سی خرداد‌ 60؛ علت‌های دور و نزديك

 ( 1 )

     گفت‌وگو با دكتر حبيب‌الله پيمان

آقاي دكتر، همان‌طور كه مي‌دانيد مدتي است موضوع ريشه‌يابي سي‌خرداد 60، كه متأسفانه به جنگ داخلي انجاميد، در چشم‌انداز ايران ادامه دارد. از شروع اين موضوع در نشريه  دو هدف را دنبال مي‌كرديم؛ يكي اين‌كه چرا بحران‌هايي نظير خرداد 60، گنبد و كردستان و... به‌وجود آمد و دوم پيداكردن راهكارهايي كه بتواند تكرار چنين حوادث ناگوار تاريخي را پيشگيري كند و گفتمان جاي اسلحه را بگيرد. درواقع به‌دنبال پاسخ اين پرسش هستيم كه آيا مي‌توانستيم چنين وقايعي وبه‌طور خاص واقعه سي‌خرداد 60 را پيشگيري كنيم؟ و اصلاً آيا جبري بود يا نه قابل پيشگيري؟ اما اين‌كه چرا براي دريافت اين پاسخ‌ها به سراغ شما آمده‌ايم؛ شما از دوران نهضت‌ملي فعال بوديد و سال‌هاي 42ـ39 كه دانشگاه در اوج فعاليت بود در آن حركت‌ها حضور داشتيد. در قيام 15 خرداد و حركت‌هاي بعدي نيز همواره فعال بوده‌ايد. مدتي هم به اتفاق مرحوم دكترسامي دستگير و زنداني شديد. پس از آن هم كمابيش در متن و يا در حاشيه جريان‌ها بوديد، به‌خصوص در رابطه با مجاهدين خلق از موضع يك ناظر بيروني ارتباط نزديكي هم با درون داشتيد. بنيانگذاران را هم مي‌شناختيد. از طريق احمد رضايي، كامران نخعي، منتظر حقيقي و حبيب رهبري با سازمان ارتباط داشتيد. با بهرام آرام ارتباط مستقيم داشتيد. در جريان ضربه 54 ـ كه اكثريت اعضاي سازمان زندان بودند و بنيانگذاران شهيد شده بودند ـ شما در بيرون فعال بوديد و طبيعتاً از فضايي كه به‌دنبال اين ضربه در جامعه و در ميان نيروهاي فعال به‌وجود آمده بود، مطلع بوديد و حتماً مي‌دانيد كه پس از بيانيه تغيير ايدئولوژي چه تغييراتي در لايه‌هاي اجتماعي به‌وجود آمد كه آن هژموني بسيار قوي كه جريان‌هاي چپ مثل مجاهدين خلق در دوران مبارزه داشتند، تبديل به هژموني روحانيت در دوران انقلاب 57 ـ 56 شد. بسياري از مصاحبه‌شوندگان ما درگيري‌ها و نفرت‌هاي درون زندان در قبل از انقلاب را يكي از اصلي‌ترين عوامل رخداد خرداد 60 مي‌دانند. با توجه به آنچه گفته شد منتظريم تا ديدگاه‌هاي شما را به خوانندگان تقديم كنيم.

ابتكار نشريه چشم‌‌انداز ايران در تعقيب اين مباحث استراتژيك در ايران و تحليل دقيق‌تر و موشكافانه حوادثي كه مي‌تواند از آن درس‌هايي دربيايد قابل تقدير است. اميدوارم با اين ابتكارتان انباشت تجربه‌اي موشكافانه از حوادثي كه در ايران به كرات رخ داده و يكي از عوامل عقب‌ماندگي و تأخير توسعه واقعي جامعه ايراني بوده است، فراهم آوريد.

