سی خرداد 60؛ تقابل ميان اقتصاد سرمايهداری و سوسيالیستی
گفتوگو با حسن توانايان فرد
حسن توانايانفرد در سال 1322 در تهران متولد شد. پس از پايان تحصيلات متوسطه در رشته رياضي، براي تحصيل به دانشسراي تعليمات ديني رفت كه امتياز آن را مرحوم بازرگان و مرحوم دكترسحابي داشتند.
در سال 1344 با شركت در كنكور سراسري دانشگاهها، همزمان در رشته اقتصاد و ادبيات دانشگاه تهران و مدرسه عالي بازرگاني (دانشگاه علامه طباطبايي) پذيرفته شد كه ايشان رشته اقتصاد دانشگاه تهران را براي ادامه تحصيل برگزيد. در سال 1348 با ارائه تزي باعنوان "اقتصاد اجتماعي در اسلام" فارغالتحصيل شد. وي ضمن تحصيل بهعنوان دبير در آموزشوپرورش نيز خدمت ميكرد كه به دليل مخالفت ساواك ممنوعالتدريس شد و پس از اخراج از آموزشوپرورش بهعنوان كارشناس به سازمان برنامه و بودجه رفت. پس از رفع حكم "ممنوعالخروج بودن" براي ادامه تحصيل به انگلستان رفت و با ارائه پاياننامهاي درباره "حركت سرمايه بين انگليس و فرانسه" موفق به اخذ مدرك كارشناسي ارشد از دانشگاه ولز انگلستان شد و به ادامه تحصيل در دوره دكترا پرداخت. موضوع تز دوره دكتراي ايشان "تورم در ايران" بود.
بهدنبال ضربه سال 1354 در سازمان مجاهدين خلق، تحصيل را نيمهكاره رها كرد و به ايران بازگشت و به تدريس "تاريخ عقايد اقتصادي" و نقد اقتصاد ماركسيسم همت گماشت. در سال 1356 دوباره به انگلستان رفت اما با شروع حركت انقلاب، در فروردين 1358 به ايران بازگشت و در دانشگاه صنعتي شريف استخدام شد و دفاع از تز دكترا را به بعد موكول كرد. ايشان نقل ميكند: "ميخواستم برگردم انگلستان و از تز دكترايم دفاع كنم كه ممنوعالخروج شدم و نتوانستم." همچنين ميگويد پس از انقلاب هيچ پست و مقامي را نپذيرفت و فقط به تأليف و تدريس در دانشگاهها پرداخت و بهدليل ديدگاههاي اقتصادي كه به هنگام تدريس مطرح ميكرد از سال 1363 ممنوعالتدريس و ناچار به كار انتشارات مشغول شد.
در سال 1372 به ايشان پيشنهاد تدريس در دانشگاه پيام نور داده شد. آقاي توانايانفرد كتاب و مقالات بسياري نگاشته كه از آن جملهاند: فرهنگ تشریحی اقتصاد انگلیسی به فارسی، اقتصاد کلان ـ اقتصاد خرد ـ اقتصاد جمعيت، اقتصاد هیتلر، اقتصاد توسعه یک الگوی جدید(ترجمه)، نظریه های اقتصاد توسعه، تاريخ انديشههاي اقتصادي در جهان اسلام، جمع اخلاق و اقتصاد در اسلام، اقتصاد از ديدگاه علامه طباطبايي، امپریالیسم زدگی اقتصاد ایران، مصدق و اقتصاد، اقتصاد اینترنت يا اقتصاد جديد، بيماريهاي اقتصاد ايران يا ايدز اقتصادي، جزوه تئوري ارزشكار (كه در سال 55ـ54 در پاسخ به عقايد ماركسيستي و تغيير ايدئولوژي در سازمان مجاهدين خلق نوشته شد )، شريعتي و اقتصاد بعد از انقلاب (1359)، زيارتنامه طالقاني (اوايل انقلاب)، جامعه شناسی اقتصادی از دیدگاه دکتر علی شریعتی، ادبیات ایران از دیدگاه اقتصاد، ديدگاه چهارم (سال 65ـ64).
