30 خرداد 60؛
همه به نسبتي مقصر بوديم
گفتوگو با فريبرز رئيس دانا
در هر شماره از نشريه چشمانداز ايران (12تا42) يك يا دو گفتوگو درباره ريشهيابي خرداد 60 داشتهايم؛ پيشنهاد ما اين بود خشونتهايي را كه در ايران پس از انقلاب اتفاق افتاده ريشهيابي نماييم و ببينيم كه آيا ميشود خشونتها را به گفتمان تبديل كرد؟ براي نمونه درباره حادثه كردستان دو ويژهنامه و درباره 18 تير، يك ويژهنامه داشتيم. 30 خرداد 60 ويژگياي كه برخلاف جنگ تحميلي داشت، اين بود كه بين نيروهاي داخلي درگيري صورت گرفت و نوعي شبهجنگ داخلي بود. فرار مغزها شروع شد و هنوز عوارض آن ادامه دارد. سعي ما اين است كه در ريشهيابي، مقصرتراشي نكنيم. تا به حال هم بهطور نسبي موفق بودهايم چرا كه استقبال خوبي از آن شده و نتايج خوبي هم داده است. در چند نمايشگاه مطبوعات كه شركت كرديم از دوطرف با ما صحبت كردند و ميگفتند ما نميدانستيم تضادهاي درون زندان به انقلاب كشيده ميشود و ريشه اصلي درگيريها در آنجا بوده است. علاوه بر تاريخ شفاهي بهدليل نزديكي زمان و اينكه كنشگران هر دو طرف زندهاند، اين گفتوگوها به تمرين راهبردي نيز تبديل شده است. بعضي از دانشجويان را ديدهايم كه ميگويند: "ما فكر ميكرديم استراتژي خيلي ساده است؛ اينكه گروهي تشكيل و شعاري بدهيم و بهدنبال آن راه بيفتيم. پس از اينكه گفتوگوها درباره 30 خرداد 60 را مطالعه كرديم و آن را در ابعاد و پروسههاي مختلف بررسي نموديم، با اشخاص دستاندركار كه ديدهها و شنيدههاي خود را گفتهاند (نه تحليلهايشان را) و فاكت وارد جامعه كردند، براي ما بسيار جالب بود و ما را از سادهانديشي تا حدي درآورده است." از اينكه شما را براي گفتوگو انتخاب كرديم به اين علت بود كه شما از دوران دانشآموزي در كار مبارزه بوديد، زندان رفتهايد، در زندان قزلقلعه همراه با مرحوم حسن خرمشاهي به زندان افتاديد. با جهان پهلوان تختي دوست شديد، سپس با بيژن جزني و جليل افشار مربوط شديد. چند بار دستگير شده و بار آخر پس از مدتي از چنگ مأموران گريختيد. در دوران دانشجويي ليسانس، فوقليسانس و دكترا در داخل و خارج از كشور به مبارزهتان ادامه داديد. در دوران پس از انقلاب هم بالاخره در كنار و يا در متن انقلاب شاهد و ناظر بودهايد. به ياد داريد گروههاي مختلفي بودهاند كه مبارزه ميكردند. از شما ميخواهيم درباره اين اتفاق يك ريشهيابي عميق داشته باشيد بويژه كه جامعهشناس و اقتصاددان هم هستيد. اگر ممكن است تحليلي تفصيلي از آن مقاطع و زمينههاي آن بيان كنيد و اينكه آيا ميشد كاري كرد كه از وقوع اتفاق غيرارادي و جبريبودن در بيايد و ميشد كاري بكنيم كه اين اتفاق پيش نيايد؟ يعني از هر فردي چه از خودمان شروع كنيم تا نظام و ديگران.
