مجاهدين مانند 17 شهريور، انقلاب را هم قبول نداشتند

گفت‌وگو با سيد هادي خامنه‌اي

●● ما از شماره 12 چشم‌انداز ايران، مسئله‌اي را كه قفل تلقي مي‌شد، سعي كرديم باز كنيم. ابتدا آن را ناممكن مي‌دانستيم، اما با توجه به فضاي پس از دوم خرداد 1376، توانستيم اين كار را آغاز كنيم. علت پيشبرد اين كار اين بود كه قصد مقصرتراشي نداشتيم، بلكه مي‌خواستيم بدانيم اين فاجعه را كه تألي فاسد آن به جنگي داخلي انجاميد، چه علتي داشت و آيا مي‌توانستيم مانع چنين فاجعه‌اي شويم؟

علت انتخاب شما براي گفت‌وگو اين بود كه پيش از انقلاب از مبارزان بوديد و در زندان هم با مجاهدين برخوردهايي داشتيد. پس از انقلاب هم در متن مسائل انقلاب بوده و چند دوره هم نماينده مجلس بوديد. در همه زمينه‌ها ازجمله كار مطبوعاتي حضور داشتيد و در خط امام تلقي مي‌شديد. شما هر دو طرف ماجرا را به خوبي مي‌شناسيد، براي ما بگوييد كه چه كارهايي بايد انجام مي‌شد تا اين تجربه خشونت‌بار به گفتمان بينجامد و تكرار نشود؟ از آنجا كه از هر دو سو ـ ازجمله مقام رهبري و آيت‌الله هاشمي رفسنجاني ـ و از آن‌سو هم مسئولان سازمان در قيد حيات هستند، اين موضوع از تاريخ شفاهي يك گام فراتر رفته و به تمرين استراتژيك تبديل شده است. با بررسي حوادث آن سال‌ها، مي‌توان آن را به مسائل روز تسري داد. ازسويي بسياري از هواداران هر دو طرف، متعادل شده‌اند و همين نشان مي‌دهد كه اين پروژه در بالابردن عقلانيت و تبديل خشونت‌ها به گفتمان اثرگذار بوده است.

● بسم الله الرحمن الرحيم ـ از شما متشكرم كه در طرح و گسترش اين بحث‌ها زحمت مي‌كشيد. هر بحثي كه سياسي ـ اجتماعي است و به نوعي جنبه فرهنگي هم دارد، چنانچه بتواند در تحليل گذشته ما رهگشا باشد، به‌خودي خود يك پيشرفت است اعم از اين‌كه كاربردي براي عصر حاضر يا آيندگان داشته باشد يا نه. اگر بتوانيم انعكاس درست و تحليل به نسبت منطقي و واقع‌بينانه‌اي از مسائلي كه در زمان ما رخ داده داشته باشيم، به آيندگان و خودمان خدمت كرده‌ايم؛ تا از تاريخ عبرت بگيريم. در اين مورد خاص، من گفت‌وگوهاي پيشين را نگاه نكرده‌ام، تا محتواي گفت‌وشنود به دستم بيايد. ابتدا خاطرات خود را از گروه مجاهدين خلق باز‌گو مي‌كنم؛ من تا سال 1350 عناصر مجاهدين خلق را از نزديك نديده بودم و برعكس در زندان‌ گروه‌هايي را كه به گروه‌هاي چپ ماركسيستي معروف هستند مي‌ديدم. اينها مسائلي را داشتند، بعد كه بيرون آمدم آن را براي آقايان مطهري و بهشتي بيان كردم. اواخر زندان سال 1351 در مشهد تعدادي از مجاهدين خلق را كه به مشهد تبعيد كرده بودند، ديدم.

●● پيش از سال 1350 چه مدت در زندان بوديد؟

● در سال 1344 به يك ماه و نيم حبس محكوم شدم. در آن زمان 18 سال هم نداشتم. اين دستگيري در ارتباط با دعاي توسلي بود كه در مسجد گوهرشاد خوانده مي‌شد. اين دعا در قم توسط دوستان مبارز ما شروع شد و زير پوشش دعاي توسل، نام امام را مي‌بردند. اين كم‌كم توسعه پيدا كرد و نظيرش را در مشهد انجام داديم. مرحوم آيت‌الله رباني شيرازي نقل‌كننده اين پيام به مشهد بود. مجدداً مرا در سال 1350 به‌خاطر فعاليت‌هاي سياسي ـ فرهنگي و در اعتراض به جشن‌هاي 2500 ساله دستگير كردند. در آن سال بسياري را بازداشت كرده بودند.

