه سازمان وارد فاز نظامي شد، در عمليات نظامي شركت داشتيد، ازجمله اعدام انقلابي شعبان جعفري و انفجارهاي اصفهان. بعد از دستگيري هم در كميته مشترك ضدخرابكاري طولاني‌ترين زمان انفرادي و شكنجه‌هاي فراوان چون بسته‌شدن با زنجير به تخت را از سر گذرانديد. در زندان اوين هم در جريان آشكارشدن ضربه 1354 و رسيدن خبر بيانيه تغيير ايدئولوژي به زندان (كه كانون تحولات بود) و درگيري‌هايي كه ميان نيروهاي مذهبي در زندان به‌وجود آمد، قرار داشتيد. پس از آن هم به زندان قصر آمديد و در جريان پيروزي انقلاب آزاد شديد. از آزادي شما از زندان تا پيروزي انقلاب را مي‌توان يك مرحله به‌شمار آورد و بعد از پيروزي انقلاب و تشكيل كميته‌ها و حضور شما در كميته مركز را مرحله ديگر. در دوران داشتن مسئوليت در كميته مركز، هم جريان فرقان و هم جريان سي‌خرداد 60 را پشت سرگذاشتيد. مي‌خواستيم نقش خود را در هريك از اين مراحل مطرح كرده و تحليل‌هايي را كه در آن زمان داشتيد بيان كنيد و در پايان هم با ديدگاه‌هاي امروز نگاهي به گذشته داشته باشيد و بگوييد كه چه كارهايي مي‌توانست انجام شود كه نشد و براي پيشگيري واقعه سي‌‌خرداد 60 چه راه‌هايي وجود داشت؟

 به‌نام مهربان‌ترين مهربانان. ابتدا از اين‌كه فرصتي پيش آمد تا من توانستم پس از مدت‌هاي طولاني در حضور شما باشم ممنونم؛ چرا كه يك زماني ما با هم هم‌بند بوديم، اما هيچ‌گاه فرصتي پيش نيامد كه بتوانيم حرف‌هاي يكديگر را به هم انتقال دهيم و تبادل نظر داشته باشيم. اميدوارم بتوانم در حد توانم مطالبي را بگويم. پس از جدايي از حزب‌الله (محمد مفيدي، محمدباقر عباسي، عليرضا سپاسي و...) باز دنبال كارهاي متفرقه بودم. در اوايل سال 1350، روزي آقاي محمد داودآبادي (مهرآيين) گفت كه ما در خانه ورزش و تمرين جودو و كاراته داريم، تو هم بيا. همان‌جا بود كه ايشان، آقاي عليرضا زمرديان را به من معرفي كرد. البته من آن زمان نمي‌دانستم كه ايشان در ارتباط با گروهي هست يا نه؟ آقاي داودآبادي گفت، عليرضا پسر خوبي است و شما با ايشان كار كنيد. چندجلسه‌اي كه با او صحبت كردم، ديدم از نظر تئوري و مسائل سياسي بسيار از من آگاه‌تر است و من از خيلي جهات احساس خودكم‌بيني داشتم، هم از لحاظ تقوا و هم ديگر جهات. پس از چندين جلسه تصميم گرفتم از طريق بچه‌هاي دانشجو او را بيشتر بشناسم تا ببينم كدام‌يك از ما قرار است ديگري را عضوگيري كند. در همين زمان قضاياي شهريور 1350 پيش آمد و ايشان دستگير شد. پس از دستگيري، فهميدم او با چه گروهي بوده و ارتباط من هم اواخر پاييز 1350 با آنها قطع شد تا اين‌كه يك روز آقاي الويري به من گفت: "يك نفر با شما كار دارد، اما من او را نمي‌شناسم." قرارمان را در خيابان بوذرجمهري‌نو (15 خرداد) سر كوچه امام‌زاده يحيي گذاشتيم. در آن قرار او مرا به وحيد افراخته معرفي كرد و خودش رفت. من هم دوساعت با آقاي افراخته صحبت كردم و پياده از بوذرجمهري تا ميدان گمرك رفتيم و دوباره برگشتيم. ايشان به من گفت كه ارتباط‌ ما با شما قطع شده بود و مي‌خواستيم از اين طريق شما را پيدا كنيم، لازم به تذكر است كه نحوه ارتباط من با مجاهدين تا سال 1354 كه وحيد افراخته دستگير شد، مشخص و معلوم نبود. افراخته بعد از دستگيري به نحوه ارتباط اعتراف كرد. از اينجا به بعد من با آقاي افراخته ارتباط داشتم و از طريق ايشان با محمد يزدانيان، عباس جاوداني،‌ بهرام آرام،‌ محسن فاضل و حسن ابراري ارتباط پيدا كردم. چون من امكاناتي مثل پلي‌كپي، مالي و نيروي انساني در اختيار آنها مي‌گذاشتم. درضمن از آنجا كه آمادگي داشتم، بيشتر كارهاي عملياتي مانند تهيه مواداوليه، ساختن بمب (كلرات، شكر و گوگرد) و نيترات آمونيوم را من انجام مي‌دادم. از عمليات اصلي ما ترور شعبان بي‌مخ (جعفري) در ميدان حسن‌آباد تهران و بمب‌گذاري هتل شاه‌عباس اصفهان بود كه درآن روز يكي از نخست‌وزيران كشورهاي اروپاي شرقي مهمان استاندار اصفهان بود. ما طوري ترتيب داديم كه بمب ساعت 30/1 بعدازظهر منفجر شود. صبح آن روز من، وحيد، محسن فاضل و ابراري بمب را جلوي هتل شاه‌عباس در چمن‌ها گذاشتيم، اما بمب منفجر نشد. همچنين من و ابراري در ميدان نقش‌جهان،‌ جلوي شهرباني يك بمب كار گذاشتيم و اتوبوس شهرباني منفجر شد. من مي‌خواستم نتايج اين انفجارها را بررسي كنم و گزارش بدهم. ازسويي از بمب هتل‌شاه‌عباس خبري نشد و من هم نمي‌توانستم از نظر امنيتي بمب را بردارم. فرداي آن روز من از طريق نجف‌آباد مي‌خواستم به سمت خوانسار و گلپايگان بروم و از آن مسير به تهران بيايم كه نزديكي‌هاي دروازه صارميه اصفهان ساعت حدوداً ده‌ونيم صبح صداي انفجاري را شنيدم. از همان‌جا تاكسي كرايه كردم و رفتم ديدم بمب منفجر شده و شيشه‌ها شكسته و گچ‌بري‌ها ريخته. فردا در روزنامه‌هاي اصفهان نوشتند كه "نظافتچي بمب را پيدا كرده و در دستش منفجر شده" او هم در بيمارستان فوت شده بود.

