30 خرداد 60؛ خودشيفتگي و جزميت تشكيلاتي
گفتوگو با حجتالاسلام محمود صلواتي
-با تشكر از فرصتي كه در اختيار نشريه چشمانداز ايران قرار داديد. ممكن است پيش از آغاز گفتوگو سرپلهاي سياسي و مهم زندگي خود را مطرح كنيد.
-بسمالله الرحمن الرحيم ـ با تشكر از شما و نشريه پربار چشمانداز ايران. من در سال 1332 در شهرستان خمينيشهر (سده اصفهان) به دنيا آمدم. تحصيلات ابتدايي را در همانجا گذراندم و با الهام از رفتار عمويم حاج شيخ حيدرعلي صلواتي (پدر دكتر فضلالله صلواتي)، داوطلبانه درس طلبگي را در مدرسه مشكوه خمينيشهر آغاز كردم. آيتالله مشكوه، روحاني بسيار وارستهاي بودند كه همواره در زندگي الگوي من بودند و اثر معنوي خوبي روي طلبهها داشتند. دوره مقدمات و بخشي از سطح را در آنجا خواندم. سپس در سال 1346 به مدرسه فيضيه قم آمدم و ادامه آن را خدمت آياتعظام مشكيني، صانعي و فاضل لنكراني خواندم. در همان زمان با مسائل انقلاب آشنا شدم. شهيد محمد منتظري ـ خدا ايشان را رحمت كند ـ با طلبهها ارتباط داشتند و به آنها براي مطالعه، كتاب ميدادند. خارج از برنامه حوزه، برنامههايي براي طلبهها داشتند و ما هم به درس اقتصاد ايشان ميرفتيم. ازسويي نوارهاي مرحوم امام را گوش ميكرديم و بهتدريج با مسائل انقلاب آشنا شديم. در آن دوران در حوزه، تشكيلاتي به صورت مخفي برنامهريزي شده بود كه مرحوم محمد منتظري و دوستانشان در رأس آن بودند و شامل تيمهاي چهار يا پنجنفره براي تحليل مسائل انقلاب ميشد. در يكي از اين تيمها، من، آقايان احمد سالك، غلامحسين كرباسچي، حسن مرتضوي و سيد جعفر موسوي (كه پس از انقلاب مدتي استاندار اصفهان بود) بوديم. ما هر هفته با هم جلسه داشتيم، هم اخبار را ميگفتيم و هم مسائل سياسي ـ اجتماعي را تحليل ميكرديم، برنامههاي خودسازي هم براي خود داشتيم تا خود را براي برخورد با مسائل آماده كنيم. در تظاهرات و برنامههاي 15 خرداد شركت ميكرديم. از گروههاي مختلف ازجمله سازمان مجاهدين خلق كه از سال 1347 به بعد اعلاميههايي ميدادند به دست ما ميرسيد و سعي داشتيم آنها را تكثير و توزيع كنيم؛ تا سال 1351، در آن سال تظاهرات گستردهاي در حوزه به مناسبت گراميداشت 15 خرداد رخ داد. مركز اين برنامه هم مدرسه فيضيه بود. پليس و گروههاي ويژه ارتش در 17 خرداد سال 1351 به مدرسه فيضيه هجوم آوردند، همهجا را گشتند و نوشتههاي زيادي را با خود بردند. حدود 300 يا 400 نفر را دستگير كردند و ما را هم به شهرباني بردند. آنجا افرادي را كه سنشان به سربازي ميخورد جدا كرده و به سربازي اعزام كردند. ما 34 نفر بوديم كه به پادگان كازرون فارس رفتيم. در آن سال، دانشگاه شيراز هم شلوغ شده بود و تعدادي را از آنجا آورده بودند تا بهعنوان سرباز صفر خدمت كنند؛ ازجمله آقاي احمد توكلي با من در يك گروهان بود. ما از آنجا خيلي با هم دوست شديم. ايشان ديسك كمر داشت و من زير بغل او را ميگرفتم و اين در عين حال بهانهاي بود كه بتوانيم با هم صحبت كنيم. در آنجا اعلام شده بود كه سربازهاي عادي حق تماس با ما را ندارند و اين سربازها را براي تماس با ما حريصتر ميكرد. ما با مقاومتهاي زياد و برخلاف ديگر سربازها ريشمان را با ماشين اصلاح ميكرديم و روي اتيكتمان نوشته بوديم