30 خرداد 60؛ اعلام مواضع به جای مشورت
گفتگو با غلامحسين نادي نجفآبادي
غلامحسين نادي نجفآبادي 29 اسفند 1328 در نجفآباد به دنيا آمد. از آنجا كه تنها فرزند ذكور خانواده بود؛ مادر ايشان نذر كرده بود اگر فرزند، پسر بود او را طلبه و روحاني كنند. درنتيجه ايشان تا كلاس پنجم درس خواند و بعد به مدرسه مرحوم حاج شيخ ابراهيم رياضي رفت. در آنجا با شهيد محمد منتظري آشنا شد. نادي او را وسيله هدايت خود ميداند. پس از گذراندن يك سال در حوزه علميه نجفآباد در سال 1344؛ به مدرسه حقاني با مديريت مرحوم شيخزاده و سپس شهيد قدوسي رفت و در آنجا تا سال 1348 به تحصيل پرداخت. در اين سال بود كه به مدرسه فيضيه قم و همزمان مدرسه خان كه زير نظر آيتالله بروجردي بود رفت. وي براي گسترش فعاليت، اواخر سال 1349 به نجفآباد رفت و آموزشهاي مدرسه را همراه با عدهاي از طلاب برنامهاي كرد و آموزش مسائل سياسي را نيز در اين برنامهريزي گنجاند. در پي اين فعاليتها، پس از يكسال دولت آنجا را بست. از آنجا كه ساواك دفاعيات مهدي رضايي را در مدرسه يافته بود به ايشان حساس شد و تصور كرد كه وابسته به طيف و گروهي باشد و او را تحت تعقيب قرار داد. نادي، چهارماه در شهرهاي مختلف متواري بود. سپس به قم بازگشت و ساواك او را در فروردين سال 1352 دستگير كرد كه بيش از 9 ماه زندان بود؛ ابتدا به زندان قم و بعد كميته مشترك ضدخرابكاري تهران فرستاده شد. درنهايت؛ به شش ماه حبس محكوم شد. پس از آزادي به قم رفت. در آنجا بعضي از كسبه و دانشآموزان را دستگير نمودند و از آنها اعلاميه و... گرفتند (نيمه دوم سال 1353). در پي اين دستگيريها ساواك به سراغ نادي رفت؛ چرا كه با سابقه بود و او را دستگير و به دو سال حبس محكوم كردند. نادي در سال 1356 جزء اولين گروههاي آزادشده از زندان بود و در جريان پيروزي انقلاب با آقايان سعيديان، صلواتي، حاج حسن ابراهيمي و واحدي ارتباط برقرار كرد و زمانيكه انقلاب شد در شوراي كميته شهرستانها و دفاع شهري جزء شش نفر شوراي نجفآباد بود.
به دنبال وقوع جنگ تحميلي در شهريور 1359 به همراه 400 نفر نيرو جهت دفاع از ميهن اسلامي از نجفآباد به آبادان رفت. در غياب او شهيد قدوسي ـ دادستان كل انقلاب ـ طي حكم به دادستان اصفهان، نادي را بهعنوان قاضي شهر اصفهان شعبه 2 انقلاب انتخاب كردند. وقتي حكم قضاوت را در منزل آيتالله منتظري به وي نشان دادند ايشان گفته بود: «حالا درگير جنگ هستيم.» آيتالله منتظري به ايشان ميگويد؛ اصفهان جبههاي ديگر از جنگ است. در اين مقام بود كه مسئوليت زندانياني را كه در ارتباط با انقلاب دستگير شدند بهعهده داشت. پس از شهادت محمد منتظري در انفجار حزبجمهوري اسلامي در هفت تير 1360 ايشان از نجفآباد بهعنوان نماينده مجلس شوراي اسلامي بهجاي محمد منتظري انتخاب شد. دور اول و دوم عضو كميسيون برنامه و بودجه بود. افزونبر آن، در كميسيون مشترك جنگ و دفاع و نيز در بخش تخصيص ارز شركت داشت. وي پيش از سال 1376 به همراه عدهاي از همفكران، حزب وفاق را تأسيس نمود و اكنون به بحث و درس خارج اشتغال دارد.
