سی خرداد 60، محصول گسست از مردم
گفتوگو با محمد عطريانفر
لطفالله ميثمي
آنچه پيش روي شماست، حاصل گفتوگوي ما با مهندس محمد عطريانفرـ عضو شوراي مركزي حزب كارگزاران سازندگي ـ است. وي در سال 1332 در اصفهان متولد شد و پس از گرفتن ديپلم در اصفهان در دانشگاه صنعتي شريف به تحصيل در رشته مهندسي پالايش نفت پرداخت.
ايشان در سالهاي 1354 تا 1357 دو بار در جريان مبارزات دانشجويي در دانشگاه شريف و به دليل همكاري با زندهياد مجيد شريفواقفي ـ از اعضاي وقت سازمان مجاهدين خلق ـ دستگير و بازداشت شد. پس از انقلاب نيز عهدهدار سمتهاي زير در حوزههاي گوناگون سياسي ـ اجتماعي بود:
مسئول در قسمت پخش خبر «سازمان صدا و سيما»، عضو شوراي سردبيري روزنامه كيهان دوره مديريت آقاي سيدمحمد خاتمي در سالهاي 1360 تا 1362، سازمان صنايع ملي (1363)، معاونت صنايع دفاع (1364)، معاون سياسي وزارت كشور (1364 تا 1372) و همزمان با تصدي پست وزارت آقاي عبدالله نوري، سردبيري، مديرمسئولي و مديرعاملي روزنامه همشهري (از بهمن سال 1371 تا تير سال 1382) به مدت ده سال و شش ماه، رئيس شوراي شهر تهران (دوره اول) (1380 تا 1382)، عضو شوراي مركزي كارگزاران سازندگي و بنيانگذار و رئيس شوراي سياستگذاري روزنامه شرق.
-همانطور كه ميدانيد نشريه چشمانداز ايران با رويكردي سياسي ـ راهبردي به بررسي هرگونه خشونتي كه در ايران رخ داده ـ و هزينههاي اجتماعي زيادي براي آن پرداخت شده ـ همت گماشته؛ مانند دو ويژهنامه كردستان، جريان حمله به كوي دانشگاه در 18 تير 1378، سي خرداد 1360، 16 آذر 1332 و اول بهمن 1340.
همواره تلاش ما بر اين بود كه اين خشونتها محو شود و گفتمان جاي آن را بگيرد و ثباتي سياسي ـ راهبردي بر ايران حاكم شود. گفتوگوهايي كه در اين زمينه انجام دادهايم همچون نگرش فيل مثنوي است كه هر كس از نگاه خود يك واقعيت را بررسي ميكند. قضاوت روي اين بررسيها را بايد بر عهده نسل حاضر و آينده گذاشت. قصد ما بر اين است تا كاري علمي روي تاريخ معاصر صورت گيرد. در هر مصاحبهاي چيزي بر آگاهي شخص من هم اضافه ميشود. چرا كه خود من هنوز كه هنوز است به دنبال پيدا كردن ريشههاي سي خرداد 60 هستم و ميخواهم بدانم كه ميشود اين ريشهها را خشكاند و كاري كرد تا اين خشونت تكرار نشود.
شايان ذكر است كه استقبال خوانندگان هم زياد بوده و تعديلي در دو طرف ايجاد كرده است. افراد زيادي به من گفتهاند كه ما فكر ميكرديم استراتژي به راحتي آب خوردن است، اما وقتي ميبينيم اين همه عوامل را بايد رعايت كرد ميفهميم آنچنان ساده هم نيست. از سوي ديگر پيگيري سي خرداد 60 به تمريني راهبردي انجاميده، چرا كه كنشگران زنده هستند و شرايط آنچنان تغيير نكرده، به همين دليل جذابيتهايي نيز دارد.