  حادثه خرداد 60 همين‌طور كه دائماً اشاره داشتيد در سرنوشت حوادث بعدي انقلاب و پيامدهايش در ساختار نظامي كه از درون انقلاب شكل گرفت، تأثيرگذاشته است. آنچه كه در خرداد 60 اتفاق افتاد مي‌شود گفت يك پرده شايد نهايي، خيلي برجسته و خشن و خونين از سلسله تحولاتي بود كه از خيلي پيش رخ داد و اين مسلماً بي‌مقدمه نبوده است. زماني اعتقاد بر اين بود كه براي هر حادثه يك علت واحد پيدا كنند، ولي امروزه علم جامعه‌شناسي و ديگر علوم انساني معتقد به تأثير عوامل و علل متعدد در پيدايش يك حادثه و وقوع يك تحول اجتماعي هستند. در علل متعددي كه تأثيرگذارند مي‌شود آنها را به علل اوليه و ثانوي و درجه‌هاي مختلف تقسيم كرد، نه صرفاً به لحاظ اهميت بلكه به لحاظ طولي. براي مثال وقتي دونفر دعوا مي‌كنند مي‌گوييد چرا دعوا كردند؟ مي‌گويند اين فحش داد آن يكي هم يك فحش گنده‌تر داد و شروع كردند به كتك‌زدن. خوب اگر كسي چنين توصيفي از اين گزاره بكند كذب نيست. ولي اين توصيف نمي‌تواند درگيري خشن بين اين دوطرف را به‌طور جدي تبيين كند. چون ممكن است همين فحش‌دادن در مورد دونفر ديگر اتفاق بيفتد ولي منجر به برخورد خصمانه و فيزيكي نشود. اگر اين فحش‌دادن مي‌توانست علت تامه‌اي باشد براي يك برخورد فيزيكي چرا در موارد ديگر نشد؟ پس معلوم مي‌شود پشت اين، علل عميق‌تري هم هست. در حوادث اجتماعي ما معمولاً به علل نزديك بيشتر توجه مي‌كنيم چون عينيت دارد و حتي شاهد آن هم بوده‌ايم يا معمولاً گزارشگران آن را بيشتر ثبت مي‌كنند ولي علل قبلي و دورتر كمتر ثبت مي‌شوند و محققين هم كمتر كنجكاوي مي‌كنند چون عينيت ندارد و بررسي و فهم آنها دشوارتر است.

  تا اين اواخر عادت داشتيم كه عدم پيشرفت كشور و شكست جنبش‌هاي ملي را صرفاً به دخالت خارجي‌ها نسبت بدهيم. اگر هم كسي مي‌خواست به علل داخلي بپردازد معمولاً جز خود، ديگران را مقصر مي‌شناخت، ولي به‌ندرت كسي به جست‌وجوي علل عميق عقب‌ماندگي و ركود، در تاريخ گذشته خود مي‌پرداخت تا ببيند در تاريخ گذشته ما چه حوادثي رخ داده و چه تجربياتي وجود داشته و استمرار پيدا كرده و در فرهنگ ما نهادينه شده كه در رفتار فردي و جمعي ما انعكاس دارد و همان‌ها موجب تكرار خطاها، لغزش‌ها و اشتباهات و شكست‌ها شده و مي‌شود.

