30 خرداد 60 خطای استراتژيك

( 2 )

گفت‌وگو با دكتر حبيب‌الله پيمان

آذرماه 1383

 

آقاي دكتر، با تشكر از اين‌كه مجدداً وقت خود را به اين موضوع اختصاص داديد، پرسشي مطرح است كه به نظر مي‌رسد بايد بيشتر به آن بپردازيم. با توجه به ارتباط شما با نظام از يك‌سو و مراوده و ارتباط با سازمان مجاهدين خلق در قبل و بعد از پيروزي انقلاب (قبل از آغاز فاز مسلحانه) ازسوي ديگر، چه تلاش‌هايي براي پيشگيري از اين واقعه صورت گرفت؟ و چه كارهايي ممكن بود انجام شود كه نشد؟

اجازه دهيد قبل از اين‌كه به اين پرسش بپردازم، يك بحث مقدماتي را مطرح كنم. نظريه‌اي مي‌گويد جريان‌هايي كه سنخيت و تشابهات بيشتري روي مباني نظري دارند، بيشتر در معرض تضاد و درگيري با همديگر قرار مي‌گيرند. من سعي مي‌كنم مصداق اين نظريه را روي دو سوي درگيري خرداد 60 ـ مجاهدين خلق از يك‌سو و جناحي از روحانيت و حزب‌جمهوري اسلامي از سوي ديگر ـ به اجمال توضيح دهم كه درضمن جمع‌بندي فشرده‌اي است از مباحث نظري كه در گفت‌وگوي قبلي عنوان كردم. با مطالعه و دقت روي اين موضوع، مشابهت‌هاي ميان اين دو جريان را در هفت عنوان خدمتتان عرض مي‌كنم كه در ايجاد اين تضاد خصمانه و آنتاگونيستي موثر بوده است؛ البته اين به‌معناي انكار وجود برخي تضادهاي ديگر ايدئولوژيك و نظري (جهان‌بيني) به‌ويژه در رويكرد به امور اجتماعي و اقتصادي و مسئله عدالت نيست. 

 1ـ هر دو جريان مذهبي هستند، آن هم از نوع ايدئولوژيك آن، با يك ايدئولوژي بسته. هر دو يك سيستم نسبتاً بسته دارند كه تمام جزييات زندگي يك فرد را مشخص كرده است. يك جريان در سيستم فقه و رساله دستور‌العمل‌هاي دقيق و جز به جز را براي فرد تعيين كرده است. جريان ديگر معتقد است كه همه‌چيز بايد از ايدئولوژي ـ ايدئولوژي‌اي كه آنها تعريف مي‌كنند ـ استخراج شود و با يك آيين‌نامه دقيق تشكيلاتي، حتي رفتار شخصي هر فرد را تعيين مي‌كند؛ براي مثال، از صبح كه بلند مي‌شويد تا شب كه مي‌خوابيد همه برنامه زندگي شما تعيين شده است، اين طرف هم در آيين‌نامه تشكيلاتي همه جزييات رفتار فرد با خودش، با ديگران، پدر، مادر، همسر و... همه را تعيين مي‌كند. هر دو معتقدند حقيقت مطلق به تمامي و منحصراً نزد آنهاست و آنچه كه نزد ديگران است يا حقيقت نيست يا ناقص است.

2ـ خودبرتربيني؛ يعني هر دو خودشان را پيشتاز، پيشرو و نخبه‌ترين جريان در مسير تكامل، ايمان و عمل صالح مي‌دانند، فقط عنوان‌ها متفاوت است.

مي‌توان گفت يكي از اين دو جريان خودش را پيشتاز مي‌داند و ديگري براي خودش حق وتو قائل است؟

اين تعبير تا حدي درست است، ولي نتيجه هر دو يكي است. هر يك از اين دو جريان سلسله مراتبي را براي خود تعريف مي‌كنند. به‌عنوان نمونه روحانيت اين‌گونه تعريف مي‌كند، از خدا كه بگذريم، پيامبر كامل‌ترين انسان است و پس از پيامبر امامان در همان رديف قرار مي‌گيرند. در غيبت امام چه كسي صالح‌ترين فرد است كه به همين دليل نيابت هم دارد؟ از همين باور كه بعد از پيامبر و امامان، ما صالح‌ترين هستيم، حق انحصاري حكومت درمي‌آيد. مجاهدين هم مي‌گويند نوك پيكان تكامل هستيم و آنها هم اين نتيجه را از ترتيب نزديكي به خداوند، پيامبر و انسان كامل درمي‌آورند. از اين نگاه هم حق انحصاري حكومت درمي‌آيد. بنابراين، اين دو نمي‌توانند همديگر را تحمل كنند؛ آن مي‌گويد ما صالح‌ترين جريان و نايب امام هستيم، ما بايد حكومت كنيم اين مي‌گويد ما تكامل‌يافته‌ترين، انقلابي‌ترين و داراي ناب‌ترين ايدئولوژي هستيم و شهيد داده‌ايم، ما بايد حكومت كنيم.

