سي‌خرداد 60؛ اشتباه اين بود كه انقلاب را تمام شده تلقي كرديم

 

گفت‌وگو با محمود دردكشان

محمود دردكشان در سال 1337 در اصفهان به‌دنيا آمد. شش سال ابتدايي را در مدرسه نور دانش و سه سال متوسطه را در دبيرستان ترقي تحصيل كرد و درنهايت ديپلم رياضي خود را از دبيرستان حكيم سنايي گرفت. در سال 1354 در رشته متالوژي دانشگاه علم و صنعت مشغول تحصيل شد. پس از يك ترم، خودش را به رشته رياضي دانشگاه اصفهان منتقل كرد. ديري نپاييد كه با كنكور مجدد در دانشگاه كشاورزي كرج در رشته اقتصاد و كشاورزي مشغول تحصيل شد. پس از يك‌‌سال‌ونيم تحصيل در كرج به‌خاطر اوج‌گيري مسائل انقلاب، به اصفهان رفت و در سازماندهي نيروهاي مبارز و مقابله با اولين حكومت نظامي در ايران فعال شد. وي پس از پيروزي انقلاب، عضو شوراي مركزي كميته دفاع شهري اصفهان شد. دردكشان در تابستان 1358 به عضويت شوراي مركزي سپاه سيستان و بلوچستان در آمد. پس از سال 1360 به قم رفته و در مسائل جبهه‌هاي جنگ در قرارگاه رمضان كردستان به فعاليت پرداخت. سپس در دانشكده علوم‌اجتماعي دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد و مدرك كارشناسي خود را گرفت. از سال 1366 تا 1371 در وزارت مخابرات مشغول به كار شد. در همين سال بود كه به اتفاق سردار حاج داود كريمي، كوچك محسني و 9 نفر ديگر دستگير و به چهار سال زندان محكوم شد. پس از پايان محكوميت نيز تا به امروز پنج‌بار به مدت شش ماه، سه‌ماه و... در زندان‌هاي مختلف به سر برده است. وي هم اينك مشغول تحصيل دروس اسلامي در قم است.

 

-انقلاب بسيار شكوهمند بود و موجي در دنيا و منطقه ايجاد كرد. پس از آن مجاهدين و فدايي‌ها از زندان آزاد شدند و هركس در حزب خود، مشغول عضوگيري بود. به‌تدريج مرزبندي‌ها شروع شد و سرانجام حادثه 30 خرداد 60 پيش آمد كه فاجعه‌اي بود. طبق تحليلي كه برخي گفت‌وگوكنندگان با نشريه ‌كرده‌اند، از اين واقعه به‌عنوان جنگ داخلي‌ نام برده‌اند كه از جنگ تحميلي بدتر بود، چرا كه نيروهاي انقلاب و جوان‌هاي دوطرف به جان هم افتادند. فرار مغزها رخ داد و هنوز هم ادامه دارد، اگرچه در داخل چشمگير نيست. از آنجا كه ما از شماره 12 نشريه تا شماره 42، يك يا دو گفت‌وگو پيرامون اين موضوع در نشريه داشته‌ايم، قصد داريم با ريشه‌يابي، راه جايگزيني خشونت‌ و دست به اسلحه‌بردن را با گفتمان بيابيم. آيا مي‌شد هزينه‌هاي اجتماعي كمتري بپردازيم؟ هدف ما مقصرتراشي و يا يافتن مقصر نيست، بلكه مي‌خواهيم ريشه‌يابي كنيم تا در آينده چنين اتفاق‌هايي نيفتد. اين ريشه‌يابي‌ها به تعديلي در دو طرف انجاميد. علاوه بر اين‌كه يك تاريخ شفاهي است و از آنجا كه بازيگران آن هنوز زنده‌اند، به تمريني استراتژيك و راهبردي تبديل شده است. براي نمونه كسي گفته بود اگر مي‌دانستيم ريشه اين قضايا در زندان است، آلت دست نمي‌شديم. به‌هرحال مطمئنيم اين ريشه‌يابي‌ها، نوعي هوشياري راهبردي به‌وجود آورده است. اميدوارم شما كه در همه مراحل انقلاب و پس از آن حضور داشتيد و پس از انقلاب هم چندبار به دليل سوءتفاهم‌هايي بازداشت شديد و هزينه پرداختيد، تحليل خود را بفرماييد كه چه كاري بايد انجام مي‌شد كه صورت نگرفت؟

- بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. مقدمتاً از طرف خودم و همه دوستاني كه با دغدغه‌هاي فكري و هزينه‌‌پردازي‌هاي شما در ارتباط با پيگيري مجدانه و بررسي موشكافانه جريان سي‌خرداد 60، كه انصافاً واقعه‌اي به تعبيري دردناك و سرنوشت‌ساز به عبارت ديگرست، تقدير و تشكر مي‌نمايم. درواقع همت عالي نشريه ذخيره‌سازي و انباشت تجارب و مبارزات دوران انقلاب را موجب شد كه اين خود يكي از سرمايه‌هاي عظيم ملي است، اجركم علي الله قادر المتعال. اينجانب در اوان نوجواني با شركت در جلسات آموزش مفاهيم قرآني، سمت وسوي حق‌طلبي و ظلم‌ستيزي كه متن قرآن است، پيدا نمودم. آموزه‌هاي قرآني، احساس مسئوليت سنگيني در قبال سرنوشت، مردم و جامعه در من ايجاد كرد. طرح اين مسئله صرفاً بيان تأثير فعاليت‌هاي بزرگان و علماي رباني شهر اصفهان در راستاي تبيين انديشه ديني است و چه نيروهايي به بركت جلسات قرآن همچون شهيدان بزرگوار مجيد شريف‌واقفي و مرتضي صمديه لباف تربيت شدند. به‌طور طبيعي مسئله ما درد دين و مردم بود، يعني همان دستمايه شكل‌گيري سازمان مجاهدين خلق.

اما جريان سي‌خرداد 60، نقطه‌عطفي است. من به لحاظ زاويه ديدي كه در جريان انقلاب داشتم اين‌گونه فكر مي‌كنم كه البته شايد براي عده‌اي خوشايند نباشد و آن را سطحي ديدن مسئله بدانند. به نظر من طبيعي است يك انقلاب با روند سريعي كه از آن سراغ داريم، انصافاً نيروهايش سازمان‌يافتگي و انسجام به معناي تأمين و تدارك حيات پس از پيروزي‌اش را نداشته باشند. همه ما اين موضوع را باور داريم. انقلاب امواج گسترده‌ مردمي بود البته آنهايي كه دغدغه‌هاي سياسي و مذهبي داشتند، بخشي در دوران‌هاي خفقان و اختناق هم با انقلاب همراه بودند و طبيعي بود پس از پيروزي، دچار هزاران بحران و مشكل براي اداره جامعه شوند. اما جريان سي‌خرداد 60، با توجه به واقعيت‌ها و روندي كه شكل‌گيري انقلاب داشت، به‌طور طبيعي قابل پيش‌بيني بود. پيروزي مقطع 22 بهمن 57 مرهون حضور همه‌جانبه توده‌هاي ميليوني مردم براساس اعتماد به رهبري امام خميني، اما فاقد سازمان‌يافتگي و انسجام نيروهاي انقلاب در حد تأمين و تدارك حيات پس از پيروزي بود.