دانشجوي علوم ديني. ما را در سربازخانه بهگونهاي تقسيم كرده بودند كه دو نفر را يكجا نگذاشته بودند و هر يك از ما طلبهها در يك گروهان و دسته بوديم، ولي هر گروهان يك يا دو طلبه با يك يا دو دانشجو داشت. به هر حال دوران بسيار ارزشمندي براي ما بود. چهار ماه آموزشي ما در كازرون تمام شد و ما را به همراه ششنفر ديگر از طلبهها به سيستان و بلوچستان منتقل كردند. هر كدام را به منطقهاي بردند، يكي زاهدان، ديگري خاش و يا چابهار و... من هم به زابل رفتم و بقيه سربازي را در زابل گذراندم. مقدمات دستگيري من هم از زابل فراهم شد. در آنجا عكس و مشخصات افراد فراري را به پاسگاههاي مرزي ميدادند تا از مرز خارج نشود. توسط دوستان خود در آن بخش ـ كه از ديپلم وظيفههاي آنجا بودند ـ آمار اينها را ميگرفتيم كه چه كسي تحت تعقيب است و وقتي آن را ميفهميديم، تلاش ميكرديم كه به گونهاي آنها را از مرز خارج كنيم. شهيد اندرزگو سه بار از طريق زابل از مرز خارج شد و به وطن بازگشت. اين كار بيشتر توسط مرحوم سيدمحمد تقي حسيني ـ كه پس از انقلاب نماينده زابل در مجلس بود و در جريان هفت تير به شهادت رسيد ـ انجام شد. منزل ايشان پاتوق ما شده بود. ايشان مدرسه علميهاي داشتند كه يكي از حجرههاي آن را من گرفته بودم و اوقات بيكاري را به آنجا ميرفتم. ما براي فراريدادن افراد تحت تعقيب ساواك كانالي از طريق زابل و كانالي ديگر هم از طريق زاهدان داشتيم. افراد را از زاهدان به پاكستان و از زابل به افغانستان ميفرستاديم و از آن طريق به فلسطين و جاهاي ديگر ميرفتند. آقاي اكبر خليلي، از دوستان آقاي سالك بود كه هماهنگي كرديم تا از طريق زاهدان از مرز خارج شد. آقاي علي جنتي، فرزند آيتالله جنتي هم از همين كانال زاهدان به پاكستان رفت.
كار ديگر ما، تهيه سلاح بود كه از آنجا تهيه ميكرديم و به افرادي كه نياز داشتند ميداديم. البته زماني كه ما در كازرون بوديم، مرحوم امام، پيامي قريب به اين مضمون دادند: «عزيزان مرا كه به سربازي بردهاند سعي كنند فنون نظامي را ياد بگيرند و مانند موسي كه در دامان فرعون پرورده شد، لوله تفنگ را به سينه خودشان بازگردانند.» ما از اين پيام چنين نتيجه گرفتيم كه وظيفه ماست در سربازي بمانيم و فنون نظامي را بياموزيم و براي مقابله نظامي با رژيم، آمادگي پيدا كنيم. از اينرو ما، هم در سربازي مانديم و هم سعي در تهيه سلاح براي افراد مختلف كرديم. پس از بازگشت از سربازي در 11 ارديبهشت 1354 در خيابان ارم قم دستگير شدم. اتهام من در ارتباط با جريان سلاح بود، اما موضوع فراريدادنها لو نرفته بود. با دستگيريهاي ديگران سه سلاح از من لو رفته بود و فكر ميكردند من مسلح هستم. با برنامهريزي آمده بودند و اطراف خيابان سنگر گرفتند. مرا به ساواك قم بردند و از آنجا به زندان اوين در تهران آوردند. در زندان اوين هفت ماه زير بازجويي و در انفرادي بودم. عمده پرسشهاي آنها از من در مورد سلاح بود. من تنها در حد سه سلاح لو رفته گفتم و اينكه براي خريد و فروش بوده و قيمت آنها 300 تومان بوده كه 500 تومان ميفروختم. پس از آن به زندان عمومي و به دادگاه رفتم و بهعنوان حمل و اختفاي سلاح و عضويت در دسته اشرار مسلح به حبس ابد بهعلاوه 30 سال زندان محكوم شدم.