ما تا به حال با طرفهاي مختلف جريان، گفتوگو كردهايم. علت اينكه شما را نيز انتخاب نموديم اين بود كه شما پيش از انقلاب از مبارزان بوديد و با شهيد صمديه لباف همكاري داشتيد و در جريان انقلاب و در ابتداي آن هم فعال و در همه جريانها در متن بوديد. چنانچه ما را در جريان ديدهها و شنيدههاي خود قرار دهيد و فاكتهايي را كه ميتواند براي قضاوت مفيد باشد مطرح كنيد ممنون خواهيم شد. در ضمن ميخواستيم مطرح كنيد كه آيا اين وقايع قابل پيشگيري بود يا جبري و ريشههاي آن در كجا بود؟ آيا به تئوري پيشتاز برميگشت يا به مشي مسلحانه، به انحراف ايدئولوژيك ابتدايي و تغيير ايدئولوژي سال 1354 و يا واكنشي كه در زندان ميان جناح رجوي و گروههاي مذهبي پيش آمد؟
- بسمالله الرحمن الرحيم ـ همانطور كه اشاره كرديد براي ريشهيابي معرفتشناسانه هر پديده، بسياري از عوامل را بايد از زواياي متعدد، متعارض و متفاوت مورد نظر قرار داد و مابهالاشتراك آن را پيدا كرد. حتي اگر در اين ميانه به مشتركاتي هم برسيم، منطقاً نميتوانيم به طور قاطع آن فصول مشترك را به عنوان عوامل موجده قطعي به حساب آورده و روي آن تأكيد نماييم. اما به هر حال مشياي كه بايد به آن ملتزم باشيم همين روشي است كه شما نيز به آن اشاره كرديد.
آنچه به طور اجمال اشاره ميكنم يكي از زواياي بازكاوي طرح موضوع است كه البته ميتواند مورد نقد هم قرار گيرد. زاويه نگاه من در چند محور به صورت جداگانه قابل ارائه است. پيش از ورود به محورهايي كه بحث خواهم كرد ابتدا بايد بگويم سوگوار اصلي حادثه سي خرداد 60 حقيقتاً مردم، جامعه سياسي و حكومت جمهوري اسلامي است. اگر امروز كساني در سازمان مجاهدين خلق كاذبانه خود را سوگواران و ميراثبران آن حادثه مينامند، بيشتر يك شوخي است و سوءتفاهمي بيش نيست، چرا كه در اثر خودخواهيهاي تشكيلات رجوي بسياري از جوانان ناآشنا و كمآگاه بيهيچ پرداخت هزينهاي از سوي سازمان به كار حذف كشانده شدند. غرور تشكيلاتي و سياستهاي خشن و راديكال سازمان، نيروهاي خلاق و جواني را كه ميتوانستند در آينده سازندگي و پيشرفت كشور در حوزههاي فرهنگي، اجتماعي، سياسي و اقتصادي نقشآفرين باشند، به ثمنبخس از دست نظام جمهوري اسلامي گرفت و كشور از بركات وجودي آنها محروم شد.
در مقام تحليل و بازكاوي حادثه سي خرداد 60، نكته اول و عمدهاي كه ميخواهم به آن اشاره كنم به «سادهانگاري» و «عدم شناخت» مردم توسط مجاهدين خلق ـ به رهبري مسعود رجوي ـ برميگردد؛ اين سادهانگاري مجاهدين بر اثر فقر شناخت و گسست مجاهدين زنداني، از مردم و جامعه بيرون از زندان بود. آنها در اين رابطه شناخت عميق، پيچيده و تمامعيار از جامعه بيرون از محيط محدود زندان خويش نداشتند.
- شما مقطع 1354 تا 1357 را ميگوييد؟
-بله، من به پيش از پيروزي انقلاب اشاره ميكنم. كساني كه تجربه زندان را دارند و بنا به ضرورت، امكان حضور در بيرون را هم در فواصل گرفتاريهاي خويش يافتهاند، آنها اين فاصله و گسست را كمابيش حس كردهاند. براي عناصري مانند رجوي و همبندان او كه دوران نسبتاً طولاني را در زندان رژيم بودند از آنجا كه شناخت جامعالاطرافي از فضاي پيراموني بيرون از زندان نداشتند، اين ضعف و فقر ادراكي در ضمير و ذهن آنها ريشه دوانده و لانه كرده بود.