- به نوبه خودم از نشريه به خاطر اينكه مرا براي گفتوگو انتخاب كرد، تشكر ميكنم. هم براي همواركردن راه آزادي در آينده احتياج بود كه من نظر بدهم و هم به خاطر اينكه وقتي انسان تجربه و نقطهنظري دارد كه در جامعه به آن توجه ميشود، مايل است آن تجربه و نقطهنظر بهعنوان بخشي از مباحثات به حساب گذاشته شود كه در مجموع نسل حاضر و نسلهاي بعدي بتوانند از آن استفاده كنند. از سوي دوستان پژوهشگر و فعالان مسائل سياسي ـ اجتماعي و آزاديخواهان كه آنها را ميشناسم و برايشان احترام قائلام، از شما به خاطر اينكه بحث 30 خرداد 60 را باز كرديد، تشكر ميكنم. كار شما هم گشاينده و راهگشا بوده و هم كمك ميكند به اينكه هزينههاي مبارزاتي آزاديخواهانه پايين بيايد و هم اينكه گشودن چنين بحثهايي يك دِين تاريخي است. به هر حال آيندگان بايد بدانند چه اتفاقهايي در زمان ما افتاده و مهمتر از وقايع، تحليلهايي است كه در اين زمان وجود دارد، تاريخ قديم اين تحليلها را با خود نداشت و فقط سير وقايع بود. اكنون اين تحليلها مورد نياز است. به شما اطمينان ميدهم اين كار شما يادگار ارزشمندي ميشود و آرزوي من اين است كه صاحبنظران ديگر هم بتوانند در اين بحث شركت كنند، گرچه نميتوان بر تعصب بعضيها فائق آمد و وادارشان كرد در يك بحث بيطرفانه بنشينند. اما گفت: "گرچه وصالش نه به كوشش دهند/ آنقدر اي دل كه تواني بكوش"
شمار زيادي از اظهارنظرهايي را كه در چشمانداز ايران درباره30 خرداد 60 شده خواندهام و اظهارنظرهايي هم كه در اين باره با من مطرح شده و جايي ثبت نشده، نشان ميدهد كساني بر آنند كه گويا 30 خرداد 60 يك واقعه ناگهاني بوده و ريشه و سابقه نداشته است، گويا صرفاً به خاطر چند اشتباه و چند عملكرد، ناگهان پديده 30 خرداد رخ داده است. البته همه كسانيكه در نشريه صحبت كردهاند اينگونه نگفتهاند، شماري از آنها گفتهاند كه اين كار و واقعه ريشه داشته است. شماري از افراد، آن زمان در زندان بودند، خود من نيز در سال 1353 به مدت دو ماه و چند بار در كميته ضدخرابكاري در بازداشت بودم. البته آن زمان فرصت همنشيني با بچههاي مجاهد و دوستان ديگر را نداشتم و خاطرات خاصي ندارم. آن سالها توانستم به گونهاي بگريزم كه داستان جداگانهاي دارد. مدتها به بلغارستان، آلمان، تركيه و خاورميانه رفتم و ناگزير از آنجا به انگليس رفتم و در كنفدراسيون دانشجويان در خارج از كشور فعال شدم. البته درس خواندم (در مدرسه اقتصاد و علوم سياسي دانشگاه لندن و دانشگاه سيتي) به اين ترتيب از زاويه ديگري به اين قضيه نگاه ميكنم. برايم مسلم شد كه واقعه 30 خرداد و تغيير و تحولي كه پس از آن اتفاق افتاد يك واقعه ناگهاني نبود، گرچه مطمئن هستم اين قضيه بهگونهاي ناشي از اختلافاتي بود كه در گذشته بويژه در زندان شكل گرفته بود، اما اين اختلافات را بايد در بستري كه سمت و سوي واقعي اجتماعي و سياسي دارد تحليل كنيم وگرنه خود اختلافها بهتنهايي نميتوانند يك اختلاف و تعارض سنگين و پرهزينه سياسي را مثل آنچه پس از خرداد 60 اتفاق افتاد توضيح دهند؛ اختلافها از سنخ قبيلهاي، كاسبكارانه و خانوادگي نبودند و نيستند. اينها اختلافهايي هستند كه به تفاوتهاي سياسي و بعد به تعارض و كشمكش و آنچه در 30 سال گذشته تاكنون شاهد آن هستيم معطوف ميشوند.