●● در چه ماهي دستگير شديد؟

● يك ماه پس از اتمام جشن‌ها، يعني در آبان‌ماه دستگير شدم.

●● مجاهدين در آن زمان دستگير شده بودند؟

● بله، اما در تهران. كسي از آنها در مشهد نبود. وقتي مرا به زندان ساواك مشهد بردند، تعدادي از زنداني‌ها ازجمله آقاي خامنه‌اي ـ رهبر انقلاب ـ و آقاي طاهر احمدزاده هم بودند. تعداد روحانيون قابل توجه بود. 45 روز در زندان ساواك بودم، سپس مرا به زندان شهرباني فرستادند. در آنجا محاكمه شدم و ابتدا به دو سال و در دادگاه دوم به يك‌سال حبس محكوم شدم.

●● به ياد دارم در زمستان 1352 يا بهار 1353 در مسجد سراج سخنراني داشتيد. من با شهيدرجايي قرار داشتم. از بهارستان به كوچه سراج آمدم. وقتي مي‌خواستم ماشين بگيرم، مأموران ساواك به من نزديك شدند و مرا تعقيب كردند. چون كراوات زده بودم، شك آنها برطرف شد. انگشتري داشتم كه عقب را مي‌ديدم و متوجه شدم خطر رفع شده است. به ياد دارم شما آنجا سخنراني داشتيد. بعد با شهيد صمديه به بي‌سيم كميته گوش داديم و متوجه شديم كه اسم شما را مي‌بردند. پس از آن هم باخبر شديم كه شما را گرفته‌اند.

● آقاي رجايي هم در آن زمان مخفي بودند؟

●● خير، فعاليت ايشان علني بود، اما من مخفي بودم.

● بله، در جاي خودش به آن سخنراني هم اشاره مي‌كنم. من وقتي مجاهدين خلق را ديدم، شوق و اشتياقي داشتم كه گروه مسلماني هم وجود دارد و فعاليت مي‌كند. پس از آن، مرا در چهارم فروردين 1353 دستگير كردند ـ كه شما هم به آن اشاره كرديد ـ شش ماه در كميته بودم و پس از آن به زندان قصر رفتم. ابتدا در بند قرنطينه بودم، سپس به بند دو و سه آمدم، از آنجا به بند يك و هفت و هشت رفتم و در پايان هم مرا به بند سه و چهار سياسي قديم بردند. در آنجا سه سال و چند ماه زنداني بودم.

●● مدت محكوميت شما چقدر بود؟

● اول چهارسال بود و در دادگاه دوم به سه سال و يك ماه تقليل يافت. آن يك ماه به اين علت بود كه من سابقه‌دار بودم و بايد از سه‌سال بيشتر به من حكم مي‌دادند.

●● چه زماني آزاد شديد؟

● در اوايل سال 1356 آزاد شدم. در زندان كه بودم ابتدا وقتي رده‌هاي پايين‌تر و بعد رده‌هاي بالاتر اين گروه را مي‌ديدم، متوجه شدم رفتار بسيار انحصارطلبانه و خودخواهانه‌اي نسبت به ما دارند. نخست اين‌كه با آن‌كه اسماً مسلمان بودند و نام اسلامي داشتند و نماز مي‌خواندند، ولي انقلاب و مسائل مربوط به امام را به سخره مي‌گرفتند و اصلاً ايشان و حتي دكترشريعتي را هم قبول نداشتند. بخصوص پس از اين‌كه مقاله‌هايي در رد ماركسيسم ايشان منتشر شد، او را نفي مي‌كردند.

●● البته در آن زمان صحبت انقلاب نبود.

