سی ‌خرداد 60 بروز گريزناپذير هويت‌ها

گفت‌وگو با آقاي محمدعلي عمويي

محمدعلي عمويي در سال 1307 در كرمانشاه به‌دنيا آمد. دوران تحصيلات ابتدايي را در كرمانشاه و دوران متوسطه را در تهران گذراند. در همين سال‌‌ها با فعاليت‌هاي سياسي آشنا شد و در سال 1324 به سازمان جوانان حزب‌‌توده در كرمانشاه پيوست. پس از اخذ ديپلم متوسطه، در سال 1326 براي ادامه تحصيل به دانشكده افسري رفت و در سال 1328 با درجه ستوان دومي فارغ‌التحصيل گرديد. پس از گذراندن سال‌هاي تحصيل، به عضويت سازمان افسران حزب‌توده ايران درآمد و در شهريور 1333 همراه ديگر همرزمانش بازداشت شد. در دادگاه بدوي به اعدام محكوم، ولي در مرداد 1334 حكم اعدام وي به حبس ابد تبديل شد. در پاييز 1357 و با اوج‌گيري قيام مردمي، پس از گذراندن نزديك به 25 سال زندان، وي همراه با ديگر زندانيان سياسي آزاد گرديد.

با آغاز فعاليت‌ علني حزب‌‌توده ايران، مسئوليت شعبه روابط عمومي، عضويت در هيئت سياسي و عضويت در هيئت دبيران كميته مركزي حزب، از مسئوليت‌هاي او بود. به همراه بازداشت رهبران و اعضاي حزب در سال‌هاي 1361 و 1362، بازداشت شد و در سال 1373 آزاد گرديد. عمويي مي‌گويد: "همچنان به باورهاي خود پايبند است..."

يك تأليف، چند ترجمه و شماري مصاحبه و مقاله حاصل كار فرهنگي ـ اجتماعي ـ سياسي او در سال‌هاي اخير است:

خاطرات سياسي محمدعلي عمويي "درد زمانه" (تأليف)، داستان‌هاي دن (ترجمه)، سه گفتار از فيدل كاسترو (ترجمه)، فرازوفرود پروسترويكا (ترجمه)، خيانت به سوسياليسم؛ پس پرده فروپاشي اتحاد شوروي (ترجمه) و ترجمه مقاله‌هاي متعدد از برشت، سارتر، يونسكو، بكت و آنتونين آرتو.

 

- آقاي عمويي، شما از سال 1333 تا 1357 يعني نزديك به 25 سال زنداني رژيم سلطنتي بوديد و در اين مدت در زندان‌هاي مختلف با نيروهاي مختلف تماس، تعامل و برخورد داشتيد. بعد از انقلاب هم سختي‌هاي فراواني را تحمل كرديد و از سال 1361 تا 1373 در زندان به‌سر برديد. به نظر مي‌رسد با اين پروسه‌اي كه طي كرده‌ايد شناخت شما از جامعه و نيروها شناخت عميقي باشد و اين شناخت در جهت ريشه‌يابي مقطع سي‌خرداد 60 موثر باشد. هرچند سي‌خرداد 60 پديده خاصي مي‌باشد، ولي هيچ خاصي نيست كه عام در آن نهفته نباشد. به عبارت ديگر هيچ تجربه‌اي نيست كه يك تئوري در آن موج نزند. قطعاً در جريان گفت‌وگوهاي نشريه پيرامون اين پديده خاص هستيد. در اين گفت‌وگو جوياي نظرات شما و احتمالاً حزب‌توده براساس فلسفه تاريخي مورد اعتقادتان هستيم.

