سی خرداد 60؛هيچ‌ اراده‌ای برای وحدت نبود


گفت‌وگو با دكتر فضل‌‌الله صلواتي

اشاره : دكترفضل‌الله صلواتي سال 1317 در اصفهان متولد شد. با ديپلم علمي دانشسراي مقدماتي به شغل شريف معلمي پرداخت. ديپلم را در آموزشگاه شبانه و دورة كارشناسي ادبيات خود را در سال 1344 در دانشگاه اصفهان به پايان رسانيد. آن‌گاه كارشناسي ارشد و دروس دروة دكتراي الهيات را در سال 1349 در دانشكدة الهيات دانشگاه تهران تمام كرد. دكتر صلواتي از مبارزين نستوهي بود كه گويا نذر كرده بود به مجرد آزادي از زندان, مبارزه را از سر گرفته و دوباره به زندان بازگردد. رفت و آمد مكرر او به زندان, براي مبارزين اصفهاني,‌ قبح زندان را از بين برد. معروف بود كه وي درِ زندان را به روي مبارزين اصفهاني گشود. وي شعر سوگند را كه زبانزد خاص و عام شد, در مدت چهارده‌ماهي كه در زندان انفرادي پادگان نظامي اصفهان به‌سر مي‌برد سرود. شعر "سوگند"‌ به "سرود مقاومت" در زندان‌هاي ايران تبديل شد: به دل شكستة زنداني كه نرفته به راه خطا سوگند.
نسل دانشجوياني چون شريف واقفي و صمديه افتخار شاگردي در مكتب صلواتي را داشتند. آقاي خاتمي نيز در مبارزات انتخاباتي خود در اصفهان, از اين استاد سياسي ـ اخلاقي خود به نيكي ياد كرد.
زندان‌هاي قبل از انقلاب: سال 1345 دو ماه, سال 1348 دوماه, سال 1350 هشت‌ماه. (با شش ماه محكوميت) و سال‌هاي 53 ـ 52 ـ 1351 مجموعاً دوسال‌ونيم (با محكوميت 18 ماهه در سال 51) با پايان يافتن دوره‌هاي مختلف زندان از ابتداي سال 1353 تا سال 1357 به يزد تبعيد شد. اما در خلال تبعيد نيز به‌دنبال فعاليت‌هاي خستگي‌ناپذير خود,‌او را آرام نگذاشته, دو ماه در سلول انفرادي زندان اوين و چند ماه در زندان انفرادي كميته به‌سر ‌برد و در اين دوران شكنجه‌هاي زيادي را تحمل نمود. پس از پيروزي انقلاب, اولين فرماندار اصفهان و مشاور استانداري اصفهان شد. با آراي زياد مردم اصفهان,‌ براي چهارسال نمايندة اولين دورة مجلس شوراي اسلامي گرديد, ضمن اين‌كه رئيس نهضت‌ سوادآموزي ايران هم بود. بعد از نمايندگي مجلس, استاد دانشگاه اصفهان و سرپرست كتابخانه‌هاي شهرداري اصفهان شد. از سال 1365 تا 1376 هفته‌نامه "نويد اصفهان" را منتشر كرد. اين اولين نشريه‌اي بود كه پس از خرداد 1376 فعاليت آن با حكم دادگاه ويژة روحانيت موقتاً متوقف شد.

آقاي دكتر! شما در قبل و بعد از انقلاب, همواره در مسير مبارزات و در مركز تحولات بوده‌ايد, همچنين به‌عنوان نمايندة مردم اصفهان در مجلس اول, حضور فعال داشته‌ايد, لذا طبيعي است كه پروسة تحولات و اتفاقاتي را كه منجر به واقعة تأسف‌بار سي خرداد 60 شد, پيگيري كرده باشيد. چه عواملي باعث شد تا نيروهايي كه در مبارزه با نظام سلطنتي اتفاق‌نظر داشتند, پس از پيروزي به جان هم افتادند؟ هر دو طرف ارزيابي درستي از يكديگر نداشتند, آن طرف گمان مي‌كرد كه ظرف دو ماه حاكم خواهد شد, و اين طرف تحليل مي‌كرد كه اينها نيرويي نيستند و با كمترين هزينه مي‌توان آنها را حذف كرد. اما زماني كه درگيري شروع شد, هر دو طرف متوجه شدند كه به دام طاس لغزنده‌اي افتاده‌اند كه ديگر بيرون آمدن از آن غيرممكن و يا مشكل به نظر مي‌رسيد.