● چرا بود، ما منتسب به امام بوديم و اگر از ما مي‌پرسيدند شما را براي چه گرفته‌اند، مي‌گفتيم ما به‌دنبال حركت امام هستيم، ولي آنها اصلاً 15 خرداد و مسائل ديگر را قبول نداشتند و مانند غيرمذهبي‌ها با مسئله امام برخورد مي‌كردند.

●● بنيانگذاران از قيام 15 خرداد 1342، الهام گرفتند و به خط‌مشي نفي سلطنت رسيدند.

● مسئله بنيانگذاران را بايد از آنها جدا كرد. هيچ تناسبي ميان آنها نبود. از مسائلي كه اينها در زندان داشتند اين بود كه سعي مي‌‌كردند از ما روحانيون به‌عنوان ابزار استفاده كنند و به ما مي‌گفتند بياييد به بچه‌هاي ما عربي ياد دهيد، چرا كه ما مي‌خواهيم درس قرآن براي آنها بگذاريم. ما مي‌گفتيم ما هم درس قرآن بلد هستيم، اما آنها نمي‌پذيرفتند و مي‌گفتند درس‌ها و مبحث‌هاي قرآني را خود ما بايد مطرح كنيم، نه شما. يعني ما را از لحاظ اين‌كه بخواهيم افكار و انديشه‌هاي قرآني‌مان را به كسي بگوييم، بايكوت مي‌كردند و قبول نداشتند. اين مسئله منشأ اختلاف ما بود. بين بچه‌هاي مذهبي اختلاف انداخته بودند و چون از لحاظ تشكيلاتي هم قوي كار مي‌كردند، سعي مي‌كردند هركس كه با سازمان اينها هماهنگ نيست، محدود كنند. تنها به بايكوت بسنده نمي‌كردند، بلكه پشت سرش بدگويي هم مي‌كردند. به‌گونه‌اي كه او را از لحاظ فرهنگي هم منزوي مي‌كردند و ديگر كسي حاضر نمي‌شد با او صحبت كند.

●● در آن زمان، ديدگاه قرآني شما در حد تفسير الميزان يا تفسير في ظلال القرآن سيدقطب بود يا برتر از اينها بود؟

● من نمي‌توانم ادعا كنم برتر بود، ولي از آن زمان تاكنون در آن تغييري حاصل نشده و هر چه در آن زمان داشتم الان هم دارم. ما براساس ديد اسلامي ـ قرآني حركت مي‌كرديم و نگاه خاصي داشتيم كه تحت‌تأثير عوامل مختلف ازجمله انقلاب امام، مطالعه كتاب‌هاي "الميزان" و "في‌ظلال‌القرآن" بوديم و تفاسير سنتي و كتابهاي مختلفي را هم مي‌خوانديم. مجموعاً محيط و فضايي داشتيم كه ما را به مسير مطالعاتي خاصي مي‌كشاند.

●● ديدگاه امام با ديدگاه علامه در جاهايي از تفسير قرآن متفاوت بود.

● ممكن است مورد به مورد بين علما از لحاظ ديد فلسفي، عرفاني و اجتماعي بحث‌هايي باشد. خود جامعه‌شناسان هم ممكن است اختلاف نظراتي داشته باشند. اما از لحاظ كلان قضيه، يعني نگاه به اسلام و قرآن به‌عنوان يك دين حكومتي، مردمي و ديني كه جامعه را مي‌خواهد مديريت كند، اين نگاه، جديد و مترقي بود.

●● تفسيرهاي قرآني كه مجاهدين انجام مي‌دادند، مانند تفسير سوره محمد، توبه، انفال و خطبه‌هاي نهج‌البلاغه، مورد تأييد آيت‌الله طالقاني، آيت‌الله مطهري و آقاي صدرالدين حائري شيرازي بود. حتي در زندان قصر آقاي مطهري به آقاي انواري گفته بود كه هواي مجاهدين را داشته باشيد. آقاي انواري گفته بود به لحاظ اخلاقي خوب هستند، از لحاظ ديني چگونه هستند؟ آقاي مطهري گفته بود قرآن را هم بهتر از ما تفسير مي‌كنند. اين را خود آقاي انواري زنده هستند و مهندس سحابي هم كه نقل كرده‌اند، زنده هستند و شهادت مي‌دهند.