بعدها در بازجويي اين كارها مشخص شد؟

نه، هيچ‌كدام رو نشد تا اين‌كه وحيد دستگير شد. اگر اينها رو شده بود، در همان روزهاي اول من اعدام مي‌شدم. يك‌روز به‌طور اتفاقي با حسن ابراري قرار بيرون گذاشتيم. سرچهارراه كه رسيديم حسن به من گفت وضع مزاجي‌ام خوب نيست. برويم خانه كته و ماستي درست كنيم. من هم قبول كردم. ده‌دقيقه بيشتر نمي‌شد كه ما از خانه بيرون آمده بوديم. وقتي برگشتيم، من رفتم از بقالي ماست و گوجه‌فرنگي بگيرم، ‌بقال به من گفت رفيق‌هايت سراغت آمده بودند، تعدادشان هم 5ـ4 نفر بود. من فهميدم كه لو رفته‌ايم. توي اتاق رفتم و به حسن گفتم عجله كن كه اوضاع خراب است. او هم فرار كرد و من هم آمدم تا جاسازي‌ها را از بين ببرم كه مأمورها رسيدند، ولي هرچه در زدند من باز نكردم. درنهايت در را شكستند و داخل ريختند. من از پشت‌بام فرار كردم. مأموران 3 روز در آن خانه نشستند و سنگر گرفتند و يك‌سري از جاسازي‌ها را هم پيدا كردند.