- آيا اين تحليل شما از جوهر انقلاب به ريشه‌يابي 30 خرداد 60 مي‌انجامد؟

- فكر مي‌كنم خاستگاه ظهور و بروز جريان 30 خرداد، بي‌دقتي، غفلت و تحليل نادرست ازسوي همه نيروهاي دست‌اندركار مبارزه است. شما مي‌گوييد نمي‌خواهيم مقصرتراشي كنيم، اما عرض بنده اين است كه مي‌گويم تقصير اصلي به عهده همه نيروهاست، همه نيروهاي جبهه انقلاب را مي‌گويم. براي نمونه جناب آقاي اسماعيل زماني كه از زجركشيده‌هاي پيش از انقلاب است، مي‌گفت: "در سال 1356 كه با آيت‌الله طالقاني در زندان قدم مي‌زديم، ايشان بسيار ناراحت بود و مي‌گفت من در تعجبم كه امام مي‌خواهد با چه كساني حكومت اسلامي راه بيندازد." اين يك تحليل اساسي است. مي‌خواهم اين‌گونه نتيجه‌گيري كنم كه رهبري امام، شجاعت، درايت و تدبير خاص امام، در زمينه پيروزي نقش داشت. مع‌الاسف پيروزي ما خيلي نارس بود، اما افراد فرصت‌طلب پيروزي را تام و تمام تلقي كردند تا از اين سفره رنگين انقلاب بهره‌مند شوند. ما مسئله به اين مهمي را نفهميديم. مي‌بينيم در ذهنيت مردم اميدوار پيش از انقلاب چه مطالباتي را مطرح كردند؟ ذهنيت مردم اين شد كه انقلاب به پيروزي برسد تا پول آب و برق ندهيم و همچنين به‌قدري فضاسازي شد كه رهبري انقلاب را زميني نمي‌شناختيم و تصوير ايشان را در ماه مي‌ديديم. اين ذهنيت‌ها، مسئله‌آفرين شد. اين فضاسازي ربطي به شخصيت امام نداشت. اين فضاسازي و نگرش‌هاي قشري و ابتدايي پس از پيروزي انقلاب، به انقلاب و برخورد با مردم ضربه زد؛ به‌گونه‌اي كه قشر متوسط جامعه اميدوار به آينده‌اي برتر شود؛ بدون هر‌گونه پشتوانه سازماندهي و تئوريكي. ما، نه تدبير اداره جامعه و نه ايدئولوژي مدوني براي حكومت داشتيم. گذشت زمان هم اين مسئله را روشن كرد. ما بوديم و مردم اميدوار، ما بوديم و اخلاص و صداقت رهبري كاريزمايي كه حرف او نافذ بود. اين مقصرتراشي كه شما مي‌گوييد محفوظ است، اما همه ما مقصر بوديم. يك پيروزي ابتدايي را به‌عنوان پيروزي تمام عيار تلقي كرديم درحالي‌كه ساختار حكومتي نداشتيم و خود را با هزاران معضل اجتماعي درگير كرديم، بدون اين‌كه توانمندي پاسخگويي داشته باشيم. سازمان در سه مقطع قابل تحليل است؛ سازمان بنيانگذاران اصيل و عبدصالح خدا آنهايي‌كه سازمان را تشكيل دادند، پس از آن روند تغيير ايدئولوژي و سپس جريان پس از سال 1354 به رهبري مسعود رجوي كه قابل تأمل بود و تبديل به نحله‌ ديگري شد. ازسويي در اردوگاه انقلاب، فاز سوم سازمان مجاهدين خلق پس از 1354 وجود داشت با يك كادر 200، 300 نفره در زندان آن هم با آن عملكرد داخل زندان كه خود بخشي از آن عملكرد در ديگر گفت‌وگوها آمده است و همچنين جريان سپاس و درگيري‌هاي ديگر درون زندان را مي‌بينيم؛ تحليل من اين‌گونه است، شايد هم اشتباه باشد كه ساواك در خصوص تعميق تضادها و تشديد اختلاف‌ها نيروهاي زندان را مديريت مي‌كرد. در خود زندان نيروهاي انقلابي و كساني‌كه به خاطر مبارزه به زندان آمده‌اند با هم درگير مي‌شدند. اين خود حكايت از بي‌تجربگي و ناپختگي مي‌كند. معنا ندارد من و شما كه به زندان آمده‌ايم، درگير شويم. وقتي انسان اين را با دقت مي‌بيند، پي‌ مي‌گيرد. مديريت ساواك را هم مي‌بيند كه نهال عداوت در زندان كاشته ‌شد و پس از انقلاب چه مصائبي كه به بار نياورد. 30 خرداد 60 زاييده عدم تحمل يكديگر است كه داستان مفصلي دارد و بايد جامعه‌شناسي درون زندان و زندانيان سياسي را در ايران انجام داد چرا كه بذر تفرقه در همان دوران كاشته شد.

- آقايان محمدي گرگاني، جلال صمصامي‌فر و... از آن دوران مطالبي گفتند. ممكن است اين عدم تحمل را در وجوه مختلف باز كنيد. آيا اين عدم تحمل، ايدئولوژيك، سياسي، نفسانيت بود و يا صبر و حوصله نداشتند؟