3ـ نكته بعدي اعتقاد هر دو طرف به رهبري فردي است. در ابتدا، سازمان اين‌گونه نبود ولي عملاً در سير استحاله به اينجا رسيد، عملاً يك فرد شاخص شد، آنقدر شاخص كه گويي ديگر هيچ‌كس نمي‌تواند به پاي او برسد و حق و حقوق ويژه دارد. در طرف مقابل هم يك فرد به‌عنوان نماينده خدا روي زمين و صالح‌ترين سخنگوي مكتب و ايدئولوژي در رأس قرار مي‌گيرد. صرف‌نظر از مصاديق، پروسه اين تفكر به حاكميت فردي مي‌انجامد.

4ـ نكته ديگر اطاعت تشكيلاتي و سانتراليزمي است كه با تقليد محض و اطاعت بي‌چون و چرا از مرجع، مشابهت دارد.

5ـ هر دو جريان خشونت را يك امر ذاتاً مقدس مي‌دانند. درحالي‌كه بعضي معتقدند خشونت ذاتاً يك امر مقدس نيست و تنها جايي‌كه در دفاع از يك امر ضروري چاره‌اي جز اعمال خشونت نيست، آن را به كار مي‌گيريم. بينش قرآن همين است كه خشونتي نبايد عليه كسي اعمال بشود، تنها يك‌جا استثنا كرده، آنجايي كه مي‌گويد "اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا" اگر مورد ستم قرار گرفتيد و مجبور شديد از خودتان دفاع كنيد. اما در نگاه اين دو جريان گويي خشونت خود في‌نفسه يك وسيله مشروع است. يكي به آن ‌عنوان "جهاد مقدس" مي‌‌دهد و ديگري به‌عنوان "كينه مقدس" ياد مي‌كند. كينه كه مقدس نمي‌شود.

6ـ ويژگي بعدي قطب‌بندي ميان حق و باطل است، گويي كه بين اين دو هيچ سلسله مراتبي و نسبيتي وجود ندارد؛ تنها حق مطلق و باطل مطلق وجود دارد. هر دو جريان به دوقطبي‌كردن مقولات معتقدند و وجود نيروهاي بينابيني را نمي‌پذيرند و نمي‌توانند باور كنند كه انسان‌ها هريك معمولاً فقط نسبتي از حقيقت را در اختيار دارند و همه حقيقت نزد يك فرد نيست و هستند كساني‌كه به‌طور نسبي از حق منحرف‌اند و قابليت هدايت دارند. تشكيك و مراتبي بودن را نفي مي‌كنند، بنابراين ميان "خودي" و "غيرخودي" يا "خلق" و "ضدخلق" آنچنان ديوار بلندي مي‌كشند كه به‌سادگي نمي‌توان از آن عبور كرد. 7ـ آخرين مورد مشابهتي كه به نظر من مي‌رسد، استفاده ابزاري از پيروان، هواداران و مقلدين است. يك جريان افراد را مقلديني مي‌دانند كه تنها وظيفه‌شان تقليد است و من خود شنيده‌ام كه اصطلاح "مصرف‌كردن" را براي مردم به‌كار ‌برده‌اند. آن‌طرف هم معتقد است كه فرد بايد در تشكيلات حل بشود؛ براي نمونه در تحليل‌هايي كه راجع به علل شكست عمليات فروغ جاودان دادند، خطاب به اعضا گفته بودند "شما تسليم كامل نبوديد، بنابراين بياييد در پيشگاه رهبري از خود انتقاد بكنيد و به ضعف‌هايتان اعتراف كنيد، در اين صورت اميد موفقيت هست." يعني تمام اراده و وجدان مستقل‌شان را قرباني اطلاعت محض كنند.

