سی خرداد 60 ضرورت ارزيابی همه‌ جانبه

گفت ‌وگو با دكتر هادی خانیکی

با تشكر از شما كه با همة‌ گرفتاري‌هايي كه داريد در اين گفت‌وگو شركت كرديد. همان‌طور كه اطلاع داريد در نشرية چشم‌انداز ايران بحث‌هايي راجع به ريشه‌يابي خرداد 60 شروع شده و نيت عمدة ما اين است كه گفتمان جاي خشونت  را بگيرد و تاريخ شفاهي جايگاه واقعي خود را يافته و به صورت  علم درآيد. انگيزة ما اين است كه ديده‌ها و شنيده‌ها ثبت بشود تا شايد بعدها تاريخ‌پژوهان و تاريخ‌نگاران با نگاه بازتري ارزيابي و داوري كنند. در اين ريشه‌يابي هركس از منظر خود فاجعة سي‌خرداد 60 را ارزيابي مي‌كند. ويژگي شما اين است كه هم پيش از سال 1354 عضو سازمان بوده‌ايد و هم در جريان مسائلي كه منجر به ضربه به سازمان و جنبش اسلامي در سال 1354 شد، حضور داشته‌ايد. ازسويي نه‌تنها جذب جريان تغيير ايدئولوژي و مترقي‌نما نشديد، بلكه درمقابل آن مقاومت نموديد و دربه‌دري‌ها و خانه‌ به‌دوشي‌ها را تحمل كرديد. فاصله سال‌هاي 1354 تا 1357 درواقع  حلقة مفقوده‌اي است كه عدة اندكي از آن باخبرند. همچنين شما در جريان مسائلي كه در روند پيروزي انقلاب در داخل و خارج از كشور گذشت بوديد؛ مانند ملاقات‌هاي امام در پاريس با اعضاي سازمان. درطول پيروزي انقلاب هم از جريان مجاهدين به رهبري آقاي رجوي جدا شديد. از آنجا كه شما نويسنده و محقق هم مي‌باشيد، از شما مي‌خواهيم كه ريشه‌يابي عالمانه‌اي از آن سال‌ها براي خوانندگان ـ به‌خصوص نسل جوان‌ ـ داشته باشيد و توضيح بدهيد وقايعي كه گذشت، اجتناب‌ناپذير بود و يا قابل پيشگيري؟ اگر ممكن است در آغاز، قدري از روند فعاليت‌ها و چگونگي آشنايي خود با سازمان صحبت كنيد.

بسم الله الرحمن الرحيم ـ يكي از دستاوردهاي مهم نشريه شما اين بوده كه به‌گونه‌اي سرفصل‌هاي پيچيده و دشوار تاريخ معاصر ما را از زواياي مختلف مورد بررسي قرار داده‌ايد. البته همان‌طور كه اشاره كرديد شايد مسئلة بديهي‌تر و ابتدايي‌تر اساساً ضرورت تدوين اين مقطع حساس از تاريخ باشد و هرچه ديرتر به اين كار مبادرت شود طبيعتاً بخشي از رويدادها مورد غفلت و فراموشي قرار مي‌گيرد. علاوه بر آن ممكن است با از دست‌رفتن نسل‌هايي كه در آن عرصه حضور داشته‌اند، حتي بشود گفت كه روايت‌گرهاي منحصر به‌فرد هم ديگر امكان اين را نداشته باشند كه حادثه و واقعه را ثبت كنند. به‌خصوص در نظر بگيريم كه اهتمام به تاريخ شفاهي بخشي از كار علمي يا كار پژوهشي در امر تاريخ هم هست و در كشورهاي ديگر هم تاريخ شفاهي را جزيي از اسناد و مدارك تاريخي خودشان به حساب مي‌آورند. البته به اين مسئله هم مي‌بايست با يك الگوي علمي پرداخت؛ نبايد گمان ببريم كه با از ميان رفتن يا كمرنگ‌شدن برخي جريان‌هاي سياسي يا تفكرات سياسي اهميت پرداختن علمي به آنها كم مي‌شود اين فقط يك وجه سادة نظر تاريخي نيست، بلكه يك وجه نظر توسعه‌اي هم در همة‌ ابعادش مي‌تواند و بايد باشد. كساني كمتر در زمان حاضر اشتباه مي‌كنند كه بتوانند از اشتباه‌‌هاي تاريخي پند بگيرند و كساني بهتر مي‌توانند از فرصت‌هاي تاريخي بهره بگيرند كه فرصت‌هاي تاريخي را در گذشته هم بشناسند. اين را به‌عنوان مقدمه براي اين عرض كردم كه اگر مفروض ما اين باشد كه جرياني مثل جريان مجاهدين خلق در دهه 50 كه حداقل بخش عمده‌اي از علائق نيروهاي مذهبي و غيرمذهبي را به خود اختصاص داده بود حتي اگر فقط به يك جريان تاريخي تبديل شود، باز ما را از اين‌كه آن جريان را به‌خوبي و درستي ثبت و ضبط كنيم بي‌نياز نمي‌كند و بايد ارزيابي و نقدي هم روي آن داشته باشيم، توجه هم داشته باشيم كه يك جريان سياسي مي‌تواند آثارش را حتي بر جريان‌ها و تفكرات مخالف و رقيب خود هم بگذارد.