اگر به سالهاي پس از انقلاب نگاه كنيم ميبينيم تحمل حاكميت جمهوري اسلامي ايران بهتدريج و قدم به قدم نسبت به مخالفان و دگرانديشان كمتر شده است و اين واقعيت را بايد بپذيريم. در ميان پاسخگويان اين بحث در چشمانداز ايران كمتر ديدهام اين موضوع را عمده كنند. نميدانم اين كاهش تحمل و فشار روي دوش كسانيكه غيرخودي ـ اين واژه بعدها به كار رفت ـ تلقي ميشدند، آيا به خاطر اين بحث است كه ميگويند انقلاب بچههاي خودش را ميخورد؟ اينكه گروهي از ميان تمام گروههاي انقلابي رشد كرده و از فرصتها استفاده ميكند و بقيه را حذف ميكند، آيا اين سرنوشت محتوم همه انقلابها بايد باشد؟ گرچه پديدههاي مشابهي در انقلابهاي جهاني را در اين زمينه ميبينيم و ديدهايم، اما من به اين باور نرسيدهام كه آنچه مربوط به تنگشدن حلقه محاصره به كاهش تحمل و روحيه حذف و روحيه برخورد تند جمهوري اسلامي را بتوانيم به تراژدي و به سرشت و سرنوشت انقلابها منتسب كنيم؛ چنين نبوده است. بويژه ما در اوايل انقلاب از سال 1357 به اين طرف ميبينيم چه علاقهها، همدليها و كوششهاي فراواني براي ساختن جامعهاي مرفه و صلحآميز در ميان گروههاي سياسي متفاوت ـ هم گروههايي كه در دولت وارد شدند، هم گروههاي مذهبي و هم گروههايي كه بيرون دولت بودند و هم گروههاي غيرمذهبي ـ وجود داشت. به اين ترتيب گمان ميكنم نتوان تمام اين كاهش تحمل حاكميت را به سرشت گريزناپذير انقلابها ارتباط داد.
گمان ميكنم بخش عمده تعارضها در اين حقيقت نهفته است كه از آغاز، جرياني در داخل جمهوري اسلامي بود كه با هوشياري متوجه شده بود مردم براي نظام، پشتيباني عمومي ـ در موارد زيادي اعلامنشده ـ بويژه از رهبري انقلاب آن موقع دارند و مايل بودند نيرو را به تمامي به نفع خود مهار كنند. اين جريان متوجه شده بود برخلاف آنچه گروههاي سياسي چپ و مجاهدين در مورد خودشان تصور ميكردند و نيرويي فردي و خيالي براي خودشان قائل بودند، آنها ميتوانند مرحله به مرحله مواضع قدرت را در سايه نيروي عمومي نظام پس از انقلاب به دست بگيرند. نيروي آنها بيشتر و واقعيتر بود. آنها در واقع به قدرت رسيده بودند و نظام موجود را با تمام توان ميخواستند، اما رقباي سياسي فقط روي نيروهاي پراكنده حسابهايي چهبسا نادرست باز كرده بودند. اين نيرو متوجه شده بود با برنامهريزي بهطور منظم ميتواند گامهايي با آهنگهاي مشخص و سيستماتيك به سمت كسب قدرت بردارد. اكنون كه به تاريخ گذشته نگاه ميكنيم ميبينيم آن جريان تماميتخواه، مرحله به مرحله به همين ترتيب وارد عمل شده و با مخالفان خودش برخورد كرده است. بحث من اين است جرياني كه بعدها به انحصارطلبي اشتهار يافت واقعاً اين رويكرد را داشت و ميخواست و ميرفت كه قدرت كامل شود، بعدها هم ديديم آن جريان، بويژه پس از پايان جنگ گرچه خودش به دو ـ سه گروه محافظهكار و يا داراي گرايشهاي ليبرالي تقسيم شد، اما نوعي پيوند بين آنها بود. آنها پس از جنگ با همه تحولاتي كه اتفاق افتاد فصل مشتركي داشتند و علاقههايي حاد از خودشان بروز ميدادند و آن اين بود كه نميتوانستند كماكان نيروهاي رقيب را در داخل حاكميت خودشان ببينند.