  اينها مشابهت‌هايي است كه امكان برقراري گفت‌وگو ميان دو طرف را سلب مي‌كند. انسان‌ها مي‌توانند به‌رغم اختلاف‌نظر و سليقه‌اي كه با هم دارند، به شرط اين‌كه فاقد ويژگي‌هاي فوق باشند با هم گفت‌وگو و تعامل برقرار كنند كه شايد منجر به اين شود كه در وجوهي با هم همكاري كنند و در مواردي به تفاهم برسند. ولي وقتي اين ويژگي‌‌ها باشد، سيستم‌هاي اخلاقي ـ ذهني هر دو طرف بسته شده و اصلاً نمي‌توانند ارتباط برقرار و چيزي مبادله كنند. رابطه فقط رابطه حذف يا تسليم است، راه سومي وجود ندارد.

با توجه به مباني‌اي كه فرموديد، پرسش را اين‌گونه مطرح مي‌كنيم؛ در اوايل پيروزي انقلاب ـ سال‌هاي 57 و 58ـ اين دو جريان هنوز خود را به‌گونه‌اي كه در سال 60 بروز پيدا كرد، نشان نداده بودند و مشابهت‌هايي كه فرموديد هنوز به آستانه تحمل‌ناپذيري نرسيده بودند. در آن مقطع بالاخره افراد و نيروهاي پخته‌تر، متعادل و ميانه‌روتري حضور داشتند كه با توجه به تجربيات خود مي‌توانستند ايفاي نقش كنند. افرادي مثل مهندس بازرگان، مهندس سحابي، شخص شما، آقاي ميثمي و ديگراني حضور داشتند كه حتي مردم بعضي از اينها را بيشتر از شخص مسعود رجوي و ديگر افراد سازمان مي‌شناختند. به هرحال اگر معتقد باشيم كه جريان‌هاي پخته‌تر و با تجربه مي‌‌توانند در مقاطع حساس تاريخي ايفاي نقش كنند ـ كه در تاريخ اين كار را كرده‌اند ـ چرا در مقطع سال 60 اين نقش گم است؟ چرا نتوانست عمل كند؟ و چرا كار به‌جايي رسيد كه اين تضاد خودش را اين‌گونه نشان داد؟

من "تيپ ايدئال" دو طرف درگيري را تشريح كردم كه درواقع هسته‌‌هاي سخت اين دو جريان هستند و معنايش اين نيست كه در ميان اين دو طيف‌ گروه‌ها و اشخاص معتدل‌تري نبوده‌اند. ولي براي تبيين نظري و درست هميشه بايد "تيپ ايدئال" را در نظر گرفت كه تمام ويژگي‌‌ها را دارد تا آن‌گاه بتوان يك تبيين درست از آن استخراج كرد. وقتي‌كه در اثر تندروي و خشونت‌، نيروهاي بينابيني خود به خود حذف و بي‌اثر مي‌شوند، نهايتاً روز به روز آن دو تيپ ايدئال برجسته‌تر مي‌شوند. اما آنچه كه در پرسش مطرح كرديد كاملاً درست است. اين‌كه چرا اينها نتوانستند در جلوگيري از بروز چنين فاجعه‌اي، تأثير تعيين‌كننده‌اي بگذارند؛ در گفت‌وگوي پيش به تفصيل درباره ساختار حزب‌جمهوري اسلامي ـ كه درواقع يكي از طرفين جدي درگيري بود ـ صحبت كردم و گفتم كه اوايل تأسيس حزب يك هسته روشنفكري هم جذب آن شد كه عمدتأً در روزنامه جمهوري اسلامي تمركز داشت كه با فاصله كمي از تأسيس، اين جريان از حزب فاصله گرفت و همان هم منجر به اين شد كه حزب ديگر نتواند دوام چنداني بياورد. ولي بخش ديگر حزب كه صحنه‌گردان حوادث تند بود و خشونت را رهبري مي‌كرد، اتحاد جناحي از روحانيت حوزه با جناحي قوي از بازار بود كه اينها پيوندهاي شرعي، تشكيلاتي و اجتماعي ديرينه داشتند. اينها با همين اتحاد ديرينه در جريان انقلاب هم با يكديگر همكاري كردند و نقش موثري هم در پيروزي انقلاب داشتند. طبيعي بود كه براي خود يك حقي قائل شدند و جبهه محكمي را براي دفاع از برتري و تسلط خود به‌وجود آوردند. لذا يكي از علت‌هايي كه نيروهاي ميانه و معتدل نتوانستند تأثيرگذار باشند، انحصارطلبي و خودبرتر بيني آنها بود و اين‌كه تنها خود را صحنه‌گردان و تأثيرگذار در انقلاب تصور مي‌كردند. من فكر مي‌كنم كه همين ذهنيات و تمايلات جلوي اثرگذاري بعضي روحانيون مبارز و معتدل  درون حزب را نيز مي‌گرفت.