  من هم مثل هر جوان علاقه‌مند به مسائل مذهبي و سياسي از سال 1348 كه وارد دانشگاه شدم، نسبت به فعاليت‌هاي مخفي و علني سياسي حساس و پيگير بودم. با دستگيري رهبران كادرهاي اولية‌ سازمان در شهريور 1350 كه منجر به علني‌شدن سازمان شد و به‌خصوص در آستانة برگزاري جشن‌هاي دوهزاروپانصدساله كه شيراز كانون برگزاري اين جشن‌ها بود و رژيم شاه هم تدارك وسيع‌تري براي كنترل شيراز به‌طور عام و دانشگاه شيراز به‌طور خاص ديده بود، بيشتر در جريان مسائل سازمان به‌عنوان يك دانشجوي علاقه‌مند قرار گرفتم.

در دانشگاه چه رشته‌اي را انتخاب كرديد؟

من وارد دانشگاه شيراز كه شدم رياضي را شروع كردم و بعد از مدتي به رشتة عمران ملي يا توسعة ملي (National Developement) تغيير رشته دادم. دانشگاه پهلوي شيراز با دانشگاه‌هاي امريكا همكاري داشت و سعي مي‌كرد برنامة آموزشي آنجا را دنبال كند. در دهة چهل و پنجاه عمدتاً دانشجوياني وارد جريان‌هاي سياسي مي‌شدند كه از موقعيت علمي خوبي هم برخوردار بودند. به عبارت ديگر معمولاً كساني‌كه وضعيت علمي خوبي داشتند نسبت به مسائل جامعه هم بي‌‌تفاوت نبودند و بيشتر تحت‌تأثير جريان‌هاي سياسي قرار مي‌گرفتند كه شواهدش در سازمان و بيرون سازمان كم نبود؛ كساني مثل شهيد مجيد شريف‌واقفي كه از دانشجويان ممتاز دانشگاه بود. در دانشگاه شيراز دوستان اندكي در زمينه‌هاي مذهبي و سياسي فعال بودند امّا فعاليت كيفي خوبي را داشتند،‌ البته مي‌شود بين افراد فعال دانشجويي و افرادي كه به‌دليل ارتباط با سازمان‌هاي مخفي مثل مجاهدين خلق فعاليت ‌آشكاري نداشتند، تفكيكي نيز قائل شد. بعد از دستگيري كادرهاي اوليه مجاهدين خلق كه ازسويي با انحلال انجمن‌اسلامي هم همراه بود و در شرايط فقدان فعاليت‌هاي رسمي، چندتن از دانشجويان مذهبي شيراز ازجمله من در عيد فطر 1350 يعني چندماه پس از آن دستگيري‌ها و پيش از برگزاري جشن‌هاي 2500 ساله در جلسه‌اي خدمت مرحوم آيت‌الله محلاتي رسيديم كه از علماي به‌نام فارس بودند. صحبت ما با ايشان اين بود كه نسبت به دستگيري افراد مذهبي ـ كه هنوز اسم تشكيلاتشان اعلام نشده بود ـ واكنشي داشته باشند. در اسناد ساواك از اينها باعنوان نهضت‌آزادي، نهضت‌آزاديبخش يا گروه مذهبي ياد مي‌كردند. آيت‌الله بهاء‌الدين محلاتي به مسجد مولاي شيراز آمدند، با برداشتي كه از نماز عيدفطر حضرت رضا(ع) داشتيم ايشان را همراهي مي‌‌كرديم و ذكر عيدفطر را مي‌خوانديم. چون بعضي از افراد دستگيرشده مثل آقايان مشكين‌فام و ناصرصادق را خود ايشان هم مي‌شناختند. ايشان بخشي از خطبه نماز را به ضرورت اهتمام به امور مسلمين اختصاص دادند و در آن به دستگيري و خطر اعدام جوانان متديني كه خود مي‌شناسند، اشاره كردند. اين دوره اولين آشنايي كلي من با سازمان بود. در همان ايام يعني