¢شما قصد داريد هم به علل نزديك بپردازيد و هم به علل دورتر؟

بله، سعي مي‌كنم به هر دو به‌طور اجمال بپردازم؛ ويژگي انقلاب 57 از يك‌طرف ويژگي انقلاب مشروطيت هم بود. طبقات مختلف جامعه ايران، طبقات اقتصادي و بعضاً اجتماعي در برابر حاكميتي كه نمي‌توانست به خواسته‌هاي هيچ‌يك از اين طبقات به‌طور جدي پاسخ درست و مثبت بدهد متحد شدند. زماني‌كه حاكميت با عملكرد خود به طبقه اجتماعي خودش هم پشت كرد و آنها را از خودش مأيوس كرد بحراني كل جامعه را گرفت كه در اين بحران ديگر هيچ‌يك از طبقات احساس امنيت نمي‌كردند. طبقاتي كه در آن زمان جزو طبقات اصلي جامعه بودند. بنابراين مبارزاتي كه قبلاً به صورت خيلي محدود عليه حاكميت وجود داشت مورد حمايت گسترده طبقات مختلف قرار مي‌گيرد و يك وحدت و هماهنگي بين آنها به‌وجود مي‌‌آيد. اين همان جايي است كه انقلاب يا جنبش ملي مي‌رود كه به نتيجه برسد. در مشروطيت همين وضع اتفاق افتاد حتي طبقات اعيان هم كه مهم‌ترين پايگاه اجتماعي حكومت استبداد شاهي بودند آنها هم به‌دليل نوع عملكرد ضعيف دربار و شاه در حمايت از منافع اينها و موقعيتشان در برابر بحران‌هايي كه بود، به‌خصوص مداخلات روزمره انگليس و روس و از بين رفتن تماميت كشور و صدماتي كه ديده شد، احساس ناامني كردند. به‌خصوص نسل جوان‌تر اين طبقه كه تحصيل‌كرده و فرنگ رفته بودند آگاهي بيشتري به دست آوردند و به طبقه بورژوازي تجاري كه هم گرايش‌هاي ملي داشت و هم با پيشه‌وران و روستاييان ارتباط كامل ارگانيك داشت، نزديك شدند. كم‌كم شعارهايي كه بيانگر منافع مشترك آنها بود مطرح شد و روي همان شعار مشترك وحدت كردند. بنابراين در مشروطه وقتي شعار "عدالت‌خانه" طرح مي‌شود يك شعار فراگير است. بعد كه آن مدل عملاً به‌دليل مقاومت دربار و ساختار فاسد و منجمد آن، كارآمدي زيادي نمي‌تواند از خود نشان بدهد شعار "مشروطه" به‌عنوان شعار فراگير آن دوران مطرح مي‌شود. در نهضت‌ملي هم به‌نحوي همين بوده است. در انقلاب 57 هم طبقات اصلي جامعه به‌نحوي از سياست‌هاي شاه آسيب ديده بودند. حتي آن بخش سرمايه‌داري صنعتي پيشرفته هم كه در دهه چهل رشد كرده بود و در زمينه اقتصادي قدرت مسلطي شده بود، آن هم دچار نارضايتي شد. با سياست‌هاي كمپرادوريزم شاه نه‌تنها بورژوازي ملي و سنتي آسيب ديده بود كه حتي بورژوازي صنعتي و پيشرفته و كشاورزي مكانيزه يعني سرمايه‌داري كشاورزي هم احساس ناامني و آسيب‌پذيري مي‌كرد. به‌طوري‌كه جنبشي در خود طبقات حامي حكومت براي اصلاحات به‌وجود آمد و گروهي پيدا شدند به‌عنوان پيشروان كه بعدها حسنعلي منصور و اميرعباس هويدا به آن پيوستند كه اينها هسته ايران نوين شدند و مي‌خواستند كشور را به دست مديران و كارشناسان و دانشگاهيان بدهند و يك پروژه مدرنيزاسيوني را به سبك اروپا پيش ببرند و مداخلات دربار و شاه را محدود كنند كه البته اين كوشش‌ها نتيجه نداد. بعداً گروهي ديگر پيرامون ملكه فرح جمع شدند كه از روشنفكران بعضاً چپ‌گراي سابق نظير نهاوندي بودند. اينها همه بيانگر اين بود كه مشكلي به‌وجود آمده كه درون خود طبقه حاكمه هم نفوذ كرده بود. بنابراين ضمن اين‌كه طبقات در ايران به‌وجود آمده بود، ولي درگيري طبقاتي به‌وجود نيامده بود آن‌گونه كه مثلاً ميان طبقه بورژوازي در اروپا و فئوداليزم به‌وجود آمده بود. حتي در دوره اعيان هم يك نزاع طبقاتي وجود نداشت. بخشي از اعياني كه تحصيل‌كرده و دموكرات شده بودند خودشان از پيشروان نهضت مشروطيت بودند، لذا تفكيك طبقاتي به اين معنا رخ نداده بود. بعد هم كه بورژوازي در ايران شكل گرفت باز هم مفهوم طبقه كارگر به صورت يك خودآگاهي طبقاتي ايجاد نشده بود، ولي به‌طور تصنعي در ادبيات ماركسيستي و حزب‌توده به نزاع طبقاتي دامن زده مي‌شد درحالي‌‌كه در ايران چنين نزاعي واقعيت خارجي نداشت. بسياري هم باور كردند و درچارچوب اين نزاع طبقاتي سعي كردند مبارزاتشان را سامان بدهند و استراتژي‌شان را تعيين كنند، كه خطا بود و اثرات منفي آن بعدها آشكار شد.

  طبقاتي هم كه در دهه چهل به بركت اجراي برنامه‌هاي اصلاحات شاه رشد كرده بودند اينها هم از سياست‌هاي دربار ناراضي شدند. اينها يك بازوي موثر براي انقلاب نشدند، ولي مدافع نظام شاه هم نشدند و در لحظات حساسي‌كه بايد به‌عنوان پشتيبان حاكميت از آن دفاع كنند، اين كار را كردند. حتي در ماه‌هاي پيش از سقوط سلطنت، مجلس هم صحنه انتقاد به سياست‌هاي حكومت مي‌شود و برخي از عناصر اصلي آن بازداشت مي‌شوند. در نيروهاي امنيتي تفرقه به‌وجود مي‌آيد. نيروهاي نظامي در دفاع از حاكميت احساس عجز مي‌كنند و... اينها همه نشان مي‌دهد كه حاكميت شاه از اين‌كه بتواند انسجام و وحدت طبقات مسلط را هم حفظ كند عاجز است.