-شما را به مجاهدين پيوند ندادند؟
-خير، آن دوران ارتباطي با مجاهدين نداشتيم. انگيزه ما مبارزه مسلحانه به آن معنا نبود، بلكه نوعي آمادگي بود تا در موقع لازم استفاده كنيم. در دادگاه دوم هم حكم دادگاه اول تأييد شد. مدتي در بند قرنطينه بودم و بعد به بند هفت و هشت زندان مركزي قصر رفتم. تازه در آن دوران پدر و مادر و خانواده من كه تا آن زمان فكر ميكردند، مفقود شدهام متوجه شدند كه در زندان هستم و به ديدار من آمدند. پس از مدتي به بند 2 و 3 قصر و سپس به دليل حكم سنگين به بند 4 و 5 قصر منتقل شدم. تا زمان پيروزي انقلاب در آنجا بودم و در 24 دي ماه سال 1357 از زندان آزاد شدم. مردم در خمينيشهر از من استقبال گستردهاي كردند. سپس به قم آمدم. شهيد محمد منتظري در مدرسه فيضيه قم مرا ديد و به اتفاق يكديگر به تهران آمديم. تا پيش از شهادت ايشان همهجا با هم بوديم و در كميته استقبال از مرحوم امام فعال شديم. از دفتر امام مأموريتي براي تحقيق در مورد انفجار سينما ركس آبادان به من دادند. در آبادان به پروندهها رسيدگي كرديم. از آنجا كه قرار بود تشكيلاتي براي پاسداري از انقلاب تشكيل شود، با شهيد محمد يك شب به منزل آقاي هاشمي رفسنجاني رفتيم. شهيد محمد با آقاي هاشمي رفسنجاني صحبت كرد كه نيروهاي انقلاب پراكنده هستند و خطراتي انقلاب را تهديد ميكند، براي حفظ انقلاب و مقابله با خطرات بايد تشكيلاتي ايجاد كرد. آقاي هاشمي به شهيد محمد گفتند شما كارهاي اجرايي آن را پيگيري كنيد، ما هم در شوراي انقلاب كارهاي قانوني آن را پيگيري ميكنيم. شما هم با مرحوم مطهري تماسي داشته باشيد تا ايشان هم از ما حمايت كند. فرداي آن روز ما در منزل دكتر واعظي ـ كه استاندار اصفهان شد ـ بوديم. نخستينباري كه من آقاي مطهري را از نزديك ديدم آنجا بود؛ داستان تشكيل سپاه را با ايشان مطرح كرديم. در آن زمان دكتر يزدي پيشنهاد تشكيل «گارد ملي» را داشت، ولي مرحوم محمد با اين تز موافق نبود و معتقد بود كه همان تشكيلات مرجعيت شيعه بايد در قالبي ساماندهي شود تا اگر احياناً انحرافي هم در دولت ايجاد شد، بتواند آن را حفظ كند و شاكله اين تشكيلات هم محدود به ايران نباشد، بلكه هركس در هر گوشهاي از دنيا كه مقلد امام است عضو آن باشد تا بتوانيم از نهضتهاي آزاديبخش ديگر نيز حمايت كنيم. ما هم در خيابان شهرآرا (محل سابق گارد دانشگاه)، سپاه پاسداران انقلاب اسلامي را تشكيل داديم. آنجا كميتهاي بود كه توسط حاجآقا مرواريد اداره ميشد. كادرهاي اوليه سپاه را آنجا آموزش داديم و پيشنويس و طرح درسهايي براي آموزش سپاه در آنجا تدوين شد. در شوراي انقلاب هم به لحاظ قانوني تشكيل سپاه تصويب شد. تأكيد داشتند كه من هم در شوراي فرماندهي سپاه بهعنوان مسئول روابط عمومي يا مسئول آموزش باشم، اما از آنجا كه دغدغه حوزه و كارهاي طلبگي داشتم، گفتم نميخواهم وارد كارهاي اجرايي شوم درنتيجه شهيد كلاهدوز را بهجاي من گذاشتند. آقايان كلاهدوز و نامجو كه بعدها به دانشكده افسري منتقل شدند، در همانجا به افراد آموزش نظامي ميدادند و نيروهاي بسيار خوبي را تربيت كردند. مدتي هم در سعدآباد تهران (پادگان امام علي) بودم. در آنجا يكسري دورههاي آموزشي را برنامهريزي ميكردم، سپس به قم منتقل شدم و مركز تحقيقات عقيدتي ـ سياسي سپاه را در قم تشكيل دادم. شهيد كلاهدوز حكمي براي من نوشت تا اين مركز تحقيقات در قم، زيرمجموعه بخش آموزش سپاه باشد، منتها براي كل سپاه جزوههايي را تهيه ميكرديم. آقاي سعيديانفر در آن دوران فرمانده سپاه قم بودند، ولي اين مركز تحقيقات، مستقل از سپاه قم بود و در حقيقت شعبهاي از سپاه كل در تهران بهشمار ميرفت، اما مقرّ آن بهخاطر دسترسي به حوزه در قم بود. پس از من، آقاي محمدي عراقي مسئول اين واحد شد.