آذرماه 1350 به زندان افتادم و در بار اول به شش‌ماه حبس محكوم شدم. در زندان بودم كه اولين گروه از مجاهدين در 31 فروردين 1351 و دومين گروه در 4 خرداد 1351 اعدام شدند. چندي پس از اين حادثه من آزاد شدم. بعد از اين اعدام‌ها خانوادة شهداي مجاهدين به شهرها ازجمله به شيراز آمدند كه خانوادة شهيد مشكين‌فام در آنجا بودند و جلساتي هم گذاشتند. در اين جلسات بود كه با بچه‌‌هاي سازمان بيشتر آشنا شدم و حدود يك‌ماه بعد از آزادي در يكي از همين جلسات مجدداً  دستگير شدم. در اين ايام اوضاع امنيتي شيراز حادتر شد و پيگيري كار دستگيرشدگان زير نظر ساواك تهران و كميتة مشترك ضدخرابكاري آنجا قرار گرفت. در جريان دستگيري‌ها و بازجويي‌هاي اين جمع بود كه يكي از دوستان عضو يعني سيدرضا ديباج زير شكنجه به شهادت رسيد. بعد از آزادي از زندان از دانشگاه اخراج و به سربازي اعزام شدم، در اين زمان با سازمان ارتباط تشكيلاتي داشتم. ابتدا از طريق شهيد ساسان صميمي بهبهاني ـ از همدوره‌‌هاي دانشگاهي كه عضو علني سازمان بود ـ  عضوگيري شدم البته كساني‌كه زندان مي‌رفتند يا افراد شناخته‌شده‌اي بودند، از چند طريق در معرض عضوگيري قرار مي‌گرفتند، كه براي من هم همين وضع پيش آمد. سازمان در آن دوران نقطه اميد و اعتماد نسل انقلابي و مذهبي بود. البته من به‌دليل آشنايي و ارتباط و نيز اعتقادي كه به مبارزات فكري و فرهنگي داشتم در مشهد و تهران و شيراز با مراكز و شخصيت‌هاي علمي و فرهنگي و سياسي همكاري داشتم. تا اين‌كه در سال 1354 ماجراي تغيير ايدئولوژي پيش آمد و مجيد شريف‌واقفي به شهادت رسيد و شهيد صمديه هم ترور و دستگير شد. در آن مقطع ارتباط تشكيلاتي من در تهران با آقايان محمد الفت و ناصر انتظار مهدي بود و در نتيجه با نيروهاي مذهبي سازمان ازجمله شهيد صمديه لباف و شهيد شريف‌واقفي ارتباط داشتم. الفت به شهادت رسيد و انتظارمهدي مبارزه را كنار نهاد. من هم به‌دليل اقدام ساواك به دستگيري، زندگي مخفي را اختيار كردم. شرايط دشوار مبارزه در سال‌هاي پس از1354 براي نيروهاي مذهبي سازمان بخشي از تجربه‌هاي ارزنده و گرانبار انقلاب است. حتي بحث تاريخي درباره اين مقطع جايگاه ويژه‌اي دارد كه اميدوارم زماني به  اين فرازونشيب‌هاي مبارزاتي به‌خصوص از اواخر سال 1353 تا انقلاب پرداخته بشود. من در اينجا خيلي به توصيف تاريخي آن، كه بحث مستقلي را مي‌طلبد، نمي‌پردازم. من معتقدم كه اين برش از تاريخ فكري و سياسي ايران را نمي‌شود به‌خوبي مورد مطالعه قرار داد مگر اين‌كه به فراز و فرودها و تأثيرگذاري‌هاي "سازمان مجاهدين خلق" به‌درستي توجه كنيم، از باب اين‌كه هم دربرگيرنده و جذب‌كنندة بخشي از بهترين نيروهاي مذهبي و سياسي كشور بود و هم بر حوزه‌هاي ديگر انديشه سياسي ـ مذهبي نيز تأثيرهاي متفاوتي گذاشت.