يادآور ميشويم كه در گفتوگوهاي گذشته، مصاحبهشوندگان مستندات و واقعياتي را كه خود شنيده و يا ديده بودند مطرح ميكردند تا راه را براي قضاوت نسل حاضر و آينده هموارتر كنند. در اين گفتوگو، دكتر توانايان فرد بر آن است تا ما و خوانندگان نشريه را به "تحقيقات علمي" دعوت كند و پاسخهاي نهايي خود را موكول به "تحقيق علمي" پيرامون پرسشهايي كرده كه خود در متن گفتوگو مطرح كرده است.
نشريه چشمانداز ايران از شماره 12 تاكنون پيوسته به ريشهيابي حادثه سيخرداد 60 پرداخته كه مورد استقبال كمنظير خوانندگان قرار گرفته است. در طول تمامي اين گفتوگوها تأكيد ما بر اين بوده است كه قصد مقصرتراشي نداريم و هدف اين است كه، تا بازيگران و شاهدان آن واقعه در قيد حيات هستند، ديدهها و شنيدهها و تحليلهاي گوناگون كه از مناظر گوناگون نيز مطرح ميشود، گردآوري و مكتوب شود. انباشت اين مكتوبات، تجربهاي را در اختيار آيندگان قرار ميدهد كه با در كنار هم گذاشتن آنها قادر خواهند بود به قضاوت نسبتاً منصفانهاي پرداخته و آن را به يك عبرت تاريخي تبديل كنند. قطعاً خاطرات و ديدگاههاي شخص شما نيز به دريافت اين عبرت تاريخي كمك خواهد كرد زيرا هم از ابتدا در جريان پروسه رشد و تكامل سازمان بودهايد و سپس حادثه دردناك تغيير ايدئولوژي در سال 1354 را از سر گذراندهايد، هم در متن انقلاب و تضادهاي آن بودهايد و با مسئولان آن ارتباطات ديرينهاي داشتهايد. در اين گفتوگوها، برخي تز تكامل محوري و پيشتازي مجاهدين را منشأ واقعه خرداد 60 ميدانند، برخي ميگويند كه تا سال 1354 همهچيز درست بود اما بعد از تغيير ايدئولوژي، كه عمدتاً شيوههاي ناجوانمردانه به كار رفت، اوضاع به كلي تغيير كرد. بعضي هم ـ كه تعدادشان كم نيست ـ معتقدند برخوردهاي ضدي و بهاصطلاح چكشي بچههاي سازمان كه مذهبي باقي مانده بودند با طيفهاي روحانيان مبارز و مذهبيهاي سنتي داخل زندان، بذرهاي كينه را كاشت كه ميوه آن سيخرداد 60 بود. ديدگاهي هم ميگويد پيشآمدن اختلافات بعد از انقلاب به اين دليل بود كه هر دو طرف خودشان را حق و صاحب انقلاب ميدانستند و ميخواستند حاكميت از آنِ خودشان باشد و هيچكدام حاضر نبودند عقبنشيني كنند. با اين مقدمه منتظريم تا ديدگاه شما را بشنويم.
بهنام خداوند عشق و صداقت. اولاً اينكه فرموديد در طول تمامي اين گفتوگوها تأكيد كردهايم كه قصد مقصرتراشي نداريم، در بسياري از شمارهها و ازجمله در همين شماره پيشين، آقاي مهندس توسلي بهصراحت ميگويد مقصر اصلي مجاهدين بودند. ثانياً چون اصولاً يكطرفه به قاضي رفتن درست نيست نظر يك فرد از خانواده مجاهدين در مورد مطالب سيخرداد 60 نشريه چشمانداز ايران را در اينجا نقل ميكنم. ايشان ميگفت مطالب بهگونهاي است كه گويي بازجوهاي زندان اوين سخن ميگويند. ثالثاً طرح سوال غلط است، همانطوركه در مورد عاشورا اين پرسش نبايد مطرح شود چرا كه وقتي جوانها را حسيني بار ميآوريم، برداشت سرمايهداري از اسلام را تحمل نميكنند. آنها كه ميخواهند در آينده، سيخرداد 60 اتفاق نيفتد يا بايد امامحسين را به جوانها درست معرفي نكنند و يا بايد اسلام ضدسرمايهداري مورد نظر قرآن و نهجالبلاغه را مستقر سازند.