● البته من چنين چيزي نشنيده‌ام و تا آنجا كه مي‌دانم آقاي مطهري روي نسل دوم اين گروه ديد شديداً منفي داشتند، ممكن است اين ديد را روي دو يا سه نفر مجاهدين اوليه داشته‌اند. منظور من نگاه انقلابي و مترقي نسبت به اسلام و قرآن است كه جلوه‌هايش در مباحث فقهي، اصول، فلسفه و عرفان عملي كه در رفتارهاي زندگي اجتماعي و سياسي امام ظاهر بود. آنچه از امام صادر شد، انقلاب تمام عياري بود در يك جامعه كه در اختيار امريكا بود، بهترين دليل آن هم همين است كه نشان دهد تفكر امام، چه تفكري بود. پيش از اين‌كه لازم باشد ما بدانيم امام در كتاب‌‌هايش چه نوشته، بايد ببينيم رفتار امام چگونه بود. رفتار امام در زندگي ايشان متجلي بود و اين زندگي يك انقلاب را ساخت. البته آقاي طباطبايي را بايد از ميان كتاب‌هايشان شناخت، چرا كه ايشان در صحنه حضور فعالي نداشتند. اما تا آنجا كه مي‌دانيم آقاي طباطبايي هم كه يك روشنفكر، فقيه و فيلسوف اسلامي بود، آمادگي حركات سخت و تندي كه مانند امام قادر به مديريت و تحمل آن باشند را نداشت.

تفسيري كه مجاهدين خلق نوشتند و من آنها را مي‌خواندم، در آن زمان براي ما جلوه داشت، چرا كه ما رفتارهاي ديگر آنها را از نزديك نديده بوديم. بعدها تندروي‌هايي در بعضي زمينه‌ها كردند. البته ما هم ممكن است در برخي تشخيص‌ها اشتباه كرده باشيم، اما متوجه شديم تفسيرهاي اينها من درآوردي و اختراعي است، همان چيزي كه به اصطلاح آقاي طباطبايي، تطبيق است تا تفسير. يعني افكار خود را با قرآن تطبيق مي‌كنند. طبيعتاً همان حرف‌هاي انقلابي و همان آرزوهايي كه هركس براي زيبا جلوه‌دادن آيات قرآن دارد، در قالب افكار خود، آيه‌اي را متناسب با آن انتخاب مي‌كنند و مي‌گويند كه قرآن مي‌خواهد اين را بگويد. به هر حال اين كار مورد تأييد صاحب‌نظران نيست.

●● شهيد مطهري در سال 1354 در لندن در مورد آثار علامه طباطبايي صحبت كردند. اين سخنراني در كتابي باعنوان جاودانگي اخلاق چاپ شد. در اين كتاب مقاله‌اي با همين عنوان هست كه آقاي مطهري در آن مي‌گويند: من تمام آثار علامه را مطالعه كردم و چيزي را كه مي‌گويم جوهر اين مطالعات است، كه ايشان در دو وجه با غرب اختلافي ندارند؛ يكي اين‌كه ويژگي پايدار انسان را استخدام‌طلبي مي‌دانند كه اين شكل مودبانه استثمارگري است. ديگر اين‌كه مانند آقاي راسل، اخلاق را قراردادي مي‌دانند.

● البته شما وارد حاشيه شديد، ولي در همين داستان، چون من چند سال پيش صحبتي در مورد اخلاق داشتم، در آنجا اشاره به همين مسئله كه آقاي مطهري از قول آقاي طباطبايي گفتند داشته‌ام، كه كمي با نظريه غربي‌ها فرق دارد كه اين بحث وقت مستقلي را مي‌طلبد.

پس از برخورد با مجاهدين در زندان، من به اين نتيجه رسيدم كه اينها خود را محور مي‌دانند و تمايل دارند همه در حريم آنها نقش ابزار را داشته باشند. اينها جواناني را كه وارد زندان مي‌شدند با كارهاي تشكيلاتي خود كم‌كم جذب مي‌كردند.تازه‌واردها نمي‌دانستند در زندان رئيس و مرئوس كيست و در تشكيلات آنها حل مي‌شدند. طبيعتاً زندان جايي است كه انسان محدوديت‌هاي فراواني دارد. افراد خاصي روي اين مسئله، يعني روي محوريت تحميلي و رياست‌طلبي و قدرت‌طلبي آنها، حساس مي‌شدند و جبهه مي‌گرفتند. من از اين افراد بودم و ماجرا را زود فهميدم و موفق شدم عده‌اي از دوستانم را نسبت به اين ماجرا روشن كنم و همين به جبهه‌گيري خاصي انجاميد.