اين مربوط به چه سالي است؟

اين قضيه مربوط به تابستان سال 1351 بود. از قرار معلوم آقايان گنجه‌اي و مجيد معيني روي جواد منصوري فشار آورده بودند و بازجوها هم او را كتك زده بودند و جواد در مورد خانه اعتراف كرده بود. دو يا سه روز بعد، دو تا از بچه‌ها بمبي درست كرده بودند تا در شركت نفت بگذارند. ظاهراً در آنجا از نظر امنيتي مشكل پيش آمده بود و اينها از هم جدا شده بودند تا بمب را در شب ديگري كار بگذارند. گويا كليد اتصال بمب را قطع نكرده بودند و وقتي يكي از آنها با تاكسي مي‌رود تا بمب را به خانه‌شان ببرد، در چهارراه استانبول در داخل تاكسي منفجر شده و راننده تاكسي و آن شخص كشته مي‌شوند و چون آن فردي كه بمب همراهش بود از نظر قيافه شبيه من بود و اينها شناسنامه مرا از توي خانه پيدا كرده بودند، استنباط آنها اين بود كه من در تاكسي بوده‌ام. از راديو و تلويزيون هم اعلام كردند كه خرابكاري به‌نام عزت‌شاهي كشته شد. روز بعد من در يك قهوه‌خانه در بازار مسگرها با حسن ابراري نشسته بودم، اخبار ساعت 2 اعلام كرد و حسن پرسيد اين كيست؟ و من گفتم نمي‌دانم. تا آن زمان حسن ابراري اسم مرا نمي‌دانست. بعد از ناهار از بازار بين‌الحرمين و مسجدشاه سابق به طرف خيابان ناصرخسرو حركت كرديم، در مسجد شاه سابق آقاي محمد خليل‌نيا كه با حزب ملت ايران كار مي‌كرد مرا ديد و بغل كرد و گفت: "عزت جان كجا بودي؟" و شروع به گريه كرد. حسن ابراري از آنجا فهميد كه اسم من عزت است. بعد به سازمان گفته بود كسي كه در تلويزيون اسمش را اعلام كردند، نام اصلي‌اش عزت‌ است. براي همين هم من، وحيد، حسن ابراري،‌ محمد يزداني و عباس جاوداني را از طرف سازمان به مشهد فرستادند، ما حدود سه ماه در خانه‌اي اجاره‌اي زندگي كرديم. در اين فاصله من يكي ـ دوبار به تهران آمدم و يك‌سري كارها را انجام دادم. ششم بهمن 1351، من، وحيد و حسن ابراري براي ده‌عمليات انفجار، به مناسبت دهمين سال انقلاب سفيد به تهران آمديم. من در تهران مستأجر حاج‌حسين شعباني بودم. در آن خانه يك‌سري بمب درست كرديم و من تعدادي را به بچه‌ها دادم و تعدادي را هم خودم بردم به فروشگاه سپه، در خيابان سپه و در فروشگاه شهرباني سر خيابان خيام كار گذاشتم.