در پاسخ به پرسش شما، در آغاز به نكتهاي اشاره ميكنم كه درواقع نقص و ايراد نشريه شما را هم در ارزيابي اين واقعه نشان ميدهد؛ به اعتقاد من تمام روشنفكرها، سازمانهاي مبارز و گروههاي مردمي جامعه ما عليرغم نيت پاكي كه داشتند و تلاشهاي مقدسي كه كردند، هيچكدام به اهداف مورد نظر انقلاب نرسيدند. در گذشته حزبتوده ايران، جنبش مصدق و جلوتر كه ميآييم، جناحهاي روشنفكري مثل فداييان خلق و مجاهدين خلق كه نيروهاي بااحساس و باشعور اين مملكت بودند و كل جريان روشنفكري و حتي خود حزباللهيها كه 26 سال است قدرت را در دست دارند، به آن اهدافي كه ابتدا براي آن حركت كرده بودند نرسيدند و عينيت اين عدم تفوق در جريان تبليغات انتخابات نهم رياستجمهوري كاملاً مشهود است. كانديداهاي مختلف ايراداتي ميگرفتند كه نشان ميداد كه ما چقدر از آن ايدئالهايي كه ميخواست بهعنوان اسلام در ايران پياده بشود، دور شدهايم. جريانات روشنفكري هم بهرغم سرمايه اجتماعي و حيثيتي كه روي اين قضيه گذاشتند، به نتيجه نرسيدند. من فكر ميكنم علت همه اين زيانها و شكستها اين است كه با قضايا برخورد علمي نميكنيم. نتيجهاي كه ميخواهم بگيرم اين است كه در مسئله سيخرداد نيز ما بايد با قضايا برخورد علمي كنيم. ولي متأسفانه قسمت اعظم حرفهاي دوستاني كه در اين چندسال مصاحبه كردهاند گمانهزني بوده است، درحاليكه قرآن ميفرمايد از "ظن" اجتناب كنيد، ظني و گماني سخن نگوييد، علمي سخن بگوييد. مثلاً در مصاحبهها گفته ميشود كه مجاهدين خلق خودمحور بودند و ديگران را قبول نداشتند، چون خودشان را در نوك پيكان تكامل ميدانستند و اين علت اصلي خرداد 60 است. اينها ظن و گمانهاي خود اين مصاحبهشوندگان است و دليل علمي براي آن ندارند.
شما ميتوانيد براساس روش علمي كه از آن سخن ميگوييد به تبيين ديدگاههاي خود بپردازيد.
من براي اينكه ظني سخن نگفته باشم بايد درچارچوب تخصص خودم صحبت كنم و به علل اقتصادي اين واقعه بپردازم. ميدانيد كه انبياي الهي براساس آيه 25 سوره حديد براي استقرار قسط بهدست مردم آمدهاند كه ميفرمايد: "لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهمالكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط." موضوع استقرار قسط يا عدل اقتصادي چيزي بود كه پيش از انقلاب و حتي در سخنرانيهاي آقاي خميني در پاريس بهعنوان يكي از محورهاي اصلي انقلاب مطرح بود. ولي بعد از استقرار جمهوري آنچه كه درباره قسط، عدل و اقتصاد عدالتآميز نهجالبلاغه و اقتصاد قرآن بود كلاً فراموش شد و سيستم اقتصاد طاغوتي با رنگ و لعاب اسلامي تداوم يافت؛ براي نمونه همين سيستم بانكداري؛ حتي مردم كوچه و بازار هم كه اقتصاد نميدانند، وقتي پولي را در بانك ميگذارند و هر ماه مبلغ معيني دريافت ميكنند، ميدانند كه دارند "بهره" ميگيرند، حالا شما اسم آن را "سود" بگذاريد! درحالي كه ما ميدانيم در اقتصاد، "كار" يكي از عوامل توليد است، دومين عامل توليد "زمين" است، سومين عامل توليد "سرمايه" است و چهارمين عامل توليد "كارآفريني" است. دستمزد، پاداشي است كه به كار ميدهند. پاداشي هم كه به زمين ميدهند "اجاره" است. پاداشي كه به سرمايه ميدهند "بهره" است و پاداشي را كه به مديريت ميدهند "سود" است. بنابراين وقتي سرمايهاي در بانك گذاشته ميشود كارآفريني نميشود و آنچه در ازاي اين سرمايه داده ميشود "بهره" است نه "سود". حالا شما اسمش را بگذاريد "كارمزد". اين تغيير اسم، ماهيت را تغيير نميدهد. مردم خودشان متوجه ميشوند كه اين نظام بانكداري همان نظام بانكداري سابق است و متوجه برخوردهاي اغفالگرانه و تحميقي هستند. مردم قيام كردند به اين اميد كه عدالت و اقتصاد اسلامي، اسلام پيامبر و حضرت علي پياده شود.