در ايران، دانش راهبردي يا دانش استراتژيك، دانش ضعيفي است. قصد نشريه تقويت اين دانش است؛ در اين رابطه كارهايي انجام دادهايم؛ يكي از آنها ريشهيابي خشونتهاي پس از انقلاب بوده است با اين هدف كه بررسي كنيم و بفهميم آيا ميشود كاري انجام داد كه از تكرار اينگونه وقايع جلوگيري شود و گفتمان جاي خشونت را بگيرد؟ در اين راستا، دو ويژهنامه درباره كردستان يعني خشونتهاي اوايل انقلاب، حادثه كوي دانشگاه (18 تير1378) و سلسله گفتوگوهاي 30 خرداد 60، كه فاجعه و نوعي شبهجنگ داخلي بود و هنوز عوارض آن ادامه دارد، را انجام داديم. هدف ما اين است كه يك مقطع از تاريخ ايران را برش زده و به لحاظ علمي بهخوبي بررسي نماييم، مثل مثنوي كه هركسي از منظر خودش ديدهها و شنيدههايش را بگويد تا نسل حاضر و آينده براساس اطلاعات واقعي قضاوت كنند. هدف ما از ريشهيابي، مقصرتراشي نيست، گرچه ممكن است تفسير واقعي را پيدا كنيم، ولي بهدنبال مقصرتراشي نيستيم. آيا اين واقعه ارادي بود و قابل پيشگيري و يا جبري؟ علت اينكه شما را براي اين گفتوگو انتخاب كرديم اين است كه، در جريان پيش و پس از انقلاب در مبارزات بوديد، در مجلس شوراي اسلامي اول و دوم نماينده بوديد و در برنامهريزيها شركت داشتيد. در كنار امام خميني(ره)، آيتالله منتظري و شهيد محمد منتظري فعال بوديد، بنابراين ممكن است از منظر خودتان تحليل جامعي را براي خوانندگان نشريه ارائه دهيد؟
- بسم الله الرحمن الرحيم ـ با تشكر از گردانندگان نشريه در به راه انداختن مجموعه علمي، كاربردي و روشنگر اين زمان و تاريخ. نياز است اينگونه نشريات در سطحي وسيع و گسترده، در كشور پخش شده و روي آنها سرمايهگذاري شود. آزادگي و دموكراسي بايد به نحوي باشد كه همه به راحتي حرف و سخنشان را بگويند و هركس كه هر نظري دارد با بيانكردن به نتيجه برساند نه با زور و اسلحه. اما درباره بحث 30 خرداد 60 و آن حادثهاي كه رخ داد، بايد كمي به عقب برگرديم و تحليلي از گذشته داشته باشيم، بخصوص از دوراني كه عدهاي در زندانهاي رژيم شاه درگير بسياري از مسائل بودند. احساس من اين است كه در ايران در شرايطي كه همه قشرها اعم از فرهنگي، روحانيت، دانشجو و كسبه هنگامي كه در سختي و فشار، در مقابل دشمن مشترك و نيرويي كه فشار را بر آنها وارد كرده است ميافتند، متحد ميشوند كه اين اتفاق پيش از انقلاب رخ داد. شاه و دارودستهاش اين فشارها را از سال 1332 شروع كردند و در خرداد 42 شدت گرفت و از سال 50 به بعد به اوج رسيد و درنتيجه دربار با پشتوانه امريكا به قشر روشنفكر و دانشگاهي فشار زيادي وارد آورد تا آنها نتوانند صاحب اختيار و يا احياناً آزاد باشند. در بستر اين فشارها، مباني ديني هم زير سؤال رفت، درنتيجه روحانيت را نيز نسبت به حاكميت حساس كرد. دو قشر روحاني و دانشگاهي زير فشار بودند، براساس فهم، درك و آگاهي كه داشتند، اين دو قشر در معرض خطر فزايندهاي قرار گرفتند.