ما مي‌خواهيم كه شما فضاي آن روز را ترسيم كنيد. به دو دليل: نخست اين‌كه تاريخ انقلاب و بعد از انقلاب به‌دست كساني نوشته نشود كه پنجاه‌سال بعد, از حوادث و تحولات مي‌نويسند. مثل كسروي كه در سال‌هاي بعد دربارة مشروطيت نوشت. در حالي‌كه بهتر بود آن كساني كه در صحنة انقلاب مشروطيت بودند, خاطراتشان و وقايع را بگويند و اين تاريخ شفاهي به تاريخ مكتوب تبديل شود تا آيندگان بتوانند قضاوت كنند, و تاريخ‌نگاران بتوانند مسائل داخلي و خارجي را تحليل كنند. دوم آن‌كه ماية عبرتي باشد كه مبادا حوادث سي‌خرداد 60 در فاز ديگري تكرار شود.
بسم‌الله الرحمن الرحيم ـ بعد از پيروزي انقلاب, نبردي پنهاني بين نيروهاي ملي از يك‌سو و روحانيوني كه در صحنه بودند, ازسوي ديگر ـ كه البته آن وقت‌ها روحانيت مبارز خيلي هم خوب و فعال بود ـ شروع شد. نيروهاي سوءاستفاده‌گر هم از گوشه‌وكنار فعال شده بودند. يك‌عده, اين نيروها را نفوذي‌هاي انجمن‌حجتيه مي‌دانستند و يك عده هم آنها را گروه‌هاي وابسته به دكتربقايي و ديگران قلمداد مي‌كردند. اينها در اركان انقلاب نفوذ كرده بودند. بعضاً هم در انقلاب شركت داشتند و خودشان را جلو انداختند. ما از همان اول مي‌بينيم كه مثلاً در تهران نام خياباني كه مردم به ياد مرحوم مصدق ـ‌ يكي از بزرگترين خدمتگزاران اين ملت ـ نام‌گذاري مي‌كنند, تغيير مي‌دهند و به خاطر اين‌كه مردم واكنشي نشان ندهند, نام ولي‌عصر(عج) را بر آن مي‌گذارند. پشت پرده و پنهاني همان‌وقت صحبت مي‌شد كه متأسفانه دو نيرو دارند در انقلاب ما نفوذ مي‌كنند, يكي انگليسي‌ها و فراماسونرها و ديگري حزب‌توده و وابستگان آنها؛ اينها دارند نيروهاي انقلابي و ملي ـ مذهبي را يا به جان هم مي‌اندازند, يا به‌تدريج منزوي مي‌كنند و كنار مي‌گذارند. زماني كه حضرت امام به ايران تشريف آوردند, عده‌اي از انقلابيون كه در ايران بودند, براي استقبال از ايشان آماده شدند, ‌عده‌اي هم همراه ايشان از خارج آمدند. آنها كه همراه امام آمدند, از لحاظ فكري و انديشه گاهي خودشان را بالاتر و ارزنده‌تر مي‌دانستند. آنهايي هم كه داخل كشور بودند, معتقد بودند رنج‌ها, دردسرها, شكنجه‌ها و زندان‌ها را اينها تحمل كرده‌اند. درست است آنها كه خارج بوده‌اند, مشكلات و دربه‌دري‌هايي كشيده‌اند, ولي ايران نبوده‌اند تا مشكلات طاقت‌فرساي ناشي از فشار ساواك را تحمل كنند. ضمن اين‌كه بسياري از كساني كه در خارج اقامت داشتند, تبعيدي نظام نبودند, بلكه با ميل خود و يا براي ادامة تحصيل سفر كرده بودند و يا اين‌كه فرار كرده بودند. در بعضي از كارها با انجمن‌هاي اسلامي و كنفدراسيون دانشجويان در اروپا و امريكا همكاري‌هايي داشتند و فكر مي‌كردند كه در انقلاب نقش عمده‌اي داشته‌اند. البته ما نمي‌خواهيم نقش آنها را ناديده بگيريم, آنها نشرياتي هم منتشر مي‌كردند, ازجمله "اسلام, مكتب مبارز" كه حتي اشعاري هم از من در آن نشريات چاپ مي‌شد, اخبار ايران را هم مي‌نوشتند. راديو عراق را هم كه آن‌موقع, بهترين راديويي بود كه عليه حكومت ايران سخن‌پراكني مي‌كرد, تقويت مي‌كردند.
منظور راديوهاي ميهن‌پرستان و سروش است؟
بله, عرض كردم كه خيلي‌‌ها در خارج از كشور بودند, ولي وقتي انقلاب شد, به ايران آمدند و برخي از اين نمد كلاهي مي‌خواستند. فكر كردند كه امكاناتي فراهم شده و موقعيتي پيش آمده, بايد همه با هم حكومت را اداره كنند. در رأس نيروهاي تقريباً ملي يا شايد ملي ـ مذهبي آقاي بني‌صدر بود كه سخنراني‌هاي زيادي داشت. دانشجوها خيلي به ايشان توجه داشتند, هرجا كه ايشان سخنراني مي‌كرد اجتماعات بزرگي تشكيل مي‌شد, مخصوصاً در دانشگاه‌ها و مساجد. ايشان هم در اقتصاد مطالعاتي داشت و حرف‌هايي براي گفتن, و نوآوري‌هايي هم داشت كه مورد توجه قرار مي‌گرفت.