آيا مقاومت نيروهاي مردمي هم در تشديد اين تضادها تأثير داشت يا اين تضادها ذاتي خودشان بود؟

اين تضادها در وهله اول ذاتي سياست‌هاي حاكميت است. اما آثار و عوارض آن در عرصه‌هاي مختلف بروز مي‌كند.

شما اشاره كرديد كه در دوران مشروطيت و در دوران نهضت‌ملي يك شعار مشترك بين همه طبقات شكل گرفت. شعار مشترك انقلاب 57 كه همه طبقات اجتماعي ـ كه به تحليل آنها پرداختيد ـ بر سر آن توافق داشته باشند، چه بود؟

 عبارت بود از خلع يد از حكام مستبد و تأسيس حكومت ملي از طريق اعمال حق حاكميت مردم و قطع مداخلات استعمارگران. بعد از كودتاي 28 مرداد رهبران نهضت‌ملي تا مدت‌ها بر سر شعار بازگشت حكومت ملي پافشاري كردند و در جبهه‌ملي دوم آن را به شعار "تشكيل حكومت قانوني" تغيير دادند. پس از آن به دلايل مختلفي كه بايد بررسي شود، ديگر نتوانستند جنبش ملي را با موفقيت رهبري كنند. اگر جبهه‌ملي دوم همان صلاحيت‌هايي را كه دكترمصدق در دوران نهضت‌ملي احراز كرده بود، حفظ مي‌كرد مي‌توانست هژموني خودش را بر طبقات ناراضي همچنان حفظ كند و در دهه‌هاي چهل و پنجاه هم در صحنه بماند. در آن صورت، اين امكان وجود داشت كه انقلاب بهمن 57 اگر هم يكپارچه تحت رهبري نيروهاي ملي قرار نمي‌گرفت، نيروهاي مزبور در رأس بورژوازي ملي و ديگر نيروهاي مترقي و دموكرات جامعه سهم تعيين‌كننده‌اي در رهبري‌ انقلاب برعهده مي‌گرفت. در آن صورت مسئله به شكل‌ ديگري پيش مي‌رفت. اما اينها نتوانستند مديريت كنند. لذا آن نقش رهبري كه نهضت‌ملي به‌طور تاريخي داشت از دست خارج شد. نهضت‌ملي كه مي‌شود گفت ريشه‌دارترين نيروي اجتماعي و آماده‌تر براي رهبري جامعه بود و شعارش حكومت ملي و حاكميت قانون بود؛ يعني هم استبداد شاه را رد مي‌كرد و هم در برابر استعمار ايستادگي مي‌كرد، هنوز مي‌توانست يك شعار فراگير باشد و همه اقشار و طبقات مردم را متحد كند. زيرا نيروهاي نهضت‌ملي مذهب را نمايندگي نمي‌كردند، ولي تعارض و ضديتي با دين نداشتند  و اغلب پاي‌بند مذهب بودند. به اين جهت در دوران نهضت‌ملي علاوه بر بخش‌هاي نسبتاً بزرگي از لايه‌هاي وسيع اجتماعي مردم بخش‌هايي از روحانيت هم از نهضت حمايت مي‌كرد. بايد ديد در غياب اين نيرو و در خلأ به‌وجود آمده در سطح رهبري چه جريان‌هايي مي‌توانستند اين خلأ را پر كنند؟ يكي جريان‌هاي ماركسيستي و ديگري نيروهاي مذهبي هم در طيف چپ و راديكال آن و هم در طيف روحانيت. طبيعي بود كه در جامعه ايران ماركسيست‌ها به‌دلايل متعدد اين شانس را نداشتند كه رهبري را به دست بياورند. بنابراين فقط نيروهاي با صبغه مذهبي و گفتمان ديني ماندند. زمان زيادي گذشت تا اينها بتوانند رهبري مبارزه بر ضد رژيم ديكتاتوري و سلطنتي را به‌دست بياورند. اواخر دهه پنجاه كه ديگر مبارزه افت پيدا كرده بود، تنها محدودي از روشنفكران به مبارزه ادامه مي‌دادند، بخشي از نيروهاي مذهبي در سازمان‌هاي راديكال انقلابي مسلحانه فعال