اما در سيخرداد 60 تضاد بين دو جرياني بود كه هر دو عدل علي را قبول داشتند، هر دو قرآن و نهجالبلاغه را قبول داشتند و هر دو هم مخالفتهاي بنيادي با آموزشهاي حوزه داشتند و انتقاد داشتند كه در حوزهها قرآن و نهجالبلاغه آموزش داده نميشود. چرا با اينكه هر دو جريان به لحاظ اقتصادي ديدگاه مشترك و عدالتطلبانه داشتند، به يك تضاد آنتاگونيستي رسيدند؟
عدل مورد نظر مجاهدين در چارچوب اقتصاد سوسياليستي بود و عدل طرف ديگر در چارچوب اقتصاد سرمايهداري. با نگاهي دوباره به تاريخ معاصر ايران ميبينيم كه همواره نيروهاي چپ ضدسرمايهداري قلع و قمع شدهاند؛ در دوران رضاشاه، محمدرضا شاه و حتي پس از انقلاب اسلامي.من فكر ميكنم بهطوركلي توافقاتي در خارج از ايران شكل گرفته بود كه براساس آن، كلاً نيروهاي چپ در ايران نبايد مطرح باشند. زمانيكه من در سال 1355 كارشناس سازمان برنامه و بودجه بودم، مرحوم مفتح پس از بازگشت از سفر لبنان به من گفت امام موسيصدر به وي گفته است كه شاه از ايران ميرود. آن روزها تحقق اين حرف خيلي بعيد به نظر ميرسيد. در آن سالها خبر ديگري نيز از طريق يكي از دانشجويان خود ـ حسن اجارهدار كه بعدها در انفجار حزب كشته شد ـ و پسر بسيار خوبي بود ـ شنيدم دونفر به نمايندگي از طرف كارتر رئيسجمهور وقت امريكا كه به ديدار شاه آمده بودند به ملاقات مهندس مهدي بازرگان هم رفتهاند. من بعدها فهميدم كه آنها با شاه صحبت كرده بودند كه بايد از ايران برود و با مهندس هم درباره حكومت جديد صحبتهايي داشتهاند. در پرانتز بگويم كه اگر اساسنامه نهضتآزادي را ببينيد، اصلاً برنامهاي براي تغيير اقتصاد جامعه نداشتند. اينها ميگفتند اگر ديكتاتوري كنار برود، آزادي بيايد، اقتصاد خودش نظم پيدا ميكند و اين همان اقتصاد كلاسيك ليبرالهاست.
سوال اين است كه در ابتداي انقلاب هر دو طرف نگاه عدالتخواهانه نسبت به اقتصاد داشتند و براي ريشهيابي خرداد 60 بايد به اين نكته توجه كرد. مهندس سحابي ميگويد در شوراي انقلاب ديدگاه اقتصادي آقاي بهشتي از همه ما چپتر بود و ميخواست جامعه را به ضريب يكسوم و سهبرابر برساند؛ يعني غنيترين سهبرابر و فقيرترين يكسوم آن.