اين جريان اين روحيه را داشت و آماده بود قدرت را به دست بگيرد و حتي دولت منتخب و مورد حمايت رهبر انقلاب را از همان آغاز با انواع برخوردهاي زباني و قلمي، نامهربانيها و عدمهمكاريها و مانع تراشيها زير فشار قرار ميداد. آن دولت هم بهجايي رسيد كه استعفا داد. حال اينكه آن دولت اشتباه كرد استعفا داد يا نه، داستان ديگري است. اما كاركرد اين دولت به هر حال در ايجاد فضاي بعدي موثر بود و به بحث ما مربوط ميشود. گمان ميكنم مجموعه نيروهايي كه در دولت موقت جمع شده بودند ميتوانستند به خيليها اميد بدهند براي اينكه جامعه را به سمت جامعهاي دموكراتيك هدايت كنند، اين دولت ميتوانست راه را به سمت وحدت با نيروهاي راديكال هموار كند، گرچه اين كار دشوار بود اما مقداري به خصلت دولت موقت برميگشت. اما از آن طرف، كسانيكه بهتدريج داشتند در هرم قدرت بالا ميآمدند، كساني بودند كه در آن دولت نقش درجه اول هم نداشتند، بعضي از اينها معاونان وزارتخانهها يا در داخل شوراي انقلاب يا در حزبجمهوري اسلامي بودند، اما گام به گام و مرحله به مرحله براي اداره تمامي قدرت به جلو ميآمدند و با برنامه هم آمدند. يكي از امتيازهايي كه اين گروه داشتند اين بود كه بخش زيادي از روحانيت با اين گروه بود، معنياش اين نيست كه گروههاي ديگر، روحانيت را با خود نداشتند، ولي بخش عمدهاي از روحانيت و روحانيت سنتي بويژه در قم، مشهد، اصفهان و تهران با اين گروه بود. اينها با رهبر انقلاب ـ آيتالله خميني ـ ارتباط نزديكي برقرار كرده و اعتماد او را جلب كردند و سعي ميكردند روي تصميمهاي ايشان، بهعنوان مشاور تأثير بگذارند و به ايشان اطلاعات خاصي را بدهند؛ اين اتفاقها ميافتاد و مرحله به مرحله آن جريان هم به سمت قدرت حركت ميكرد. در دوران جنگ نيز آن جريان ميخواست بهتنهايي فرماندهي جنگ را در اختيار داشته باشد، ميخواست خودش حتي جبهه را اداره كند. ما ميدانيم كه روحانيت خيلي از تحولات را محتمل ميدانست و هوشمنديهاي غريزي معطوف به قدرت يا مبتني بر ياري و مشاوره بيرون از حاكميت بود و دوره زندان را هم در زمان شاه گذرانده بود و ميدانست رقيبها از چه قماشياند، اگر فرماندهي نظامي را نميتوانست برعهده بگيرد، حاضر هم نبود از فرماندهان نظامي كه روحيه ملي داشتند و پاك بودند در ارتش استفاده بكند. داوطلبان داخلي و خارجي كه نيروي غيرخودي تلقي ميشدند و آماده بودند در جنگ ـ حال يا براي جنگيدن يا براي پيداكردن راهحلي جهت پاياندادن به جنگ ـ باشند، اينها نيز كاملاً طرد و كنار گذاشته شدند، اينها نشانههايي است كه داريم. آن جريان پس از پايان جنگ، گروهي از مليگرايان و ملي ـ مذهبيها و آزاديخواهان را دستگير كرد. آقاي هاشمي رفسنجاني در نمازجمعه اعلام كرد، همه اينها را كه گرفتهايم اگر در وانت بگذاريم دو تا وانت آدم هم نميشوند. اين شيوههاي برخورد، نشاندهنده اين است كه از گذشته دور، اين روحيه در بخشي از حاكميت وجود داشت. البته من به اندازه كساني چون آقاي سحابي اطلاع ندارم كه آيا ميشود بسياري از كساني را كه در اين رده انحصارطلبي ميكردند، قرار داد يا نداد؟ قصد هم ندارم. اگر از آقاي هاشمي نام بردم به اين دليل است كه او شخصيتي سياسي است و جنبه شخصي پيدا نميكند، اما به هر حال اين جريان وجود داشت.