-تاكنون چندنفر ادعاي تشكيل سپاه را كردهاند.
-بله، در همان دوران مجموعههايي در همين راستا فعاليت ميكردند، اما در بين آنهايي كه من از نزديك در تماس بودم، شهيد محمد، شاخصترين بود. او، آقايان رفيقدوست، جواد منصوري، ابوشريف، دوزدوزاني، محسن رضايي و... را ـ كه در جمشيديه و جاهاي ديگر فعاليت ميكردند ـ به سپاه آورد و از مجموع اين افراد، شوراي فرماندهي تشكيل شد.
من همزمان فرمانده سپاه پاسداران خمينيشهر هم بودم و فرماندهي من تا زمان تصرف فاو ادامه داشت. ازسويي كار جديدي به همت آيتالله منتظري و آيتالله مشكيني شروع شد و آن تشكيل مدارس جديد با برنامه در حوزه علميه بود. همزمان با كار سپاه، سازماندهي مناسبي بايد در مورد روحانيت ميشد، پيش از آن هركس از هر كجا رانده ميشد به حوزه ميآمد. ما در حقيقت سه اصل را در نظر گرفتيم؛ نخست گزينش خوب طلاب، دوم، پرورش خوب و سوم به كارگيري خوب. تحليل ما اين بود كه اگر اين سه اصل را بهكار بگيريم، حوزه از اين حالت بيرون ميآيد، چرا كه انقلاب شده و چشم مردم به روحانيت است و روحانيت هم ميخواهند بهعنوان «پيشتاز» باشند و اگر روحانيون از لحاظ جوهري بالاتر نباشند، نميتوانند نقش مؤثري در حفظ و پيشبرد انقلاب داشته باشند، از اينرو به اين نتيجه رسيديم كه كار اصلي بايد روي روحانيت باشد، چون اگر اينجا اصلاح ميشد، خيلي جاهاي ديگر هم ميتوانست اصلاح شود. در گزينش خوب سعي كرديم جوانهاي مستعدي را كه واقعاً ميخواستند سرباز واقعي امام زمان باشند گزينش كنيم و نه كساني را كه براي فرار از سربازي و از سر بيكاري به حوزه آمده بودند. نخستين مدرسه، مدرسه رسول اكرم بود كه 150 نفر را گزينش كرديم و بعد توسعه يافت. مدرسه امام باقر، بعثت و امام صادق هم ايجاد شد و درنهايت مدرسه دارالشفا شكل گرفت.
-شكلگيري اين مدارس بهدنبال اين هدف نبود كه تفكر اسلام سياسي ـ اجتماعي برگرفته از انقلاب به رهبري امام جايگزين اسلام فردي و فرعي شود؟
-اگرچه بحث مدارس، گفتوگوي مستقلي ميخواهد، ولي بايد گفت هدف ما اين بود كه طلبههاي آنجا، هم از نظر اخلاق فردي و هم در روابط اجتماعي و تسلط به مسائل مختلف اسلامي زبده و نمونه باشند و در كنار فقه فردي روي فقه اجتماعي اسلام هم تكيه كنند، بنابراين ما در دروس آنها درس نهجالبلاغه و تفسير قرآن را هم در نظر گرفتيم. برنامهريزي شد كه آنها به زبان عربي مسلط باشند و يكي از زبانهاي زنده دنيا را هم بدانند. تا چهار سال اول، آنها دروس عمومي حوزه را ميخواندند، بعد كه به سطح رسائل و مكاسب ميرسيدند، رشتههاي تخصصي را در كنار دروس حوزه انتخاب ميكردند كه در آن زمان ما در دارالشفا سه رشته را راه انداختيم؛ يكي رشته فلسفه، ديگري تاريخ و بعد اقتصاد بود، يعني فقه هم تخصصي ميشد، بهطوريكه وقتي طلبهها به درس خارج و مرحله عالي حوزه ميرسيدند، هم آموزههايي از مسائل علمي روز و دانشگاهها را ميدانستند و هم بحثهاي فقه را در زمينه رشته خود پيگيري ميكردند. در سال 1359 بود كه ما از مركز تحقيقات سپاه، اطلاعيهاي را براي كل مراكز سپاه ايران فرستاديم تا افرادي كه علاقهمند به درس طلبگي هستند، معرفي شوند و آنها را به حوزه بفرستيم. البته نوشتيم اين ارتباطي به سپاه ندارد و تنها بهعنوان يك كانال، ميخواهد نيروهاي خوب و زبده انقلابي را پذيرش كند. براي هر جايي هم سهميه گذاشته بوديم و هر جا ظرفيت گزينشي سه نفر را داشت. آن ظرفيت 160 نفر از همه ايران بود. بود.