   در روند شناخت و فعاليت سياسي در كشور ما همواره چند نقيصه پايدار وجود داشته است كه اگر بخواهم به اختصار به آنها اشاره كنم مي‌گويم بايد اين ضعف‌ها را درقالب «ضعف مطالعه انتقادي» و «گسست تجربي» طبقه‌بندي كنيم. به دليل اين‌كه معمولاً تجربه‌هاي پرهزينه از نسلي به نسل ديگر و از روندي از مبارزه به روند ديگر به‌خوبي منتقل نشده و معمولاً الگوهاي شتاباني در مبارزه شكل گرفته است. مثلاً در تغيير گفتماني كه از مبارزات سياسي به مبارزات مسلحانه در زمان شاه هست، مي‌بينيم هم جريان‌هاي مذهبي و هم جريان‌هاي ماركسيستي نقطة آغاز كار و مطالعه‌شان را بر نفي مبارزات قبلي مي‌گذاشتند به اين دليل كه سنت مطالعة انتقادي چندان رايج نبود كه گفت‌وگويي بين اين دو شكل از مبارزه صورت بگيرد. علاوه بر اين ما شرايط حادّ سياسي‌اي را مي‌بينيم كه نظام شاهنشاهي تحميل كرده بود كه حاصل آن بسته‌شدن شكل مبارزات و حاكميت جزميت و دگماتيزم در سطح و گروه‌هاي سياسي بود. دشواري مبارزه به مطلق‌انگاري و قداست انقلابيون يا بهره‌برداري سوء مخالفان مبارزه هم مي‌انجامد، يعني وقتي شما بخواهيد به اين نقاط ضعف بپردازيد در يك فضاي دوگانه‌اي قرار مي‌گيريد كه گويا پرداختن به آن مسائل به‌معناي نفي  آن اشكال از مبارزه يا فداكاري‌ها و ايثارگري‌ها هم است. به همين دليل كساني‌كه ديد انتقادي هم داشته‌اند، همواره پرهيز ‌كرده‌اند از اين‌كه آن انتقادها را مطرح كنند، چون ديده‌اند ‌كه مورد بهره‌برداري يا درك سوء شده است. اين ضرورت‌ها در توصيف‌ و تحليل شرايط پيچيده آن دوران بيشتر است. وقتي ضربة سال 1354 اعلام شد، چه در بيرون زندان و چه در درون زندان واكنش‌هاي متفاوتي شكل گرفت. يك تفكر اين ضربه را محصول طبيعي انديشة گذشته سازمان مي‌دانست كه گويا آن حركت و افراد ناگزير بايد سر از ماركسيسم درمي‌آوردند. طرز تلقي ديگر اين بود كه از دل اين وقايع ناممكن بودن مبارزه را تحت لواي مذهب نتيجه‌گيري ‌كند؛ بدين معنا كه گويي مبارزة بنيادين با استعمار و استبداد درقالب مبارزة مسلحانة مذهبي امري ناممكن است. تفكري هم به اين معطوف شد كه دشمنان ديگري عمده‌تر از نظام شاه هم هست، مثل ماركسيسم. برخي در درون اين تفكر حتي به آنجا رسيدند كه مبارزه با شاه را بايد كنار گذاشت و مبارزه با ماركسيست‌ها را اصل دانست. برخي هم اعتقاد داشتند كه با حفظ اين ميراث انقلابي بايد به اصلاح آن پرداخت و براي اين كار دروازه‌هاي ديگري از تفكر و نقد را به روي خود گشود. البته در درون سازمان مجاهدين از ابتدا هم در سطوح خاصي يك بحث جدي به‌خصوص بعد از ضربة سال 1350 و دستگيري بسياري از كادرهاي سازمان مطرح شده بود كه بايد با بحران عمل‌زدگي مقابله شود، درعين حالي كه نقش پيشاهنگي سازمان در مبارزات  مسلحانه با نظام شاه محفوظ باشد. پس مسئله مهم اين است كه از اين ضربه‌ها چه پندي آموخته شد؟ و آيا ضربة دردناك سال 1354 توانست به يك هوشياري منجر ‌شود يا نه؟ اين‌كه مي‌پرسيد آيا فاجعة خرداد 1360 قابل پيشگيري بود يا نبود، به نظر من برمي‌گردد به اين‌كه به ضربة سال 1354 چگونه نگاه شد؟ مجبورم نگاهي به عقب داشته باشم و ‌آن اين‌كه در همان سال 1353 و به‌خصوص 1354 ميان افراد مذهبي كه در درون سازمان باقي مانده بودند، دو تفكر خيلي شاخص بود. يك تفكر اين‌كه جريان تغيير ايدئولوژي را محصول يك تحول نظري مي‌دانست و به عبارت ديگر ناشي از اين مسئله مي‌دانستند كه برخي با مطالعه بيشتر ماركسيسم به اين نتيجه رسيدند كه ماركسيسم نقطه‌قوت‌هايي نسبت به اسلام دارد. اينها راهكار مقابله با اين وضعيت را سامان دادن بحث‌هاي تئوريك در درون همان سازمان مي‌دانستند. درنتيجه اينها به نوعي قيادت و محوريت جريان ماركسيستي را در سازمان پذيرفته بودند و دنبال آن بودند كه با بحث‌هاي فكري جواب ماركسيست‌ها را بدهند.