●● اين صف‌بندي پيش از سال 1354 بود يا پس از آن؟

● حدود 1354 و تقريباً پس از جريان بيانيه تغيير ايدئولوژي بود. بعد از بيانيه، فهميديم در بند 4، 5 و 6 هم بچه‌هاي مسلمان از ماركسيست‌ها جدا شده‌اند و در بند ما هم مي‌خواستند اين كار را بكنند. همه اينها به صف‌بندي‌هايي انجاميد. در مجموع، من معتقدم كه ما بايد اين گروه را دو دسته كنيم، يكي سران و ديگري پيروان، بچه‌هايي كه در بيرون قرباني اينها شدند و بسياري از آنها هم كشته شدند و پس از فرار به عراق و فرانسه هم همچنان در مناسبت‌هاي مختلف قرباني شدند، بيشتر اينها در ذات خود بد نبودند، بلكه تحت‌تأثير شرايطي بودند كه براي آنها رخ داده و جذب اينها شده و از مجموعه ما در پس از انقلاب دفع شده بودند. چنانچه خيلي از اينهايي كه محكوم به اعدام شده بودند، در سال‌هاي 60 و 61 گفته بودند كه ما در بعضي از نهادها بوديم و ناملايمات و مسئله دور از انتظاري ديده بودند، كه برخلاف توقع و نگاه آنها نسبت به انقلاب بوده است، نتوانسته بودند آن مسئله را تحمل كنند و در همان شرايط، مجاهدين به سراغ آنها رفته و در دل اينها وسوسه انداخته و به سمت خود جذب كرده بودند. وقتي كسي به سمت آنها مي‌رفت، آنقدر سرش را گرم مي‌كردند كه فرد قدرت فكر كردن هم نمي‌يافت. يا او را به ساختمان‌هايي كه تصرف مي‌كردند مي‌بردند و اسلحه به دستش مي‌دادند و از بيكاري بيرون مي‌آمد. سازماندهي تشكيلاتي آنها هم به‌گونه‌اي بود كه امكان فكركردن به افراد نمي‌داد. به گفته خودشان نوعي سانتراليزم دموكراتيك داشتند كه اين سانتراليزم اين حق را، حتي در اعتقاد قلبي از آنها سلب مي‌كرد كه فكر كنند و تصميم بگيرند. فاجعه‌اي كه پيش آمد، منتسب به حس قدرت‌طلبي و تصميم به اقتدار و تصرف حكومت مي‌دانم. آرايشي هم كه آنها گرفته بودند، نشان مي‌داد كه آنها هم همين را مي‌خواسته‌اند. كيفيت رفتار مجاهدين به‌گونه‌اي نبود كه حاضر باشند خود را در مردم حل شده ببينند و متناسب با حدي كه دارند خود را طلبكار بدانند. آنها مي‌خواستند قدرت را از بيخ و بن تصرف كنند. پيش از انقلاب آنها در زندان نسبت به امام چنان برخوردي داشتند.

●● آنها نسبت به امام چه مي‌گفتند؟

● آنها حكومت ديني را قبول نداشتند و نسبت به روحانيون بدبين بودند.

●● در مورد روحانيون شايد، ولي خود آنها شعار حكومت ديني مي‌دادند، مثل حكومت توحيدي.

● خير، توحيدي موضوع جدايي بود و عنواني براي خودشان بود، ولي حكومت ديني را قبول نداشتند. حتي تبليغ مي‌كردند كه تز ما، در حكومت و انقلاب تز ياسر عرفات است. من خودم اين مسئله را شنيدم.

●● آنها هيچ‌گاه شعار جامعه دموكراتيك را نمي‌دادند.

● صحبت من مستند است.

●● عرفات مي‌گفت جامعه دموكراتيك تركيبي است از يهود، نصارا و مسلمان.