- البته انجمنهاي اسلامي دانشگاهها هم انگيزه ديني داشتند؟
- بله، نميخواهم بگويم انگيزه بسيج دانشجويان، دين نبود، بلكه دين هم بخشي از عوامل و انگيزههاي آنها بود، مسلماً جنبههاي ديگري هم داشت. مسئله اصلي رهايي اين قشرها از يوغ استبداد حاكم بر ايران بود كه از يكسو به وسيله امريكا و بويژه انگليس پشتيباني ميشد و از سوي ديگر اين استبداد، روحانيت را هم تحريك ميكرد ازجمله ورود اسراييل به ايران و حمايت از دربار و استبداد بود. اينها عواملي بود كه باعث تحريك و مقابله اقشار فهيم و آگاه جامعه در برابر حاكميت ميشد. مسئله اصلي اين بود كه براي رهايي از استبداد چه بايد كرد؟
در گذشته مردم ايران حزبتوده و قدرت آن را ديده بودند و ميدانستند كه آنها عملكرد خوبي در دولت دكترمصدق نداشتند و به هر دليلي باعث شكست آن شدند. از آنجا كه حزبتوده ماركسيسم بود، ولي شوروي و چين به نحوي تحت نفوذ سرمايهداري و امپرياليسم امريكا بودند و نتوانستند به ملت ما كمكي بكنند. به خاطر سوابق حزبتوده، گروههاي چپ و گروه فداييان خلق حساب خود را از حزبتوده جدا و مبارزه مسلحانه را شروع كردند. من نميخواهم وارد اين مبحث شوم، اما اين گروهها ميخواستند با استبداد مبارزه كنند. گروه ديگر نيز مجاهدين خلق بود كه آنها هم دست به اسلحه بردند و چون منتسب به مذهب بودند و ايران هم كشور اسلامي ـ مذهبي بود زمينه براي رشد آن گروه، فوقالعاده مساعد شده، بدين لحاظ، ويژگي اين نيرو با فداييان خلق متفاوت بود. مجاهدين خلق به سرعت مورد پشتيباني قرار گرفتند، بخصوص اينكه روحانيت آگاه نيز آنها را پشتيباني مالي ميكردند. يا حتي در جريان مبارزه هم حضور داشتند و به آنها سمپاتي نشان ميدادند. اما از سال 1354 به بعد؛ كه تغيير ايدئولوژي در بين مجاهدين خلق بهوجود آمد، افكارعمومي بخصوص روحانيت و مذهبيها نسبت به مجاهدين خلق به شدت حساس و موجب برخورد شد. پديدهاي كه در تاريخ احزاب ايران بايد به آن توجه كرد اين است كه وقتي كسي با مجموعهاي مانند مجاهدين كار ميكند، متأسفانه سازماندهي بهگونهاي است كه وقتي در رأس آن گروه، يك يا چند نفر به تصميمي ميرسند؛ حتي مسئله مهمي چون تغيير ايدئولوژي، روي تمام سطوح پاييني سازمان اثر ميگذارد. براي نمونه؛ در همين حادثه وحيد افراخته، تقي شهرام، بهرام آرام و...در خارج از زندان بودند و تغيير ايدئولوژي دادند و اين در شرايطي بود كه رهبران مجاهدين يا اعدام شدند و يا عمدتاً داخل زندان بودند، اما موج تشكيلاتي تغيير ايدئولوژي به تمام زندانها سرايت كرده بود. پيش از انقلاب كه من در زندان اصفهان بودم، در آنجا هم نيروهايي كه سمپات مجاهدين بودند، تحتتأثير تشكيلاتي قرار گرفته بودند و با همه رفاقت و دوستي كه با آنها داشتيم، اثر نميبخشيد و آنچه كه در بيرون ميگذشت و در حال گذر بود، اثرات آن در بين بچههاي زندان بيشتر احساس ميشد. حتي فداييان خلق نيز كه ماركسيست بودند در سير مبارزه با استبداد سعي نميكردند مذهبيها