   جريان ديگري بود كه معتقد بود از روابط و مناسبات سازماني به شكل غيردموكراتيك سوء‌استفاده شده و منجر به تغيير ايدئولوژي شده است، پس بايد ابتدا اين روابط را اصلاح كرد و بعد به اعتبار انديشيدن در يك نهاد مطمئن به‌دنبال آن بود كه عيب و نقص‌هاي سازمان در امروز و ديروز چه بود. طبعاً بخشي از اين كاستي‌ها اجتناب‌ناپذير و بخشي هم اجتناب‌پذير بود. مثلاً آن بحران عمل‌زدگي كه از سال‌هاي 1350 يا 1351 در تحليل‌هاي داخلي سازمان هم مطرح مي‌شد و اين‌كه كادرهاي ايدئولوژيك سازمان ضربه ديدند، خود منجر به تهديدهايي براي سازمان گرديد. حتي نوع سازماندهي‌اي كه وجود داشت، بعضي از افراد معتقد بودند كه نوعي سازماندهي ناشناخته است كه اگرچه ناشي از الزام‌هاي امنيتي است ولي ممكن است جهت راه را گم كند؛ بالاخره اين‌كه معلوم نيست چه كساني در آن بالا دارند اين سازمان را رهبري و مديريت مي‌كنند خود يك نقصيه است. به‌هرحال واقعيت‌ها هم نشان مي‌داد كه تغييرات ايدئولوژيك ناشي از يك روند سالم فكري نيست. وقتي‌كه كسي نماز ظهرش را خوانده و ديگر نماز عصر را نمي‌خواند، مگر ممكن است بگويد در فاصلة نمازظهر و عصر بررسي نظري كرده و براساس آن به اين نتيجه رسيده است كه ماركسيسم نسبت به اسلام ترجيح دارد؟ اين‌گونه تغييرات متأثر از مناسبات و روابط بسته سازماني است كه به تربيت غلط، آموزش غلط و نهايتاً تخريب بنيادهاي شخصيتي و رفتاري افراد منجر مي‌شود و باورهاي ديني و سياسي را ويران مي‌كند يعني به‌واقع يكي از وجوه بارز آن، همان دگماتيزم يا جزميت در همه سطوح معرفتي، سياسي و تشكيلاتي است. حاصل اين وضع، نوعي حالت خودمداري و خودمحوري است كه مي‌شود آن را «غرور سازماني» هم ناميد. بدين مفهوم كه گويا بخش‌هاي اثرگذار ديگري در جامعه غير از آنها وجود ندارد. درحالي‌كه در ميان نيروهاي سياسي و مذهبي جامعه اعم از نيروهاي مذهبي سازمان يا غير آنها ـ از سال 1354 به بعد ـ  اين تلاش شكل گرفت كه درجهت پيشبرد انديشة انقلابي اسلام و دفاع از حقوق مردم، با جمع‌بندي از مبارزات گذشته قدم‌هاي تازه‌اي برداشته شود. بخشي از اين تلاش شناختن عيب و نقص‌هايي بود كه در كار سازمان پيدا شده بود و اين‌كه چه‌طور مي‌توان اين عيب و نقص‌‌ها را در مسيري جديد با پاسداشت گذشته، رفع كرد. اينها معتقد بودند كه در عين دفاعي كه از گذشته مي‌شود كرد، نبايد ضعف‌هايي را كه وجود داشته است، ناديده گرفت. به همين دليل معتقد بودند كه مي‌بايد با تلاش‌هاي فكري و مبارزات سياسي كه در دو حوزة مؤثر فكري يعني دانشگاه و حوزه وجود دارد ـ دانشگاه به‌معناي عامش مورد نظر من است يعني روشنفكران مذهبي نه فقط آكادميسين‌ها ـ با اين مجموعه بايد ارتباط نزديك‌تري داشته باشند. اين چيزي فراتر از آن رويكرد گذشته سازماني بود كه در آن سوي مي‌خواستند همه‌چيز را خودشان توليد و مطرح كنند. ارتباط با حوزويان و دانشگاهيان نگاه نويي بود كه اگر به‌خوبي رشد مي‌كرد مي‌توانست از آن اختلاف‌ها و افتراق‌هايي كه ما بعد از انقلاب شاهد آن بوديم به مقدار زيادي كم كند. توجه به رهبري مرحوم امام و  انديشة متفكريني مثل دكترشريعتي يا شهيد مطهري