- چند دليل داشت، يكي اين‌كه فكر مي‌كنم برخي از دوستاني كه آن دوران به زندان رفته بودند، فاقد آمادگي لازم بودند. وقتي در عضوگيري‌ها، ظرافت‌ها و اصول رعايت نشود، نيروسوزي مي‌شود و طرف را وارد تشكيلاتي مي‌كنند كه ادعاهاي بزرگي دارد و درگير ساواك مي‌شود. بازجوي ساواك هم از پشت كوه كه نيامده، نيرو را ارزيابي مي‌كند و از همين نيرو يك آفت مبارزه مي‌سازد، يك مورد همين بي‌حوصله‌گي‌ها و بي‌صبري‌ها است. نيرو را بدون آماده‌سازي و خودسازي لازم با حاكميت درگير مي‌كند. وقتي اين نيرو زخمي مي‌شود، طبيعي است كه در زندان به‌دنبال مفر مي‌گردد و طعمه مي‌شود. بخشي هم اين بود كه يك‌سري افراد مي‌خواهند حرف خود را به كرسي بنشانند. براي نمونه كسي با ايدئولوژي سازمان مشكل داشت ـ كه من به ضعف و قوت آن كاري ندارم ـ پيش از اين‌كه اين مشكل به افرادي مثل حنيف‌نژاد و سعيدمحسن برگردد، به آنهايي برمي‌گردد كه متولي امور ديني بودند. چرا بايد اين بچه‌ها تا اين حد بي‌پناه باشند كه درد دين و درد مردم همه وجودشان را گرفته باشد، ولي به آنها از دين راهنماي عملي ارائه نشود. اينها بايد خودشان هم انديشه را معماري و اجرا كنند. اين هم محوري است كه بايد روي آن كار كرد. اما حالا اين آدم با يك نگرش مبارزاتي آمده و اعتقاد به كار تشكيلاتي دارد، يك نفر هم از حوزه آمده و از همه اين مسائل فارغ و تنها به صرف يك سخنراني ضدرژيم آمده است. اين دو در زندان جور بايد مكمل هم باشند، اما امان از دست نفسانيات. او مي‌خواهد بر اين فخر بفروشد. آن يكي هم با نگرشي چون عوام كالانعام به او نگاه مي‌كند. طبيعي است در اينجا انسجامي شكل نمي‌گيرد و مرزبندي‌ها شروع مي‌شود و كار به جايي مي‌رسد كه توهين و اهانت و مناسبات غيرانساني و غيراخلاقي سامان مي‌‌يابد و ساواك هم با ساماندهي، از اين ناپختگي‌ها و نفسانيات بهره‌اش را مي‌برد.

- مكانيسم شگردهاي ساواك خيلي مهم است. اما يك مطلب را اشاره كرديد كه علماي دين بايد در برابر حوادث هوشيار و پاسخگو باشند. يعني در آن مقطع، مسائل ايدئولوژيكي پيدا شده بود كه در پي آن عده‌اي تغيير ايدئولوژي داده بودند و بايد بحث فكري مي‌‌شد. آيا شما معتقديد كه نشد و به جاي آن نجس و پاكي مطرح شد؟

- شايد مسئله فراتر از آن باشد. انسان با ورود به قرآن ـ بدون هيچ پيش ساخته ذهني ـ انصافاً براساس آموزه‌هاي مكتب قرآن، ضدظلم و ضدظالم مي‌شود، بنابراين بايد هر كسي كه درد دين دارد، اين روش را در هر عصر و نسلي به تفصيل تبيين كند. متأسفانه در اين كشور، باوجود داشتن حوزه‌هاي علميه، ما چنين تبيين‌ مدوني نداشتيم. بسياري خون دل خوردند، اما كار مدوني كه بتواند راهنماي عمل و اقناع‌كننده يك جوان تشنه مبارزه باشد، نبود؛ به همين دليل ماركسيسم در اين كشور قوت پيدا كرد. از بي‌پشمي كلاه ما بود كه بچه نمازخوان‌ ما، ماركسيست شد.

- يعني شما پرسش را به عقب برمي‌گردانيد كه چرا حزب‌توده توانست در يك كشور اسلامي تا اين حد عضوگيري كند؟