را با اعمال فشار به خود جذب كنند يا به آنها جزوههايي بدهند كه نفي الوهيت خداوند در آن باشد. ما اين مسائل را در زندان اصفهان به خوبي مشاهده كرديم. با وجود اينكه اصفهان شهري مذهبي بود، اما بچههاي مذهبي كه در زندان بودند اغلب از بنيههاي قوي مذهبي برخوردار نبودند، معمولاً رسالهاي خوانده بودند و يا كتاب «حكومت اسلامي» مرحوم امام را پخش كرده بودند و.... در زندان گروههاي چپ نيز بودند كه معمولاً مطالعاتشان هم بيشتر بود و هم جهتگيري داشت و آنها كتابهايي را وارد زندان كرده بودند كه محتواي ماركسيستي داشت و اثر زيادي هم روي بچهها ميگذاشت. برخي از دوستان كه بهدنبال پخش اعلاميه و رساله امام به زندان آمده بودند، تغيير ايدئولوژي دادند و اين مسئله اثر بدي روي روابط بين نيروهاي مذهبي و غير مذهبي گذاشت. جريان تغيير ايدئولوژي مجاهدين در سال 54 اثر بدتري گذاشت و دعوا و درگيري را فوقالعاده تشديد كرد. مسئلهاي كه ميخواهم بگويم اين است كه چه آن نيروهايي كه سمپات و وابسته به گروههاي چپ يا وابسته به جناح مذهبي بودند از آگاهي و هوشياري بالايي برخوردار نبودند اين مسئله را بفهمند كه هر دو جريان زير فشار حاكميت استبدادي وابسته هستند. بايد اول اين مسئله را تشخيص ميدادند و بعد به مسائل ايدئولوژي و فكري ميپرداختند.
- يعني آنها اولويتبندي را درست تشخيص ندادند؟
- بله، به همين دليل از همان ابتدا اختلاف و درگيري شروع شد و اين درگيريها محدود به زندان نبود، بلكه به خارج از زندان نير سرايت كرد و افراد در خارج از زندان نيز به شدت موضعگيري كردند.
- در زندان اصفهان موضعگيريها جنبه تشكيلاتي داشت يا استراتژيك يا ايدئولوژيك؟ براي نمونه؛ ترور صمديه و قتل مجيد شريفواقفي رخ داده بود و عدهاي به اين مسئله اعتراض داشتند و قبول نداشتند. عدهاي ميگفتند چرا تشكيلات غيردموكراتيك بوده و ماركسيست شدند و سر بچه مذهبيها كلاه رفت. گروهي هم به لحاظ ايدئولوژيك از ماركسيستشدن خوشحال بودند، كداميك از اين وجوه چشمگيرتر بود.
- از آنجا كه ما روحاني و مذهبي بوديم، بنابراين موضع هم داشتيم، يعني به هر دليل بر روي مذهب پايداري ميكرديم كه بايد حفظ شود، مذهبي كه عامل حركت، تحول و دگرگوني چه در برخورد ما و چه در بسياري از طلبهها و نيروهايي كه خارج از اين صنف بودند، بود. همه آنهايي كه به مساجد، حوزه علميه، منابر و... ميآمدند ميگفتند اگر مذهب ضربه بخورد، كل حركت مبارزه و انقلاب ضربه ميخورد. بدين جهت ما به اين مسئله حساسيت نشان ميداديم. در زندان بحثهاي تحليلي و تفسيري را با بسياري از زندانيها ـ چه مذهبي و چه غيرمذهبي ـ شروع كرديم، در درس ما همه شركت ميكردند و همه هم هر اعتراض، اشكال يا هر بحثي كه داشتند مطرح ميكردند. جلسات سياسي هم گذاشته ميشد. وقتي به هواخوري ميرفتيم، پتو ميانداختيم و دور هم مينشستيم و اخبار و گزارشها و مسائل مختلف را تحليل ميكرديم. برخي از ماركسيستها تحليلهاي مذهبي ما را قبول نداشتند