 يكي ديگر از عوامل موثر نقش قدرت‌هاي بين‌المللي است. البته دوستان ديگري كه اشراف بيشتري به اين مسئله دارند در سلسله گفت‌وگوهاي خرداد 60، پيرامون اين قضيه و آنچه كه در مذاكرات گوادلوپ گذشت، به تفصيل سخن گفته‌اند. آنچه در اين تحليل‌ها مشهود است اين است كه جناحي از حاكميت امريكا مقابله‌ با انقلاب را فقط با يك خشونت بسيار گسترده امكان‌پذير مي‌دانستند. در اين مورد  اختلاف‌نظر پيش آمد كه آيا خشونت به‌كار برود يا نه. گروهي كه معتقد به بكارگيري خشونت گسترده بود استدلالشان اين بود كه اگر اين انقلاب پيروز شود، منافع غرب به‌كلي به خطر مي‌افتد. استدلال مخالفان خشونت گسترده اين بود كه اين كار منجر به راديكاليزه‌شدن انقلاب و تقويت بيشتر جريان‌هاي چپ در ايران مي‌گردد و جايگاه جريان‌هاي ميانه و رهبران معتدل را تضعيف مي‌‌كند. در نهايت، اين استدلال پذيرفته شد و بعد از آن بود كه ژنرال هايزر به ايران آمد تا ژنرال‌هاي ارتش را راضي كند كه كودتا نكنند و يكي از اهداف اصلي اين بود كه كل سيستم و همچنين ساختار ارتش آسيب نبيند تا اين امكان را داشته باشند كه بتوانند مسير تحولات انقلاب را در جهت احياي مناسبات پيشين هدايت كنند. هدف ديگر تضمين جريان صادرات نفت به غرب بود كه اين هم داده شد و هر دوي اين موارد در مذاكرات پذيرفته شده بود. اما من فكر مي‌كنم وراي اين اهداف، غربي‌ها به اين جمع‌بندي رسيده بودند كه حالا كه انقلاب دارد پيروز مي‌شود بهتر است براي خنثي‌ و بي‌اثركردن آن به‌جاي مقابله رودررو با آن همراه شده، با اقداماتي در درازمدت آن را مهار و از مسير خود منحرف گردانند. براي اين منظور احتمالاً روي تفكر و گرايش‌هاي جريان‌‌هايي كه با تفكر، فرهنگ و سياست‌هاي اقتصاد سرمايه‌داري غربي سنخيت‌هايي دارند مثلاً با مالكيت خصوصي نامحدود و اصولاً نظام سرمايه‌داري مخالفت ندارند و در ضمن ميانه خوبي با روشنفكران و احزاب چپ‌گرا و موثر كمونيسم ندارند، در ميان روحانيت و در ميان نيروهاي ليبرال حساب باز كردند. اينها وجوه مثبتي بود كه استدلال مخالفان خشونت و كودتا را تقويت كرد به اين معني كه اگر هم انقلاب پيروز شود چون رهبري دست اين جريان‌ها خواهد بود، جاي نگراني زيادي وجود ندارد. در همين راستا روي تضادهايي‌‌كه بين نيروهاي انقلاب وجود داشت و غربي‌ها به آن اشراف داشتند، حساب بازكرده و براساس آن براي آينده برنامه‌ريزي كردند، مثل اختلافاتي كه بين روحانيت و نيروهاي ليبرال وجود داشت، يا اختلافاتي كه بين روشنفكران و نيروهاي چپ و راديكال با نيروهاي معتدل و ميانه‌رو وجود داشت و... به‌هرحال، غربي‌ها بي‌ميل نبودند كه با دستكاري و تعميق اين شكاف‌ها و تضادها بر سرنوشت انقلاب تأثير بگذارند. چگونه؟ اين ديگر نياز به اطلاعات و اخباري دارد كه در دسترس ما نيستند. اما يك چيز آشكار است و آن حمايت از صدام در جنگ عليه ايران بود. مي‌دانيم كه تحميل جنگ به يك انقلاب نوپا، عامل بسيار مهم در انحراف انقلاب، تضعيف آرمان‌ها، رشد جريان‌هاي ميليتاريستي و تضعيف موقعيت و جايگاه جريان‌هاي زيرمجموعه آن مي‌باشد.   با همه اينها ما معتقد هستيم كه اگر عوامل داخلي درست و منسجم و عقلاني عمل كنند، مداخلات خارجي و تحريكات ‌آنها چندان نمي‌تواند اثر داشته باشد. غربي‌ها وقتي احساس كردند بدون اعمال خشونت بسيار گسترده نمي‌توانند انقلاب را كنترل كنند ـ به‌خصوص كه احساس كردند شاه و سيستم‌اش در اين زمينه ناتوان است ـ تماس‌هايي با رهبران و فعالان انقلاب برقرار كردند، نه‌تنها اروپايي‌ها كه حتي امريكايي‌ها نيز در اين زمينه فعال شدند. به‌خصوص بعد از 17 شهريور كه به‌كلي اميدشان از اين‌كه يك حكومت و دولت نظامي بتواند اوضاع را كنترل كند قطع شد، تماس‌ها بيشتر شد و مي‌شود گفت به‌طور جدي در مسير مصالحه با رهبران انقلاب قرار گرفتند.