- بله، به دليل همين كاستي‌ها در كشور اسلامي ايران، حزب‌توده و ماركسيست‌ها به قدرت و اقتدار فوق‌العاده‌اي دست مي‌يابند. بعضي علماي حوزه، اصلاً كل جريان مبارزه را نفي مي‌كردند و از انديشه اسلامي، باب رحمت گسترده‌اي تدارك مي‌ديدند كه دايره اين رحمت، همه ظالمان را شامل مي‌شد! از سويي مجاهد بزرگ آيت‌الله طالقاني به دليل درگير بودن با رژيم، آن‌طور كه بايد و شايد فرصت پرداختن به مسائل علمي را به‌معناي حوزوي پيدا نكرد، ولي رويكرد نسل جوان به معظم‌له طالقاني شوخي نبود، بسيار جدي بود. بنابراين اگر آيت‌الله طالقاني استعدادش صرف اين مي‌شد كه از كل قرآن تفسيري ارائه مي‌داد، مشكلات زيادي را حل مي‌كرد، البته ايشان در حد محدودي كه فرصت پيدا كرد، با وجود زندان‌ها و تبعيدهايي كه داشتند و اينها موانعي براي ايشان بود، در ارائه تفسير قرآن كار بزرگي كرد. رويكرد نسل جوان به گونه‌اي بود كه انديشه قرآني آيت‌الله طالقاني آنها را به‌سوي خود جذب كرد. نماد آن را هم در تشييع جنازه ايشان ديديم. شما در سراسر حوزه‌هاي علميه چند نفر مثل آيت‌الله طالقاني ديديد كه انديشه اسلامي را تبيين نمايد. اگر بچه‌هايي كه به سمت مبارزه آمدند، تغذيه فكري شده بودند، اين مسائل درون زندان و مسائل پس از انقلاب، پيش نمي‌آمد. تا اين كاستي و ضعف هست، اين انشقاق، برادركشي‌ها و كينه‌ورزي‌ها به قوت خود همچنان باقي است و ما بايد در آينده نيز منتظر 30 خردادهايي به گونه‌اي ديگر باشيم. مشكل را بايد حل كرد و اين هم با ناسزا و اهانت به روحانيت و متهم‌كردن روحانيت به كم‌كاري حل نمي‌شود، بلكه خود ما بايد اين كارها را انجام دهيم. اينها مي‌گويند بستر حوزه وجود ندارد. در صورتي‌كه من معتقدم بسياري از افراد مخلص كه با درد دين وارد حوزه‌هاي علميه مي‌شوند اگر ساماندهي شوند، طالقاني‌ها، منتظري‌ها و خميني‌ها از آن ظهور و بروز مي‌نمايند.

- منظور شما اين است اگر كسي‌كه درد دين و مردم دارد و به زبان تحصيل‌كرده‌ها هم آشناست، در فضاي حوزه قرار گيرد، توان حل اين اختلافات را پيدا خواهد كرد؟

- بسياري از آنها حل مي‌شود. دليلي ندارد ما مسائل فقاهت حوزه‌ها را در دست جريان‌هاي ارتجاعي بگذاريم و بعد در مقابل آن، به‌عنوان روشنفكر بايستيم و گارد بگيريم. اگر ما كليت روحانيت را تخطئه كرديم، ديگر از اين مجموعه، منتظري‌ها و طالقاني‌ها بيرون نمي‌آيد.

ما از نظر بد نگاه‌كردن به قضيه، كار را به جايي رسانده‌ايم كه حزب‌توده يك‌سري از كادرهاي خود را فرستاده بود كه در حوزه تعليم ديده بودند و بعد هم نتيجه‌گيري‌هاي خود را كردند. وقتي در خاطرات فردوست مي‌خوانيم، مي‌بينيم 400 سال، فيش‌هاي انگليس‌ها از جريان روحانيت در انگلستان را جلوي فردوست مي‌گذارند آن وقت ما چهار روز روحانيت را نمي‌شناسيم، فقط احساس مي‌كنيم اگر به اينها حمله كنيم و آنها را تخريب كنيم، هويت پيدا مي‌كنيم. در صورتي‌كه از چنين منبع سرشاري، غافل هستيم كه مي‌تواند سازماندهي انديشه كند. بايد كاستي‌هاي آن را بشناسيم و برطرف كنيم. اين خود يك جهاد عظيم است. اگر آنجا به‌عنوان تشكيلاتي كه مي‌تواند تغذيه فكري كند سازمان پيدا كرد، آن وقت مسائلي مثل اين نخواهيم داشت كه يك‌سري به عشق اسلام وارد جريان مبارزه شوند و در زندان كه حساس‌ترين پايگاه رژيم است با هم درگير شوند و تغيير ايدئولوژي معنا پيدا كند. يعني بچه‌ مسلمان‌ علاقه‌مند، رسماً ماركسيست شدن خود را اعلام كند و مجيد شريف‌واقفي و مرتضي صمديه لباف قرباني شوند. ما سازمان را بايد از اينجا بشناسيم. اين تشكيلات آهنين، حتماً به جريان 30 خرداد دست مي‌زد، چرا كه در درون خود تحمل حضور منتقد را نداشت. انقلاب كه پيروز شد، چند نفر از كادرهاي سازمان براي نيروگيري به اصفهان آمدند. من در چند جلسه آنها شركت كردم و ديدم آنها پوستري زده‌اند كه يك انسان تمام قد را نشان مي‌داد، مغز آن را محمد حنيف‌نژاد گذاشته بودند و بنيانگذاران اصلي. يكي از كف پاها را مرتضي صمديه لباف نوشته بودند و ديگري را هم مجيد شريف‌واقفي. اين جلسه در منزل مرتضي صمديه لباف در خيابان احمدآباد بود. هر چه آن روز فكر كردم، آيا اينها نمي‌دانند كه اين چه كاري است؟! اين يعني پامال‌شدن اينها در روند شكل‌گيري سازمان. ما ديديم 200 نفر از كادرهاي مجاهدين از گوشه زندان وارد درياي بيكران مردم شدند، ولي مردم را باور نكردند و باور نكردند كه مردم به صحنه آمده‌اند.