از آن طرف هم نيروهاي روحاني, مخصوصاً با تشكيل حزب‌جمهوري اسلامي, كه پنج‌نفر از روحانيون تراز اول انقلاب مؤسس آن بودند, وارد عرصة سياست و حكومت شد. به ياد دارم كه مرحوم دكتربهشتي اصرار داشتند كه من هم عضو اين حزب بشوم. انتقاد من اين بود كه چرا غير از پنج‌نفر روحاني نبايد يك فرد غيرروحاني هم در ردة مؤسسان قرار بگيرد. آيا غيرروحاني‌ها هيچ‌كدام مبارز نبودند كه شما آنها را به كار نگرفتيد و داخل كار نكرديد؟ ايشان گفتند: "چون مردم به روحانيت اعتماد و اعتقاد كامل داشتند, ما از اينجا شروع كرديم وگرنه اداره‌كنندگان حزب همه صنف افرادي هستند؛ چه روحانيون مبارز و چه افراد مبارز غيرروحاني."
دكتر شيباني و مهندس موسوي و جلال‌الدين فارسي و ديگران هم بودند.
سؤال من در اوايل انقلاب از ايشان اين بود كه آيا يك پنجاه بهتر است يا سه تا پانزده؟ اين‌همه عضو كه شما براي حزب‌جمهوري گرفته‌ايد, بهتر نيست كه در قالب دو يا چند حزب متشكل شوند؟ حرف ايشان اين بود كه درست است, ما با پنجاه شروع كرديم و الآن "يك پانزده" هم نداريم چه رسد به "سه تا پانزده".
منظور شما از سه تا پانزده چه بود؟
يعني سه تا حزب بهتر است تا اين‌كه يك حزب فراگير. در هر صورت اين حزب تشكيل شد و نهضت‌آزادي هم كه از قبل بود. پس از فرمان نخست‌وزيري مرحوم بازرگان از طرف امام در پانزدهم بهمن‌ماه 1357, تشكيل دولت موقت هم عمدتاً از همفكران مرحوم مهندس بازرگان بودند. روحانيون و حزبي‌ها مخالفت خودشان را با نيروهايي كه حالا با عنوان ملي ـ مذهبي شناخته مي‌شوند و آن‌وقت به آنها "ليبرال" مي‌گفتند آغاز كردند. در آن مقطع بيشتر لفظ ليبرال و يا آزاديخواه در مورد اينها به كار برده مي‌شد. البته بعد فهميدند كه اين ليبرال با ليبرال انگليس و يا با ليبرال‌هايي كه در كشورهاي ديگر هستند فرق مي‌كند, ولي مخالفت‌ها آغاز شده بود. حزب جمهوري در دورة اول تلاش كرد كه رأي كامل مجلس را بياورد. در خبرگان تدوين قانون‌اساسي هم بهترين‌ها را انتخاب كردند و تقريباً قانون‌اساسي مورد قبولي نوشته شد. با اين‌كه با آن پيش‌نويسي كه قبلاً نوشته شده بود و در اختيار مردم گذاشته شده بود, ‌فرق مي‌كرد و تغييراتي در آن داده شده بود. مخالفت برخي آقايان مثل مهندس سحابي و بني‌صدر و... با اصل ولايت‌فقيه در خبرگان, بهانه‌اي شده بود كه همه‌جا عليه اينها جوّسازي مي‌كردند. با اين همه, بني‌صدر در انتخابات رياست‌جمهوري بيشترين رأي را ـ حدود يازده‌ميليون ـ آورد. بعد هم انتخابات مجلس انجام شد و حزب‌جمهوري اسلامي از بنده كه نفوذ و محبوبيتي در ميان مردم اصفهان داشتم, براي كانديداتوري دعوت كرد. مردم از نظر خانوادگي, شخصيتي, سوابق سياسي و مبارزاتي, شناخت خوبي نسبت به من داشتند و از فعاليت‌هاي من مطلع بودند, مخصوصاً سال‌هاي 57 و 58 كه من فرماندار اصفهان بودم, به لطف خدا توانسته بودم شهر را خوب اداره كنم و به مردم به بهترين وجه رسيدگي بشود. لذا مردم از نامزدي من براي دور اول مجلس استقبال كردند. مرحوم بهشتي هم از من دعوت كردند كه از كانديداهاي حزب باشم. من اين پيشنهاد را پذيرفتم, زيرا آقاي بهشتي از هر جهت براي من محترم بودند. ما از سال‌هاي پيش با هم دوست بوديم و رفت‌وآمد داشتيم. تقريباً همة برنامه‌هاي مبارزاتي را بيشتر با مرحوم بهشتي و مرحوم بازرگان هماهنگ مي‌كردم