-آيا اين موضوع نقشي در معادلات نيروها داشت؟ يعني ابعاد كمي ـ كيفي نيروهاي بيرون از زندان را خوب نميشناختند؟
-آنها نميدانستند و درك روشن و خلاقي نداشتند كه چگونه از آنچه كه در بيرون جاري است ميتوانند استفاده كرده و سازوكار رفتار سياسي خود را با آن انطباق دهند، آنها اسير تحليلهاي بسته و محدود و كهنه خويش بودند. آنها گرفتار نوعي سوءتفاهم بودند و حس ميكردند كه جامعه به اراده آنها حركت و از آنها تبعيت ميكند، آنها به عنوان جريان پيشتاز به زندان رفته بودند و هزينههايي پرداخته بودند، به صرف اينكه خود را واجد پيشينهاي انقلابي و مبارزاتي ميدانستند، فكر ميكردند جامعه بيهيچ اما و اگري از حضور هژموني آنها در سياست استقبال ميكند. من نام اين عقبماندگي را گسست و بريدگي انديشه مجاهدين خلق از جامعه سياسي دوران پرشتاب 57 و پس از آن ميدانم.
به جز حضرت امام شايد تا حدودي گرفتاري گسست از جامعه را بعضاً رهبران سياسي و مذهبي جمهوري اسلامي ايران كه زندان رژيم پهلوي را تجربه كرده بودند نيز ـ البته نه به شدت وحدتي كه مجاهدين خلق گرفتار آن بودند ـ نسبت به جامعه پيراموني خود داشتند، تفاوت نگاه و نوعي گسست معرفتي، علت آن هم احياناً ميتوانست اين باشد. برخلاف پيشبينيهاي اوليه آنها حماسهاي بزرگ رخ داده و انقلاب 57 به ثمر نشسته بود، انقلابي كه براساس موازين عادي نيازمند درنگي طولانيتر بود و مهلت بيشتري را طلب ميكرد و زمان بيشتري را براي عبور از نشيب و فرازهاي دوران مبارزه نياز داشت تا به مرز پيروزي برسد، اما مجموعه حوادث آن دوران و برخي از امدادهاي الهي و هوشياري سياسي و رهبري مرحوم امام و ديگراني كه در اين رابطه نقش موثري داشتند، زمان را كوتاه كرد. مجموعاً به نظر ميرسد بسياري از رجال مذهبي و سياسي ايران هم تصوير روشنگري از آينده تحولات پيش رو در اختيار نداشتند و تصميمات آنها در لحظه و زمان اتخاذ ميشد و تابع سياستهاي راهبردي نبود.
- شما به دو نكته اشاره كرديد، نخست اين كه به نظر ميآيد انقلاب زودرس بود و به علت هوشياري امام يا عوامل ديگر زود به ثمر رسيد و در مورد مجاهدين نيز به تفصيل توضيح داديد، اما ابعاد گسست نيروهاي مذهبي از جامعه را نشكافتيد و به گروههاي مذهبي و سياسي ديگر نپرداختيد.
-عرض من اين است كه مظروف انقلاب و تحولات سياسي با ظرفيت زمان آن از تناسب كافي برخوردار نبود. انقلاب در اوج ناباوري و با سرعتي شگفتانگيز كه تحليلگران داخلي و خارجي را نيز در اعجاب فرو برده بود، در زماني بسيار كوتاه به ثمر نشست و بر اثر آن حادثه عظيم، جامعهاي به صحنه آمده، نيروهاي جوان قصد داشتند انرژي نهفته خود را تخليه كنند. نكته قابل توجه و تامل اينجاست كساني كه در برونداد اين انقلاب به قدرت رسيدهاند، چگونه بايد در برابر جامعهاي متلاطم كه انرژي ذخيره شده خود را بيرون ميريزد واكنش سريع، درست، هوشمندانه و اثربخش نشان دهند و از نيروي آزاد شده آن استفاده كنند و سره را از ناسره جدا سازند؟ آنها بايد كفايت حل معادله چندمجهولي را كسب ميكردند تا بهترين نتيجه را به دست دهند اما با سادهسازي مسئله، معادله را يك مجهولي كردند تا به سرعت جواب بگيرند.