بودند و عده‌اي هم در گروه‌هاي ماركسيستي، بقيه رهبران برجسته ملي تقريباً به سايه رفته بودند و آن حضوري كه در دهه چهل داشتند ديگر نداشتند. بخش مذهبي نيروهاي ملي مثل مهندس بازرگان و نهضت‌آزادي هم بعد از آزادي از زندان فعاليت‌هاي سياسي نهضت‌آزادي را در داخل كشور به حالت تعطيل درآوردند. البته بخش خارج از كشور، تعطيلي را نپذيرفت و به فعاليت ادامه داد و به مواضع و مشي رهبران داخل كشور انتقاد داشت. درهرحال اين نيروها در تحولات رو به رشد نقش تعيين‌كننده نداشتند جز نوعي حضور كمرنگ كه مي‌توانست براي فعالان تقويت‌كننده روحي يا فكري باشد. در چنين فضا و جوي بود كه ‌آنچه را كه آقاي خميني مطرح كردند توانست فراگير بشود. آنچه كه در اين دوران مردم و طبقات مختلف را به هم پيوند داد و باعث وحدت طبقات شد، نقد سياست‌هاي حاكميت شاه و اين‌كه استبداد شاه نبايد باشد و همچنين نقد مداخلات امريكا بود. اين "نبايدها" كم‌كم مورد توافق تمام طبقات قرار گرفت. در سال‌هاي 41 و 42 آقاي خميني حمله كردند به مداخلات خارجي‌ها ـ صهيونيزم و امريكا ـ و مخالفت با سرمايه‌گذاري خارجي به آن شكل و اين‌كه شاه چرا خودش را در اختيار بيگانگان گذاشته است. ايشان به نوعي مستقيم به خود شاه كه سمبل استبداد و خودسري در داخل كشور بود، برخورد كرد. اين حضور اين خاطره را ايجاد كرد كه  روحانيت هم رفته‌اند كنار و آن كسي كه مانده [آيت‌الله خميني] هم نسبت به مداخله استعمار انتقاد دارد و هم با شخص شاه مستقيماً درگير شده است. اين موضع ايشان براي نيروهايي كه با درافتادن با شاه مشكل داشتند خيلي انگيزه‌بخش بود و همه را خوشحال مي‌كرد. علي‌رغم اين در آن دوران چيزي به‌عنوان مدل حكومتي مطرح نبود. درس‌هاي ولايت‌فقيه آقاي خميني هم كه در نجف مطرح مي‌شد، به‌عنوان يك مدل حكومتي وارد عرصه عمومي نشد و به همين دليل در پيش‌نويس قانون‌اساسي هم نيامد. در ارتباطاتي هم كه روشنفكران ديني و مبارز، با روحانيت مبارز آن زمان كه نمايندگان، شاگردان و مقلدان آقاي خميني بودند داشتيم، هيچ‌يك از اينها مدل حكومتي ولايت‌فقيه را به‌عنوان هدف مبارزاتشان مطرح نمي‌كردند. من و ديگر دوستان همفكر كه سال‌ها با آقايان منتظري، هاشمي، باهنر، خامنه‌اي، بهشتي، مطهري، گلزاده غفوري، برادران حجتي كرماني، شجوني، روحاني، مرواريد و از خيلي بيشتر از آن با آقايان طالقاني، سيدرضا و سيدابوالفضل زنجاني، صدر بلاغي و ديگراني كه الان در خاطرم نيست، تماس و مراوده و دوستي و همكاري سياسي و فكري داشتيم. اينها هيچ‌كدام نه‌تنها تبليغ، كه اصلاً مطرح هم نمي‌كردند كه شاه برود و مثلاً مدل حكومتي ولايت‌فقيه بيايد. بيشتر ديدگاه‌هاي روشنفكران مسلمان را در امور سياسي و اجتماعي به‌طوركلي تأييد مي‌كردند. بيشتر به جامعه‌اي نظر داشتند كه در آن ارزش‌هاي ديني حاكم باشد نه آن‌كه نهادهاي ديني و يا روحانيت حق ويژه‌اي در حكومت و اداره جامعه داشته باشد.