مدنظر اين مجموعه بود، همان چيزي كه به‌عنوان زمينه انقلاب به‌خصوص در دانشگاه‌ها و كانون‌هاي مذهبي و سياسي مشاهده مي‌شود. در بررسي جامعه‌شناسانه انقلاب اسلامي در اين مرحله به نكته چشمگيري كه مي‌رسيم اين است كه به‌رغم ضعف‌هاي تشكيلاتي ناشي از متلاشي‌شدن پس از ضربه 54، سازمان هنوز در حوزه سياسي حيات فعال داشت، به عبارت ديگر ما شاهد اثرگذاري فراوان هسته‌هايي بوديم كه يك "سازمان مجاهدين خلق" با انديشه مذهبي را زنده و فعال مي‌دانستند، و آن جريان را با انديشه امام‌خميني و تفكر شريعتي هم سازگار مي‌ديدند. اين فضا مي‌توانست نه‌تنها در درون سازماني‌ كه باقي مانده بود، بلكه در كانون نخبگي فكريِ به‌خصوص نيروي مذهبي هم تأثيرگذار باشد. به‌عنوان يك چارچوب تحليلي مي‌توانم بگويم گرايش‌هاي نقادانه‌اي كه به دور از افراط و تفريط در فاصلة بعد از ضربه‌خوردن سال 1354 تا انقلاب وجود داشتند، اگر در درون جامعه يا زندان و يا در خارج از كشور رشد مي‌كرد شايد تا حدودي مي‌توانست مانع رويارويي‌هاي بعد از انقلاب شود. تفكر ديگري هم كه مبارزة سياسي را از مبارزة فكري و فرهنگي جدا مي‌ديد، خيلي راهگشا نبود. منظور مطلق‌كردن هيچ‌يك از اين اشكال مبارزاتي نيست. هر جريان سياسي مي‌بايد منشأ‌ها و ريشه‌هاي فكري و علمي خودش را در بيرون از خود هم ببيند، چون به‌دليل حضور فعالانة سياسي مي‌تواند منتقل‌كنندة مسئله  جامعه به حوزه فكر هم باشد.  نيروهايي چون نيروهاي مبارز سياسي كه درگير مبارزه با رژيم بودند و با اخلاص و فداكاري از همه زندگي خود گذشته بودند، مي‌توانستند مسائل ايران و جهان را به خوبي دريابند، ولي قطعاً براي عمق بخشيدن به اين ديدگاه‌ها يا تحليلشان، به پايه‌ها و مباني آكادميك و علمي بيشتري نياز داشتند كه شايد به اين ضرورت‌‌ها كمتر توجه شد. اگر يك وجه مبارزه مطلق نمي‌شد و به وجوه ديگر نيز توجه مي‌شد، دوگانه‌سازي‌ هم نمي‌شد كه يا بايد مبارزه كرد يا فردي علمي و آكادميك بود، اين كار مي‌توانست بهتر انجام بگيرد. بعد از ضربة 1354 بخشي از نيروها به اين مسئله توجه كردند. مثلاً دوستان در آن ايّام چندجلسه‌اي بعد از اين ماجراها به خدمت دكترشريعتي و همين‌طور خدمت استاد مطهري رفتند. دكترشريعتي در جلسه‌اي كه پس از آزادي‌اش از زندان بود پس از طرح مسائل سازمان گفت: «من يك زماني چه بايد كرد و از كجا آغاز كنيم را نوشتم و الآن كه شما اين حرف‌ها را مي‌زنيد من فكر مي‌كنم كه يك‌بار ديگر بايد فكر كنم كه چه بايد كرد و  از كجا آغاز كنيم.» دكتر آن  يازده سؤالي را كه تحت‌تأثير سوال‌ها و شبهه‌هاي مطرح‌شده در بيانية تغيير ايدئولوژي عليه ايدئولوژي سازمان و اسلام  مطرح شده بود، در همين ارتباط پاسخ داد. دكتر مثل هميشه يكپارچه درد بود و اميد، گويا يأس در مسير فكري‌اش بي‌معنا بود. نگاه دكترشريعتي آينده‌نگرانه و عميق و مبني بر اين بود كه "ما با يك دشمن و با يك رقيب مواجه هستيم كه دشمن، امپرياليزم و نظام شاه بود و رقيب،  ماركسيسم." به اين سبب به ميزاني كه در مبارزه با شاه و امپرياليزم پيش برويم به همان ميزان هم ‌توانسته‌ايم قدرت رقيب را كمرنگ‌تر كرده باشيم.