و درواقع با هم كار مي‌كرديم. من قبل از اين‌كه الگوهاي تربيتي و يا برنامه‌ريزي مبارزاتي داشته باشم, برنامه‌هايم را به اطلاع اين دو بزرگوار مي‌رساندم. متقابلاً آنها نيز از من برنامه مي‌گرفتند يا افرادي ازجمله مرحوم حسن آلادپوش و ديگران را ـ مخصوصاً مرحوم بازرگان ـ براي شركت در كلاس‌هاي آموزشي و اردوها نزد من مي‌فرستادند. خيلي‌ها بودند كه گاهي از تهران مي‌آمدند و در جلسات, كارها و برنامه‌ريزي‌هاي ما شركت مي‌كردند. از طرف مؤتلفه هم افرادي بودند. تقريباً ما "دوتا" نبوديم و همواره همراه هم بوديم و تشكيلات ما در اصفهان خيلي موفق بود. با اين شناخت, مرا هم براي نمايندگي مجلس دعوت كردند. آقاي بني‌صدر هم با كمك دوستانش كه با هم از خارج به ايران آمده بودند, ازجمله آقايان دكتر سلامتيان, دكتر غضنفرپور و ديگران, يك دفتر هماهنگي باز كرده بودند. اين دفتر هم علاوه بر افراد خودشان, مرا هم به‌عنوان كانديداي مجلس پذيرفته بودند. جناح‌هاي ديگر هم ـ غير از حزب‌توده و مجاهدين خلق ـ مرا در ليست كانديداهاي خود قرار داده بودند. سازمان مجاهدين خلق سه كانديدا داشت. تدين, جان قربان و حسين جنتي (پسر آيت‌الله جنتي). كه حسين جنتي سي‌وسه‌هزار رأي, تدين سي‌هزار و جان‌قربان بيست و هفت‌هزار رأي آوردند. حزب‌توده هم با سه كانديدا در اصفهان ـ با اين‌كه تبليغات زيادي داشتند ـ حدوداً سه‌هزار رأي بيشتر نياوردند.
شما چه‌قدر رأي آورديد؟
حدود دويست‌وبيست‌هزار رأي.آقايان اميدنجف‌آبادي, پرورش, دكتر سلامتيان و بنده در مرحلة اول رأي آورديم. مرحوم مهندس مصحّف و مرحوم حسيني رامشه‌اي هم به مرحلة دوم راه يافتند.
به هر صورت ما به مجلس راه يافتيم, در حالي كه اكثريت مجلس با طرفداران حزب‌جمهوري بود و اينها بينش, گفتار و رفتارشان از روز اول ضديت با ليبراليسم بود. من كه در يك محيط سادة بي‌پيرايه تربيت شده بودم, تحمل اين وضعيت كه اينها از همان اول انقلاب اين‌گونه عليه همديگر موضع مي‌گيرند و درصدد حذف يكديگر هستند, ‌برايم مشكل بود. بيشتر سخنران‌ها در مجلس عليه دولت موقت صحبت مي‌كردند. نطق‌هاي پيش از دستور همه اهانت به دولت موقت بود.
مجلس اول كه روي كار آمد, ديگر دولت موقتي در كار نبود؟
نبود, ولي هر چه اشكال بود به گردن دولت موقت مي‌انداختند. اگر نطق‌ها و صورتجلسه‌ها را ببينيد, متوجه اين موضوع مي‌شويد. حتي وقتي مرحوم دكترسحابي به‌عنوان رياست‌ سني انتخاب شد, آقاي خلخالي فرياد زد كه ما قبول نداريم., من هم از آن طرف فرياد زدم كه قبول داريم. من اين‌طور تضادها را نمي‌توانستم تحمل كنم و در جريان نواري كه از مرحوم دكتر آيت‌ پخش شد, برنامه‌ريزي شده بود كه اينها به‌جز همفكران خود, ديگران را كنار بگذارند. قبل از افتتاح مجلس اول, آقاي بني‌صدر در همان رياست‌جمهوري‌شان سفري به اصفهان داشت. جلسه‌اي تشكيل شد و من از طرف نماينده‌ها و مردم خير مقدمي به ايشان گفتم و توصيه‌هايي دربارة فقرا و مستضعفين و مسائلي از اين دست را عنوان كردم. يكي از همان آقايان انتخاب‌شده‌هاي حزب جمهوري از اصفهان به من گفت كه مگر شما قانون‌‌اساسي را نخوانده‌ايد, رئيس‌جمهور كاره‌اي نيست و ايشان هم رفتني است. من هم يك مقداري سرخ و زرد شدم و گفتم: "آقاي فلاني, اين چه صحبتي است؟ هنوز انقلاب شكل نگرفته, شما حرف از اختلاف و دشمني مي‌زنيد."