  وقتي در سال 1357 جنبش فراگير شد و آقاي خميني از نجف به پاريس رفتند، در پاريس هم شعارهاي ايشان بيانگر اتحاد و مشاركت همه طبقات و نيروهاي اجتماعي بود. ايشان روي چيزهايي تأكيد مي‌كردند كه هيچ‌ نوع حساسيتي ايجاد نمي‌كرد. نه‌تنها صحبتي از اين‌كه يكي از اين طبقات و يا نيروها بايد حذف بشوند نبود، بلكه بر وحدت و همبستگي طبقاتي تأكيد هم مي‌شد. شعار وجدان جامعه شعار نهضت‌ملي بود كه استعمار و استبداد نباشد و يادآور اين بود كه جامعه‌اي خواهد بود كه امنيت و آزادي را براي همه به رسميت مي‌شناسد. حالا نسبتش با دين چگونه مي‌شود؟ خوب وقتي شعار، اين حد فراگير است، جامعه مي‌گويد كه آزادي هم از ارزش‌هاي اخلاقي ديني است، عدالت‌خواهي ديني است. آنچه كه در دهه چهل و پنجاه هم روشنفكران ديني روي آن تأكيد داشتند و هم روحانيت مبارز، زنده‌كردن همين برداشت از دين بود؛ اصل مقاومت در برابر ظلم و استبداد و اصل عدالت‌خواهي. پس وقتي رهبري ديني به اين شكل برجسته مي‌شود جامعه چه تداعي از رهبري ديني مي‌كند؟ آيا وجوهي مثل حكومت صنف روحانيت، يا صرف اجراي احكام شرع تداعي مي‌شد؟ خير، آنچه در آن زمان تداعي مي‌شد آن دو اصلي بود كه عرض كردم. روحانيت مبارز هم در آن زمان با جريان روشنفكري مثل جريان دكترشريعتي، حسينيه ارشاد، مجاهدين خلق و همه كساني‌كه مبارزه كردند  پيوند خورده بود و تأكيد آنها هم روي مقاومت و عدالت‌خواهي بود. جامعه تصور مي‌كرد آمدن اينها يعني آمدن آن دو اصل. به نظر من تا پيش از حوادثي كه بعد از پيروزي انقلاب و تشكيل حكومت به‌تدريج شكل ‌گرفت، تا زماني‌كه آقاي خميني پاريس بودند و انقلاب هنوز پيروز نشده بود داوري مردم اين بود. به‌همين ‌دليل بود كه جريانات دگرانديش ماركسيستي، لائيك و ملي همه به‌تدريج جذب انقلاب و رهبري آن ‌شدند و آن را ‌پذيرفتند. چون اين را اگر عين خودشان نمي‌دانستند ـ كه قطعاً نمي‌دانستند ـ آن را در ضديت با آرمان‌هاي خودشان يا نفي‌كننده آن هم نمي‌ديدند. جبهه‌ملي همراهي نشان ‌داد، فدايي‌ها، حزب‌توده، نهضت‌آزادي و ديگر نيروهاي لائيك حاج‌سيدجوادي‌ها و... مجاهدين هم به‌نحوي تأييد ‌كردند. فكر مي‌كردند انقلاب يك فضاي دموكراتيك مداراگرانه ملي ايجاد مي‌كند و حكومتي ملي كه امكان مي‌دهد همه حضور داشته باشند. حالا هركس هم راه خودش و شعار خودش را سعي مي‌كند دنبال ‌كند. پس مي‌پذيريم كه ماهيت انقلاب فراطبقاتي و فراگروهي بوده يعني در واقع اتحاد طبقاتي بوده و مي‌توانسته شعارهايش نقطه ارتقا همه خواسته‌هاي مشترك گروه‌ها و اقشار اجتماعي باشد ـ كه بود ـ با اين تفاوت نسبت به گذشته كه اين‌بار جامعه احساس مي‌كرد كه ارزش‌هاي ديني‌اش به‌طور جدي و آشكار حامي اين جنبش و آرمان‌هاي آن است. يعني همان‌طور كه گفتم در وجدان جامعه اين بود كه اسلام ترغيب مي‌كند ايستادگي و مقاومت در برابر زورگويي را، اسلام حامي عدالت‌خواهي است و حتي در نگاه روشنفكران اين بود كه اسلام حامي آزادي و مدارا هم هست. اگر نقش مذهب در همين حد باقي مي‌ماند كه پشتوانه اخلاقي ـ ارزشي اهداف سياسي ـ اجتماعي انقلاب باشد، چه اتفاقي مي‌افتاد؟ اينجا يك فرض مي‌گذاريم كه در اين صورت مي‌توانست سرنوشت انقلاب را عوض كند و آن اين بود كه رهبري انقلاب اگر اين واقعيت را براي خودش درست تبيين مي‌كرد كه همين‌طور كه رمز پيروزي انقلاب اتحاد طبقات و شعارهايي بوده كه دربردارنده خواسته‌هاي مشترك بوده، همين عنصر رمز ماندگاري انقلاب هم هست، در اين صورت سرنوشت كشور با آنچه كه الان هست، متفاوت مي‌بود. ببينيد، حتي شخص آقاي خميني به‌‌رغم اين‌كه ولايت‌فقيه را در سال 1348 تدريس ‌كردند پيش‌نويس قانون‌اساسي را كه براساس حاكميت مردم و حقوق و آزادي‌هاي مساوي تدوين شده و در آن هيچ اشاره‌اي به ولايت‌فقيه نشده بود، تأييد و امضا كردند و گفتند به تصويب عمومي گذاشته شود. اين نشانه هوشياري ايشان است كه اين‌گونه برداشت نشود كه پس حكومت مال طبقه روحانيت است و همه از همان اول كنار ‌بكشند. دست‌كم در ابتداي كار به ضرورت حضور همه طبقات و نيروها در انقلاب باور داشته‌‌اند. اين ضرورت بايد به‌عنوان يك نظريه جمع‌بندي مي‌شد و به‌صورت راهنما براي دوران بعد از پيروزي و تأسيس حكومت و تشكيل نظام اجتماعي ـ سياسي جديد رسميت‌ مي‌يافت.