-اينها حقوق خود را از مراجع قم ميگرفتند؟
-بله، طلبه بودند و شهريه طلبگي ميگرفتند. نيروهاي با استعدادي در اين مدارس بودند و در عمليات دفاع مقدس تقريباً همه به جبههها ميرفتند، درنتيجه در آن زمان اين مدارس تعطيل ميشد. تنها در يك عمليات (عمليات كربلاي 5) 105 نفر از اين طلبهها شهيد شدند.
از سپاه خمينيشهر ما نيرو براي مناطق عملياتي آبادان، خرمشهر و كردستان ميفرستاديم؛ آقاي رحيم صفوي از اين بچهها بسيار تعريف ميكرد. در همان زمان كه در پادگان امام علي بچههاي سپاه را آموزش ميداديم، اطلاع دادند خطر تجزيه كردستان وجود دارد، نيرو بفرستيد. گفتيم اين نيروها در حال آموزش هستند، گفتند فرصتي نيست كه آموزش تمام شود. آموزش را نيمهكاره گذاشتيم و نيروها را از همانجا سوار هواپيما كرديم و به كردستان فرستاديم. برخي از آن نيروها به محض پيادهشدن از هواپيما در فرودگاه سنندج به شهادت رسيدند.
من شش سال مسئول مدارس بودم. بعدها جريان سيدمهدي هاشمي پيش آمد و گفتوگوهايي توسط او در تلويزيون عليه آيتالله منتظري و مدارس انجام شد. با آنكه مهدي هاشمي در آن زمان مسئول واحد نهضتها در سپاه بود، در تأسيس مدارس هيچ نقشي نداشت، در حقيقت نقطهضعفهايي را از زبان مهدي هاشمي مطرح كردند و بر نقطهقوتهاي اين جريان و مدارس سرپوش گذاشته شد. در نهايت مرا بهعنوان مسئول مدارس به همراه چند نفر ديگر بازداشت كردند. حدود سه ماه در بازداشت بودم و وقتي آزاد شدم مدارس به آيتالله اميني داده شده بود. ايشان هم مدارس را در اختيار جامعه مدرسين گذاشت. سير جريان مدارس متوقف شد، پذيرش و گزينش زير نظر جامعه مدرسين قرار گرفت و روال معمول حوزه را يافت.
-ممكن است در مورد آثار تأليفي و ترجمه خود پس از آن دوران توضيحاتي دهيد.