● بله، يعني همان حكومت غيرديني. حكومت دموكراتيكي كه كاري به دين افراد نداشته باشد. اصلاً روي حكومت اسلامي بحثي نمي‌كردند. از امام هم يادي نمي‌كردند. بعد از اين‌كه از زندان آزاد شدند فهميدند كه مسئله به‌گونه ديگري است. فضايي كه به‌وجود آمد، تحت‌تأثير جريان‌هايي بود كه پس از فوت مرحوم آقامصطفي پيش آمد و زدوخوردهايي ايجاد شد. محور تمام اتفاق‌ها يك نفر كه همان امام باشد، بود. بعد كه فهميدند قضيه اين‌گونه است، شكل كار خود را عوض كردند و از روي نفاق آرم خود را در كنار عكس امام چاپ كردند. در شعارهاي خود در آستانه ورود امام نوشته بودند كه مجاهدين خلق، تنها گروه پيروان امام خميني هستند. اگر كسي با پيشينه اينها آشنا بود، خنده‌اش مي‌گرفت.

●● كجا اينها را زده بودند؟

● در پرده‌هايي، روبه‌روي دانشگاه و مناطق مختلف. عكس‌هايي هم كه با آرم مجاهدين و عكس امام بود، ديده بوديد؟

●● با آرم نشنيده بودم، ولي با دكترشريعتي و حنيف‌نژاد شنيده بودم.

● نه، با آرم بسيار فراوان بود و از نظر تعداد، بيشترين عكسي بود كه در همه جا زده بودند. آرم‌هاي خود را تا آن جلو كه امام مي‌خواست وارد فرودگاه شود، زده بودند. توسط برخي عوامل خود ترتيبي داده بودند كه وقتي امام مي‌آيد، نماينده‌اي از آنها يا يكي از منتسبان به آنها در بهشت‌زهرا پيش امام صحبت كند.

●● مرحوم حاج صادق پدر شهيد ناصرصادق و مادر رضايي‌ها بود.

● برنامه‌ريزي شده بود كه اينها در حضور امام صحبت كنند. تنها كسي كه جلوي اين كار را گرفت، آقاي مطهري بود. اين تصميم را بدون اطلاع امام و بدون اجازه آقاي مطهري گرفته بودند. وقتي آقاي مطهري مطلع شد، تلفني با فرانسه صحبت كرد و به امام گفت كه مردم اين همه زحمت كشيده‌اند و يك گروه نيمه‌كمونيستي آمده و مي‌خواهد تمام زحمات مردم را به نفع خود مصادره كند و مي‌خواهند بيايند سخنراني كنند. امام را در جريان كار گذاشت. روز ورود امام كه در بهشت‌زهرا بودم و آقاي مطهري هم آنجا بودند، ماجرا را درست به ياد ندارم، فكر مي‌كنم از حاج احمدآقا پرسيديم كه نوار آقاي مطهري را امام گوش كرد يا نه؟ ايشان گفتند، بله گوش كردند. حتي گفتند در حال برگشت در هواپيما نوار را گوش كرده‌اند. ما وقتي فهميديم امام در جريان است، گفتيم هر تصميمي امام بگيرند. امام گفتند يك نفر صحبت كند كه آن يك نفر هم فرزند شهيد صادق اماني بود؛ چرا كه بنا بود يك پدر، يك مادر و يك فرزند صحبت كنند. پدرومادر حذف شد و يك فرزند صحبت كرد.

●● اين سه نفر را چه كساني انتخاب كرده بودند؟

● گويا كميته استقبال، ولي آقاي مطهري در جريان نبود اين تصميم را اينها گرفته بودند و وقتي آقاي مطهري به مدرسه علوي آمد و مطلع شد كه چنين تصميمي گرفته شده، تلفن زدند و اطلاع دادند. مجاهدين از همان ابتدا رفتاري خصمانه و فرصت‌طلبانه داشتند و در عين اين‌كه دشمني مي‌كردند و اسلحه جمع كرده بودند، به ظاهر براي فريب مردم مي‌گفتند ما تنها گروهي هستيم كه پيرو خط امام هستيم.