£ از اين‌كه من را به يك گفت‌وگوي دوستانه و صميمانه دعوت كرديد تشكر مي‌كنم. شما به درستي اشاره كرديد كه ساليان درازي را كه من در زندان پهلوي بودم با جريانات گوناگون و افراد مختلف كه وابسته به جريان‌هاي گوناگون فكري و تشكيلاتي بودند در تماس قرار گرفتم. خواه‌ناخواه اين تماس با تبادل نظر همراه بود و از مواضع و نظراتي كه نسبت به مسائل جامعه ايران پيش مي‌آمد وقوف پيدا مي‌كرديم. آنچه در اين گفت‌وگو قرار است مورد توجه قرار گيرد حوادثي است كه در مقطع سي‌خرداد 1360 رخ داد. به‌درستي به جنبه عاميت اين امر خاص اشاره كرديد؛ اگرچه خرداد 60 واقعه‌اي بود كه توسط سازمان مجاهدين خلق و در تقابل با حاكميت جمهوري‌اسلامي رخ داد اما در حقيقت اين مقطع تاريخي آنچنان تأثيري در فضاي سياسي ـ اجتماعي بعدي جامعه ايران گذاشت كه هنوز كه هنوز است پيامدهاي آن احساس مي‌شود. من تصور مي‌كنم در گفت‌وگوهاي گوناگوني كه با افراد مختلف داشتيد هركسي از بعد معيني با اين حادثه برخورد كرده يا شروع سخن خود را از تاريخ معيني قرار داده و افراد متفاوت مبدأهاي متفاوتي را در نظر گرفته‌اند.

به نظر من فاصله‌گرفتن عناصر جواني از نهضت‌آزادي ايران و شكل‌گيري جريان جديدي كه رفته‌رفته تبديل به سازمان مجاهدين خلق شد، آغاز شكل‌گيري حوادثي است كه بعدها در ارتباط با مسائل بيروني آن و تأثيراتي كه مسائل بيروني بر اين جريان به‌جا مي‌گذارد بايد مورد توجه قرار بگيرد. كساني‌كه اين تاريخچه را مدنظر قرار دادند اعم از روند شكل‌گيري سازمان، تبيين نظرات و ايدئولوژي سازمان، نظرات سياسي و آگاهي‌هاي اجتماعي و شكل‌گيري شخصيت‌هاي پايه‌گذار اين سازمان، به‌درستي كوشيدند تا شناخت صحيحي از اين سازمان و مشي‌اي كه در پيش گرفته بود مورد توجه قرار بگيرد. من به‌عنوان يكي از اعضاي حزب‌توده ايران در زندان بودم كه مختصر آشنايي با نام سازمان پيدا كردم. در كتاب خاطراتم به‌نام "درد زمانه" يادآوري كرده‌ام كه اولين برخورد من با يكي از اعضاي سازمان مجاهدين خلق در كميته مشترك ضدخرابكاري رژيم شاه در سال 1351 بود. تصور مي‌كنم در مرداد ماه 1351 بود كه مرا به كميته بردند درحالي‌كه در زندان شماره چهار قصر در حال گذراندن حبس خود بودم.

 