اين جريان حواس جمع و انحصارطلب را كه بيان كردم تنها تمام قضيه نبود كه تحليلكننده واقعه 30 خرداد و تحميل خشونت به تمام پيكره جامعه باشد. حال برگرديم به طرف ديگر، به تقصيرهاي خودمان؛ از خودمان كه صحبت ميكنم منظور كساني است كه ديگر در حاكميت نبودند. از يكسو دولت موقت مقاومت خود را از دست داد. اين نكته را نبايد فراموش كنيم كه دولت موقت هيچ روحيهاي براي همدلي و همپيماني با جريانهاي چپ و راديكال نداشت. دولت موقت بيشتر گرايش به جريانهاي سنتي داشت بي آنكه تشخيص بدهد در داخل اين جريانهاي سنتي ارزشها كداماند و انحصارطلبيها كدام، زود استعفا داد و رنجيده خاطر شد. به نظر من دولت موقت به عوض استعفادادن بايد دست نياز و دوستي به سمت بخشهايي از جامعه كه خودشان هدف برخوردهاي تنگنظرانه بودند دراز ميكرد، در اين سو هم در داخل دولت موقت و ياران و متحدانش از بنيصدر تا نهضتآزادي تا ملي ـ مذهبيهايي كه با نهضتآزادي ارتباطي نداشتند تا جبههملي، درواقع اينها هم اشتباهات خودشان را داشتند؛ در درجه اول، متوجه آن حركت آهنگين و برنامهريزي شده و سيستماتيك به سمت قدرت نشدند، در درجه دوم اينكه به همديگر دست اتحاد ندادند و به شدت ضد چپ بودند. سوم اينكه زودرنجي كردند و چهارم اينكه آن روحيه بيمارگونه شايع، دامن همه آنها را گرفته بود و آن روحيه شامل "منيت"، "خودخواهي سياسي" و "خودمحورپنداري" ميشد كه آقاي بنيصدر نمونهاي از آن بود. در اين ميان ميشود در غياب مهندس بازرگان اين گله را از ايشان كرد، درواقع ايشان رهبري اين جريانها را برعهده داشت و بايد سعهصدرشان بيشتر ميبود. ايشان بايد راه را به سمت اتحاد با مجاهدين، فداييان و جريانهاي چپ باز ميكرد، گرچه ناممكن بود بشود با همه اينها اتحاد كرد، ولي ايشان بايد اين راه را ميپيمود. از آقاي بنيصدر انتظار نميرفت چرا كه او شيفته خودش و جذب جريان پندارگرا، خودبزرگبين، اشتباهكار و به نوبه خود انحصارطلب شده بود. اما از آقاي بازرگان و رهبران ديگر اين انتظار ميرفت.
اين پرسش مطرح است كه آيا در اين زمينه جريانهاي چپ هم مناسب و خوب عمل كردند و كاملاً بيگناه و بيتقصير بودند؟ آيا فقط آن جريان انحصارطلب بود كه حركت آهنگين خود را ادامه ميداد؟ آيا تنها آقاي بازرگان و اين دسته از نيروها بودند كه نامهرباني كردند؟ اما به نظر من اين تنها نبود. جريانهاي چپ هم در زمان خودشان اشتباههايي كردند چهبسا سهمگين، كه موجب شد جرياني پرتوانتر به سمت قبضهكردن قدرت حركت كنند. اين اشتباه جريان اصلي چپ بود و جريان افراطي و بيحساب و كتاب و به اصطلاح دعوايي هم بهانه ميداد كه افراطيهايي كه در طرف مقابل قرار داشتند فرمان آشكار پيش به سمت برخورد با همه مخالفان را كه گويا سر راه انقلاب قرار ميگرفتند، صادر كنند. بزرگترين اشتباه چپها از يك نظريهاي بيرون آمده بود كه تازه بعضي از ايشان فهميدهاند كه اين نظريه غلط بوده، گرچه در زمان خودش جذابيت داشته است و آن اين بود كه مبارزه ضدامپرياليستي را بر مبارزه آزاديخواهانه برتر ميشمردند. اكنون ما متوجه ميشويم اگر سوسياليست باشيد ـ من بهعنوان يك سوسياليست حرف ميزنم ـ حق نداريد يكي را بر ديگري برتر بدانيد. مگر در جريانهاي