آيا در عملياتي كه براي آمدن نيكسون به ايران در سال 1351 انجام شد حضور داشتيد؟

خير، ما در آن عمليات نبوديم. آن زمان ما در اصفهان بوديم. تهران برايمان امن نبود، براي همين هم من، وحيد، محسن فاضل و حسن ابراري به اصفهان رفتيم. بعدها دوباره در كوچه امامزاده يحيي اتاق گرفتم و مشغول ساخت بمب و موادمنفجره شدم. حتي در پنجم اسفند 1351 كه دستگير شدم، در حدود 30 كيلو نيترات آمونيوم در خانه‌ام بود. 12 عدد بمب هم با چاشني‌هايش كه فقط ساعت آنها وصل نشده بود. دو روز قبل از آن هم دو تا بمب در خيابان تخت‌جمشيد (طالقاني) كنار كلانتري 7 كار گذاشتم. آنجا شركتي بود به‌نام "طيور" متعلق به ثابت‌پاسال. يك بمب را پشت پنجره شركت و ديگري را هم در پياده‌رو زير پل پنهان كردم. روز جمعه را هم انتخاب كردم تا كسي بي‌جهت از بين نرود. اولين بمب منفجر شد و كمي خسارت ايجاد كرد و شيشه‌ها شكسته شد، اما بمب دوم كه قرار بود 5 دقيقه بعد منفجر شود، نشد. براي اين‌كه قضيه هتل شاه‌عباس تكرار نشود، خودم به كلانتري تلفن زدم كه "يك بمب زير پل كار گذاشته شده." آنها هم بمب را خنثي كرده‌ بودند. اما دو روز بعد كه من دستگير شدم، ساواك متوجه شد كه آن بمب با 12 بمبي كه در خانه من بود مشابه بوده است. به من فشار زيادي آوردند تا اعتراف كنم كه آن بمب‌ها را من كار گذاشته‌ام كه البته زير بار نرفتم و 48 ساعت مقاومت كردم ولي خانه را لو ندادم. زماني كه مرا در چهارراه سيروس، كوچه رودابه گرفتند ـ فردي به‌نام خانعلي مرا نشان داد و لو رفتم ـ اتفاقاً شب قبل از آن روز وحيد منزل ما بود و به من گفت اسلحه من خراب شده، تو اسلحه‌ات را بده، ساعت 2 كه سر قرار آمدي، من اسلحه‌ات را پس مي‌دهم. من هم وقتي ديدم اسلحه ندارم، تصميم گرفتم بي‌خود در خيابان نگردم. ساعت 10 پيش آقاي عبدالله مهجوم رفتم و تصميم داشتم ساعت 30/1 راه بيفتم تا ساعت 2 سرقرار باشم. وقتي نشسته بودم، آقايي آمد و كمي به من نگاه كرد و گفت شما حسين‌آقا داريد؟ گفتم نه و اتفاقاً‌ همان موقع من زير چرخ برشكاري دراز كشيده بودم و كتاب "زردهاي سرخ" مائوتسه‌تونگ را مي‌خواندم. ساعت 30/1 كه راه افتادم سر قرار بروم، از شكاف در روبه‌رو مرا به رگبار بستند. در رگبار اول من 4 يا 5 گلوله خوردم و بعد هم زمين افتادم. هر چه نگاه كردم، ديدم كسي در كوچه نيست. بعد شروع كردم به شعاردادن و گفتن شهادتين پايم را هم نمي‌توانستم تكان بدهم. با دستم پاي تيرخورده‌ام را بلند كردم و به طرف قبله دراز شدم. كم‌كم داشتم بيهوش مي‌شدم، چون هم خونريزي زيادي داشتم و هم سيانور خورده بودم. ناگهان ديدم 17، 18 نفر به طرفم حمله كردند. دست دونفر يوزي بود و بقيه كلت داشتند. به من گفتند دست‌‌هايت را روي سرت بگذار و نارنجكت را توي جوي آب پرت كن و اسلحه‌ات را بيرون بينداز. من براي اين‌كه آنها را وادار به تيراندازي كنم، با اين‌كه چيزي همراهم نبود،‌ به دروغ گفتم اگر راست مي‌گوييد جلو بياييد تا با نارنجك شما را تكه‌تكه كنم. دستم را به كمرم بردم كه آنها از ترس مرا به رگبار بستند. در اين ميان يك دختر 10ساله هم به‌نام اعظم فرد اميري كه آنجا بازي مي‌‌كرد با گلوله مأموران كشته شد. بعدها يك مدرسه راهنمايي در كوچه ميرزا محمود وزير در سرچشمه به‌نام او كردند. يك خانم هم گويا زخمي شد. (اين قضايا را در زندان ـ در حدود يك‌سال‌ونيم بعد ـ آيت‌الله منتظري در اتاق بازجويي به من گفتند.) بعد كه سيانور خوردم، مرا به خانه روبه‌رو بردند و شلنگ آب را در گلوي من گذاشتند و فشار آوردند و من بالا آوردم. يادم مي‌آيد كه چهار دست و پاي مرا گرفته بودند و به طرف ماشين مي‌بردند. ده‌ونيم‌شب در بيمارستان شهرباني به هوش آمدم. قرار بود كه تا 12 ساعت چيزي نگويم؛ كه من تا 48 ساعت چيزي نگفتم. فقط آدرس‌هاي متفرقه شهرستان را به اينها دادم و درنهايت هم بمب‌ها را در خانه من پيدا كردند.