دكترشريعتي حتي بعد از ضربة 1354 هم اين فرمول را رها نكرد.

 بله، اولويت‌هايش تغيير نكرده بود. در فاصله‌اي كه ايشان از زندان آزاد شده بود و بعد از مسئله تغييرات ايدئولوژيك كه مسائل گفته شد، البته ايشان خيلي ناراحت بود ولي به‌دنبال راه تازه‌اي براي ادامه فعاليت‌هاي فكري بود. در همين زمينه توصيه‌اي هم استاد مطهري داشت، ايشان اعتقاد داشت به غنابخشيدن به فرهنگ اسلامي. استادمطهري بر اين باور بود كه با پايه‌هاي قوي فرهنگ اسلامي است كه مي‌شود كار را جلو برد. ايشان ضعف‌هايي را هم در گذشتة سازمان مطرح مي‌كردند؛ ازجمله اين كه در تشكيلات مخفي وقتي رأس‌اش خيلي شناخته‌شده نباشد اگر يك جابه‌جايي در آن صورت بگيرد افراد ناصالح جاي افراد صالح را مي‌گيرند و اين مشكل ذاتي يك تشكل مخفي است. تأكيد ايشان اين بود كه افرادي كه اهل مبارزه و سياست هستند بروند و سؤال‌هاي خودشان را به حوزه‌ها عرضه بدارند و استدلالشان هم اين بود كه اين افراد سؤال‌هاي جديد و جدّي دارند كه با اين سؤ‌ال‌ها مي‌توان به تحقيقات نظري و مباحث فرهنگي جهت داد. اين هم يك رويكرد در عرصة‌ فكري بود.

   در شناخت زمينه‌هاي سياسي خط‌مشي سازمان بايد گفت يك نوع مطلق‌انگاري نسبت به نيروهاي سياسي ديگر و هم نسبت به شيوه‌هاي ديگر مبارزه وجود داشت. اين مطلق‌نگري با يك نوع «خودمحوري و خودمداري سياسي»، «داشتن كليشه‌هاي از پيش شكل‌گرفته»، «ذهنيت‌هاي متأثر از شرايط استبدادي و دوگانه‌سازي‌هاي تاريخي در ايران»، «الگوبرداري‌هاي غيرواقعي از تجربه‌هاي جهاني به‌ويژه جنبش‌هاي ماركسيستي» و «خودباختگي در برابر معيارها و هنجارهاي غالب در ادبيات سياسي و مبارزاتي» همراه بود. مثلاً وقتي‌كه در اين ادبيات، مذهبي‌بودن مترادف با خرده‌بورژوابودن قلمداد مي‌شد، اين نتيجه القا مي‌شد‌كه براي اثبات اين‌كه كسي خرده‌بورژوا نيست بايد از گرايش ديني‌ فاصله بگيرد. به همين‌ سبب بود كه در سازمان تلاش مي‌كردند براي اين‌كه افراد ماركسيست بشوند اينها را به كارگري بفرستند. كم هم نبودند افراد مذهبي‌اي كه به كارگري مي‌رفتند، خيلي بهتر از آنها تن به كارگري مي‌دادند و قاطع‌تر هم بودند و ماركسيست‌ هم نمي‌شدند. به شهيد صمديه لباف گفته بودند كه تحليل خودت را از كارگري  بنويس، گفته بود كه من مدتي به كارگري رفته‌ام، چون سركارگرم لات بوده خيلي فحش‌هاي لاتي ياد گرفته‌ام. قبول اين مسئله براي آنها كه در فضاي كليشه‌اي سياسي بودند سخت بود كه چه‌طور كسي به كارگري رفته، درحالي‌كه در اعتقادات مذهبي‌‌اش هيچ سست نشده است. اين نوع نگاه‌ها و برخوردهاي سياسي در آن ايام كم نبود، گويا كسي‌كه در بيرون سازمان است، نه اهل مبارزه است و نه اهل ايستادگي. اين قبيل ضعف‌ها مي‌توانست بستر ضعف‌هاي ديگري هم باشد و مانعي شود براي گفت‌و‌گوي بين فرد سازماني با پيرامونش. در طيف ترقي‌خواه مجاهدين خلق در زندان نزديك‌ترين نيرو بعد از خودشان، ماركسيست‌هاي معتقد به مبارزه مسلحانه بو‌دند و همين، سبب ناديده‌گرفتن و فاصله با طيف وسيعي از نيروهاي مذهبي و سياسي  مي‌شد.