- يعني نظر شما اين است كه اشكال اصلي در اين بود كه مجاهدين، انقلاب متكي به اين مردم را باور نداشتند؟

- علاوه بر آن رهبري امام را هم نپذيرفتند. اينها آمده بودند تا سازماندهي و عضوگيري كنند، از آنجا كه بعد از انقلاب در اغلب استان‌هاي كشور حضور داشتم، خاطرات زيادي ازجمله خوزستان، آذربايجان، سيستان و بلوچستان دارم و با آنها بوده‌ام، قشر عظيمي از جوانان، با شور و عشق تمام به سازمان گرايش پيدا كرده‌ بودند. معلوم بود اين عضوگيري‌ها، تدارك ديدن پياده‌نظام براي درگيري است.

- چگونه فهميديد اين گسترش تشكيلاتي، براي درگيري است؟

- شواهد و قرائن نشان مي‌داد، از روي القائاتي كه مي‌شد و همچنين نوع جاذبه‌ها. براي نمونه؛ سازمان روي مقوله ارتجاع متمركز شده بود و مظهر ارتجاع را هم حاكميت مي‌دانست. مي‌ديدم حاكميت آن چيزي نبود كه اينها معرفي مي‌كردند، حاكميت آميزه‌اي از نيروهاي انقلاب بود كه در دو وجه بايد گفت؛ يكي فرصت‌طلبان نان به نرخ روزخور و بي‌دين‌ها كه تا ديروز دشمن انقلاب بودند، ديدند سفره آماده شده است و ديگر اين‌كه مجاهدين باور داشتند كه انسجام بين نيروهاي انقلاب با اين رنگ عوض‌كن‌هاست. حتي نمونه‌هايي داشتم كه نفوذ در حاكميت براي وابستگان ساواكي‌ها اصل بود، چه رنگ‌هايي كه عوض شد. مجاهدين اين فرصت‌طلبي را به‌عنوان حاكميت انقلاب تلقي كردند كه اين نوعي ظلم و جفا به انقلاب بود. آنها اين پديده را همسان با شخصيت‌هاي انقلابي دانستند. گرچه انقلاب به پيروزي رسيده بود، هرچند آن پيروزي ابتدايي بود، اما طبيعتاً اين پيروزي ابتدايي، در دل خودش، ضد خود را پروراند. اصلاً تشكيلات سازمان از اين‌كه اين انقلاب ضد دروني و دشمني دارد غافل شد. سازمان از اين امر غافل شد كه اين ضد انقلابيون هستند كه با اشرافي كه بر ساختار اداري و اجرايي كشور داشتند، مي‌توانستند نيروها را به جان هم اندازند. اين سعه‌‌صدر و فهم و تحليل در آموزش‌هاي سازمان نبود. من در جريان عضوگيري‌هاي سازمان بودم و مي‌ديدم در آموزش‌هاي اوليه، جواني كه به انقلاب رويكرد دارد و با عشق و علاقه، جامعه‌اي را كه از هزاران سال استبداد رهايي يافته و نسيم آزادي را حس و لمس مي‌كند آن‌قدر ذهنش مشوش مي‌شود كه به اين نتيجه مي‌رسد كه ام‌الخبائث، رهبران نظام هستند.

- چندين‌بار آشكارا رهبري امام را پذيرفتند؟

- اما واقعيت نداشت و معلوم بود فرصت‌طلبانه است. باوري در كار نبود. اين شعارها با آنچه در درون محافل خود مي‌گفتند و هتاكي مي‌كردند، متفاوت است. اين هم فقط براي ابراز وجود بود. وقتي نتوانستند به يك معني از اين راه حاكم شوند، سروصدا كردند.