چه كسي قرار بود خانه را تخليه كند؟

وحيد افراخته و حسن ابراري. چون آنها خانه را مي‌شناختند. همان لحظه هم آنها فهميدند كه من دستگير شدم. چون من ساعت 2 قرار داشتم و در منطقه بازار هم همه مرا مي‌شناختند. ازسويي عليرضا كبيري پيش من بود و فرار كرد و بعدها در سال 1353 دستگير شد. من نمي‌دانم روي چه حسابي خانه را تخليه نكرده بودند. من به‌هيچ‌وجه زير بار پذيرش بمب‌ها و موادمنفجره نرفتم. تا سالي كه وحيد دستگير شد،‌ من به ساواك طوري وانمود كرده بودم كه كار مسلحانه نكرده و با آن موافق نيستم و فقط در حد اعلاميه و كتاب فعاليت مي‌كنم. بعد هم همه كارها را به گردن شخصي به‌نام حسين محمدي انداختم كه وجود خارجي نداشت. قضيه حسين محمدي براي خودش يك خاطره است. روزي كه ما مي‌خواستيم شعبان جعفري را ترور كنيم،‌ وقتي از خانه بيرون آمديم و از كوچه كه وارد خيابان شديم،‌ دست‌انداز بود و خيابان هم لغزنده و گل‌آلود بود. يك پيرزن از جلوي ما رد شد و نزديك بود زير موتور برود. من ترمز دوطرف موتور را با هم گرفتم و موتور زمين خورد. من و وحيد با هم به زمين افتاديم. آنجا چيزي نفهميدم. بعد كه سر عمليات رفتيم و برگشتيم، من متوجه شدم كه كتفم حركت نمي‌كند. سه ـ چهار ماهي به همين حالت بودم. به مشهد كه رفتم، محسن فاضل به من گفت شوهرخواهر من دكتر اعصاب است. شما برو پيش او و آشنايي هم نده. من رفتم و دكتر گفت بايد عكس بيندازي. پرسيد اسمت چيه؟ گفتم حسين محمدي. نسخه مرا به اسم حسين محمدي نوشت. عكس‌ها را كه گرفتم دكتر گفت بايد آمپول بگيري تا من به شانه‌ات تزريق كنم. آمپول را كه زد، دستم را بالا آوردم و تقريباً به حالت طبيعي برگشت. اما هنوز هم گاهي درد مي‌كند. من پاكت عكس را نگه داشتم و به تهران آوردم و اسامي افرادي كه براي ترور شناسايي ‌‌كرده بوديم و كساني كه براي آنها اعلاميه پست مي‌كرديم را در اين پاكت مي‌گذاشتيم. اما به خط من نبود. وقتي من در بيمارستان بودم، احتمال دادم كه خانه را خالي نكنند و حدس زدم ساواك پاكت را پيدا كند و تصميم گرفتم روي حرفم بايستم و گفتم كه شخصي به‌نام حسين محمدي مسئول من هست و كيسه‌ها و كارتن‌ها را اين شخص در خانه من گذاشته است. تا زماني كه وحيد دستگير شد، همه اين مسائل مربوط به حسين محمدي بود و من اظهار بي‌اطلاعي مي‌كردم. به همين دليل اتهام من در دادگاه "اختفاي مواد"‌ بود، نه تهيه مواد. موارد اتهامي من اختفاي مواد،‌ جعل شناسنامه و كمك مالي به گروه برانداز بود كه مرا به 15 سال حبس محكوم كردند و دادگاه دوم هم تأييد كردند. البته من در دادگاه هم اختفاي مواد و هم جعل شناسنامه را رد كردم و فقط كمك مالي را پذيرفتم و گفتم كه من پنج‌هزار تومان به اين گروه كمك كردم. اين مسائل سبب شد كه اينها نسبت به من حساسيت پيدا كردند. حدود شش ماه زير بازجويي بودم و فشارهاي زيادي را تحمل كردم. در بيمارستان و كميته ـ كه در آن زمان در زيرزمين ساختمان شهرباني بود و بعدها در ارديبهشت و خرداد 1352 به اين شكل درآمد ـ فشارهاي زيادي روي من بود. دوماه پس از محكوميت من در دادگاه، فردي را از همدان آوردند كه اعتراف كرده بود اسلحه را به مراد نانكلي داده است. مراد را از قصرآوردند و او هم مجبور شده بود كه بگويد اسلحه را به من داده است. به‌دنبال آن، من، كاظم ذوالانوار و مصطفي جوان خوشدل را با هم از قصر به كميته آوردند كه بعد آنها را به اوين بردند و اعدام كردند. در كميته از طريق نگهبانان فهميدم كه با لگد به شكم مراد زده‌اند و روده‌هايش پاره شده و به شهادت رسيده است.

مراد اوايل شهريور 53 به شهادت رسيد.