-از زندان كه برگشتم به كارهاي اصلي خودم ـ كه به آن علاقه داشتم ـ ادامه دادم، يعني كارهاي تأليفي و تحقيقي. از اينرو مشغول درس و بحث شدم و به درس آيتالله منتظري ميرفتم. ايشان آن دوران بحث فقه الدوله الاسلاميه را داشتند. من نوشتههاي خود را منظم كردم، خدمت ايشان رسيدم و گفتم دروس شما را نوشتهام. دفتر را گرفتند و گفتند خيلي خوب نوشتهايد. گفتم ميخواهم اينها را چاپ كنم، ايشان گفتند اين كار دوباره ميشود، زيرا من اصل عربي آن را نوشتهام، پس شما بياييد متن عربي را اصل قرار داده و آن را ترجمه كنيد و تقريرات را زير متن بياوريد. طبق نظر ايشان يك بار بخشهايي را كه نوشته بودم، بازنويسي كردم و بهنام «مباني فقهي حكومت اسلامي» كه ترجمه و تقرير كتاب و درس ايشان بود، نوشتم. آن دوران روزنامه كيهان علاقهمند به چاپ اينها بود. با آيتالله منتظري صحبت كردند تا آنها را چاپ كنند. آيتالله منتظري گفتند اينها بحثهاي روزنامهاي نيست، بلكه بحثهاي علمي ـ فقهي حوزههاي علميه است و نميتوان در آنجا چاپ كرد. آنها گفتند چون ولايتفقيه و دولت اسلامي بحث روز جامعه است اگر در مطبوعات بيايد خوب است، به هر حال از ايشان اجازه گرفتند و با ما هماهنگ كردند كه ما اين نوشتهها را به كيهان براي چاپ دهيم. اين نوشتهها را به كيهان ميداديم و كيهان در ستوني باعنوان مباني فقهي حكومت اسلامي در 360 شماره چاپ كرد. كاري كه آيتالله منتظري در اين بحث كرد اين بود كه يك دوره كامل فقه شيعه را از بُعد سياسي ـ اجتماعي تدوين كرد كه تا آن زمان كار نشده بود. در فقه شيعه روي مسائل فردي و شخصي كار زيادي شده بود، اما روي مسائل حكومتي و سياسي ـ اجتماعي كم كار شده بود. البته برخي ميگويند اين مسائل مربوط به شرايط خاص است، اما من معتقدم ايشان به فقه شيعه خدمت بزرگي كردند، چرا كه اين روايات پراكنده را تنظيم و تبويب كردند. اينها در هشت جلد به زبان فارسي تنظيم شد كه آخرين جلد آن هم، همين چند ماه پيش به چاپ رسيد. آنگاه برخي از دوستان كه سابقهاي در انقلاب داشته و ديد اجتماعي نسبت به مسائل حوزه داشتند، مجمع مدرسين و محققين را در حوزه تشكيل دادند. من و آقاي سعيديانفر و برخي از دوستان، از نخستين نيروهايي بوديم كه به اين مجمع پيوستيم. در حال حاضر هم عضو شوراي مركزي مجمع مدرسين و محققين هستم. ازسوي ديگر كل قرآن را هم ترجمه كردم كه اكنون ويرايش دوم آن هم آماده نشر است. در اين ترجمه وزن و آهنگ آيات هم در فارسي نمود پيدا كرده است. صحيفه سجاديه و بسياري از دعاها را با همين سبك و سياق به فارسي موزون در آوردم كه چاپ شده است. در حال حاضر هم كار جديدي در دست دارم، كتابي بهنام «نهجالعباده» كه مجموعه دعاها و مناجاتهاي امام سجاد(ع) است. صحيفه سجاديه بخشي از دعاهاي امام سجاد است كه آن حضرت املا فرموده و توسط زيدبن علي، پسر ايشان نوشته شده و به تأييد امام صادق(ع) هم رسيده و تنها مكتوبي است كه از ائمه معصومين عليهمالسلام براي ما به يادگار مانده است.
***
اما براي شروع بحث پيرامون سيخرداد 60؛ همانطور كه ميدانيد در خرداد 1360 اتفاقي در درون جامعه، از يكسو بين نيروهايي كه سابقه انقلابي و مبارزاتي داشتند، يعني مجاهدين خلق و طرفداران آنها و از سوي ديگر نظام جمهوري اسلامي كه آنها هم سوابق مبارزاتي داشتند، رخ داد. اين براي جامعه واقعه هولناكي بود. از آنجا كه شما هم پيش از انقلاب، مبارزاتي در حوزه علميه داشتيد و در زندان هم با اين نيروها آشنا شديد و در جريان انقلاب هم در بنيانگذاري سپاه پاسداران نقش داشتيد و با اين جريانها كاملاً در ارتباط بوديد، از اين رو ميخواستيم از ديدهها و شنيدههاي خود از آن دوران بگوييد، تا نسل حاضر و آينده بتوانند روي آن كار كنند و تعميق و قضاوتي داشته باشند.