  بخش ديگري از ضعف‌ها و ‌آسيب‌ها در درون اين سازمان را بايد ناشي از ماندن در يك ديد سنتي و كلاسيك دانست. تحت‌تأثير گفتمان‌هاي غالب مبارزاتي در جهان، ازجمله در ايران، اغلب شكل خاصي از "مبارزه" تعريف مي‌شد كه آن خاص بودن به روش و تاكتيك هم تسرّي پيدا مي‌‌كرد. مثلاً حدود مبارزه چريكي مثل علائم، محل اقامت و سازوكارهايش زماني آن‌قدر محدود ‌شد كه بعد از مدتي ساواك هم با آن كاملاً آشنا بود، نظير قرارهايي كه عمدتاً‌ در مركز شهر گذاشته مي‌شد و يا نوع رفتار يك چريك كه خيلي زود قابل كشف بود. درحالي‌كه اين روش‌هاي سنتي مي‌توانست انعطاف و نوآوري تازه داشته باشد كه آن را نداشت.

در سال‌هاي 51، 52 و 53 پوشش بچه‌ها خيلي متنوع بود و از كراوات، كت و شلوار و... استفاده مي‌كردند و به‌خاطر نوع پوشش كسي شناسايي و دستگير نشد.

بله، ولي براي رسيدن به هريك از اين دريافت‌ها هزينه‌هاي زيادي پرداخت ‌شد. در اصل اين ضرورت بود كه خودش را تحميل مي‌‌كرد، نه انعطاف. مثلاً زماني توپاموروها خودشان را نقد كردند كه روش مبارزه‌ ما به گونه‌اي شده كه خود دشمن هم به ‌آن ‌آشناست، لذا روش‌هاي مبارزاتي ما تحت‌تأثير برنامه‌ريزي‌هاي دشمن‌‌ِ ما قرار ‌گرفته است. اگر بخواهيم نقد كنيم، بايد بگوييم مشابه آن در ايران هم پيش آمده بود. مثل جريان فراري‌دادن ساختگي سيروس نهاوندي در سال 1352 و بعد آلودگي‌ امنيتي‌اي كه براي تمام جريانات سياسي معتقد به مبارزة مسلحانه به‌وجود آمد و ضرباتي كه در سال 1354 غالب گروه‌هاي ماركسيست‌ خوردند، بيشتر درقالب همين نقد و همين نوع نفوذ قابل ارزيابي است. مسئله اين است كه در دادوستد با محيط پيرامون، انعطاف و نوآوري نه‌فقط در انديشه بلكه در روش هم به‌وجود مي‌آيد ولي اين‌گونه نشد. بخش‌‌هايي از عوامل اين تصلّب و سرسختي، تاريخي است مثل اين‌كه در يك جامعة استبدادزده، مبتني بر سوءظن و بي‌اعتمادي همه نسبت به هم سوءظن دارند و بي‌اعتمادند، اما مي‌شد در درون جريان‌هاي سياسي اين زمينه‌ها را تا حدودي تغيير داد. وقتي كه انديشة تازه، ‌وارد يك حوزة معرفتي بشود و تعامل با محيط در جامعه بيشتر شود و واقعاً مردم‌گرايي شكل بگيرد يك تشكيلات مي‌تواند يك رابطه انتقادي با خود و گذشتة خود برقرار كند. اينجاست كه مي‌تواند تجربه‌‌هاي ديگران را هم جزو تجربه‌هاي خود دربياورد و از دل اينها يك  گفتمان انتقادي بيرون مي‌آيد. اگر سازمان از پيش با جريان‌هاي فكري ديگر در جامعه به‌خصوص جريان‌هاي مذهبي اعم از آنهايي كه به مبارزه مسلحانه معتقد بودند يا نبودند تعامل مثبتي مي‌داشت، امكان اصلاح آن فراهم مي‌شد و شايد در جامعه ما وقايعي نظير خرداد 60 و بعد از آن هم به‌وجود نمي‌آمد.

فكر مي‌كنيد كه بين بنيان‌گذاران سازمان و بقية نيروها اين تعامل نبوده است؟

اتفاقاً در ابتداي تأسيس سازمان اين ارتباط خيلي مدنظر بود. نه‌تنها در حوزة وسيع‌ترش، بلكه اساساً در نقدي هم كه مي‌خواستند بر روند مبارزات سياسي كشور بكنند آن جريان‌ها را مورد مطالعه جدّي قرار مي‌دادند و مطالعه تاريخي، اجتماعي و فرهنگي مدنظرشان بود. اما از نقطه‌اي كه سازمان وارد بحران عمل‌زدگي مي‌شود (كه بخشي از آن هم وجه اجتناب‌ناپذير مبارزه است) رويكردي غالب مي‌شود كه مبارزه را فقط در يك شكل مطلوب و ممكن بداند. مجموعاً باز برخوردكردن با بيرونِ خود يا بسته برخوردكردن با بيرونِ خود دو رويكرد متفاوت است. اگر رويكرد باز را انتخاب كنيم مي‌توانيم يك سنت انقلابي داشته باشيم، يعني به‌عنوان يك ميراث انقلابي، گذش