در مورد علل داخلي توضيح بيشتري بدهيد؟

عوامل داخلي چند دسته هستند كه هركدام نقش‌هايي ايفا كرده‌اند؛ نيروهايي كه زيرمجموعه روحانيت بودند كه خود اينها به دو بخش تقسيم مي‌شدند، بخشي كه در خيابان‌ها حضور پيدا مي‌كرد و موسوم به حزب‌الله بود و بخشي كه برنامه‌ريزي و سازماندهي اينها را انجام مي‌داد و رهبري مي‌كرد. مجموعه نيروهاي چپ و گروه‌هاي ماركسيستي، سازمان مجاهدين خلق هم بودند ـ كه به تفصيل در گفت‌وگوي قبلي صحبت شد ـ و نيز جريان‌هايي مثل حجتيه، بقايي وآيت و يا شخص آقاي بني‌صدر. همچنين درمجموعه جريان‌هاي همسو با روحانيت و حزب‌جمهوري اسلامي، تشكلي از نيروهاي جوان باعنوان مجاهدين انقلاب اسلامي شكل گرفت، اينها طيف روشنفكر جناح روحانيت بودند. اينها هم به نظر من نقش مهمي داشتند و مواضعي كه در پيش گرفتند، در تشديد خصومت‌ها تأثير گذاشت و بالاخره جايگاه و نقش دولت موقت و سياست‌هايي كه پيش گرفت. منتها مي‌خواهم قبل از اينها به يك  نكته پيرامون مجاهدين خلق بپردازم.

در گفت‌وگوي قبلي وجوه ايدئولوژيك، استراتژيك و تشكيلاتي سازمان مجاهدين خلق را تحليل كرديد.