من پيش از انقلاب با سازمان مجاهدين خلق آشنا شدم، يعني همان زماني كه در حوزه علميه مشغول درس بودم و فعاليت سياسي ميكردم. در كميته پنجنفره محدودي كه داشتيم يكي از كارهايي كه ميكرديم جمعآوري، به دستآوردن و كار كردن روي اطلاعيههايي بود كه به شكلي به مبارزه مربوط ميشد. يكي از جزواتي كه بهدست ما رسيد تفسير سوره محمد بود كه توسط مجاهدين كار شده بود و براي ما بسيار جالب بود. آن را روي كاغذهاي نازك دستنويس كرده بودند كه حجم كمي ميگرفت و مخفيكردن و نگهداري آن هم آسان بود و اينها دست به دست ميگشت. وقتي به دست ما رسيد به صورت گروهي روي آن كار ميكرديم و آن را ميخوانديم. ما احساس غرور ميكرديم كه افراد مسلماني به نام اسلام تفسير سوره قرآن را مبنا قرار ميدهند و حركتي را جهت مبارزه آغاز كردهاند. طبق اوصافي كه از اينها نقل ميشد، آنها افراد پاكباز و فداكاري بودند و در حقيقت الگويي بودند براي ما كه هم از لحاظ سني، در رده پاييني بوديم و هم علاقهمند بوديم كه در مبارزات باشيم. از اينرو يكي از كارهاي ما در آن دوران، خواندن اطلاعيههاي سازمان و پخش آن بود. به ياد دارم يكي از دوستانم پيش از انقلاب مدتي در زندان بودند. او فرد زرنگ و مؤثري بود، قد كوتاهي داشت و بسيار زيرك و دانا بود. او بهعنوان كسي كه در كوچه آشغال و پلاستيك و نان خشك جمع ميكند پوشش ميگرفت و اطلاعيهها را در كيسهاي ميگذاشت و در خانهها پخش ميكرد. گاهي شبها در محلههاي مختلف خانههايي را شناسايي ميكردند كه اهل فكر بودند و در آن خانهها اعلاميهها را پخش ميكردند. بنابراين سازمان مجاهدين خلق براي ما الگويي در جريان مبارزه بود. البته ما در آن زمان ارتباط تشكيلاتي با اينها نداشتيم، ولي تحتتأثير نوشتهها و افكار آنها از نظر انقلابي بوديم. در دوران سربازي كه با آقاي احمد توكلي بوديم، ايشان از فداكاريهاي اينها صحبت ميكرد و به نوعي نشان ميداد كه ارتباطهايي با اينها دارد. ما هم سعي داشتيم به شكلي ارتباط خود را با او بيشتر كنيم. البته خيلي نميتوانستيم اعتماد كنيم، چون پادگان و محيط بستهاي بود، ولي در عين حال احساس ميكرديم نيروهاي فداكاري در جامعه هستند كه به اين شكل فعاليت ميكنند. ما طلبهها احساس ميكرديم كه اعضاي مجاهدين كه طلبه هم نيستند زندگي خود را بر سر مبارزه گذاشتهاند و حركت آنها به نوعي براي ما الهامبخش بود، پس ميگفتيم ما كه سرباز امام زمان هستيم دستكم بايد در اين زمينه فداكارتر و پيشگامتر باشيم، از اينرو كار آنها براي ما از نظر روحي همواره الهامبخش بود. به هر حال پيش از انقلاب ارتباط خاصي با اين جريان نداشتم، ولي بعد كه به زندان رفتم چون از من اسلحه گرفته بودند در بازجوييها پيگيري ميكردند و به نوعي ميخواستند ارتباطي بين من و مجاهدين پيدا كنند.
-در اين رابطه شما را چقدر شكنجه دادند؟
-من هفت ماه در انفرادي بودم و در اين مدت چند بار من را در حد مرگ شكنجه كردند. هرگاه كه مرا براي بازجويي ميبردند آنقدر ميزدند كه بيهوش ميشدم. بازجوهاي من؛ آرش، تهراني و اسفندياري بودند. تهراني مدت چهار ماه بازجوي من بود. او به آخر خط رسيده بود و دائم مرا كتك ميزد، بعد مأيوس شد. وقتي اسفندياري ميخواست جايش بيايد به من گفت من كه ميدانم حرفهايت را نزدهاي، ولي اگر چيزي به اسفندياري گفتي پدرت را در ميآورم. گفتم من هر چه ميدانستم به تو گفتهام و چيزي ندارم كه به او بگويم. در جريان بازجوييها ناخنهايم ريخت، به سر من آنقدر ضربه زده بودند كه ديگر نميتوانستم جايي را ببينم. اگر ميخواستم جايي را ببينم با دستانم پلك چشمانم را بازميكردم. آنقدر به سر و صورتم زده بودند كه تمام صورتم باد كرده بود. روي زانو راه ميرفتم و كف پاهايم را آنقدر زده بودند كه خون زيرآن دلمه شده بود و دفعه بعد كه بردند اينها پاره شد و به سقف و تمام اطراف خون پاشيد. روي همين كف پاهاي زخمي، شلاق ميزدند. ميخواستند به هر صورت مرا به سازمان وصل كنند؛ من به واقع ارتباطي نداشتم و ميگفتم من تنها يك طلبه هستم و با كسي ارتباطي ندارم.