- علت اين احضار به كميته چه بود؟

- رئيس زندان‌ها، سرتيپ طاهري را ترور كرده بودند. در جريان بازجويي از ضاربين طاهري نامي از من برده مي‌شود و علت اين نام بردن هم اين بوده كه در منزل محمد مفيدي كه يكي از بازداشت‌شدگان اين ماجرا بود كتابي مي‌بينند كه من اين كتاب را به يادگار به ايشان داده بودم. برادران مفيدي در زندان شماره چهار همراه با دوستان نهضت‌آزادي با ما بودند و روابط دوستانه‌اي با هم داشتيم. در اتاق ملاقات خانواده مفيدي به ديدار اينها مي‌آمدند و محمد مفيدي كه آن‌موقع يك نوجوان بود همراه خانواده به ملاقات برادران خود مي‌آمد و طبعاً او را پشت ميله ديده بودم و او هم اظهار علاقه مي‌كرد. بعدها كه حادثه ترور طاهري رخ داد و محمد مفيدي همراه ديگران بازداشت شده بود و در بازرسي از منزلش به چنين چيزهايي دست پيدا كرده بودند، ساواك شك كرده بود كه من هم در ارتباط با اين حادثه هستم و بعد از سال‌ها زندان ـ از سال 1333 تا 1351 ـ ما را احضار كردند به كميته مشترك براي بازجويي در مورد اين ماجرا. بعد از يك جلسه بازجويي مرا به سلولي بردند كه جواني در آنجا بود كه بعدها معلوم شد ايشان يكي از اعضاي فعال سازمان مجاهدين خلق است، آقاي رضا دادي‌زاده. پاهايش مجروح و پانسمان شده بود. معلوم بود كه او را خيلي شكنجه داده‌اند. بعد از اين‌كه خودم را معرفي كردم و او شناخت و اعتماد پيدا كرد كه هم‌سلولي‌اش چه كسي است، بنا به خواهش من كه واقعاً مشتاق بودم اطلاعاتي در مورد اين سازمان، كه تنها نامش را شنيده بودم، داشته باشم، آن شب را تا صبح ما به گفت‌وگو گذرانديم. آن شب بود كه من براي اولين‌بار شرحي از اين سازمانِ از نظر من نو پديد و سازماني كه مدت‌ها بود شكل گرفته بود و فعاليت خود را آغاز كرده بود منتها هنوز همه‌گير نشده بود، از اين جوان شنيدم كه در دردزمانه بخشي از گفته‌هاي او را آورده‌ام. البته ارتباط بيشتر من با اعضاي سازمان مجاهدين خلق زماني بود كه مدت كوتاهي پس از اين ماجرا مرا همراه تعداد ديگري از زندانيان سياسي از تهران به زندان عادل‌آباد شيراز تبعيد كردند. براي اولين‌بار ديدار مهندس لطف‌الله ميثمي در زندان عادل‌آ‌باد شيراز دست داد. من تصور مي‌كنم كساني‌كه پاي صحبت‌هاي ما مي‌نشينند شايد مطالبي را در حد يك خاطره مي‌شنوند و مي‌گذرند ولي براي خود من خاطرات مضمون ديگري دارد؛ زندگي است، همه آن چيزي است كه من براي آن ارزش قائلم. تك‌تك كساني‌كه در طول اين 25 سال زندان دوران پهلوي در زندان‌ها و تبعيدگاه‌‌هاي مختلف با آنها روبه‌رو شده‌ام اجزايي از زندگي من است كه براي من حلاوت خاصي دارد. شايد تصادفي نيست كه من اسم كتاب خاطرات سياسي‌ام را "درد زمانه" گذاشته‌ام؛ مجموعه‌اي از شيريني‌ها و تلخي‌هاست. يعني همان چيزي كه واقعاً درد دارد.

در زندان عادل‌آباد تركيبي از اعضا و هواداران سازمان چريك‌هاي فدايي خلق، اعضا و هواداران سازمان مجاهدين خلق، تعداد اندكي اعضاي حزب‌توده ايران، برخي افراد وابسته به توفان، چندنفري از افراد حزب دموكرات كردستان ايران، شماري از اعضاي "ساكا" و تعدادي از گروه ستاره سرخ بودند. آقاي طاهراحمدزاده هم بودند كه يادشان گرامي. از شيراز هم تعدادي را بعدها دستگير كردند مثل مهندس طاهري، آقاي طغا و افراد ديگري كه بعد اضافه شدند. عادل‌آباد فرصتي به‌وجود آورد كه ما از نزديك با شماري از اعضاي سازمان مجاهدين خلق در تماس قرار بگيريم. مدت كوتاهي بود كه ما آزادي عمل براي نشستن، گفت‌وگو و تماس پيدا كنيم، همين آشنايي هم مقداري دير انجام گرفت. از نظر ما تا حدودي هم مجاهدين از اين كار پرهيز داشتند و بيشتر در درون خودشان مسائل سياسي و بحث داشتند. خيلي زود هم حادثه‌اي در عادل‌آباد رخ داد كه همين امكان را هم به كلي از دست داديم. درست در آغاز سال 1352، يعني چندماه بيشتر از تبعيد ما به زندان عادل‌آباد شيراز نگذشته بود كه حادثه شورش زندان عادل‌‌آباد رخ داد؛ همگان را به انفرادي فرستادند، بعد از آن هم كه از انفرادي بازگشتيم همه در اتاق‌هاي در بسته بودند و درنتيجه تا سال 1354 امكان نشستن و بحث‌كردن و آگاهي از نظرات همديگر خيلي كم بود.