به زبان روشنتر حوادثي همچون سال 60 ميتوانست جزء مواردي باشد كه اتفاق نيفتد يا اگر افتاد با كمترين هزينه و بيشترين سود سياسي ـ رواني همراه باشد. اگر نوعي هوشمندي و مطالعه دقيقتر و عميقتر داشتيم شايد هيچگاه شاهد چنين حوادثي در تاريخ سياسي ايران نبوديم. هر چند خشونتطلبي تشكيلات رجوي خود بيتاثير در زمينهسازي تقابل و عمل تند و راديكال نيروهاي انقلاب نبود.
به هر حال در نقد و تحليل مجموعه حوادثي كه در سال 60 رخ داد و به برخورد خشن انجاميد، شايد بتوان به اين استفهام رسيد كه آيا رهبران سياسي ـ مذهبي ما ميتوانستند راهكارهاي ديگري را به عنوان حل معضل و كنترل فتنه در دستور كار سياسي خود قرار دهند؟ آيا آنها موضوع را سادهنگري و ساده نويسي نكردند و آيا نخواستند به سرعت و با يك تحليل ساده دغدغه ذهني خود را مرتفع نموده، آن را حل كنند؟ من اسم اين را ميگذارم گسست در فهم روشن، عميق، پيچيده و تاريخي مورد نياز حاكميت از حوادث و جامعه در حال گذار، كه حادثه 60 بر دوش اين شكاف سوار است.
نكته ديگر كه به خطاي استراتژيك مجاهدين خلق برميگردد موضوع تماميتطلبي آنهاست. مجاهدين خلق علاوه بر اينكه به لحاظ معرفت اجتماعي دچار نقيصه بزرگي بودند و جامعه خود را درست نميشناختند ـ جامعهاي كه مجموعهاي از نيروها، توانمنديها و ديدگاههاي متفاوت را بر سر سفره سياسي جديدي به نام جمهوري اسلامي نشانده ـ اسير توهمات و توجيهات و خودخواهيهاي باطل خود بودند. اين فرقه به دليل مشكلات تاريخي كه رد پاي آن را در برخوردهاي درونتشكيلاتي سازمان هم شاهديم گرفتار توتاليتاريسم، غرور و سوءاستفاده رهبران گروه از موقعيت سياسي سازمان بود. تماميتطلبي اين تفكر مغرور كاملاً روشن است، كما اينكه در گذشته رگهاي از اين تماميتطلبي، سازمان را به سمت تسويهها و ترورهاي فيزيكي به پيش برد كه خود شما احتمالاً در متن جزئيات آن هستيد و نسبت به آن شناخت كافي داريد. غرور و بلندپروازي هم همواره به عنوان عاملي تخريبكننده، به شخصيتهاي كليدي و محوري سازمان در دوران مبارزه آسيب زد و از پا درآورد.
-منظور شما غرور تشكيلاتي است؟
-غرور تشكيلاتي همان بيماري به رسميت نشناختن ديگران، بياعتبار قلمداد كردن عمل و انديشه ديگراني است كه در اين صحنه صاحبنقش بودند و غرور يعني خود را در صدر نشاندن و ديگران را از صحنه حذف كردن. اين معضلي بود كه ما در دوران مبارزه در متن مناسبات تشكيلات سازماني با آن روبهرو بوديم و امروز و فرداي آن روزگار سخت كه فشار و استبداد رژيم شاهنشاهي از ميان برداشته شد، اين عارضه منفي تشكيلاتي در فضايي كاملاً آزاد و بيقيد و بند اوج گرفت و اپيدمي اين بيماري، دامن همه وابستگان اين انديشه مغرور را آلوده كرد.
حجم متراكم غرور تشكيلاتي و شخصيتي كه ديروز در خانههاي تيمي عمل ميكرد، امروز در صحنه جامعه گسترده ايران و درون لايهها و اقشار مختلف به خصوص قشر جواني كه ميتوانست به عنوان اردوگاه جذب نيرو و كادرهايي براي آينده سازمان عمل كند، بدون واهمه فعال شد.