اما يك نكته باقي ماند و آن اين‌كه آيا مجاهدين خلق در استراتژي، نهايتاً حل تضاد خود را با جريان مقابل، مسلحانه مي‌ديد يا خير؟ اين‌كه آيا اينها اسلحه را فقط براي دفاع از موجوديت خود حفظ كرده بودند، يا اين‌كه اساساً معقتد بودند كه حل نهايي اين تضاد جز با مشي مسلحانه ناممكن است، بايد ميان اين دو تميز داده شود. از آنجا كه من اطلاعي از جمع‌بندي‌هاي درون‌سازماني آنها ندارم براي پرداختن به اين پرسش ناچار فرضيه‌اي را طرح مي‌كنم و آن را با واقعيت‌هايي كه به‌وقوع پيوسته محك مي‌زنم. فرض مي‌گيريم كه نگهداري سلاح و اصرار بر حفظ آن و تشكيل ميليشيا به‌عنوان يك ارتش غيررسمي، با هدف دفاع از موجوديت سازمان صورت گرفت. معناي اين رفتار اين است كه اين‌گونه فرض كنيم كه براي رهبري سازمان مسجل بود جرياني كه قدرت را به دست گرفته به حذف سياسي اينها قانع نيست و تنها هدفش اين نيست كه اينها به قدرت نرسند، بلكه حذف فيزيكي و  تشكيلاتي كامل آنها را هم در دستور كار دارد و به‌دنبال اعمال خشونت براي نابودي كامل آنهاست. مثل دو جرياني كه در جبهه جنگ با هم روبه‌رو مي‌شوند كه يكي بايد ديگري را حذف كند تا بتواند به حيات خود ادامه بدهد. اين رفتار و  نگرش  براي يك نبرد مسلحانه و جنگ تمام‌عيار قابل تبيين است. اما در عرصه سياست بين "ماندن" و "نماندن" امكانات و موقعيت‌هاي زيادي وجود دارد. ممكن است حذف به اين معنا باشد كه اجازه ندهند كه يك جريان در راس قدرت سياسي حضور بيابد. همين الان اقتدارگرايان اجازه نمي‌دهند كه اصلاح‌طلبان در ساختار قدرت حضور موثر داشته باشند. اما بايد پرسيد آيا در آن مقطع هدف جناح حاكم "حذف سازمان از قدرت" بود يا "حذف آنها به‌طوركلي از صحنه سياسي ايران"؟ تفاوت اين دو هدف بسيار ظريف ولي حساس و مهم است. ببينيد! اين دو، هركدام تمهيدات و لوازم خاص خود را دارد، درمقابل هم دو نوع دفاع لازم مي‌آيد. به‌نظر نمي‌رسد كه رهبران سازمان اين‌گونه فكر مي‌كردند كه منحصراً دارند از جان و موجوديتشان دفاع مي‌كنند به‌طوري‌كه اگر مقابله مسلحانه نكنند  هيچ جايگاهي در صحنه سياسي ايران نخواهند داشت. اگر سازمان اين ادعا را كه "فقط ما صلاحيت داريم حكومت كنيم و حاكميت يكپارچه مرتجع‌اند و حق حكومت ندارند و بايد به زور هم كه شده كنار گذاشته شوند" كنار مي‌گذاشت و اين نظر را پيش مي‌گرفت كه "ما نمي‌خواهيم با هر شيوه ممكن و ازجمله با زور، قدرت را از آنان بگيريم و تنها خواست ما،  ماندن و فعاليت قانوني و مسالمت‌آميز در عرصه اجتماعي ـ سياسي است"، در برابر يك حذف فيزيكي ـ تشكيلاتي كامل قرار نمي‌گرفتند و اين خطر را از سر مي‌گذراندند. همان‌گونه كه بخشي از ماركسيست‌ها و حزب‌توده تا مدت‌‌ها تحمل شدند يا نيروهايي مثل نهضت‌آزادي، جنبش مسلمانان مبارز و ديگران كه با سياست‌هاي حزب‌جمهوري مخالفت جدي داشتند، ولي در برابر يك حذف فيزيكي ـ تشكيلاتي كامل قرار نگرفتند. ما [جنبش مسلمانان مبارز] به‌طور مشخص با وجودي‌كه داعيه كسب قدرت نداشتيم، دفاترمان را چندين‌بار غارت كردند، درهم شكستند، علاقه‌مندان را مي‌گرفتند و كتك مي‌زدند ولي چون مدعي كسب قدرت نبوديم، حذف كامل فيزيكي ـ تشكيلاتي نشديم. اين‌گونه برخوردها، بيشتر ازسوي طيف‌هايي از حزب‌الله بود كه ما را با مجاهدين يكي مي‌ديدند و نمي‌توانستند تفاوت‌ها را تميز بدهند يا با هر جريان دگرانديش به‌طور عكس‌العملي و احساسي برخورد خصمانه مي‌كردند. اما در تحليل و تصميمات حاكميت  نبود كه ما و امثال ما را حذف فيزيكي كنند. البته اين احتمال را رد نمي‌كنم كه دست‌كم برخي از جريان‌هاي راست افراطي خواهان حذف كامل همه گروه‌هاي روشنفكري بودند و براي اين منظور جوسازي و زمينه‌سازي مي‌كردند. اما حتي در مجموعه حاكميت، تعادل قوا به سود آنها نبود و اگر بهانه و دليل كافي به‌دست نمي‌آوردند قادر به انجام طرح خود نبودند. برخي روحانيون مبارز پرسابقه به‌طور جدي خواهان گفت‌وگو و حل مسالمت‌آميز اختلافات بودند.

آيا اين فرضيه شما برمي‌گردد به روحانيون مبارز مثل مرحوم بهشتي، يا اين‌كه معتقديد حتي جناح‌هاي سنتي آنها نيز قصد حذف فيزيكي ـ تشكيلاتي مجاهدين خلق را نداشتند؟

پرسش مهمي است، شايد جناح  راست افراطي دوست داشتند كه تشكيلات سازمان از صحنه به‌كلي حذف شود. اما اگر سازمان به تمهيداتي كه گفتم مي‌انديشيد، به‌خاطر فقدان يكپارچگي در حاكميت، اينها هرگز توان برنامه‌ريزي منسجم و امكان حذف فيزيكي سازمان را پيدا نمي‌كردند. زيرا هيچ دليل و بهانه‌اي براي اين كار نداشتند. بايد ميان بعضي جريان‌هاي مبارز و عقل‌گرا در ميان روحانيت كه با سلطنت مبارزه كرده بودند، با جناح‌هاي محافظه‌كار و راست‌افراطي تفكيك قائل مي‌شدند و همگي را دربست ارتجاعي و ضدانقلاب و ضدخلق معرفي نمي‌كردند. اما سازمان مجموعه نظام را به‌عنوان دشمن آشتي‌ناپذير و مرتجع معرفي مي‌كرد و به طيف‌بندي‌ها توجهي نداشت.