 

- در همين فرصت كوتاه چه شناخت متقابلي حاصل شد؟

- موقعي‌كه هواخوري بود و بچه‌ها ورزش مي‌كردند من و مهندس ميثمي و مهندس سحابي و آقاي احمدزاده يك گوشه‌اي پتو مي‌انداختيم و مي‌نشستيم و صحبت مي‌كرديم. وقتي‌كه هواخوري نبود در گوشه اتاق بين تخت‌هاي سه‌طبقه فضايي ايجاد مي‌كرد كه هرچند فضاي كمي بود خيلي فشرده مي‌نشستيم و صحبت مي‌كرديم. در اين نشست‌ها من تاريخچه فعاليت‌هاي سازمان افسران حزب‌توده ايران را براي دوستان مي‌گفتم. به خاطر دارم وقتي در مورد يكي از رفقايمان زنده‌ياد سروان محقق‌زاده دواني يكي از اعضاي هيئت دبيران سازمان نظامي حزب‌توده ايران كه در سال 1334 به جوخه آتش سپرده شد، صحبت مي‌كردم، مهندس سحابي به شدت متأثر شد. به‌ظاهر ايشان در دانشكده فني هم‌دوره‌اي مهندس سحابي بود. انسا‌ن‌ها اگر شرافت ذاتي‌شان در محيط فاسد دچار خلل نشده باشد، انسان‌هايي كه داراي آرمان‌هاي بشردوستانه و خدمت به خلق باشند، از هر ايدئولوژي‌اي برخوردار باشند، اين حس شريف در آنها همواره زنده است. با اين‌كه آقاي محقق‌زاده دواني يك ماركسيست و آقاي مهندس سحابي يك ملي ـ مذهبي بود و آن‌موقع عضو نهضت‌آزادي، طبيعي بود كه نمي‌توانست نسبت به سرنوشت كسي‌كه جانش را در راه آرمان خدمت به توده‌هاي زحمتكش فدا كرده است، بي‌تفاوت باشد. به هر حال اين دوره خيلي كوتاه بود و به‌دنبال شورش زندان، خيلي زود همه ما به سلول‌هاي انفرادي و اتاق‌هاي در بسته كشيده شديم. بعد از سال 1354 گشايشي شد اگرچه به صورت سال 1351 درنيامد و امكانات آن‌موقع را ديگر در اختيار نداشتيم. چون شرايط زندان خيلي تغيير كرد و به‌دنبال زندان عادل‌آباد در ديگر زندان‌ها هم اين شدت عمل رخ داد و محدوديت زيادي براي زندانيان سياسي به‌وجود آمد. به‌هرحال ديگر از اتاق‌هاي در بسته بيرون آمده بوديم و با وجود كمي امكانات ديدارهايي انجام مي‌گرفت. منتها با كمال تأسف ديگر دوره‌اي بود كه زمزمه‌هاي نويني در درون دوستان مجاهد ما شكل مي‌گرفت. ما از اين‌كه بين اينها چه مي‌گذرد دور بوديم ولي به‌خوبي شاهد بوديم كه نشست‌هاي مكرري در اتاق‌ها انجام مي‌گيرد و بعد هم آمدورفت‌ها و بحث‌هاي تند در كريدور؛ كاملاً معلوم بود وضع آنها غيرعادي است. بعضي رفتارها خيلي چشمگير بود، يعني كساني‌كه تا ديروز رفقاي صميمي همديگر بودند نوعاً پاره‌اي عبارات نسبت به همديگر به‌كار مي‌بردند كه براي ما خيلي غيرعادي بود. به‌طور مثال من شاهد اين بودم كه در يك اتاقي دوستاني از مجاهدين نماز مي‌خواندند، دوست ديگري از سازمان مجاهدين پشت ميله مي‌ايستاد و يك متلكي مي‌گفت. براي ما كه غيرمذهبي بوديم همواره حرمت دوستان مذهبي واجب بود ولي كسي‌كه خودش تا ديروز نماز مي‌خواند و همين ادعيه را به‌كار مي‌برد حالا متلك مي‌گويد به آن رفيقش كه دارد فرايض ديني‌اش را انجام مي‌دهد. خيلي حيرت‌آور بود! من در يك فرصتي موفق شدم با زنده‌ياد نبي معظمي صحبت كنم، يادش به‌خير. من واقعاً به‌‌جا مي‌دانم كه خيلي گرم از او ياد كنيم. يكي از صادق‌ترين جواناني بود كه من در زندگي‌ام با آن روبه‌رو شدم و هيچ‌وقت خاطره نيك اين جوان را فراموش نمي‌كنم. به او گفتم نبي چه خبر است؟ گفت آقاي عمويي! خيلي خبر بدي است، نمي‌دانم به شما چه بگويم. گفتم محرمانه است؟ گفت اگر هم ما بخواهيم آن را محرمانه نگه‌داريم فردا طبل رسوايي‌اش را همه‌جا مي‌زنند. پس چه بهتر من براي شما توضيح بدهيم و گفت كه به‌ظاهر در سازمان عده‌اي تغيير ايدئولوژي داده‌اند و يكسري برخوردهاي نامناسبي بيرون از زندان بين اين دو گروه پيش آمده. نبي خيلي‌خيلي نگران بود. از قضاي روزگار اعضا و هواداران سازمان مجاهدين كه در زندان عادل‌آباد بودند عمدتاً جزو گروهي قرار گرفتند كه تغيير ايدئولوژي داده بودند و تعداد اندكي وفادار به مباني عقيدتي پايه‌گذاران سازمان بودند. تا آنجا كه من ارتباط داشتم نبي، بازرگان، مكرم‌دوست و داوري از اين دسته بودند. اطلاعات من محدود بود و از درون اينها اطلاع زيادي نداشتم. روابط نزديك ما بيشتر با داوري، بازرگان و نبي معظمي بود و آشنايي‌هايمان نسبت به دوستان مجاهد در همين حد بود. به هر جهت من از طريق نبي اطلاع پيدا كردم كه چه اتفاقي براي سازمان مجاهدين خلق افتاده است. من در بحثي كه با رفقاي خودمان زنده‌يادان حجري و كي‌منش داشتم به ياد دو انشعاب بزرگ كه در حزب‌توده ايران در طول تاريخ گذشته‌اش رخ داده بود افتادم؛ يكي انشعابي كه در سال 1326 توسط خليل ملكي رخ داد و ديگري انشعابي كه سال 1340 توسط سازمان انقلابي توده در خارج از كشور رخ داد. آثار و پيامدهاي اين‌گونه جدايي‌ها خيلي زيانبار است بويژه وقتي‌كه مسائل ايدئولوژيك مطرح بشود. آنچه كه در جريان تغيير ايدئولوژي در سازمان مجاهدين خلق رخ داد يك حادثه مخرب وحشتناك بود. همواره من اعتقاد داشتم كه سازمان مجاهدين خلق در ايران يگانه جريان سياسي‌اي است كه توانمندي توده‌اي‌شدن را دارد. حزب‌توده ايران سابقه بسيار پرافتخاري در دهه 20 داشت و توانسته بود شعبه‌هايش را در اقصا نقاط ايران داير بكند، از امكان فضاي نسبتاً باز سياسي بعد از شهريور 20 حداكثر بهره‌برداري را بكند و به صورت منسجم‌ترين سازمان سياسي كشور در بيايد. اما بعد از 28 مرداد بعد از ضرباتي كه در سال 1333 بر سازمان نظامي وارد شد و بعد از اين‌كه بخش اطلاعات سازمان زنان و سازمان جوانان حزب زير ضربه قرار گرفت، هيچ جريان سياسي ديگري نتوانست جايگزين يك چنين جريان سياسي گسترده سراسري در كشور بشود. واقعاً آن ضربات كمرشكن بود. اما سازمان مجاهدين خلق در كشوري كه علايق مذهبي همه‌گير است ولي مذهب مورد بهره‌برداري حاكماني قرار گرفته كه رو در روي مردم هستند، مي‌رفت كه به اين پتانسيل دست يابد. بخشي از روحانيت ايران دربار را تأييد مي‌كردند. براي نمونه رابطه آقاي بهبهاني با دربار خيلي مشخص بود. اينها نمي‌توانستند مظهر عقايد توده زحمتكش و در عين حال مسلمان اين مملكت باشند. سازمان مجاهدين خلق مي‌رفت كه نماينده چنين بخشي از جامعه ايران بشود. تحليل‌هاي سياسي ـ اجتماعي كه ارائه مي‌داد خيلي به نظرات ما نزديك بود. تبييني كه از روند تحول تاريخي ارائه مي‌كرد به باور ما يك چيز التقاطي بود، يعني برداشت‌هايي از ماركسيسم ـ لنينيسم توأم با نگرش مذهبي. اما براي توده زحمتكش مملكت وقتي كه سخن از جامعه بي‌طبقه شد و سخن از نفي استثمار و استعمار مي‌شد، وقتي اين بيان همراه با علايق مذهبي بود، شانس يك چنين جريان سياسي‌اي براي توده‌اي‌شدن و همه‌گيرشدن در جامعه ايران بسيار زياد بود. به همين دليل ما از همان موقع نسبت به سازمان مجاهدين خلق خيلي خوشبين بوديم و درست به همين علت وقتي در