محور ديگري كه از منظر آسيبشناسي به آن اشاره ميكنم ضعف سامانه استقراري نظام جديد در شرايط زماني پس از فروپاشي رژيم شاهنشاهي است. كشورها و حكومتهايي كه دچار تغيير مناسبات سياسي و دستخوش حادثه ميشوند، در گامهاي نخستين، چون در حال نوسازي و بازسازي و يا تجديد سازمان و ساختار قرار ميگيرند همواره نگران پيرامون خود هستند كه مبادا حادثهاي آنها را از مسير اصلي باز دارد. با فروپاشي رژيم پهلوي اين فرصت گذار كه نظام جديد بتواند مولفههاي حاكميت نوپاي خود را نهادينه كند و سامان بخشد، به دلايل ناخواستهاي به طول انجاميد و مجموعهاي از حوادث، رهبران سياسي كشور را در موضع نگراني و ناپايداري قرار ميداد از همينرو امكان تصميمسازي از موضع اقتدار و سلطه سياسي همهجانبه را از آنها سلب و يا تضعيف ميكرد و آنها را از رهيافت سياسي در بحران و مشكلات به سوي مكانيزمهاي مقابله و برخورد هدايت ميكرد.
-منظور شما اين است كه جمهوري اسلامي در كنار توطئههاي واقعي و زياد، هر پديدهاي را يك توطئه تلقي ميكرد؟
-به هر حال هر پديده ناهنجاري در آن مقطع متلاطم و ناپايدار ميتوانسته توطئه تلقي شود و به طور طبيعي براي آنكه سادهسازي بشود و مقابله با آن ناهنجاري سريعاً به نتيجه برسد، عنوان توطئه مناسبترين مكانيزم براي اجماع تصميمسازان بود كه به كار ميرفت. علاوه بر اين ماموريتها و تكاليفي كه رهبران سياسي ـ مذهبي ما در آن مقطع بر عهده داشتند به لحاظ اختيارات در برابر تكليف به آنها اجازه ميداد تا در برابر امواج منفي و مخالف، بايستند و با پديده ناميمون آشوب كه وجه تكوين يافتهاش فتنه و توطئه بود، برخورد كنند.
-يعني شما ميگوييد پس از انقلاب وقوع قضاياي گنبد، كردستان، كودتاي نوژه، مسئله جنگ و قضاياي تبريز، مسئولان را به اين جمعبندي استقرايي رساند كه اين يك مورد هم حتماً توطئهاي مثل آنهاست؟
-بله، ضمن اين كه موارد استقرايي و مصاديق مورد نظر شما را ذيل همين بحث «ضعف تثبيت سيستم حاكميت» طبقهبندي ميكنم، اما ميخواهم يكي دو مورد آن را كه بسيار كليدي و مهم است، به دليل اهميت آن، سرفصل مستقلي بدهم. مشخصاً يكي از آنها كودتاي نوژه و ديگري وقوع جنگ است. نظام در برابر كودتاي نوژه، زمان كنترل و فرصت ساماندهي مقابله كمي در اختيار داشت، كه اين داستان خود نياز به بحث دارد.
اجازه دهيد فعلاً از اين محور خارج شويم و عرض كنم شرايط آغازين بودن انقلاب و فرصت محدود و كوتاهي كه براي استقرار نهادها و تثبيت اقتدار حاكميت در اختيار مسئولان نظام بود، همه و همه كمك كرد تا حادثه نه چندان مهم سال 60 از حالت كنترل طبيعي و مسالمتآميز و سياسي يك بحران محدود، خارج و به يك حادثه نسبتاً خونين و خشن تبديل شود.
نكته ديگر حادثه كودتاي نوژه است. اين توطئه فارغ از اينكه چه بود و چگونه طراحي شد و آيا به ثمر ميرسيد يا نه؛ به هر حال يكي از دشواريها و عقبههاي پيشروي جمهوري اسلامي بود كه نظام در برابر آن ايستاد. اگر كسي از جزئيات آن ماجرا خبر داشته باشد، حتماً تاييد ميكند كه جمهوري اسلامي حق داشت نسبت به آن حادثه نگران باشد و واكنش تندي نشان دهد.