و ميگفتند تحليل شما ريشه مذهبي ندارد و مثلاً تحليلهايتان سوسياليستي است. منظورم اين است كه آنها خودشان به جايي رسيده بودند كه حرفي براي گفتن نداشتند. ما مذهب واقعي را تعريف ميكرديم، اما آنها مسائلي (آموزشهاي گذشته) در ذهنشان بود. برخي به شدت تحتتأثير قرار ميگرفتند و حتي تعدادي از آنها با من صحبت كردند و مذهبي شدند. براي نمونه؛ آنها در ماه رمضان روزه نميگرفتند. گفتيم چرا اين كار را ميكنيد؟ ميگفتند ضعف ميكنيم. گفتيم ما حاضر هستيم در ماه رمضان با شما واليبال بازي كنيم و اين كار را كرديم و برديم و برخي آنها به اين دليل مذهبي شدند. به همين سادگي كه آنها به ماركسيست گرايش پيدا كرده بودند با تغيير و تحولي كه پيدا ميشد به اين سمت گرايش پيدا ميكردند. منظور من اين است كه افراد جامعه ما از ديدگاه علمي عميقي برخوردار نبودند كه بر آن پايه و اساس تفكرات خود سازماندهي كنند، بلكه بيشتر احساسي بودند و اين احساسيبودن تا سطوح بالاتر اثر داشت. براي نمونه، احساس خيلي از بزرگان ما پيش از فوت حاجآقا مصطفي خميني و شروع درگيريها اين بود كه كاري انجام نميشود و دچار يأس شده بودند، اما پس از رحلت حاجآقا مصطفي باوجود مقاومتها و درگيرهاي زياد، مراسم ايشان برگزار شد و شور و اميدي در دل بزرگان ما ايجاد شد كه اين درگيريها سرآغازي بود براي تحولات بعدي در داخل ايران. از اين زمان بود كه مرحوم امام نيز اطلاعيه و اعلاميه دادند. استنباط من اين است كه وقتي شرايط و زمينه مساعد ميشود، انسانها در هر سطحي از دانش، فهم و آگاهي كه باشند به هر حال روي آنها اثر ميگذارد و باعث ميشود موضعگيري و جهتگيريشان از نظر سرعت كار تفاوت كند. بحث مهم ديگر اينكه زماني كه انقلاب داشت به پيروزي ميرسيد، بويژه زمانيكه مرحوم امام از نجف به پاريس رفتند، خبرنگاران از ايشان پرسيدند، خواهان چه حكومتي هستيد و ميخواهيد چه نظامي را مستقر كنيد؟ گفتند نظامي را مستقر ميكنيم كه همه در آن آزاد باشند. در اعلاميههاي ايشان هم هست كه ميگفتند حتي كمونيستها هم ميتوانند اظهارنظر كنند و آزاد هستند و كسي مزاحم آنها نيست. ولي وقتي انقلاب پيروز شد ـ البته در اوايل انقلاب اينگونه بود ـ بر اثر برخوردهاي تند و تيزي كه در جامعه رخ داد اين رويه تغيير كرد. يكي از آن مسائل، برخورد تندي بود كه نيروهاي آزادشده زندان ازجمله مجاهدين خلق كه چه به ظاهر با مرحوم امام و بويژه آيتالله طالقاني موافقت داشتند و حتي رهبري امام را پذيرفته بودند، ولي در واقع با نيروهاي مذهبي درگير ميشدند و با آنها هيچ هماهنگي نداشتند.
- اين ناهماهنگي در چه مواردي بود؟
- مثلاً گروه مجاهدين امام را ميپذيرفتند، ولي هيچ موقع با حوزه علميه هماهنگ نبودند يا با روحانيت شهرستانها هيچ هماهنگي نداشتند. اينكه با يكديگر جلسات مشتركي بگذارند، گفتوگو و بحث داشته باشند، اين مسائل در بين آنها نبود. آنها خطمشي جداگانهاي براي خود برگزيدند و خودشان را پيروز مطلق ميدانستند.