تاكتيكي و مشخص. بهطور كلي نميشود شما ضدامپرياليست باشيد، اما با مردم و دموكرات نباشيد. همچنين ازسوي ديگر نميشود شما دموكرات باشيد، ولي وابسته به غرب و امريكا باشيد چهبسا تا مغز و استخوان. اين دو جداييناپذير هستند، اما چون مرد مار گزيده از ريسمان سياه و سفيد ميترسد، حزبتودهايها و چريك فداييها كه از امپرياليستها ضربه خورده بودند و آنها را دشمن اصلي و منحصر به فرد ميدانستند، نگران بازگشت امريكا بودند، چرا كه مدتها ياد گرفته بودند مخاطب اصلي مبارزهشان شاه باشد و شاه، وابسته به نظام امريكايي بود. آنها هم در اين تله افتادند كه هر چه ضد امريكاست برايشان مقدس باشد و براي آزادي و مبارزه براي دموكراسي بها ندهند يا كمتر بهايي بدهند. از اينرو بود كه اين جريانها در انتخابهايشان بهجاي اينكه سراغ مهندس بازرگان و جريان دموكرات بروند يا دستكم توازن را در حمايت از اين جريانها حفظ كنند، يكدفعه به سمت آن جرياني حركت كردند كه شعارهاي ضدامپرياليستي ميداد و گام به گام و آهنگين به سمت كسب تمامي قدرت حركت ميكرد ـ كه معلوم هم نبود تا به آخر ضدامپرياليست بماند. آنها متوجه نشدند مبارزه ضدامپرياليستي با شعار ضدامريكايي تفاوتهايي دارد. متوجه نشدند مبارزه ضدامپرياليستي يك قرابتهايي با مبارزه دموكراتيك دارد، بنابراين اين اشتباه از همان ابتدا هم شكل گرفت. من زيادهرويهاي خطرناك در دفاع از قدرت موجود را بهطور خصوصي از حزبتوده و فداييها هم شنيدهام، گرچه براي آنها هميشه ارزشهاي بسياري قائل هستم، اما بايد بيطرفانه اشتباهات را بگوييم و نقد كنيم. من حتي از بعضي از دوستانم كه آن زمان حتي حزبتوده و فداييها را سازشكار و غيرسوسياليست ميدانستند، اين جمله را شنيدم كه بر پيشاني مهندس بازرگان مهر امپرياليسم خورده است. از همان زمان اين پرسش برايم مطرح شد و الان هم هست كه كجاي پيشاني بازرگان مهر امپرياليسم خورده بود؟ امپرياليستها اين شخص را ميخواستند چه كار؟ اين شخصيتي كه اينقدر زودرنج و بيتاب بود كه در اثر فشار عقبنشيني كرد، اين چه نيرويي براي امپرياليسم بود؟! سالها اين شخص در اين كشور عليه خودكامگي شاه مبارزه كرده بود، ميتوانست خودنمايي كند و جهت رسيدن به قدرت با امريكا رابطه پنهان برقرار نمايد، چنانچه عدهاي اين كار را كردند. وقتي اين را در كنار روحيه ضدچپ و ضدكمونيست بازرگان و دوستان و يارانش ميگذاريم، البته بهجز زندهياد فروهر ـ كه طوري ديگر فكر ميكرد و متمايل به اين وحدتها و ارتباطها بود ـ ميبينيم اشتباه در اشتباه در هم تنيده شده و يك جريان انحصارطلب در سايه اين اشتباهات، بسيار زيركانه گام به گام جلو رفته تا موقعيت خود را تثبيت كند.
- به نظر شما شعار اصلي مجاهدين عليه ارتجاع يعني استبداد بود؟
- به نظر من مجاهدين ابتدا در اين زمينه راه درستي را انتخاب كردند. در آن زمان دستكم تا مدتي پس از 30 خرداد، در مجاهدين بههيچوجه نشانهاي به اينكه تمايل به غرب و امپرياليسم پيدا كردهاند وجود نداشت، ولي شعار اصلي آنها آزاديخواهي و مبارزه با ارتجاع بود. گرچه انتخاب بنيصدر براي آنها، جنبههاي تاكتيكي و فرصتطلبانهاش بيشتر بود، اما در عين حال نشان از روحيه سوژهايِ درستتر نيز داشت.