آيا از شعار "حزب فقط حزب‌الله، رهبر فقط روح‌الله" حذف همه احزاب و جريان‌هاي سياسي ـ فكري ديگر نتيجه نمي‌شود؟ حزب‌الله مي‌توانست شعار خود را اين‌گونه مطرح كند "حزب ما حزب‌الله، رهبر ما روح‌الله"؟

قطعاً از اين شعار، چنين چيزي استنتاج مي‌شد. آنها كه اين شعار را در دهان آن افراد گذاشته بودند تماميت‌خواه بودند، اما همه اين‌طور فكر و عمل نمي‌كردند. ماهيت انقلاب و تنوع و گستردگي نيروهاي فعال در آن نيز اجازه حذف كامل همگان و حاكميت مطلقه يك جريان را در آن روزها نمي‌داد. ازاين‌رو تحت آن شرايط اگر بهانه مقاومت مسلحانه به آنها داده نمي‌شد نمي‌توانستند با خشونت كامل عمل كنند. وضعيت نيروهاي جامعه در آن مقطع اجازه چنين چيزي را به‌ آنها نمي‌‌داد. چنان‌كه عملاً نداد و بعداً متوقف كردند. مثلاً با وجودي‌كه فعاليت نيروهايي مثل جنبش مسلمانان مبارز، نهضت‌آزادي و...، را بسيار محدود كردند، اما نتوانستند به‌طوركلي تشكيلات آنها را منحل و يا همه را از دم، بازداشت و محاكمه كنند.

بايد اين عامل را هم در نظر گرفت كه بعد از اين‌كه فاز مسلحانه شروع شد، جناح‌هاي راست افراطي حاكميت بيشتري پيدا كردند.

دقيقاً همين‌طور است، درحالي‌كه پيش از آن چنين امكان و مشروعيتي نداشتند. به نظر مي‌رسيد كه خط استراتژيك و راه‌حل نهايي مجاهدين خلق اين بود كه اگر با روش‌هاي متعارف سياسي ـ مثلاً انتخابات ـ نتوانند به قدرت دست يابند، ناگزير براي دستيابي به آن دست به اسلحه ببرند. فكر مي‌كنم در آن مقطع آنان احتمال اين‌كه از راه‌هاي دموكراتيك پيروز شوند را ضعيف مي‌ديدند، از اين‌رو امكان وقوع برخورد مسلحانه را منتفي نمي‌دانستند. نمي‌خواهم بگويم كه كسب قدرت از راه‌هاي سياسي را  منتفي مي‌دانستند، آنان فعاليت‌هاي دموكراتيك و سياسي گسترده‌اي انجام دادند تا بتوانند با حمايت افكارعمومي سهم خود را از حاكميت به‌دست بياورند ولي به نظر مي‌رسد ضمن حركت با  همين رويكرد سياسي اين راه را هم باز گذاشتند كه اگر از اين راه نتوانند به آنچه حق خود مي‌پنداشتند برسند و طرف مقابل مانع شود، ناگزير دست به اسلحه ببرند. بعضي از مصاحبه‌شوندگان قبلي نشريه نيز عنوان كرده بودند كه سازمان به‌‌تدريج مطمئن شده بود كه مي‌تواند با نيروهايي كه در اختيار دارد، با ميليشيا و قدرت تشكيلاتي، روحانيت را كه به‌زعم سازمان، به لحاظ تشكيلاتي و قدرت عمل ضعيف مي‌نمود، حذف كند و اصطلاحاً كار نظام را دوماهه تمام كند. بنابراين به نظر مي‌رسد سازمان در محاسبات استراتژيك خود، برخورد مسلحانه را لحاظ كرده بود و هدف، تنها دفاع از موجوديت خود نبود. يك قرينه ديگر در تأييد اين نظر اين‌كه وقتي آقاي خميني در سال 58 با رهبران سازمان ملاقات كردند و به آنها گفتند "برويد در مدارس، دانشگاه‌ها و كارخانه‌ها فعاليت بكنيد." معناي آن اين بود كه اولاً مشي مسلحانه را كنار بگذاريد، ثانياً نخواهيد كه همين الان قدرت را بگيريد. ثالثاً به‌جاي اين‌كه تمام حواستان به گرفتن قدرت و حكومت باشد، برويد در جامعه فعاليت كنيد. به عبارت ديگر شما هم حق موجوديت، حضور، مشاركت و فعاليت سياسي و اجتماعي داريد.