منظور شما اين است كه كنارگذاشتن شعار فراطبقاتي و وحدت طبقاتي پس از پيروزي، يكي از عوامل موثر در بروز حوادثي مثل خرداد 60 بود؟

بله، بعد از آن‌كه مهم‌ترين اصل و رمز پيروزي‌ انقلاب را كنار گذاشتند. البته اين را نمي‌گويم كه فقط بايد اين هوشياري و خودآگاهي را رهبران مذهبي و روحاني مي‌داشتند. همه گروه‌ها بايد مي‌داشتند. اگر همه گروه‌ها مي‌رسيدند كه رمز پيروزي ما وحدت طبقات بوده و شاه به اين دليل شكست خورده كه نتوانست امنيت لازم براي همه طبقات اجتماعي فعال، بورژوازي تجاري، صنعتي، كشاورزان، دهقانان، كارگران و... را فراهم كند، بايد به فكر مي‌افتادند كه ما بايد چه كنيم كه همه طبقات احساس امنيت كنند. حتي بورژوازي تجاري سنتي، بورژوازي ملي و توليدكنندگان صنعتي پيشرفته و روشنفكران. اين خودآگاهي اگر در همه رهبران سياسي جامعه مي‌آمد امكان رسيدن به يك تفاهم وجود داشت. متأسفانه آنچه كه به نظر من اتفاق افتاد اين است كه اين اصل رعايت نشد و به‌طور جدي نقض گرديد.

آقاي دكتر، مقوله‌اي هست به‌نام "نقد همزمان". زماني‌كه وارد نقد آن دوران مي‌شويم طبيعتاً بايد مناسبات، نيروها و امكانات آن دوران را هم در نظر بگيريم. ممكن است ما بعد از سال‌ها حالا به اين تحليل‌ها و جمع‌بندي‌ها رسيده باشيم ولي آيا اين جمع‌بندي در آن دوران خاص هم جايگاهي داشت و مي‌توانست به‌عنوان يك راهبرد عمل كند؟ آيا در آن مقطع تاريخي نيرويي بود كه حامل اين انديشه شما باشد؟

من فكر مي‌كنم در طبقه متوسط جامعه يعني بورژوازي ملي، به‌دليل داشتن سوابق مبارزاتي در جنبش‌هاي ضداستبدادي و ضداستعماري زمينه براي پذيرش همكاري بين طبقاتي وجود داشت، چون سنت نهضت‌ملي و مشروطه بر اين همكاري متكي بود. البته بگذريم از اين‌كه بسياري از شخصيت‌ها و احزابي كه اين جريانات عمده تاريخي را نمايندگي مي‌كردند فاقد آن درك تاريخي وخودآگاهي ملي و سعه‌صدري بودند كه رهبراني نظير دكترمصدق در طول تجربه مبارزاتي به‌دست آورده بودند. به همين جهت درگيري‌هايي ايجاد ‌كردند كه تنگ‌نظرانه بود و به‌جاي آن‌كه منافع ملي را نمايندگي كنند، منافع محفل‌هاي روشنفكري يا حزبي  و يا صنف خود را عمده  مي‌كردند.

در ادامه صحبت شما، بعضي از سمبل‌هاي مالي ما كه زمان دكترمصدق واقعأً بار مبارزات ملي روي دوش آنها بود و بعد از كودتاي 28 مرداد به خارك تبعيد شدند و مبارزه مي‌كردند، يواش يواش شيوه توليدشان از توليد ملي عوض شد و به سمت كمپرادوريزم رفتند.