بحثم را تكميل ميكنم و بعد به اين پرسش ميپردازم. گفتم كه برنامهريزيهايي در خارج از ايران براي بردن شاه صورت گرفته بود؛ سال 1350 يا 1351 كه من در انگليس بودم، فايننشال تايمز مقاله مفصلي را به اين موضوع اختصاص داده بود كه شاه كيست و چگونه سلطنت ميكند. فردايش اختصاص داده بود به اينكه ساواك چقدر مخوف است، چگونه پا را اره ميكند و....، روز بعد از آن يك صفحه را به توضيح ديدگاههاي دكترعلي شريعتي اختصاص داده بود و روز بعد از آن به ديدگاههاي روحانيت و ساختار آن. بعد نتيجه گرفته بود كه اگر در آينده تحولي در ايران بشود طرفداران شريعتي به قدرت نخواهند رسيد، روحانيت به قدرت ميرسد؛ به اين دليل كه روحانيت داراي تشكيلات مساجد است كه با هم ارتباط ارگانيك دارند و وقتي تحولي اتفاق بيفتد يا انقلابي بشود اينها ميتوانند با ارتباط با هم و صدور فرمان واحد، جامعه را اداره كنند و مردم هم از روحانيت حرف شنوي دارند. ولي طرفداران شريعتي اين ارتباط ارگانيك و واحدها و سازمان منظم اجتماعي را ندارند. بعدها در سال 55 هم آقاي موسيصدر آن حرف را ميگويد (كه عرض كردم). با توجه به اين قضايا و با توجه به كتاب تاريخ 25 ساله سرهنگ نجاتي كه ميگويد از طرف كارتر در پاريس با آقاي خميني صحبت شد، من اينجا سوالي مطرح ميكنم تا روي آن تحقيق بشود و به يك پاسخ علمي برسيم. سوال اين است كه آيا در پاريس يك توافق كلي روي برقراري نظام سرمايهداري و شبهسرمايهداري و حذف نيروهاي چپ بهطور كلي شده بود؟ هر چپي؛ چپ كمونيست، چپ مذهبي ـ كه مجاهدين بودند ـ و حتي چپهايي منفرد. در پاسخ به پرسش شما بايد بگويم چپ مورد نظر آقايان چپ در چارچوب سيستم سرمايهداري بود نه چپ درچارچوب ضدسرمايهداري، لذا به شكلي تحمل شدند. در سال 1353 در منزل مرحوم بهشتي، آقاي نمازي، آقاي نهاونديان، من و مرحوم بهشتي و... كتاب كاپيتال ماركس را ميخوانديم؛ من متن انگليسي آن را، مرحوم بهشتي و دكترنمازي متن آلماني و آقاي نهاونديان و آقاي پهلوان متن فارسي آن را، آنگاه با هم بحث و گفتوگو ميكرديم. درمجموع آقاي بهشتي ديدگاه سرمايهداري اسلامي را قبول داشت ولي سرمايهداري اسلامياش مردمي بود؛ يعني يك سرمايهداري ليبرال در حد ايجاد درآمد خوب براي مردم، آن چيزي كه دكتر شريعتي از آن بهنام "به سر عقل آمدن سرمايهداري" ياد ميكند. اين فرق ميكند با ديدگاه اقتصاد ضدسرمايهداري اسلامي كه ميفرمايد "ويل لكل همزه لمزه الذي جمع مالاً وعدده" واي به كسانيكه دين را مسخره ميكنند و اينها كساني هستند كه مال جمع ميكنند و ميشمرند و يا ميفرمايد: "الذين يكنزون الذهب والفضه..." بحث انفاق را مطرح ميكند. علامه طباطبايي انفاق را پركردن شكاف بين فقير و غني معني ميكند. بنابراين بين ديدگاههاي دوطرف تفاوتهاي جدي وجود داشت؛ يكطرف معتقد به سيستم سرمايهداري ـ هرچند از نوع اسلامي آن ـ و طرف ديگر ضد نظام سرمايهداري.
خاطره ديگري را در اينجا عرض ميكنم تا شايد به فهم موضوع كمك كرده باشد. سال 1353 وقتي ميخواستم به انگليس بروم، دكتربهشتي مرا به دكترسروش معرفي كرد و من چون جايي براي اقامت نداشتم به منزل دكترسروش رفتم. ايشان در آن زمان اصلاً كاري به سياست نداشت و كار فردي ميكرد، بهگونهاي كه برخي به من ميگفتند به صلاح تو نيست كه به منزل ايشان ميروي. ايشان پس از انقلاب بهشدت با ديدگاههاي من مخالفت ميكرد و كسي كه قبل از انقلاب معتقد به جدايي دين از سياست بود، پس از انقلاب چنين مواضعي ميگرفت. من به شدت به سياستهاي اقتصادي آقاي مولوي رئيس كل بانك مركزي