در بدنه نظام هم، يك‌سري انقلابيون مخلص و زجركشيده بودند كه به شكرانه پيروزي، حاكميتي تشكيل دادند تا بتواند براي دين، استقلال، آزادي و عدالت كار كنند. آنها با صداقت و اخلاص و بدون هيچ چشمداشت، مي‌خواستند خالصانه كار كنند، اما در كنار اينها هم جريان فرصت‌طلب نهايت سوءاستفاده را از كاستي‌هاي اين مجموعه كرد، يعني به قدري فضا آماده شده بود كه اعضاي حزب رستاخيز هم دل بسته بودند. دو مسئله وجود داشت؛ يكي اين‌كه آن برنامه و تدبير نظام پاسخگو به نيازهاي مردم در حاكميت نبود. همه با عشق و اميد، زندگي و هزينه‌پردازي مي‌كردند. در اصفهان، طلا و جواهر فروشاني بودند كه از اين شغل كناره‌گيري كردند و به سمت كشاورزي رفتند. اين از بركات انقلاب بود. اما ما مديريتي در اين حد نداشتيم، از اين‌رو در اين نارسايي‌ها، فرصت‌طلبي ظهور و بروز كرد. به لحاظ امنيتي سطح ما خيلي پايين بود. من يكي از اعضاي شوراي مركزي كميته دفاع شهري اصفهان بودم. اعضاي ديگر شهيد حبيب خليل سلطاني، آقايان رحيم صفوي، احمد اديب و... بودند.

- آقاي سالك نبود؟

- در رأي‌گيري‌ اوليه رأي نياورد. به دوستان گفتيم بد نيست يك روحاني در ميان ما باشد، آنگاه ايشان وارد شورا شد. به لحاظ امنيتي، اگر حضور مردم در آن بحران‌هاي ضدانقلاب نبود، به‌هيچ‌وجه كساني كه در مسند حاكميت بودند، نمي‌توانستند كاري بكنند. اين حضور معني‌دار مردم و دين‌باورانه آنها، مشكلات را حل مي‌كرد، البته به صورت مسكن و موضعي. از اين‌رو بود كه فرصت‌طلبي در حاكميت جمهوري‌اسلامي لانه كرد.

- يعني اين نواقص به‌وسيله حضور مردم جبران شد؟

- بله، هزينه‌ها را توده‌ها مي‌پرداختند. يكي از شاخصه‌هاي مهم حاكميت، بعد امنيتي آن است. ما به لحاظ امنيتي نه تجربه داشتيم و نه آموزش ديده بوديم. بحث، فردي نيست، كل حاكميت را مي‌گويم. با آزمون و خطا و هزينه‌‌پردازي از مردم و از جيب اسلام‌خوردن، اين مسائل تا حدي سامان يافت. من تعجب مي‌كنم چطور متفكران ما و مدعيان رهايي خلق (منظور من در اينجا جريان رجوي است) نقش فرصت‌طلبان را در معادلات انقلاب نمي‌فهميدند؟ و كارهاي فرصت‌طلبانه را به گردن كليت حاكميت مي‌انداختند. دو نمونه را مي‌گويم: بچه‌هاي ما در اصفهان يكي از ساواكي‌ها را دستگير كرده و به ساختمان خانه ساواك قديم آورده بودند، به من گفتند كه او را آورده‌اند.

- از روساي ساواك بود؟

- خير، از نيروهاي فعال ساواك بود. نام او را به ياد ندارم. در همين زمان، يكي از بچه‌هاي سازمان به‌نام مرتضي بابايي رسيد كه بعدها او در جريان شيراز كشته شد.

- كدام جريان شيراز؟

- جريان ترور آيت‌الله دستغيب كه سازماندهي آن با بابايي بود. شناختي كه من از مرتضي بابايي داشتم، بچه زحمتكشي بود و در جريان‌هاي زندان اصفهان در پيش از انقلاب، با چاقو از ناحيه چشم او را مصدوم نمودند، همان تحريك‌شده‌هاي ساواك و اراذل و اوباش كه ساواك تحريك كرده بود تا با زندانيان سياسي درگير شوند. مرتضي فرد دلاوري بود. فضا، فضايي بود كه ما در كميته دفاع شهري اينها را راه مي‌داديم. ناگهان در كميته، مرتضي بابايي عصباني شد و كمربندش را درآورد و شروع به زدن اين ساواكي كرد. اين مسئله از سوي كادرهاي خود سازمان رخ داد. خبر اين كار به امام رسيد. من وظيفه شرعي مي‌دانم كه بگويم، امام از شنيدن اين خبر بيمار شدند. همين آيت‌الله خميني كه برخي به ناحق، ايشان را فاشيست مي‌خوانند. ايشان گفته بود مگر حكومت تشكيل داده‌ايم كه شكنجه دهيم؟!