- خيلي از روحانيون آگاه و مبارز هم ميگفتند اينكه رهبري امام را پذيرفتيم الزاماً به اين معنا نيست كه با حوزههاي علميه و آموزشهايي كه در حوزه علميه ميشود، موافقت داشته باشيم. به نظر شما پذيرش رهبري امام اينگونه بود كه روحانيت هر شهرستان را بپذيرند؟
- بالاخره انقلابي رخ داده بود و همه مردم در آن سهيم بودند، بخصوص دو قشر دانشگاهي و روحاني كه سهم بزرگي در بسيج و آگاهكردن مردم داشتند. الان هم وقتي بخواهد نظام شكل بگيرد ـ چه در مسائل خارجي و چه داخلي ـ چگونگي شكلگرفتن آن مطرح است، يعني بين نيروها چگونه بايد هماهنگي ايجاد شود كه به بهترين وجه شكل بگيرد. مثلاً ميخواهند رئيسجمهور انتخاب كنند كجا بايد مشورتكنند يا مثلاً خبرگان و مجلس قرار است تشكيل شود و قانوناساسي ميخواهد نوشته شود، بايد از چه نيروهايي برخوردار باشد، اما اينها هيچ وقت تن به مشورت نداده و خودشان را هم هماهنگ نشان نميدادند. من به اين مسئله كار ندارم كه حرفهايشان درست است يا نيست، اما هدف مشترك ايجاب ميكرد كه با هم مشورت و صحبت كنند كه چه نيروهايي را انتخاب كنيم و اينكه چه ويژگي داشته باشد. من ديده بودم فداييان خلق جزوههايي براي قانوناساسي نوشته بودند و پخش هم كردند، ولي آنها هيچ جلسهاي نگذاشتند كه نظرشان را بگويند و گفتوگويي انجام شود. در اين شهر، گروهها و شخصيتهاي مختلفي بودند؛ بايد از آنها دعوت ميكردند تا نظرشان را بپرسند، چرا كه بحث مدنيت و اينكه چگونه نظام اداره شود و از چه ويژگيهايي برخوردار باشد بسيار مهم بود. اما اين جلسات را در هيچ كجا نديديم نه در فداييان، نه در مجاهدين و نه در بين روحانيون كه البته سابقه سياسي كمي داشتند. آنها ميتوانستند دور هم جمع شوند؛ نخست اينكه اختلافها و دعواهايشان را به حداقل برسانند و ديگر آن كه دستاوردهايي كه از آنها نتيجه ميشود دستاوردي باشد كه مفيد حال همه باشد، نه نتيجه آن اين باشد كه به مجرد اينكه انقلاب تشكيل ميشود، مجاهدين كل نظام و حكومت را به دست بگيرند يا فداييان خلق تلاش كنند سهم قابل توجهي داشته باشند و يا گروههاي ديگر مثل كومله و... به نوعي تلاش داشتند كه حكومت را در دست بگيرند. روحانيت هم كه در بخش سوم نفوذ داشتند نميخواستند حكومت را از دست بدهند.
همانطور كه ميدانيد پيش از انقلاب در درون زندان اختلافهاي شديدي بين روحانيت و مذهبيها از يكسو و مجاهدين ازسوي ديگر صورت گرفته بود و به اينجا منتهي شد كه حتي نظام گذشته بين مذهبيها و غيرمذهبيها جدايي انداخت. مثلاً بندهايشان را جدا كردند. اين مسئله ريشه و آغازي بود براي دعوا، اختلاف و درگيري بخصوص وقتي اين درگيريها به سطح بالاتر بيايد و صاحب قدرت هم بشود. اوايل انقلاب هم كه بود عدهاي به سلاح دست پيدا كرده و مسلح بودند و سلاح، قدرت ميآورد و معمولاً قدرت باعث ميشود كه عقلانيت كمرنگ شود.