زندان عادل‌آباد با پديده تغيير ايدئولوژي و انشعاب در سازمان روبه‌رو شديم، ما جانب كساني را گرفتيم كه به راه و مشي بنيانگذاران سازمان مجاهدين خلق وفادار ماندند. يعني مناسبات ما با نبي معظمي و داوري و بازرگان به مراتب گرم‌تر بود تا با ديگران. حتي فراموش نمي‌كنم به يكي از دوستان مجاهدمان كه حالا ديگر تغيير ايدئولوژي داده بود، به جد اعتراض كردم كه برادرِ من! يك شبه كه آدم ماركسيست نمي‌شود، تو چرا حالا عليه آنها حرف مي‌زني؟ تو خودت تا ديروز نماز مي‌خواندي، به اين سرعت كه آدم عقايدش عوض نمي‌شود. به گمان من اين يك مرحله بسيار دشواري بود كه سازمان مجاهدين خلق پشت سر گذاشت. بدون ترديد ديگر زندان‌ها و زندانيان سياسي هم با يك چنين پديده دشواري روبه‌رو شدند. اين‌طور كه ما از خاطرات و نوشته‌هاي كساني‌كه در زندان‌هاي تهران هم بودند واقف شديم، درگيري‌ها و برخوردها خيلي جدي بود. بخصوص اين‌كه با عده‌اي از روحانيون در زندان‌هاي تهران بر سر مسئله تغيير ايدئولوژي، درگيري‌هايي به‌وجود آمده بود. نمي‌شود تأثير اين سابقه دوره زندان را در پيامدهايي كه در مسائل بعد از پيروزي انقلاب به‌وجود آمد ناديده گرفت. سال 1357 درِ زندان‌ها باز شد. زندانيان سياسي متعلق به هر جريان سياسي معين به ميدان آمدند و تلاش مي‌كردند برمبناي اعتقادات و باورهايشان تشكيلاتشان را شكل دهند و فعاليتشان را گسترده كنند. با كمال تأسف از همان ابتداي پيروزي انقلاب نوعي انحصارطلبي و تماميت‌خواهي در بين كساني‌كه قدرت حاكمه را به دست گرفتند، هم در عمل هم در نظر، مشاهده شد. ما هم به‌عنوان حزب‌توده ايران تلاش مي‌كرديم تا شبكه‌هاي حزب را در مركز و در شهرستان‌ها داير كنيم ولي همه‌جا با مزاحمت‌هاي فراوان روبه‌رو مي‌شديم. اين مزاحمت‌ها تنها جنبه لفظي و يا مطبوعاتي نداشت، بلكه عناصر غيرمسئول حمله مي‌كردند و اجتماعات را به هم مي‌زدند. حتي به دفاتر حزب حمله مي‌كردند. مذاكرات زيادي با مسئولان كشوري جمهوري‌اسلامي صورت گرفت. خود من به‌عنوان مسئوليتي كه در شعبه روابط عمومي داشتم مراجعاتي به وزارت كشور به مجلس، به آقايان هاشمي رفسنجاني، بهشتي، منتظري، فروهر ـ به‌عنوان يكي از اعضاي دولت موقت ـ داشتم. با آقايان صحبت مي‌كردم كه در اين مملكت انقلابي صورت گرفته، مگر نه اين‌كه صاحبان عقيده و نظر حق دارند نظرشان را آزادانه بيان كنند، اجتماعات آزاد باشد و... فراموش نمي‌كنم كه در ديدار با آقاي بهشتي به ايشان گفتم "يا امنيت ما را وزارت كشور تضمين بكند يا به ما مجوز بدهند خودمان از خودمان دفاع كنيم، اسلحه برداريم و جلوي مزاحمت‌ها را بگيريم، هرچند ما اعتقاد نداريم به اين‌كه هر گروه خودش با اسلحه از خودش دفاع كند. اين وظيفه مسئولان مملكت است كه امنيت همه گروه‌ها را تأمين بكنند." ايشان گفتند "ما هم به اندازه كافي امنيت نداريم." گفتم آقاي بهشتي شما با ماشين ضدگلوله رفت‌وآمد مي‌كنيد، ما هستيم كه بي‌‍پناه مي‌آييم و مي‌رويم و در معرض همه‌گونه گرفتاري هستيم. آقاي بهشتي به من گفتند "آقاي عمويي، اطمينان داشته باشيد آن روزي كه ما بتوانيم اصول قانون‌اساسي را به اجرا بگذاريم همه حقوقي كه قانون‌اساسي براي شما به‌عنوان شهروند و جريان سياسي قانوني قائل است عملي خواهد شد." گفتم به اميد روزي كه اين قانون بتواند اجرا بشود.