به نظر شما در اين توصيه، هويت سازمان به رسميت شناخته شده بود؟

منطقاً بايد اين‌طور باشد؛ وقتي مي‌گويند "برويد" يعني "شما، به صفت سازمان مجاهدين برويد، نه اين‌كه تك‌تك جدا بشويد و برويد." اگر فرض كنيم سازمان به اين توصيه عمل مي‌كرد و مي‌پذيرفت كه الان شرايطي نيست كه بتواند به قدرت برسد يا مي‌پذيرفت كه نمي‌بايست با زور اسلحه اين كار را بكند، چه اتفاقي مي‌افتاد؟ حفظ سلاح از طرف سازمان براي طرف مقابل يك پيام داشت. پيام مي‌توانست اين باشد كه ما براي حفظ موجوديت خود تضمين مي‌خواهيم. به نظر مي‌رسد اعلاميه ده‌ماده‌اي دادستاني پاسخي بود به اين پيام و موجوديت گروه‌هايي را كه مي‌خواستند فعاليت سياسي بكنند تضمين مي‌كرد. بنابراين، اين دو مورد، يكي شخص آقاي خميني و ديگري اطلاعيه ده‌ماده‌اي دادستاني، به‌نحوي موجوديت و هويت سازمان را به رسميت مي‌شناسند و تضمين مي‌كنند به شرطي كه سلاح را كنار بگذارند. عدم پذيرش اين شرط، يعني اين‌كه آماده هرگونه برخوردي با حكومت ـ حكومتي كه مشروعيت مردمي هم داشت ـ هستند. در آن مقطع، وفاق عمومي در مورد مشروعيت حكومت كه با يك رفراندوم گسترده تأييد شده بود، وجود داشت. چنين برخوردي، دست‌كم اعتماد را نيز در طرفين از بين برد و جناح حاكميت، هر رفتاري را ازجانب مجاهدين، با بدبيني و نگاه اقدام مسلحانه و قهرآميز مي‌نگريست، حتي اگر به‌واقع اين‌گونه نبود. به‌علاوه فراموش نكنيم كه يكي از ضرورت‌هايي كه انقلاب را پديد آورد تأمين امنيت و همبستگي ملي تحت لواي يك حكومت ملي و منتخب مردم بود. مردم ايران از نظام قبيله‌اي و طايفه‌اي دوران قاجار عبور كردند و درصدد ايجاد يك مليت و يك دولت ملي بودند. از اين‌رو وجدان و خرد جمعي جامعه هم حضور گروه‌هاي مسلح و خودمختار و خودسر را در كنار يك حكومت مركزي كه با انقلاب به قدرت رسيده بود، نمي‌پذيرفت.

شما معتقديد، همان‌طوري‌كه آقاي موسوي تبريزي گفتند اجماع نانوشته‌اي بين همه نيروها حتي نهضت‌آزادي، وجود داشت كه به مجاهدين پست‌هاي كليدي ندهند و امام با توجه به جوي كه در  اطرافيان ايشان بود، واقع‌بينانه به مجاهدين گفت شما الان نمي‌توانيد در قدرت سياسي سهيم باشيد، برويد ميان اقشار جامعه كار كنيد. آيا منظور شما اين است كه ايشان يك خط‌مشي پيش پاي سازمان گذاشت؟

به نظر من بله. ايشان در شرايطي اين راه‌حل را جلوي پاي مجاهدين گذاشت كه حتي شخصي مثل مرحوم مهندس بازرگان علي‌رغم اين‌كه مجاهدين را فرزندان خود مي‌دانست، در عين حال انتقادهاي جدي نسبت به آنان داشت. حتي برخي معتقد بودند نه‌‌تنها سازمان مجاهدين خلق و بسياري ديگر از نيروها كه حتي نهضت‌آزادي هم نبايد در قدرت سياسي حضور داشته باشد و به‌رغم اعتمادي كه آقاي خميني به مرحوم مهندس بازرگان و نهضت‌آزادي داشت، مخالفت و كارشكني اين جريان كاملاً مشهود بود. هيچ‌يك از آنها حاضر نبودند نيروهايي مثل ما را هم به ساختار قدرت راه بدهند. با همه اين شواهد و فرضيات اگر مجموعه نيروهايي كه راهي به ساختار قدرت نداشتند، مي‌پذيرفتند كه در آن شرايط در عر&