ـ كه مهندس بازرگان منصوبش كرده بود ـ انتقاد داشتم و انتقادهايم را در يك سخنراني در لندن مطرح كردم كه متن آن بعداً در تهران باعنوان "صنعت مونتاژ و كشاورزي در ايران" چاپ شد. من ميديدم كه اين خط، خط ضد انقلاب است نه خط انقلاب و دارد سياستهاي پولي و مالي نظام سرمايهداري را اجرا ميكند كه تورمزاست. به خاطر همين انتقادات هم آقاي بهشتي و هم دكترسروش ميگفتند در انگليس بمانم. جالب است كه رئيس دانشگاهي هم كه در آن تحصيل ميكردم به من ميگفت به ايران نرو، تو ميروي تا عقايد خودت را بگويي، فكر ميكني آنها قبول ميكنند؟ گفتم وظيفهام است، بايد بروم. اين را هم بگويم كه مرحوم حسن اجارهدار به من ميگفت به بهشتي گفتهام كه چرا از دكتر توانايان فرد استفاده نميكنيد؟ گفته ايشان مطالعات علميشان را جلو ببرند بهتر است. با اين تفصيل برميگردم به آن سوالي كه گفتم بايد روي آن يك تحقيق علمي صورت بگيرد: آيا توافقي در پاريس شده بود كه نيروهاي ضدسرمايهداري مطرح نباشند؟ اگر جواب اين سوال مثبت باشد آن موقع ميتوانيم بگوييم كه چون سازمان مجاهدين به اقتصاد سوسياليستي معتقد بود، براساس اقتصاد به زبان ساده نوشته محمود عسگريزاده، طرف مقابل نميتوانستند اين اقتصاد را تحمل كنند. در سال 1359 در اتاقم در دانشگاه صنعتي شريف نشسته بودم كه آقايان عباس داوري، محسن رضايي (برادر رضاييها) و محمود عضدانلو آمدند و به من گفتند كه دوست داريم نسبت به ما فعالتر برخورد كنيد و در روزنامهها از ما دفاع بكنيد. گفتم چون من از نظر ايدئولوژي شناخت قوي روي شما ندارم و اصلاً در تخصص من نيست، نميتوانم در مورد شما اظهارنظر كنم، تخصص من اقتصاد است، اگر بدانم اقتصاد شما چيست، ميتوانم در مورد شما اظهارنظر كنم، همچنانكه در مورد ديدگاه اقتصادي نيروي مقابل شما يعني جمهوري مسلمين ايران اظهارنظر ميكنم كه شبهسرمايهداري است. آنها در پاسخ گفتند "اقتصاد يك علم است، مثل آن لامپ مهتابي، اين علم اقتصاد سوسياليستي است، اين بهوجود آمده و نيازي نيست كه ما تلاش جديدي بكنيم." بنابراين با اين صحبتِ آقايان و كتاب عسگريزاده، اگر نگوييم اينها سوسياليست بودند قطعاً ميتوانيم بگوييم ضدسرمايهداري بودند. چون ضدسرمايهداري بودند و قرار بر اين بود كه در ايران كل نيروهاي ضدسرمايهداري حذف شوند و سرمايهداري در اينجا رشد كند، بنابراين بهشتي حق دارد به من بگويد از ايران برو و رئيس دانشگاه آنجا حق دارد به من بگويد تو ميخواهي بروي ايران نظرات خودت را بگويي، فكر ميكني آنها به حرفهايت گوش ميكنند؟ اين را هم بگويم كه در سال 1359 پسر عمويم كه از مجاهدين بود ميگفت از مسئولان خود پرسيده چرا كتابهاي اقتصاد اسلامي توانايان فرد را در دكههاي فروش كتاب متعلق به مجاهدين قرار نميدهيد، آنها گفته بودند چون مباحث آن ديالكتيكي نيست. آنچه ميخواهم بگويم اين است كه چون مجاهدين ميخواستند يك الگوي اقتصادي ضدسرمايهداري پياده كنند و جمهوري اسلامي ميخواست يك الگوي اقتصادي شبهسرمايهداري از نظر سيستم يعني مالكيت ابزار توليد، طرز تعيين دستمزد، بازار عرضه ـ تقاضا و... را پياده كند، تقابل بين اين دو بهوجود آمد. وقتي هم افراد سازمان ايران را ترك كردند به كشور عراق رفتند و در كنار حزب بعث كه اقتصاد سوسياليزم را قبول داشت قرار گرفتند. بنابراين اگر پاسخ آن سوال مثبت باشد، متوجه ميشويم كه چرا مجاهدين را آنگونه قلعوقمع كردند. پس از سيخرداد يك روز در اتوبوس نشسته بودم كه دكتر وحيدي، استاد دوران دانشجوييام را ديدم. ايشان شروع كرد به گريهكردن