وقتي ما وارد مجلس شديم, ديديم بله, برنامه اصلاً اين است. در اولين نامه آقاي بني‌صدر, آقاي ميرسليم به‌عنوان نخست‌وزير به مجلس معرفي شده بود. در مجلس خيلي داد و قال شد؛ يك‌عده مي‌گفتند نامه خوانده نشود, يك‌عده مي‌گفتند خوانده بشود. اين كارها و جوسازي‌هايي كه اينها عليه هم مي‌كردند, خيلي ناراحت‌كننده بود. حتي برنامه‌هايي عليه آقايان آيت, سلامتيان و غضنفرپور بود. مثلاً شايع كرده بودند دكتر غضنفرپور نماز نمي‌خواند. از آنجا كه خيلي‌ از نمايندگان يا با من زندان بودند يا مرا مي‌شناختند, من بلند شدم, گفتم: "من ديده‌ام كه آقاي غضنفرپور نماز مي‌خوانند, اين حرف‌ها تهمت است" و خيلي حرف‌هاي ديگر هم گفتم.
اولين نامه‌اي‌كه گفتم معرفي مهندس ميرسليم از طرف رئيس‌جمهور براي نخست‌وزيري بود كه نماينده‌هاي مجلس اجازه نمي‌دادند خوانده بشود. يكي فرياد مي‌زد كه "آيا "باسمه‌تعالي" در آن نامه هست؟" بعد گفتند: "كاغذ خودش "باسمه‌تعالي" دارد." گفتند: "نه‌خير چاپي قبول نيست." باز سروصدا شد كه آيا در يك نامه بايد دو "باسمه‌تعالي" داشته باشد يا يكي؟ اينها همه در مشروح مذاكرات مجلس ثبت شده است. بالاخره با بحث‌هاي زيادي كه شد اجازه داده شد آقاي ميرسليم معرفي بشود و نامة بني‌صدر خوانده بشود. گفتند كه "آقاي ميرسليم آدم خوبي است, ولي چون بني‌صدر معرفي كرده, ما نمي‌پذيريم." بعد بحث شد كه بني‌صدر بيايد و هر چه ما مي‌گوييم بپذيرد و توضيح بدهد. يكي ديگر گفت: "آخر ايشان يازده‌ميليون رأي آورده, او‌كه تابع ما نيست, او خودش مستقل است." بالاخره قرار شد ايشان به مجلس دعوت شود و توضيح بدهد كه چرا آقاي ميرسليم را معرفي كرده است. بني‌صدر به مجلس آمد, اما احترامي كه بايد به رئيس‌جمهور گذاشته شود, به ايشان گذاشته نشد. خيلي سرد با او برخورد كردند. ايشان رفت پشت تريبون و گفت: "اگر نظر مرا مي‌خواهيد, آقاي دكترعليرضا نوبري و آقاي دكترسلامتيان توان و لياقت نخست‌وزيري را دارند, ولي خوب چون مي‌خواستم يك مقداري نزديك به جوّ مجلس باشد, آقاي ميرسليم را معرفي كردم." آنها گفتند: "ما اينها را قبول نداريم, نوبري و سلامتيان هم وابسته به خودتان و ليبرال هستند و... فرد ديگري را بايد انتخاب كنيد." بني‌صدر پيشنهاد كرد: "اجازه بدهيد دونفر را خود امام معرفي كنند, دونفر را من به‌عنوان رئيس‌جمهور معرفي كنم, دونفر را هم مجلس معرفي كند و اين شش نفر توافق كنند روي اولين نخست‌وزير پس از پيروزي انقلاب اسلامي و به من معرفي كنند, من هم اقدام مي‌كنم." من در آن جلسه در اين پيشنهاد آقاي بني‌صدر حسن‌نظر ديدم. امام اين بحث‌ها را از راديو شنيده بودند. ايشان گفتند: "قانون‌اساسي اين اختيار را به من نداده و من خلاف قانون‌اساسي كاري انجام نمي‌دهم." برحسب ظاهر بني‌صدر هم بايد حرفش را پس مي‌گرفت. ولي مجلس به‌جاي دونفر, چهار نفر را انتخاب كرد. بني‌صدر هم دونفر را انتخاب كرد كه يكي آيت‌الله انواري و يكي هم آقاي جلالي, نمايندة نيشابور بودند. معرفي‌شدگان از طرف مجلس هم (اگر اشتباه نكرده باشم) آقايان امامي كاشاني, پرورش, احمد توكلي و يك‌نفر ديگر كه نام ايشان را به خاطر ندارم بودند. اين آقايان بعد از چند روز كه وقت مجلس گرفته شد و مرتب مي‌گفتند ما گزارش كار هيئت را داريم, بالاخره مرحوم