بله، مرا آن زمان از زندان قصر به آنجا آوردند. ذوالانوار و بچه‌ها را هم همان زمان آنجا آوردند و مدتي نگه‌داشتند و بعد اعدام كردند. مدتي هم به من فشار آوردند و من همه را گردن مراد انداختم و گفتم كه او دروغ مي‌گويد. چون يكي از نگهبان‌ها به من گفته بود كه بر سر مراد چه آمده، لذا من گردن نگرفتم تا وحيد، كچويي، حسن حسين‌زاده و علي محمدآقا را گرفتند. من به علي‌ محمدآقا آدرس سرهنگ زماني ـ رئيس زندان سياسي قصر ـ و سروان ژيان‌پناه ـ معاون زندان ـ را داده بودم تا از زندان به بيرون ببرد و آنها را ترور كنند و خلاصه 15 پرونده خودم را هم به او داده بودم تا به خواهر مراد بدهد كه او به محسن فاضل برساند.

در كل 5 يا 6 اسم مستعار در پرونده من بود كه وجود خارجي نداشت. اسم من هم در پرونده هيچ‌كس نبود. من هم چيزي به كسي وصل نكردم، خيلي چيزها را به مرده‌ها وصل كرده بودم. براي نمونه گفتم پلي‌كپي را از شاهچراغي گرفتم و به مفيدي دادم كه هم شاهچراغي مرده بود و هم مفيدي اعدام شده بود. بعدها پس از دستگيري وحيد پرونده من سنگين شد. اما چون همزمان با پررنگ‌شدن حقوق‌بشر و فشار سازمان ملل‌ فضا باز شد، من اعدام نشدم. مرا چندبار با افراخته روبه‌رو كردند و او مرا نصيحت كرد كه حرف‌هايم را بزنم. به وحيد هم گفتم هر كاري بكني تو را اعدام مي‌كنند، كه رسولي گفت براي چه، او كه از پرويز نيكخواه بدتر نيست. نيكخواه به جان اعليحضرت سوءقصد كرد، الان هم بخشيده شده و با دولت همكاري مي‌كند. من گفتم اگر وحيد هم به شاه تيراندازي كرده بود،‌ شايد مي‌شد برايش كاري كرد،‌ اما چون با امريكايي‌ها و قانون كاپيتولاسيون درگير شده، شما نمي‌توانيد عفوش كنيد. 

وحيد در ترور كدام‌يك از امريكايي‌ها شركت داشت؟

در ترور زندي‌پور و فكر مي‌كنم جك ترنر و شفر جويز. اگر اشتباه نكنم،‌ وحيد، محسن خاموشي و صمديه لباف بودند. همه اين مسائل موجب شد كه پرونده من سنگين شود و بعد هم به‌دليل قضاياي حقوق‌بشر موضوع اعدام من منتفي شد.

يعني شما پيش از اعتراف وحيد مبني بر بمب‌گذاري‌هاي هتل شاه‌عباس، هيچ اعترافي نكرديد؟

نه، اعتراف نكردم و در پرونده بازجويي‌هايم هم هست. در كتاب خاطراتم نيز آورده‌ام كه حتي پس از اعتراف وحيد هم، من هنوز اسم حسين محمدي را مي‌آوردم. پس از آن، وحيد مي‌گويد كه حسين محمدي وجود خارجي ندارد و منظور او من بوده‌ام، اما چون مي‌خواسته اسم مرا نگويد،‌ نام حسين محمدي را برده است.

وحيد، اسم حسن ابراري را گفته بود؟

بله، وحيد اسامي ابراري و حاج‌اسدالله تجريشي را گفته بود. چون اسدالله تجريشي و حسن ابراري با هم بودند. آقايان اسدالله تجريشي، حسن ابراري،‌ لاهوتي، دكترصادقي و سرگرد محبي مي‌خواستند جدا شوند و گروهي انشعابي را درست كنند كه وحيد همه را لو مي‌دهد و اينها را دستگير مي‌كنند.

البته من از سال‌هاي پيش از 1350 درگيري‌هايي با وحيد بر سر مسائل ايدئولوژي و مسائل مذهبي داشتم. چون من احساس مي‌كردم اينها به چريك‌هاي فدايي كمك مالي مي‌كنند و كارهايي براي آنها انجام مي‌دهند. اعلاميه‌هايي چاپ كرده بودند. فدايي‌ها بانكي را مصادره كرده بودند و اين موضوع را با قافله كفار و قريش و صدر اسلام مقايسه كرده بودند كه اموال را مصادره مي‌كردند و ميان مستضعفين تقسيم مي‌كردند. اين موضع را مجاهدين تأييد مي‌كردند.