- آيا نظر شما اين است اين گروهها و طرف مقابل شروع به دادن بيانيه و اعلام مواضع كردند و به نوعي رجزخواني با هم كردند به جاي اينكه بيايند همديگر را به مشورت دعوت كنند و گفتوگوي مسالمتآميز داشته باشند؟
- من از موضع مذهب صحبت ميكنم. امام نظريهاي را در پاريس مطرح كردند كه ما نظامي تشكيل خواهيم داد كه آن نظام به اندازهاي آزاد است كه همه قشرهاي مختلف حتي ماركسيستها هم ميتوانند اظهارنظر كنند. برمبناي اين ديدگاه كه در آن برهه از زمان مرحوم امام مطرح كردند ـ كه خلاف اسلام هم نبود ـ يعني اينكه جامعهاي شكل بگيرد كه در آن جامعه همه بتوانند نظر داشته باشند و براي پيشرفت آن نظام تلاش، فعاليت و كار كنند، اما متأسفانه همه ما بهجاي آنكه انديشهورزي كنيم كه در چارچوبي به نام جمهوري اسلامي يا ايران چه كنيم كه هم مجموعه حفظ شود و هم آزادي داشته باشد و هم بتواند حرف خودش را بزند و وقتي حرف زده شد، مردم هركسي را كه خواستند انتخاب بكنند، به جان هم افتاديم. افزون بر اينكه موضع من، موضع مذهب است، به خاطر اينكه اعتقادم اين بود، آن چيزي كه باعث شد نيروهاي انقلاب را به صحنه بياورد مذهب بوده است و مذهب انگيزه و عامل محركه مردم بود. از اينرو؛ كساني كه در ساقطكردن نظام استبدادي وابسته به امپرياليزم سهيم بودند، چگونه ميتوانند بدون اينكه تحليل داشته باشند، كنار هم بنشينند و كشور آباد و آزادي داشته باشند؟ و آن چيزي كه امروزه از هر چيزي مهمتر است اين است كه ما چگونه ميتوانيم «استقلال، آزادي و جمهوري اسلامي» را كاملاً تحقق دهيم و اين شعار بسيار مهمي بود كه استقلال و آزادي كشور حفظ شود و آن رأيي بود كه مردم به جمهوري اسلامي دادند نيز حفظ شود بهطوريكه ديگران هم حذف نشوند.
در زندان بين طلبهها، روحانيت، مجاهدين خلق و ماركسيستها اختلاف و درگيري شديدي وجود داشت و اين درگيريها از ناآگاهي، ناپختگي و قدرتطلبي نشأت گرفته بود. متأسفانه وقتي آنها وارد قدرت شدند و در رأس قرار گرفتند؛ شروع به اعمال قدرت كردند، چرا كه مايل بودند صددرصد تمام منويات و افكار خودشان اعمال شود. يك مثال ساده ميزنم؛ آقاي لاجوردي دادستان زندان اوين بودند و مرحوم آقاي قدوسي رئيس مدرسه حقاني، بنده را ميشناختند، وقتي من وارد مجلس شدم، آقاي رجايي هم به شهادت رسيده بودند كه در مراسم ختم ايشان هر دو بودند. آقاي قدوسي گفتند چرا اصفهان را رها كردي و آمدي؟ و به من اعتراض داشتند. به آقاي لاجوردي گفت كه فلاني ازجانب من به اوين ميآيد كه هم بازپرس، هم دادستان و هم رئيس دادگاه و ازسوي من در دادستاني انقلاب مركز اختيار تام دارد. من به اوين رفتم و ديدم كه نابسامانيهاي زيادي وجود دارد. آن موقع بگيرد و ببند شديد بود. حوادثي در آنجا مشاهده ميشد بسيار ناراحتكننده بود. خيلي از مسائل را ميشد به روش عقلاني حل كرد و هزينهها را كاهش داد.
- شما به عوارض 30 خرداد 60 اشاره كرديد؛ لطفاً توضيح بيشتري دهيد كه چرا خرداد 60 بهوجود آمد؟
- علت بهوجود آمدن اين حادثه اين بود كه آگاهي لازم نبود، درنتيجه مثلاً آقاي لاجوردي ميخواست نظرات خودش را اعمال كند، بنده ميخواستم نظر خودم را اعمال كنم، دوستان ديگر و گروههاي ديگر هم ميخواستند نظرات خودشان را اعمال كنند. قدرت و سلاح هم بود و حاضر نبودند كوتاه بيايند و اين مشكل اوليهاي بود كه وجود داشت. در بين اينها عقلايي هم كه همه را دعوت كنند، كمتر پيدا ميشد. اگر از حق نگذريم، نميدانم چه حادثهاي براي مجاهدين رخ داده بود كه آنها خودشان را قوي و قدرتمند و هم حاكم ميدانستند و احساس ميكردند كل مسائل و نيروها در اختيار آنهاست. با اينكه؛ مرحوم امام گفته بود شما سلاح خود را كنار بگذاريد، من حاضرم با شما صحبت كنم. اگر اينكار را ميكردند، هيچ مشكلي هم پيش نميآمد يعني از چيزي كه الان مشاهده ميكنيم خيلي بهتر بود. آنها اكنون هم حذف شدند، هم از صحنه خارج شدند و هم سلاح را بر زمين گذاشتند و دوسال است خطمشي مسلحانه را رد كردند و ارمغاني جز باختن نداشتند، در صورتي كه اگر عقلانيت به خرج ميدادند و سلاح خود را كنار ميگذاشتند و با امام كه در رأس انقلاب بود صحبت ميكردند احتمال داشت در انتخابات حضور داشته باشند و حتي برنده شوند، حال دوره اول نشد، دور دوم، بالاخره مردم مشاهده ميكردند آنهايي كه اين شعارها را دادند نتوانستند شعارشان را تحقق دهند و آنها برگزيده شدند، ولي متأسفانه اين كار را نكردند.