به خاطر ميآورم غائله كودتا كه افشا شده بود، رهبران ارشد نظام حداقل 72 ساعت قبل از زمان مقرر مطلع شده و تمامي توان خود را به كار بسته بودند تا كودتا را خنثي كنند، اما با وجود اطلاع و افشا شدن موضوع و تمهيد مقدمات و تدبيرات لازم براي جلوگيري از وقوع كودتا جمعبندي اين بود كه كودتا رخ خواهد داد. به خاطر دارم آن زمان بزرگان كشور خدمت امام رفته بودند و با حالت كاملاً نگران از احتمال تحقق كودتا، سخن گفته بودند. نظرشان اين بود كه؛ هيچ اميدي به خنثيسازي كودتا نداريم، تنها مزيت بزرگ ما، از سويي وجود شما [امام] و پيام شماست و از سويي ديگر اعتماد و حمايت مردم و ايستادگي آنها در برابر كودتاچيان. آنها به امام توصيه ميكردند كه چون يكي از مراكز هدف دشمن كودتاچي، تخريب و بمباران جماران است، امام را از آنجا منتقل كنيم و به نقطهاي امن ببريم تا امام زنده بماند و در صورت نياز به اتكاي پيام امام و ارتباط با ايشان بتوانند مردم را در صحنه بسيج كنند. آنها به امام گفته بودند نفس زندهماندن شما كه بسيار حياتي و نقطه اميد است ميتواند موثرترين عامل كنترل و خنثيسازي كودتا باشد. امام در برابر اين خواسته مقاومت كرد. حال حسب هوش سياسي ايشان بود و يا اعتماد معنوي و الهي كه نسبت به مردم داشتند و يا اينكه حس ديگري ايشان را به اين سمت هدايت ميكرد. امام نفس تحقق كودتاي نوژه را به سخره گرفت و براي آن چندان اعتباري قائل نشد و آقايان را از حالت نگراني خارج كرد و گفت كه من از جماران تكان نميخورم و حتي اگر كشته شوم مطمئنم مردم در برابر آنها خواهند ايستاد. اين فراز مضموني از گفتوگوهاي امام با شخصيتهايي مانند آقايان خامنهاي و هاشميرفسنجاني است كه مطرح شده است.
-آيا آن زمان امام در جماران بودند؟ كودتاي نوژه در چه سالي رخ داد؟
-آن زمان امام در جماران بودند. فكر ميكنم كودتاي نوژه 28 مرداد 58 بود. برخورد امام موجب شد مسئولان ارشد نظام روحيه پيدا كردند و به واسطه اين اعتماد به نفس توانستند تدبير بهتري داشته باشند. ديگر اينكه احساس كردند امام بيش از هر كس ميتواند بحران را مديريت كند و نقش مهم و كارآمدي داشته باشد. در آن شرايط فضاي ذهني مسئولان ارشد نظام (به جز امام) دچار ترديد و نگراني بود و براساس موازين عادي و مناسبات موجود هم نميتوانستند به هر كس و هر چيزي اعتماد كنند، در چنين شرايط بيثباتي، هر جرياني كه قصد بر هم زدن تعادل سياسي جامعه را داشت، ناخواسته مورد شك و شبهه قرار ميگرفت و مسئولان روي آن ذهنيت منفي پيدا كرده و نسبت به آن واكنش تند نشان ميدادند.