و گفت پسر من هفدهساله بود، او را در سيخرداد دستگير كردند، حتي يك شب به من فرصت ندادند كه يك پارتي گير بياورم و فرداي آن روز جنازهاش را در سردخانه ديدم. آنطور قلعوقمع كردن فقط ميتواند از اين اعتقاد بر بيايد كه چپ بايد از ريشه كنده شود. افرادي كه تحليل ميكنند كه تنها خودپسندي و خودخواهي و خودبرتربيني مجاهدين بود كه سيخرداد 60 را خلق كرد بايد به خدا جواب بدهند. بيترديد آنها هم اعتقاداتي داشتند و حاضر بودند در راه آن مبارزه كنند و بچههاي جان بهكفي در ميانشان بودند. اين حرفها بايد در ميزگردي گفته شود تا آنها هم بتوانند حرفشان را بگويند. برخي مصاحبهشوندگان شما گفتهاند كه اگر مجاهدين تندروي نميكردند و دست به اسلحه نميبردند ميتوانستند كار فرهنگي بكنند و در شرايط مناسب در يك انتخابات قدرت را به دست بگيرند، مثل آقاي خاتمي يا احمدينژاد. ولي اينها از اين قضيه غافل هستند كه آقاي خاتمي و آقاي احمدينژاد اين سيستم سرمايهداري را قبول دارند و ميخواهند درون همين سيستم با تأمين اجتماعي و بردن پول نفت در سر سفره مردم عدالت را نشان بدهند، ولي قصد اين را ندارند كه روابط استثمارگرانهاي كه در اثر وجود مالكيت خصوصي سرمايه در هر كشور سرمايهداري وجود دارد را از بين ببرند و اقتصاد قسط اسلامي را پياده كنند.
آنطور كه شما ميگوييد سازمان اهل ديالكتيك و اقتصاد به زبان ساده بوده، اما آيا ميشود تحول را به زور و با اسلحه انجام داد يا نه، تحول بايد از طريق دموكراتيك بهوجود بيايد؟
آقاياني كه ميگويند تحول طي يك روند دموكراتيك پيش ميرفت، سرگذشت يك نمونه از نيروهاي چپ را كه خود من هستم، ببينند. من كه دست به اسلحه نبردهام، از اول انقلاب كتاب نوشتهام. در زمينه اقتصاد اسلامي كار كردهام و نوشتهام، اما چون ديدگاههاي ضدسرمايهداري داشتم، نگذاشتند در جامعه فعال باشم، يقيناً مجاهدين را هم نميگذاشتند فعال بشوند. نكته ديگر اينكه مدتها پيش از سيخرداد اينها برنامه حذف مجاهدين را در دستور كار داشتند. چند ماه پيش از سيخرداد يكي از دوستان قديم كه با رأس نظام در ارتباط بود، تلفني به من گفت "به مجاهدين حمله ميكنيم، همه را از بين ميبريم." بنابراين پيش از اينكه مجاهدين دست به اسلحه ببرند برنامه قلعوقمع آنها وجود داشت.
همين فرد در سال 1358 در جلسهاي كه ما مهمان او بوديم رو كرد به من و با صداي بلند كه همه ميشنيدند گفت: "دكتر ميداني اين انقلاب ما يك مانع و مزاحم دارد، آن كيست؟" گفتم شما بفرماييد. گفت: "آن مانع و مزاحم تحصيلكردگانند، همه را بايد از بين ببريم."
اين ديدگاه در حاشيه انقلاب بود يا در متن آن؟ نظر مرحوم امام در اين زمينه چه بود؟
من به خاطر دارم در زماني كه بحث پيرامون اصول اقتصادي قانوناساسي و انواع مالكيتها بود، زمزمههايي بود مبني بر اينكه مبناي مالكيت بايد بر اصل "خدامالكي" باشد نه مالكيت خصوصي. امام يك سخنراني كرد، البته در آن سخنراني اشارهاي به مالكيت نكرد اما گفت: "اگر همه يك چيزي را تصويب بكنند و من ببينم خلاف اسلام است جلوي آن را ميگيرم." نيروهاي ضدسرمايهداري و نيروهايي كه نميخواستند دوباره سيستم اقتصاد طاغوتي يا صنايع مونتاژ محور توسعه باشد، بايد كنار ميرفتند.
آقاي دكتر، شما ميگوييد بحث علمي باشد، ظني نباشد و آنگاه براساس يك "اگر" ميگوييد تحقيق بشود. چيزي كه شما ميگوييد به اين زوديها نتيجه و عبرتي براي ما نخواهد داشت. براي نمونه بايد منتظر شد تا فرضاً اسناد مذاكرات گوادلپ در سي، چهلسال آينده منتشر شود تا تحقيق مورد نظر شما صورت گيرد.