شهيد محمدعلي رجايي را كه يك انسان از هر جهت شايسته‌اي بود, معرفي كردند. من هم از قبل ايشان را مي‌شناختم. خلوصي در او سراغ داشتم و معتقد بودم كه زهد دروني قابل ستايشي دارد, ولي شايد در آن شرايط در حد نخست‌وزير ايران با آن اختيارات وسيع نبود. من و ايشان در يك كميسيون با هم كار مي‌كرديم. شهيد رجايي رئيس كميسيون بود و من نايب رئيس. با هم خيلي نزديك بوديم, مخصوصاً كه من سرپرست نهضت سوادآموزي كشور هم بودم. در رابطه با خيلي از مسائل با ايشان جلساتي داشتيم. در آغاز نخست‌وزيري, با من خيلي مشورت كردند. وقتي از طرف آن هيئت, ايشان معرفي شد بني‌صدر هم مجبور شد طبق نظريه‌اي كه خودش داده بود, آقاي رجايي را معرفي كند. خوب مرحوم رجايي هم از همان اول, علي‌رغم آن توصيه‌ها كه من و ديگر افراد مستقل به ايشان داشتيم كه شما كاري بكن بين اين دو جناح را الفتي برقرار كني, كاملاً در مقابل بني‌صدر ايستاد. مثلاً اگر بني‌صدر پرونده‌اي را از وزارت خارجه مي‌خواست, با اين‌كه وزير امورخارجه هم هنوز معرفي نشده بود, آقاي رجايي به مجلس مي‌آمد و مي‌گفت: "آيا مجلس به من اجازه مي‌دهد كه فلان پرونده را به آقاي بني‌صدر يا دفتر رئيس‌جمهور بدهم؟" جوّ مجلس هم طوري بود كه اكثريت مي‌گفتند نخير, نخير, داد مي‌كشيدند كه نبايد داد. ايشان اگر مي‌گفت من ندادم, همه مي‌گفتند احسنت, احسنت. اين‌طور اختلافات در حال شكل گرفتن بود. من هم احساس مي‌كردم كشور آيندة خطرناكي در پيش خواهد داشت و دموكراسي و انقلاب دارد در نطفه خفه مي‌شود. آقاي دكترسلامتيان كه مشاور بني‌صدر بود روزي به من گفت: "براي پذيرش وزارت كشور آقاي رجايي و سيد (منظورشان آقاي بني‌صدر بود) روي شما توافق دارند و اگر شما كه فرد مستقل و مورد قبول طرفين هستي بپذيري, امكان دارد خيلي از اختلافات برطرف شود. من از اين پيشنهاد يكّه خوردم و ناراحت شدم, چون آينده را موفقيت‌آميز نمي‌ديدم. سه‌نفر ديگر را كه مي‌شناختم معرفي كردم؛ آقاي مهندس غروي استاندار آذربايجان,‌آقاي مهندس مصحف استاندار مازندران و آقاي مهندس غرضي استاندار خوزستان. گفتم آنها بهتر از من مي‌توانند اين وزارتخانه را اداره كنند. آقاي دكترسلامتيان گفت: "فعلاً روي شما صحبت شده", بالاخره براي آن‌كه رهايم كنند,‌گفتم: "استخاره مي‌كنم و جواب مي‌دهم." بالاخره تفألي به قرآن زدم, قرآن را باز كردم خط اول كلمة (سوءالعذاب) بود. نزد آقاي سلامتيان رفتيم و عدم موافقت خود را صريحاً اعلام كردم.
يك روز من, آقاي حجتي و آقاي انواري خدمت امام خميني رفتيم و راجع به اين مسائل صحبت كرديم و مي‌خواستيم اجازه بگيريم كه استعفا بدهيم, اين چيزي است كه در خاطرم هست. من فكر مي‌كردم اگر از مجلس بيرون بروم و به كار تحقيقات, نوشتن و تكميل كاري كه در زمينة بحث امامت خيلي زحمت كشيده بودم بپردازم, شايد مفيدتر باشم. آقايان ديگر هم هر كدام حرف‌هايي براي گفتن داشتند. امام خيلي خوب به حرف‌هاي ما گوش دادند, با اين‌كه دفتر ايشان يك‌ربع بيشتر به ما وقت نداده بودند و همه مراجعان پشت در ايستاده بودند كه ما زود بيرون بياييم, ولي امام كاملاً به حرف‌هاي ما گوش دادند. پس از صحبت ما يكي از فرمايش‌هاي ايشان اين بود كه: "بله راست گفتيد, من هم فكر مي‌كنم كه مشكلات و اختلافات دارد