من به گذشته برميگردم. واقعه سال 1354 را كه به تسويه داخل مجاهدين انجاميد بايد چگونه تعبير كنيم؟ آيا نبايد منصف باشيم و انتقادمان را دقيق انجام دهيم؟ هر چه اين واقعه را بالا و پايين ميكنم، از تمام يادگارها و كسانيكه آن واقعه را بهنوعي به ياد دارند ميپرسم، با بچههاي فدايي كه در خارج از كشور هستند، يا بچههايي كه در سازمان پيكار بودند صحبت ميكنم و نظرهايشان را ميشنوم، ميبينم در آن اشتباه بزرگ كه در آن زمانه(1354) منشأ درگيريهاي داخل زندان و بيرون از آن شد، درواقع مقصر اصلي جريان چپ بوده است كه البته نهتنها ربطي به فداييان و حزبتوده نداشت، بلكه حتي در تقابل با آنها بر سر اشتباه خود مصرتر شد. بهعنوان يك سوسياليست بايد شرافتمندانه اين انتقاد را بكنم، اين كه ميگويند چون صمديه و شريفواقفي سلاحها را نگهداشتند كه به ما ندهند، پس ما هم به آنها حمله كرديم، نادرست در نادرست بوده است. آنها نبايد هم سلاحها را ميدادند، چرا كه توافق ابتداييشان براي يك سازمان با يك ايدئولوژي اسلامي بوده است. وقتي كساني ميخواهند برگردند و ماركسيست شوند، خب، بروند حق هم دارند، كسي هم حق ندارد به واكنش انتقامجويانه دست بزند، ولي خودشان بايد بيرون ميرفتند و نبايد اين بهانه را ميآوردند كه اسلحهمان آنجا جا مانده، پس برويم آنها را ترور كنيم.
ببينيد پس از انقلاب آن جريان مقابل نيز به بهانه قتل شريفواقفي و صمديه، با تقي شهرام چه كرد؟ ما بايد ميفهميديم اين براي حل بحران نيست، بلكه براي دامنزدن به بحران است وگرنه احتمالاً براي خود مجاهدين ضروري بوده است كه پس از انقلاب وقتي تقي شهرام دستگير ميشد مثل ماندلا اعلام ميكرد كه ما اين واقعه را فراموش نميكنيم، اما ميبخشيم. ما نميخواهيم بگذاريم گامي در راه انتقامجويي گذاشته شود، اين را آن طرف به ما تحميل ميكند براي اينكه اين واقعه مربوط به گذشته بوده و اكنون پس از انقلاب است و ما مسيرمان را بايد بهگونهاي ديگر جلو ببريم. اين همه ارزشهاي درخشاني كه در سازمان مجاهدين در پيش از انقلاب وجود داشت. نشان ميدهد كه آنان از مبارزان راستين، راديكال و روشنبين بودند. آنها يكي از اصليترين هدفها را نشان گرفته بودند. برخوردهاي چريكي شهري آنها برخوردهاي ماجراجويانه نبوده، بلكه از نقاط درخشان تاريخ جامعه ما بوده است. آنها در كنار فداييان مبارزه كردهاند، اما اين مسئله تبديل به انتقامجوييها و قدرتطلبيهاي شخصي كه در رهبري آن متبلور بود، شد و من گمان ميكنم طرف مقابل راه را براي انتقامجويي هموار كرد. فكر ميكنم چپ، اشتباه ديگري هم داشت، نبايد ميگذاشت مجاهدين از مسئوليت و اتحاد بگريزند، حتي اگر رهبران مجاهدين ميخواستند كه انحصارطلبي، قدرتطلبي و سكتاريستي ـ حزبي عمل كنند، چپ پخته سابقهدار، كه مدعي مبارزه منطقي و علمي است نبايد ميگذاشت آنها از اين وحدت بگريزند.