همين‌طور است. در يك بررسي تحليلي توضيح دادم كه چرا بورژوازي ملي ايران بعد از انقلاب امكان احراز يك نقش تعيين‌كننده را از دست داد. بورژوازي ملي ايران تا بعد از 28 مرداد حتي تا حدود سال 1338 هنوز فعال بود. چون اقدامات اقتصادي شاه تا آن تاريخ هنوز زيرساخت‌ها را تغيير نداده بود. بورژوازي ملي  فقط ضربه سياسي خورده بود ولي موقعيت اجتماعي و اقتصادي آن و مركزيت بازار و محوريت صنعت ملي آسيب نديده بود. بعد از اصلاحات دهه چهل تغييرات به سمت كمپرادوريزم پيش ‌رفت و بورژوازي و صنعت ملي تضعيف شدند و همين‌طور كه اشاره كرديد بسياري از آنها براي ادامه زندگي ناگزير نقش حاشيه‌اي را در جوار سرمايه‌داري كمپرادور پذيرفتند و بعضي‌ها هم اصلاً در مسير وابستگي قرار گرفتند.

بعد از كنگره جبهه‌ملي كه در خانه مرحوم حاج قاسميه درسال 1341 تشكيل شده بود، شاه به او پيام داد يا آن گروه صنعتي بهشهر يا جبهه‌ملي و زندان ايشان جبهه‌ملي را كنار گذاشت و رفت آن طرف.

خيلي‌ها بعد از آن تاريخ شركت‌هاي مقاطعه‌كاري درست كردند و كمابيش نقش واردكننده و صادركننده درچارچوب كمپرادوريزم را پيدا كردند. به همين دليل رويكرد غيرملي پيدا كردند. من در آن تحليل دنبال پاسخ اين پرسش بودم كه چرا در بورژوازي تجاري سنتي بازار و سازمان‌هاي  زيرمجموعه آن تا اين حد خصلت دلالي قوي شده است؛ درحالي‌كه در گذشته بر اهميت و محوريت صنعت ملي، اقتصاد ملي و تجارت ملي تأكيد داشتند و با استعمار انگليس مبارزه مي‌كردند و نهضت‌ملي و مشروطه را مورد حمايت قرار داده بودند. ديدم اينها در دهه‌هاي چهل و پنجاه استحاله شده‌اند. منافعشان با كمپرادوريزم پيوند خورد و بنابراين انگيزه‌هاي ملي در ايران كم‌رنگ شده است.

پس پايگاه تحليل شما چه مي‌شود؟ مي‌گوييد اينها هم كه خصلت غيرملي ـ حداقل از لحاظ اقتصادي ـ پيدا كرده بودند و نمي‌توانستند سمبل اتحاد طبقاتي باشند و آن را نمايندگي كنند؟

در آن سال‌ها سرمايه‌داري كمپرادور سعي كرده بود كه هژموني طبقاتي به دست بياورد اما به‌ اين دليل كه بر ضد منافع ملي عمل كرد طبقات با او درگير شدند، لذا شكست خورد و دچار گسيختگي دروني شد. در آن زمان و در همان آغاز پيروزي انقلاب زمينه‌اي بود كه نيروي ملي مي‌آمد ـ به مفهوم سياست‌‌هاي ملي مي‌گويم نه به مفهوم ايدئولوژي ناسيوناليستي ـ و هژموني را به‌دست مي‌گرفت و وحدت طبقات را نمايندگي مي‌كرد. در آن شرايط طبيعي بود كه آنها كه به‌دنبال كمپرادوريزم بودند، منزوي بشوند.

آيا خود شما هم برنامه‌اي و يا طرحي براي حفظ وحدت طبقات و نيروها داشتيد؟

هنگام اقامت آقاي خميني در پاريس به ديدارشان رفتم و پيشنهادي را در اين زمينه ـ وحدت و مشاركت همه نيروهاـ  مطرح كردم. بعد از پيروزي انقلاب هم زماني‌كه به عضويت شوراي انقلاب انتخاب شدم، يك طرح مكتوب ارائه دادم با همين جمع‌بندي كه بايد سياست‌هاي مديريت انقلاب به نحوي باشد كه بتواند اين وحدت را حفظ كند. در آن طرح مكتوب نوشتم كه همه كساني‌كه به‌نحوي در مبارزه نقش داشته‌اند بايد در مديريت انقلاب و جامعه مشاركت داشته باشند. من نوشتم كه شوراي انقلاب موجود شورايي نيست كه نماينده همه نيروهاي انقلاب باشد. تا زماني‌كه نظام جديدي شكل بگيرد ـ كه زمان مي‌برد ـ اين شورا بايد به‌صورت پارلماني باشد كه نمايندگان همه نيروهايي كه در انقلاب بودند صرف‌نظر از نوع گرايش‌هاي ايدئولوژيك در آن حضور داشته باشند. قبل از اين‌كه  به شورا بروم، طرح را نزد آيت‌الله خميني در قم بردم. گفتم اگر تغييراتي داده نشود من احساس نمي‌كنم كه بتوانم مفيد باشم. به اي&