- اين خبر از طريق مجاهدين به امام رسيده بود؟

- خير، از سوي بچه‌هاي خودمان. البته جلوي مرتضي را گرفتيم و او سه يا چهار ضربه بيشتر نزد. وقتي اين خبر بيرون مي‌رفت، رژيم به‌عنوان شكنجه‌گر معرفي مي‌شد. زود هم به امام منتقل شد، امام نيز موضع گرفت. نمونه‌اي ديگر بگويم؛ انتخابات نمادي از مردم‌سالاري است. نخستين انتخابات جمهوري اسلامي به‌عنوان "آري يا نه" در اصفهان رخ داد. چند روز مانده به نخستين انتخابات رفراندوم جمهوري اسلامي، بحث امنيت صندوق‌هاي انتخاباتي مطرح شد. هيچ‌كس در اصفهان از نيروهاي كميته دفاع شهري زير بار امنيت صندوق‌ها نرفت. بنده مسئوليت امنيت را پذيرفتم. خيلي از دوستان ازجمله آقاي سالك كه بعد همه‌كاره تشكيلات شدند، پرخاش كرد كه آيا مي‌داني چه مي‌كني؟ گفتم بالاخره بايد كاري كرد. ما اطلاعيه‌اي به راديو ـ تلويزيون داديم تا هر كس از مردم كه مي‌خواهد در ارتباط با انتخابات مشاركت كند، بيايد. دو قطعه عكس، يك فتوكپي شناسنامه و يك معرف معتبر ـ كه ترجيحاً روحاني و متعهد محل باشد ـ را بياورد، انبوهي از جمعيت به كميته دفاع شهري آمدند. ما حتي اين فرصت را نداشتيم تا از آن معرف كه چند خط هم نوشته تحقيق و تطبيق كنيم. از لحاظ امنيتي هم اين كار اشتباه بود، چرا كه مي‌خواستيم به آنها اسلحه بدهيم. شرايطي بود كه دو يا سه شبانه‌روز من نخوابيده بودم. صبح ساعت هفت، ما 700 نيرو براي كل پوشش شهرستان‌هاي اطراف مي‌خواستيم، 50 يا 60 نفر آمدند. من به دوستان گفتم هر كس را ديديد بگوييد بيايد براي انتخابات كمك كند، هر كس كه آمد ما به او اسلحه داديم. يعني حاكميتي كه آن‌گونه مورد تهاجم قرار مي‌گرفت در اين وضعيت بود. ما تا اين حد به مردم باور داشتيم. آن انتخابات حماسه‌اي بود كه پيرزن و پيرمرد را از رختخواب بيماري مي‌آوردند تا رأي دهد. من در همان روز گريه كردم. مردمي كه بدون شناخت، ما به آنها اسلحه داده بوديم، شب گفته بوديم به مصلا بيايند و اسلحه‌ها را تحويل دهند. بعد كه اسلحه‌ها شمرده شد از 900 يا 800 اسلحه، آمار دادند كه 20 اسلحه برنگشته است. بعد از اين خبر، حالت عجيبي به من دست داد، چرا كه فكر مي‌كردم 80 درصد آن برنمي‌گردد. مردم ما اين‌گونه بودند. حالا ممكن است آقايان مجاهدين الان بگويند خير، اگر ما بوديم سازماندهي و چنين و چنان مي‌كرديم، اما اينها ادعاست. در آن شرايط آنها مي‌توانستند كمك كنند اما نيامدند.

- اسلحه هم مي‌گرفتند؟

- بله، ما كه نمي‌دانستيم چه كساني هستند؛ چرا كه آنها از شرايط تحليل واقعي نداشتند. آنها فضايي ايجاد مي‌كردند كه هل من مبارز مي‌طلبيدند. مردم تا آن حد اخلاص داشتند. خيلي از اين جريان‌ها به اعتبار تحليل‌هاي غلط، فرصت‌طلبي و ضديت با انقلاب را به‌عنوان حكومت تلقي كردند. بايد گفت شما كه تحليل سياسي داشتيد و مي‌دانستيد ساختار حكومت در ايران تا چه حد ناكارآمد است و تا چه حد نفوذ جريان‌هاي سياسي مختلف داخلي و خارجي بر آن سلطه دارد، حال كه نظام نوپايي به‌نام اسلام مطرح شده است، بايد براي آن شاخ و شانه كشيد و كاستي‌هاي آن را زير ذره‌بين برد؟! ازسويي در فاز حكومت، عده‌اي مي‌خواستند خاكريزها را پشت سر هم بگذرانند. خاكريز اول مجاهدين بود كه بايد قلع و قمع مي‌شدند. واقعاً اينها دل انسان را مي‌سوزاند.

- در نيروهاي صادق حاكميت يا فرصت‌طلبان؟

- من نمي‌توانم ب