- شما با مجاهدين درزندان مأنوس بوديد و در مجلس اول با ديدگاه آنان برخورد داشتيد، تحليل شما از مجاهدين كه به چنين جمعبندي رسيده بودند چه بود، آيا غرور تشكيلاتي، يا نظريه پيشتازي بود، يا به لحاظ كارشناسي خودشان، ارزيابياي بود كه از نيروها داشتند؟
- اوايل انقلاب بود، اينها تازه از زندان آزاد شده بودند و كساني كه از زندان آزاد ميشدند از تقدس خاصي برخوردار بودند، بويژه اينكه شهدايي هم در اين راه داده بودند. در نتيجه اينها نيروهايي متشكل شدند و شروع به سازماندهي كردند. جوانها هم جذب اين گروه شدند و به نظر من؛ غرور تشكيلاتي اينها را گرفت؛ حال چه فروش زياد نشريه و يا جلساتي را كه تشكيل ميدادند و چند هزار نفر در جلسات آنها شركت ميكردند و گاهي من هم در آن جلسات ميرفتم، اين عوامل باعث شد غرور آنها را بگيرد و درنتيجه سلاح بر زمين نگذاشتند و اين مسئله عامل همه خسارتها و درگيريها و از بين رفتن بسياري از نيروهاي مخلص و به درد بخور جامعه شد. بعدها ترورهايي انجام دادند، بحث، فقط كشت و كشتار نبود، حوادث ديگري هم وجود داشت و اين تازه شروع كار بود.
- البته تعدادي از هواداران اين سازمان را در درگيريها ميزدند و ميكشتند و اين مسائل هم ناراحتكننده بود.
- اكنون هم بايد روي اين مسائل بنشينيم و فكر كنيم، اينكه چه بايد كرد؟ در آن زمان چند راهحل وجود داشت، يك زماني است كه ترور و يا دعوايي اتفاق ميافتد و عدهاي اعدام ميشوند، اين يك بحث است و بعد اختناق و فشار و مسائل ديگر بر كشور حاكم ميشود و در نتيجه همه نيروهاي سياسي در محدوديت و فشار قرار ميگيرند. عقل اقتضا ميكند و عقلا حكم ميكنند كه انسان خسارتهاي اوليه را بپذيرد. و دندان سر جگر بگذارد تا عوارض بعدي پيش نيايد. البته تحليل من اين است كه اين ماجرا تا آنجا كشيد كه براي آيتالله منتظري هم قابل تحمل نبود؛ آقاي منتظري كه قائم مقام و مدت طولاني در زندانهاي ساواك بود و كسي در خلوص او هيچ شك و شبههاي نداشت.
حاكميت و نظام نيروي خوشفكر ميخواهد. نبايد نيروهاي خوشفكر خود را از دست ميدادند. وقتي فضاسازي شود و حاكميت به يك طرف متمايل شود، براي همه محدوديتها زياد ميشود. هركس را كه مخالف باشد حذف ميكنند كه اثرات آن را ديديم و نتايج بسيار بدي به همراه داشت. ازسوي ديگر وقتي مجاهدين و يا گروههاي ديگر به فرض اهل تحليل درستي نباشند، حال فشار كه بر آنها وارد شده و فرض را بر اين ميگذاريم كه ناحقي و ظلمي هم شده، منِ عاقل بايد اهل تحليل و مشورت باشم كه اينها را بپذيرم و تحمل كنم براي اينكه عوارض بدتري پيش نيايد.
- زماني به &