●● روز 12 بهمن هنوز انقلاب تمام جلوه‌هاي خود را نشان نداده بود. اگر آن سه نفر سخنراني مي‌كردند، آيا حالتي از صلح و دوستي به‌وجود نمي‌آمد؟ چرا كه آنها هنوز اسلحه‌اي نداشتند، با توجه به اين‌كه آنها هم به هر حال شهيد داده بودند و شايد با اين سخنراني توازني برقرار مي‌شد.

● خير، توازني برقرار نمي‌شد. در ميان شهدا و پدران و مادران شهدا، دونفر را مشخص كرده بودند.

●● تعداد شهداي آنها بسيار زياد بود.

● نسبت به مردم ناچيز بود. مردم شهيد زيادي داده بودند. فرق مردم با اينها اين بود كه اينها يك گروه بودند و نشريه داشتند، اما مردم اينها را نداشتند.

●● شهداي 17 شهريور را مي‌گوييد؟

● خير، در طول اين مدت از 15 خرداد تا 17 شهريور، شهداي مردم در تهران، شيراز، مشهد و ديگر شهرها، بسيار زياد بود.

●● چند نفر از شناخته‌شده‌هاي آنها را نام ببريد؟

● معروف و غيرمعروف، در نظرم نيست، همه را مي‌گويم. مردم را در نظر مي‌گيرم. اين درست نيست كه چون يك گروه زبان و تبليغات و نشريه دارد و براي خود سخنگويي مي‌كند و حقي قائل است، آن را بر ديگران ترجيح دهيم. اگر بنا بود آن فاكتورهايي كه براي مجاهدين خلق مطرح بود، با توجه به سابقه آنها پس از 1354 و جريان تغيير ايدئولوژي را ملاك قرار دهيم، فداييان خلق هم شهيد داده بودند. اتفاقاً در همان‌جا، آقاي شانه‌چي حضور داشت و مي‌گفت كه چرا پدر صادق را انتخاب كرده‌ايد و چرا طاهر احمدزاده را به‌عنوان پدر شهيد معرفي نمي‌كنيد. مادر فاطمه اميني هم گله داشت كه چرا او را دعوت نكرده‌اند. من نمي‌گويم آنها حق داشته‌اند، من با آنها موافق نبوده و نيستم، اما اگر قرار بود چند گروه حق صحبت داشته باشند، گروه‌هاي ديگر هم بودند. در آنجا قرار نبود كسي پيرامون حق صحبت كند، چرا كه معني نداشت در عرصه‌اي كه تمام مردم ايران حضور دارند و امام به‌عنوان امام امت صحبت مي‌كند، گروه‌هاي سياسي، آن هم يكي از آنها از بين همه انتخاب شوند. همه شهيد داده بودند، فقط شهداي آنها نام داشتند و شهداي مردم گمنام بودند.

●● بله، از شهداي گمنام، ولي چرا فقط از موتلفه. چرا كه پسر اماني هم از موتلفه بود.

● او را ستاد انتخاب كرده بود، يعني امام نمي‌دانست كه اين سه نفر چه كساني هستند، گفته بودند چون فرصتي نيست يك فرزند شهيد سخنراني كند. آن فرزند شهيد را هم همان آقايان انتخاب كرده بودند. اگر بنا باشد كسي سخنراني كند، فاكتورهاي سخت‌گيرانه‌اي لازم است. ممكن است مي‌گفتند چرا فرزند شهيد نواب صفوي نيامد. در بين اين همه شهدا، چون ستاد آنها را انتخاب كرده بود، آمدند. در عمل و رفتارهاي گروهي و سازماني و تفكراتي كه در امور انتشاراتي انجام مي‌گرفت، همواره اراده تشكيل يك تمركز قدرت انحصاري، ازسوي مجاهدين حس مي‌شد و من در اين مسئله ترديد ندارم. اينها به‌دنبال تشكيل يك حكومت براي خود بودند و با استفاده از تمام دستاوردهاي انقلاب مي‌خواستند اين كار را بكنند.

●● شما كه در زندان با آنها مأنوس بوديد، به اين دليل بود كه ادعا داشتند ايدئولوژي و خط‌مشي پيشتاز دارند، مثل مبارزه مسلحانه يا اين‌كه صرفاً خودمحوري بود.