- يعني احساس بيثباتي ميكردند و در نتيجه واكنش تند و زودرس صورت ميگرفت؟
-ظاهراً اين طور به نظر ميرسد كه واكنشهاي تند محصول بيثباتي شرايط و احساس ناامني از آيندهاي بود كه چشمانداز روشني از آن پيشروي مسئولان نبود و نظام با دهها توطئه و فتنه ميتوانست مورد تهديد آمريكا و همسايگان و دشمن داخلي قرار گيرد. اگر در همين مسير موضوع را دنبال كنيم به قضاياي جنگ ميرسيم. حادثه جنگ، ملت ما را در يك مقاومت و مقابله گسترده و ملي وارد دفاع از تماميت كشور كرد و به گونهاي شد كه يكپارچگي دفاع ملي به عنوان عاملي بزرگ براي حل و يا كنترل اختلافات دروني جناحهاي حاكميت نقش ايفا كرد. جنگ دستمايه موضوع وحدت ملي شد. حوادثي مانند كودتاي نوژه و جنگ، اصل ديگري را ديكته ميكرد كه مورد پذيرش عقلاي سياسي جامعه نيز ميتوانست قرار بگيرد و آن اصل اين بود كه حتي اگر اختلافات عميقي هم داشته باشيم با وقوع حوادث بزرگي چون جنگ اجازه نداريم اختلافات را دامن بزنيم چرا كه موضوع جنگ تحتتأثير اختلافات قرار ميگرفت. پس اگر كسي در ميانه اين ميدان مخاطره ـ كه به قول امام بايد همه فريادها و مشتها را به سمت آمريكا و صدام نشانه ميرفتيم و جوانان برومند و نيروهاي بازدارنده بايد به جبهه روانه شوند و همه با هم براي دفاع از كشور همكاري كنند ـ ساز ديگري ميزد و يا نگاهش را متوجه مسئلهاي غير از دفاع از كشور مينمود و يا كوچكترين نغمه مخالفت و سخن متفاوتي را مطرح ميكرد به سرعت مورد سوءظن و بدبيني قرار ميگرفت.
-آيا تلويحاً اين استنباط نميشد كه جنگ پديده خوبي است چرا كه اختلافات را حل كرده و مخالفتها هم كمرنگ ميشود؛ همانطور كه خيليها نيز ميگويند؟
-در ادبيات سياسي سه دهه پيش ـ دوران جنگ سرد ـ شايد حرف شما ميتوانست به عنوان يكي از تئوريهاي سياسي مورد نظر سياستمداران براي كنترل اختلافات مطرح باشد، اما فكر نميكنم امروز كه رقابت به مشاركت تبديل شده و ما مسلط و مجهز به نوعي سياست مدرن هستيم و رقيب را در همه عرصهها چون اقتصاد، فرهنگ، اداره جهان و همزيستي مسالمتآميز و سياستهاي منطقهاي و جهاني به شريك و همكار تبديل كردهايم، جنگ از اين منظر در عصر جديد به عنوان يك عامل وحدت بتواند مورد استقبال سياسيون قرار گيرد.
- منظور من پس از دوراني است كه جنگ تحميلي شروع شد.
-در همان دوران همچنين برداشت ميشد كه جنگ پديده خوبي نيست.
-براي نمونه شهيد باهنر به يكي از دوستان گفته بود، كل اعتراضات پس از شروع جنگ در آموزش و پرورش كاهش يافت.
-البته هر پديدهاي كه اتفاق ميافتد مسائلي بر آن بار ميشود كه بعضاً خوب و بعضاً بد است، طبعاً با وقوع پديده بدي همچون جنگ عوارض خوبي همچون كاهش اختلافات حادث ميشود. محصول طبيعي حادثه جنگ، كنترل خواستهاي متفاوت و اعتراضات است، اما اينكه ما براي كنترل اعتراضات و ايجاد يكنواختي و همزيستي، جنگ ايجاد كنيم، فكر نميكنم هيچ عاقلي اين را بپذيرد. همان طور كه هيچ كس هم در آن زمان اين را مطرح نكرد، چرا كه ما نميخواهيم دفع فاسد به افسد كنيم و از امري نازل فرار كنيم و به معضلي بزرگتر خود را گرفتار سازيم، اين موضوع را كسي تأييد نميكند. من اعتقاد دارم كه اگر ما در تاريخمان جنگ نداشتيم، با وجود ظهور و بروز همه اختلافات و دامنه گسترده آن مسلماً امروز در سكويي بسيار برتر، بالاتر و بزرگتر در جهان ايستاده بوديم. بله، جنگ ميتوانسته وحدتي حداقلي و از سر اضطرار و انفعال براي ما ايجاد كند، اما اين وحدت، وحدتي سلبي و از نوع تجميع صفرهاست. اگر حادثهاي مثل جنگ نداشتيم، به صورت فعال وارد عرصه ميشديم، ميتوانستيم اختلافات را به نقطه تفاهم تبديل كنيم و كشور را از بركات آن برخوردار كنيم.