- منظور شما پس از انقلاب است يا پيش از آن؟
- پس از انقلاب. نبايد اين كار ميشد، البته پيش از انقلاب همكاري، وحدت و نزديكي وجود داشت و همه جزييات را ميدانيم كه چه ارتباطهايي وجود داشت و چه پيوندهايي با هم داشتند. گروهي كه من و دوستانم با هم داشتيم، مثلاً گروه مخفي كه با زندهياد غلامرضا اعرابي و سيامك ستوده ـ كه اكنون در امريكاست و گاهي نيز او را در برنامههايي ميبينيم كه صحبت ميكند ـ داشتيم. ستوده رهبري گروه ما را به عهده داشت و براي نخستينبار است كه اين موضوع را فاش ميكنم. او و بچههاي ما بيشترين خط ارتباطي را با مجاهدين پيدا كردند، براي اينكه ما خيلي به آن شكلهاي چريكي خاص و ناب معتقد نبوديم و اعتقاد داشتيم مبارزه مسلحانه بخشي از مبارزه تودههاست. آنقدر گستره عمل مجاهدين دموكراتيك بود كه فكر ميكرديم ميشود جريان چپ، با آنها خودش را مرتبط كند و همدلي كند و چنين هم ميشد و چنين هم بود، اما اشتباه و خطاي بزرگ گرايش چپ ـ كه البته خطا متعلق به حزبتوده و كل چپ نميشود، بلكه مربوط به آن گروهي بود كه در داخل مجاهدين عمل كردند ـ در برخورد با آن چيزي بود كه با وحيد افراخته و سازمان انجام دادند و بهانهاي دست داد كه از داخل زندان يك جريان خاص شروع كرد روي اين مسئله كار كردن و به جلو بردن و با كمال تأسف رهبري مجاهدين كه بعدها هم نشان داد ـ كه چگونه به عراق پناهنده شد و اكنون چگونه انحصارطلبي ميكند ـ كه در گذشته هم ريشههاي اين انديشه را داشته كه سكتاريستي و غيردموكراتيك عمل كند. بنابراين پديدهها بهصورت تراژيك به همديگر وابسته و پيوسته شدند، اين از اشتباهات چپ بود و آن هم از اشتباههاي رهبري مجاهدين بود. نه بدنه چپ و نه بدنه مجاهدين هيچكدام نه آمادگي و نه علاقه آن را داشتند و نه مستحق اين بودند كه با آنها اين برخورد خشونتبار بشود. دختر بچه 16ـ15 سالهاي كه روزنامه فروخته در زندان اعدام بشود، به خاطر اينكه مغرور بار آمده، معلوم است جواني كه در بين اين همه جوان شهرو روستا كار سياسي ميكند بايد مغرور و لجوج باشد. پس از سال 1360 مشخص شد كه جمهوري اسلامي از حيث پشتيباني در اداره امور ضربتي قدرت زيادي دارد، چرا كه جنگ، بحران و اقتصاد را اداره كرد، اما با اين همه قدرت چرا نسبت به چند جوان مجاهد بيطاقت شد؟ يادمان نرود كه نتيجه اشتباه اساسي مجاهدين و بعدها فداييان، از حيث خودفزونپنداري بود، يكي هم اين اشتباه بود كه توان همكاريهاي گسترده با حاكميت را درنيافتند.
- آقاي عطريانفر در مصاحبه خود (نشريه شماره40) اشاره به واقعه كودتاي نوژه كرد و گفت پس از كودتاي نوژه، همه رهبران نزد امام رفتند و در مجموع دچار نگراني عميق شده بودند، چون ابعاد اين مسئله بسيار وسيع بود و مطمئن بودند كه حتماً كودتايي پيروز ميشود. در پي ملاقاتي امام گفتند كه مردم در صحنه هستند. ايشان به اهرم تودهها متكي بودهاند. منتها پس از آن مسئولان نظام فكر ميكردند هر انتقادي تداوم همان كودتاي نوژه است و با آن برخورد قهرآميز ميكردند. از سوي ديگر در مصاحبه با آقاي سعيد شاهسوندي، ايشان مطلبي را گفت كه تقي شهرام و بهرام آرام با شگردهاي خاص خود در سال 1354 با تمركز شديد و حذف نيروهاي مذهبي توانستند سازمان را بهدست گيرند و آن واقعه را ايجاد كنند. سعيد شاهسوندي افزود، مسعود رجوي نيز در واكنش با آن فاجعه، به دام تمركز شديد افتاد و نسبت به هر انتقاد دلسوزانهاي اين تصور را داشت كه ادامه همان ضربه سال 1354 و توطئه شهرام و... است. سانتراليزم شديد فردي و غيردموكراتيك از زندان پس از سال 1354، بهوجود آمد و در اين راستا نقد آقايان محمدي، ميثمي، رئيسي و هر نقدي را توطئه فرض كرد. هر نقدي كه در ريشهيابي 54 ميشد، فكر ميكرد يك توطئه است. اينها ناخودآگاه از تكرار فاجعه 54 وحشت داشتند و آنها از تكرار كودتاي نوژه و اين دو، توهم (فوبيا) يك ماجراي پنهاني روانشناسانه ناخودآگاه است. نظر شما در اين باره چيست؟
- نظر آقاي شاهسوندي را در اين زمينه قبول دارم. من تمام مصاحبههاي چشمانداز ايران را در اين باره خواندهام و نظر ايشان در اين باره درست است، اما فكر نميكنم ايشان بخواهد از اين نظر، قانوني عام براي چگونگي شكلگيري ا¡