● البته صرفاً خودمحوري منشأ آن بود، ولي براي اين‌كه خود و مردم را قانع كنند از اين‌گونه مطالب كه شما اشاره كرديد در ذهن آنها بود. طبعاً كساني‌كه در حركت‌هاي سياسي قدم مي‌گذارند و كار نظامي هم انجام مي‌دهند، به دهانشان مزه مي‌كند و فضايي به‌وجود مي‌آيد كه احساس مي‌كنند كم‌كم زماني كه مي‌توانند استفاده كنند نزديك مي‌شود و بعد استفاده مي‌كنند. هميشه اين پرسش با من هست كه مگر حكومت اسلامي با مجاهدين خلق چه كرد كه موضع اينها كم‌كم به سمتي كشيده شد كه آن كارها را بكنند؟

●● گفته مي‌شود 60 تا 70 نفر از آنها را در تهران و شهرستان‌ها ترور كردند.

● در چه سالي؟

●● از پس از انقلاب تا سي خرداد 60.

● اين بايد مستند باشد.

●● اسامي آنها هم هست. در گفت‌وگو با سعيد شاهسوندي هم گفته شد. منتها دولت و وزيركشور ـ آقاي مهدوي كني ـ محكوم مي‌كرد، اما به‌ظاهر گفته مي‌شد مردم حزب‌الله نمي‌توانند تحمل كنند.

● مگر اينها چه كاري مي‌‌كردند؟

●● تظاهرات مي‌كردند.

● من مي‌خواهم بگويم صف خود را از مردم جدا كرده بودند. اينها مراكزي را در شهرها گرفته بودند. انقلاب كه پيروز شد، مردم خود به خود كميته‌هايي تشكيل دادند و اسلحه‌ها در اختيار كميته‌ها قرار گرفت. ارتش هم به صورت يكپارچه بود، اما اينها يك گروه سازماندهي شده خود را فرستادند تا اسلحه جمع كنند. هنوز كسي كاري به كار اينها نداشت و تروري هم نشده بود.

●● اسلحه را همه فرد به فرد هم جمع مي‌كردند و تا سال‌ها بعد هم اسلحه داشتند.

● خير، فرد به فرد بود، ولي به صورت سازماندهي شده و انبار به انبار نبود. اينها با مأموريت و تعريف‌شده اين كارها را مي‌كردند و در جاي خاصي جمع كردند و با همان اسلحه در سال1360 در ميدان ولي‌عصر، مردم را مي‌كشتند.

●● گفته شده كه تا پيش از سال 60، كسي را نكشتند.

● من همان سال 60 را مي‌گويم.

●● هر چه از پيش از سي‌خرداد 60 مي‌دانيد، لطفاً مطرح نماييد.

● اگر اين دقت را داشته باشيم كه بخواهيم به قضيه مانند يك پرونده رسيدگي كنيم، بايد ادعاهاي مستند داشته باشيم. من مستند ادعا مي‌كنم، چرا كه خبر آن در روزنامه‌ها آمده و زمان آن هم معلوم است. انقلاب كه پيروز شد، اينها اسلحه جمع كردند و پس از تشكيل كميته‌ها، اينها هم براي خود كميته گذاشتند. گويي آنها از مليت ديگري هستند. كسي كاري به كار اينها نداشت، ولي همين كار آنها باعث تغيير نگاه مردم نسبت به آنها شد.

●● آنها در كميته‌هاي خود كسي را بازداشت نمي‌كردند.

● اين‌كه بازداشت بكنند يا نه مهم نبود، همين خرج جداگانه، كميته و اسلحه‌خانه جداگانه و فرماندهي جدا به‌معناي ادعا بود. در اين موضوع برنامه وجود داشت مثل لبنان. البته وقتي‌كه مي‌گويند در لبنان همه اسلحه دارند، چرا كه يكي دو تا نيستند و ازسوي ديگر گروه‌هاي نظامي ـ سياسي در لبنان اين‌گونه تعريف شده‌اند و هيچ‌گاه در آنجا انقلابي صورت نگرفته كه يكباره رهبري معيني داشته باشند و قدرت ناگهان از قبلي‌ها به بعدي‌ها منتقل شود. اما در ايران امام، رهبري مشخص