وقتي در سال 1354 و اوايل 1355 وارد زندان شدم، زماني بود كه سازمان ضربه خورده بود، گروهي از افراد آن دستگير شده بودند، جريان ماركسيستشدن افراد رو شده بود و جريان وحيد افراخته و خاموشي هم رخ داده بود، درنتيجه شرايطي بود كه يأس و سرخوردگي در نيروهاي مذهبي ديده ميشد. ازسويي نيروهاي چپي اكثريت زندان را به دست داشتند. اداره زندان بيشتر در اختيار نيروهاي غيرمذهبي بود و شايد يك سوم آن، نيروهاي مذهبي بودند. بهتدريج هر چه بهسوي انقلاب نزديك ميشديم نيروهاي مذهبي گسترش مييافتند. در اثر همين سرخوردگي و ماركسيستشدن برخي نيروها، من احساس ميكردم كه اينجا بايد كاري صورت بگيرد تا دستكم از سرخوردگي اين نيروها جلوگيري شود؛ در آنجا من، آقاي سعيديانفر، شهيد حقاني (كه او هم روي فلسفه ملاصدرا كار كرده بود) و آقاي لطفالله ميثمي بودند. آقاي ميثمي از همان ابتدا كه وارد زندان شدند روي اين موضوع تأكيد داشتند كه بايد روي آموزشهاي سازمان كار شود. در ريشهيابي، انحرافي كه در سازمان ايجاد شده بود را به خاطر انحراف از اصول اوليه سازمان و يكسري عدم انسجامهايي ميدانستند كه در آموزشهاي سازمان بوده، پس ميگفتند بايد روي آموزشها كار شود تا از تكرار آن جلوگيري شود. ازسوي ديگر غير از نيروهايي كه به شكلي وابسته به سازمان مجاهدين خلق بودند، نيروهاي ديگري هم بودند، كه از دانشگاه آنها را دستگير كرده و به زندان آورده بودند. آنها هم مطالعات اسلامي زيادي نداشتند، از اينرو در آستانه فروريزي پايههاي مذهبيشان و لغزيدن به دامان ماركسيسم بودند. ما نمونههايي داشتيم كه مادروپدرشان مسلمان بود، ولي آموزشهاي مذهبي در آنها ريشه ندوانده و زمينهاي شد كه اينها به سمت ماركسيسم بروند. كاري كه ما در آنجا شروع كرديم اين بود كه روي زمينه قرآن، نهجالبلاغه و مسائل اسلامي با اينها كار كنيم، از اينرو گاهي آنقدر وقت ما پر بود كه اگر كسي با من كار داشت، ميگفتيم مثلاً دو روز ديگر بين ساعت يكونيم تا دو بعدازظهر وقت دارم! محيط زندان بهگونهاي نبود كه بخواهيم يكجا كلاس تشكيل دهيم و 20 نفر بنشينند و گوش كنند، بلكه به صورت كلاسهاي يك نفره يا دو نفره تشكيل ميداديم، پس ما يا مرتب از كسي چيزي ميگرفتيم يا به كسي چيزي را آموزش ميداديم. احساس كردم بهعنوان طلبه يا روحاني اگرچه خيلي از نظر علمي اندوختهاي نداشتم، اما در همان حدي كه آموخته بودم، بايد به شكلي به اين جوانان ـ كه در زندان هستند ـ منتقل كنم. با آقاي ميثمي جلد پنج كتاب «اصول فلسفه و روش رئاليزم» مرحوم علامه طباطبايي و شرح آيتالله مطهري را ميخوانديم. ديدگا