زياد مي‌شود, سن من هم كه از همة شما بيشتر است, من هم مثل شماها انقلابي بوده‌ام و سال‌ها تحمّل سختي كرده‌ام. بهتر اين است كه يك جايي را پيدا كنيم و همه با هم برويم, انقلاب و مردم را رها كنيم و به حال خودش بگذاريم و ببينيم اينها با هم چه‌كار مي‌كنند." پس از اين سخن امام, ما شرمنده شديم و گفتيم كه "نه, ما حاضريم به انقلاب خدمت كنيم. اما اختلاف‌ها را نمي‌توانيم تحمل كنيم." در هر صورت امام لطف كردند و نصيحت‌هايي فرمودند. چند مرتبه هم ما (بيشتر من و آيت‌الله انواري, آقاي حجتي و آقاي موسوي بجنوردي) كه به‌عنوان واسطه مي‌‌رفتيم و مشكلات را خدمت امام مي‌گفتيم, دلمان مي‌خواست ايشان راهگشايي كنند. ولي به نظر مي‌رسيد كه در مجلس يك برنامة اختلاف‌اندازي پيگيري مي‌شود. مثلاً بحثي راجع به (فرمان همايوني) بود. فرمان همايوني شامل برخي اختيارات مي‌شد كه شخص شاه داشت؛ مثل انتخاب رئيس بانك مركزي يا رئيس سازمان تربيت‌بدني و موارد ديگر. شوراي انقلاب اين اختيارات همايوني را به رئيس‌جمهور داده بود,‌ ولي هر روز كه ما به مجلس مي‌آمديم, مي‌ديديم اين موضوع در دستور جلسه هست كه اين اختيارات از رئيس‌جمهور گرفته شود و به نخست‌وزير داده شود. پيرامون اين قضيه هم حتي دو سه نفر خدمت امام رفتيم. ايشان گفتند: "اين كار نبايد بشود" و هميشه هم امام به ما توصيه مي‌كردند كه از بني‌صدر حمايت كنيم و نگذاريم كه تنها بماند. همة ما تابع امام بوديم و فصل‌الخطاب ما ايشان بودند. مخصوصاً ما دو سه نفر كه امام ما را خوب مي‌شناختند و فوق‌العاده به امام‌خميني ارادت داشتيم, حتي يك‌دفعه وقتي از خدمت امام آمديم, آقاي محمدجواد حجتي در مجلس گفتند كه امام مخالف اين كار هستند. نزديك دو سه ساعت آقاي هاشمي رفسنجاني مجلس را تعطيل كردند. حالا يا رفتند خدمت امام يا نرفتند و تلفني صحبت كردند, وقتي برگشتند گفتند كه امام گفته‌اند: "مجلس هر كاري خواست بكند و من مزاحم مجلس نيستم يا دخالت در كار مجلس ندارم يا من در دستور مجلس هيچ دخالتي نمي‌كنم." در صورتي كه امام به ما دو سه نفر نمايندة مجلس گفته بودند كه شما سعي كنيد اين كار عملي نشود؛ نه اين‌كه ايشان بخواهند در دستور مجلس دخالت كرده باشند. در هر صورت مجلس به واگذاري اختيارات فرمان همايوني از رئيس‌جمهور به نخست‌وزير, رأي داد. ما چندنفر كه با امام صحبت كرده بوديم, مخالفت كرديم. ولي اكثريت مجلس كه وابستگان حزب‌جمهوري اسلامي بودند, به انتقال فرمان همايوني در آن موضوع خاص به نخست‌وزير رأي دادند.
چرا اين اختيارات را به امام واگذار نكردند؟
در مجلس در اين زمينه بحثي نبود. امام هم غير از آنچه در قانون‌‌اساسي آمده بود,‌ حاضر نبودند اختياراتي را بپذيرند. حتي يك‌دفعه آقاي بني‌صدر گفته بود كه من مي‌خواهم حاج احمدخميني ـ فرزند امام ـ نخست‌وزير بشود, كه امام گفته بودند خواهش مي‌كنم اصلاً وابستگان مرا يا وجه‌المصالحه قرار ندهيد يا در اين‌گونه مسائل نكشانيد. (يكي از اين تعابير را به كار برده بودند كه عين مطلب در صحيفة نور آورده شده) يك‌دفعه هم آقاي حسين خميني پسر مرحوم حاج‌آقا مصطفي اظهارنظري كرده بود, امام قريب به اين مضمون فرموده بودند كه "بستگان من هركدام صاحب‌نظر هستند و نظر خودشان را مي‌گويند,‌ اينها كاري به من ندارد."