به هر حال با توجه به گسست مجاهدين از جامعه و يا ترديد رهبران سياسي ـ مذهبي ايران به ايمان و مقاومت و اعتماد كافي مردم براي مقابله با حوادث و فتنهها و همچنين نوباوگي سيستم و نهاد حاكميت، نتيجه ميگيريم، دو فتنه كودتاي نوژه و جنگ كه قصد براندازي نظام نوپاي ايران را داشتند به ما اين درس را ميآموخت، هرگونه حركتي كه ذهن جامعه و رهبران و مردم را از موضوع جنگ و دفاع از ملت و تماميت ارضي كشور و استقرار نظام بازدارد، به عنوان امري توطئهآميز تلقي شده كه بايد با آن به تندي برخورد شود و از صحنه تاثيرگذاري حذف گردد.
نكته آخر اينكه انقلاب ايران محصول يك طرح برنامهريزي شده تئوريك و از پيش تعريفشده نبود كه سازماني براي آن تدارك ديده شده باشد و به اتكاي آن سازماندهي و برنامهها به ثمر برسد. ضمن اينكه ميتوانست در درازمدت براي بقا و پايداري، واجد برنامه تئوريك و سازماندهي لازم باشد.
از همينرو به اتكاي اخلاص و جانفشاني و جوانمردي ملت ايران، قيام مردم منجر به انقلابي زودرس شد و فارغ از برنامهريزيهاي تئوريك و يا سازماندهي فراگير و هوشمند به اتكاي روش آزمون و خطا استقرار حاكميت در پيامد پيروزي انقلاب حادث شد. اينگونه نبود كه بتوانيم بر پايه يك مطالعه اوليه و تستهاي آزمايشگاهي پيشيني، نظام را از ساماني كاملاً منقح و شسته رفته برخوردار كنيم، بلكه با بهرهگيري از مدل سعي و خطا روز به روز مسير خود را تصحيح كرده و نظام نوباوه را سامان داديم و سامانههاي جديد را نهادينه كرديم. با وجود دغدغهها و تدبيرها و معضلات از موضوعاتمان معمولاً در يك بستر تعامل نسبتاً منطقي خروجي ميگرفتيم و روي آنها كار ميكرديم. البته ازجمله موضوعاتي كه نسبت به آن كمتوجهي شد و مشكل داشتيم اين بود كه با رها شدن حجم عظيمي از نيروهاي جواني كه در تحقق و پيروزي انقلاب نقش داشتند و به صورت تودهاي تلاشها و شعارهاي آنها مايه واژگوني رژيم شد، نظام جديد و سران كشور براي اينها به هر دليل برنامهاي مدون نداشتند و نتوانستند دست به آفرينش ظرفيتهايي درخور نياز بزنند كه اين ظرفيتها، مظروفهاي خود يعني نشاط سياسي و انقلابي جوانان را به سوي خود جذب كند و قابليتها، توانمنديها و انرژيهاي متراكم آنها را درون خود سامان دهد. بخشي از اين ظرفيت كه جنبههاي سلحشوري و انقلابي داشت خود به خود جذب جنگ شد، اما اين كفايت نميكرد چرا كه نيروهاي بسيار ديگري داشتيم كه در پشت صحنه جنگ و شهرها زندگي ميكردند و خواستههايي داشتند و بايد به اينها سرويس اجتماعي، سياسي لازم داده ميشد؛ فاصله مهر 1359 تا حادثه خرداد 1360 فاصله كوتاهي بود و ما نتوانستيم نياز مبرم جامعه جوان خود را به صورت مستوفي پاسخ دهيم. در همين شرايط ناآرام بود كه آن انديشه توتاليتر و خودخواهي و غرور تشكيلاتي كه جزء ذات و خصيصه رهبران سازمان مجاهدين خلق شده بود از اين ميدان رها شده و از اين بيبرنامگي استفاده كرد و تداركي براي سامانه سياسي خود بهوجود آورد. شما اگر به سن و سابقه نيروهايي كه در حادثه 60 در خيابان دستگير شدند، توجهي داشته باشيد خواهيد فهميد كه آن نيروها حتي بهعنوان سمپات سازمان هم به رسميت شناخ