اما بحثهاي اقتصادي قانوناساسي چيزي است كه من روي آن كار كردهام و بر آن اساس حرف ميزنم؛ در پيشنويس قانوناساسي كه آقاي حسن حبيبي روي آن كار كرده بود اصلي بود بهنام اصل شصت. در آن اصل آمده بود كه "دولت نميتواند بدون تصويب مجلس شورايملي حق انحصار صنعت، كشاورزي، معادن، برق، آب و... را به بيگانگان بدهد." اصل را كه ميخوانديد بهظاهر ميگفت دولت نميتواند بدهد، ولي در متن آمده بود كه "بدون اجازه مجلس"، معنياش اين ميشود كه دولت ميتواند با اجازه مجلس حق انحصاري صنعت، معدن، كشاورزي و... را به بيگانه بدهد. پس از ديدن اين اصل من گفتم كه اين يك اصل استعماري است، چرا كلمه "انحصار" را آوردهايد؟ حتي نگفته بودند بيگانه هم ميتواند اداره كند، نوشته بودند بيگانه بهطور انحصاري اقتصاد كشور را اداره كند! وقتي من ديدم كه در اين اصل با اين صراحت پذيرفته شده كه اين ملت زير يوغ استعمار ميرود با آن مخالفت و مبارزه كردم. گفتم اگر اين اصل تصويب شود من كلاسهاي درسم را تعطيل ميكنم. البته بهخاطر اين تلاشها اين اصل تصويب نشد (كه داستان آن را بهطور مفصل در كتاب نقدي بر اصول اقتصادي قانوناساسي آوردهام) ولي اصول ديگري در قانوناساسي هست كه اقتصاد سرمايهداري را ترويج ميكند و من فكر ميكنم كه دستهايي در كار بودند كه در كتاب ايدز اقتصادي از آن سخن گفتهام. از نظر خودم قانوناساسي چيزي است كه ملموس است و پيرامون آن تحقيق شده و ظني نيست.
اما در قانوناساسي اصولي آمده است كه خيليها معتقد بودند خيلي چپ است؛ مثل مليكردن تجارت خارجي، صنايع، معادن و بانكها كه طي سالهاي گذشته سعي شده عملاً بسياري از آنها تعديل شود و تغيير كند. وقتي ميخواستيد اقتصاد سوسياليستي را در جامعهاي كه سيستم سرمايهداري دارد، تحقق بدهيد، بايد يك حركت آرام و تدريجي را درنظر ميداشتيد. آيا شما اين اصل را رعايت ميكرديد يا تنها نقد ميكرديد؟
ما هميشه بر اين باور هستيم كه تا رسيدن به اسلام راه زياد است و نميخواهيم بگوييم كارها يك شبه بايد اصلاح بشود. اما موقعي هست كه ميبينيد قانوناساسي دارد به سمت سرمايهداري و شبهسرمايهداري ميرود، اين شروع كار بود و بايد جلوي آن ميايستاديم. اگر آن اصول چپ در قانوناساسي گنجانده شد، به خاطر شرايط بحراني آن زمان بود نه اينكه به آن باور داشته باشند. در انگلستان وقتي دوره ركود و بحران اقتصادي هست كارخانجات را بهطوركلي ملي ميكنند كه اينها سر پا باشند. بعد كه اين دوره ركود از بين ميرود، دوباره اينها را بهدست سرمايهداران برميگردانند و استدلالشان هم اين است كه بخش خصوصي با بهترين كارايي ميتواند واحدهاي اقتصادي را اداره كند.
تا آنجا كه شواهد نشان ميدهد و مهندس سحابي نيز در خاطرات خود از آن دوران بر آن تأكيد دارد، چنين معادلات، محاسبات و نيتي در شوراي انقلاب نبوده است.
آنهايي كه شما اشاره داريد، هم اقتصاد سرمايهداري را ميدانستند چيست و هم اقتصاد سوسياليسم را و از اين دو، اولي را انتخاب كرده بودند. اينها با "مليكردن" آشنا بودند و ميدانستند كه وقتي سيستم به سوي نظام سرمايهداري برود، همه صنايع و كارخانجاتِ ملي شده م