آيا تلاش‌هاي ديگري هم در زمينة حل اختلاف انجام مي‌داديد؟
بله, يك گروه را از اصفهان ـ كساني كه قبلاً با هم كار مي‌كرديم و از چهره‌هاي معروف آن‌وقت بودند ـ مثل آقايان حاج‌ميرزا عباس انصاري, مهندس آرمان‌پناه, مهندس عبوديت و خيلي‌هاي ديگر كه ده, ‌پانزده نفر مي‌شدند, اينها را مي‌بردم خدمت مقامات و شخصيت‌ها, حضرت امام, آيت‌الله منتظري, آقاي هاشمي رفسنجاني, آقاي رجايي, بعضي از نماينده‌هاي مجلس و اينها نظراتشان را مي‌گفتند و حرف‌ها ومطالبات مردم را منتقل مي‌كردند. حتي پيش آقاي بني‌صدر هم ‌رفتند و دلشان مي‌خواست كه بين اين دو گروه را آشتي بدهند, ولي هر چه بيشتر فعاليت مي‌شد, كمتر نتيجه مي‌داد. آنهايي كه آتش بيار معركه بودند, بيشتر پشت پرده آتش‌ افروزي مي‌كردند. حتي در بعضي موارد كه من مي‌‌ديدم واقعاً آن‌ كارهايي كه در مجلس مي‌شد, خلاف اهداف اصلي انقلاب است ـ البته به تشخيص خودم ـ يكي دو مرتبه مجلس را ترك كردم و رسماً اعلام كردم كه من در اين مجلس شركت نمي‌‌كنم. ولي مجلس از اول روي حذف بني‌صدر پايه‌گذاري شده بود و بيشتر روحانيوني هم كه بودند مي‌خواستند ايشان حذف بشود. كاري به اين كارها نداشتند. بعد از اوج‌گيري اختلافات, امام دستوري دادند كه تا جنگ هست آقاي رجايي و ‌آقاي بني‌صدر در مجامع سخنراني نكنند و حرف نزنند. ولي خوب اگر بني‌صدر حرف مي‌زد, آن مي‌‌خواست جواب بدهد. اگر مرحوم رجايي چيزي گفته بود, اين مي‌خواست جواب بدهد. تنها چيزي كه احساس مي‌شد اين‌كه وحدت جامعه دغدغه هيچ‌كس نيست, مصلحت مردم و مصلحت جنگ در نظر گرفته نمي‌شد. بني‌صدر هم به‌عنوان فرماندة كل قوا بيشتر اوقات به جبهه‌ها رفت‌وآمد مي‌كرد و صحبت‌هايي داشت. بعضي طرفدارهاي اين گروه در جبهه كارشكني مي‌كردند, عده‌اي موافق بودند, عده‌اي هم مخالف بودند و جنگ اعصابي شده بود. در جبهه, دشمني مثل صدام و ايادي وابسته به صدام روزبه‌روز پيشرفت داشتند و از اين طرف هم آقايان درگير اختلافات خود بودند. يادم هست كه در همان ايام نيروهاي نظامي اعلاميه‌اي دادند كه خوب است ما جبهه را رها كنيم و اول در تهران اختلافات داخلي را حل كنيم. شايد سخت‌ترين ايامي كه بر من گذشت همان ايام بود. تا اين‌كه يك روز احساس كرديم در مجلس دارند امضا جمع مي‌كنند در رابطه با عدم‌كفايت بني‌صدر. ما رفتيم خدمت امام و گفتيم "آينده خطرناك مي‌شود, كشت و كشتار مي‌شود." خيلي از اين كارهايي را كه بعدها به وقوع پيوست ما پيش‌بيني مي‌كرديم, خدمت ايشان گفتيم. امام در آن شرايط انتقادات زيادي نسبت به آقاي بني‌صدر داشتند. امام گفتند: "من به ايشان ]بني‌صدر[ گفتم در فلان‌جا سخنراني نكن, ولي اين كار را كرد. اگر بخواهد به اين وضع ادامه بدهد, فرماندهي كل قوا را از ايشان مي‌گيرم." قبلاً هم گفته بودند ولي آن جلسه به ما (آقاي انواري و آقاي حجتي و من) گفتند.
اين چه تاريخي بود؟
روزهاي آخر خرداد 60 بود, شايد من در دفتر خاطراتم يادداشت كرده باشم. آن‌موقع هم جوّ طوري بود كه هركس با امام ملاقات مي‌كرد, راديو و تلويزيون اعلام مي‌كرد. ملاقات ما را هم اعلام ‌كرد. امام از اين‌كه شنيده بودند اطرافيان بني‌صدر, مجاهدين خلق با آن نظريات خاصشان هستند خيلي ناراحت بودند. مي‌گفتند: "چرا ايشان اينها را دور خودش جمع كرده است؟" من گفتم: "بالاخره بني‌صدر هم محافظ مي‌خواهد, از گروه‌هاي مسلحي كه موجودند, كسي از ايشان حفاظت نكرده, ايشان هم مجبور شده خودش يك گاردي داشته باشد." امام گفتند: "چرا گاردش را از مجاهدين انتخاب كرده؟" گفتم: "والله من نمي‌دانم, شايد از ارتش هم انتخاب كرده باشد." امام با اشاره به ما گفتند: "شما برويد دور و بر بني‌صدر." گفتيم: "اگر ما هم برويم سقوط مي‌‌كنيم. شما الآن خودتان هم انتقاد داريد. آن‌وقت ما برويم دور و بر بني