اين موضوع مربوط به اوايل سال1350 است.

بله، در مورد اعلاميه هم سال 1351 بود كه آن را پخش كرده بودند. الگوهاي شهادتي و انقلابي‌اي كه در جزوه سوره‌هاي توبه و محمد(ص) طرح مي‌كردند، شامل چه‌گوارا و ماركسيست‌ها مي‌شد. من گفتم ما هم اين همه شهيد مثل سلمان، ابوذر، عمار ياسر و بلال داديم ـ حالا اگر نخواهيم جديدي‌ها را مطرح كنيم و به صدر اسلام اشاره كنيم ـ چرا شما چپي‌ها را مطرح مي‌كنيد؟ آنها توجيه مي‌كردند كه اينها مربوط به امروز هستند و آنها قديمي شده‌اند.

آن زمان كه فضا، فضاي شهداي فلسطيني بود!

آنها بيشتر دنبال افرادي مثل هوشي‌مينه و چه‌گوآرا بودند و روي الگوهاي امريكاي لاتين كار مي‌كردند. در زندان هم مقداري مشكلات دررابطه با ماركسيست‌ها داشتيم و استنباط من اين بود كه نسبت به ماركسيست‌ها نوعي خود‌كم‌بيني داشتند.

پس از اين‌كه شما در دادگاه به 15 سال زندان محكوم شديد، به زندان عمومي منتقل شديد؟

بله، من به زندان قصر رفتم كه درآنجا هم مسائلي مطرح شد و با كاظم‌ذوالانوار و مسعود، اختلافاتي پيش آمد. اگر آن زمان مرا به كميته نمي‌بردند، شايد همان‌موقع من هم جزو "جدايي‌ها" بودم و از آنها جدا مي‌شدم. آقاي محمد محمدي هم در جريان هستند. من به او گفتم كه با آنها صحبت كند و بگويد اگر آنها اين مسائل را رعايت نكنند، من از آنها جدا مي‌شوم. من تهديد كردم كه جزو "بريده‌ها" نمي‌روم. البته نمي‌خواستم پرونده‌ام مشخص شود، براي اين‌كه اگر چيزي مي‌گفتم پرونده‌ام لو مي‌رفت. با اين وجود به خاطر گفتن بعضي چيزهاي جزيي كه به بچه‌ها گفته بودم، دائم مرا كتك مي‌زدند. من هم هميشه مي‌گفتم حرفي ندارم و همه حرف‌هايم را زده‌ام. به همين دليل در زندان فرصتي نشد ما با هم بحث و مناظره داشته باشيم. بعد كه به كميته آمدم، دوماه‌ونيم مرا به تخت‌ بسته بودند؛ اين شكنجه‌ها به خاطر اعتراف ديگران بود.

گفته مي‌شد حدود 3 سال در كميته بوديد؟

بله، من نزديك به سه سال در انفرادي بودم. دفعه دوم، همزمان با خوشدل و ذوالانوار در زندان كميته بودم.‌ تا اين‌كه بعد از اعدام وحيد در بهمن ماه 1354 مرا به زندان اوين بردند و مدتي در انفرادي بودم. بعد به زندان كميته برگشتم. بعد از بازجويي‌ها و فشارهاي زياد، دوباره مرا به زندان اوين بند 2 بردند. مدتي در بند 2 بودم تا اين‌كه دوباره به زندان كميته برگرداندند. بعد از مدتي مجدداً بند 2 و از آنجا بند يك و پس از مدتي به زندان قصر بردند كه در اين ايام قضيه فتوا و پاك و نجسي پيش آمد. مدتي اعتصاب غذا كردم كه مرا به زندان عادي‌ها بردند. در آنجا آقايان غيوران،‌ حسن محمدي، خراساني، حسن محرابي، جواد منصوري، مشارزاده و چندتن از فدايي‌ها هم بودند. 

سال 1354 كه شما را به اوين بردند، تا چه زماني آنجا بوديد؟

من مدتي در انفرادي اوين بودم. بعد مرا به بند 2 اوين بردند. بعد از فتوا به بند يك رفتم،‌ كه به نظرم سال 1355 بود. زماني‌كه فتوا صادر شد، من بند 2 بودم و آقاي محمد محمدي‌گرگاني در بند يك بود. بعد ايشان را به بند ما آوردند. مجاهدين به آقايان محمدي و طالقاني خيلي بد و بيراه مي‌