در شوراي انقلاب مصوبه‌اي داشتند كه كساني‌كه در زندان شاه بوده‌اند و محروميتي كشيده‌اند به اعتبار ساليان زندانشان حقوقي دريافت كنند. دوستاني از ما اين حرف را پيگيري كردند. خيلي‌ها گرفتند اما پرونده من ـ كه 25 سال زندان بودم و پيش از آن هم افسر ارتش ـ وقتي به جريان افتاد گفته شد كه اينها كمونيست‌اند و به اينها تعلق نمي‌گيرد. در دو مرحله اين مسئله رخ داد. يك‌بار مصوبه شوراي انقلاب، يك‌بار مصوبه مجلس. در هر دو مورد ما را مستثنا كردند. به خاطر دارم كه دفتر حزب ما را تعطيل كرده بودند و دادستاني آمده بود و مهر و قفل كرده بود، من نزد آقاي طالقاني رفتم و گله‌مند از اين‌كه اين چه وضعي است. ديدم ايشان چه دل پردردي دارد از آنچه كه دارد در اين مملكت مي‌گذرد و به من گفتند كه نگران اين مسئله نباش به‌زودي درست مي‌شود.

همان‌طور كه گفتم واقعيت اين است كه در آن مقطع همه جريانات سياسي در پي ساماندهي به سازمان‌ها و تشكيلاتشان و گسترش كار تبليغي ـ ترويجي انديشه‌شان بودند. ازجمله سازمان مجاهدين خلق كه فعاليت را آغاز كرده بود ولي از همان قدم اول مي‌بينيد كه دختر فروشنده نشريه مجاهد همراه با فروش نشريه‌اش چند تا چك هم مي‌خورد. از چه كسي؟ از كسي‌كه ادعاي حزب‌اللهي دارد، يعني او هم مذهبي است. پيامدهاي برخوردهاي درون زندان و بيرون از زندان به شكل عجيبي نيروي مذهبي حاكم بر جامعه را و نيروي مذهبي سياسي فعال در درون جامعه را از همديگر دور كرده بود. واقعيت اين است كه سازمان مجاهدين با اقبال زيادي از طرف جوان‌هاي مذهبي روبه‌رو شد. دگرگوني‌هايي كه در رهبري مجاهدين پديد آمده بود از سويي و گستردگي‌اي كه در بين هواداران سازمان مجاهدين خلق فراهم آمده بود از سوي ديگر، از طرفي پتانسيل اين سازمان را روز به روز بيشتر مي‌كرد و از طرف ديگر كاستي‌هاي پتانسيل و ظرفيت رهبري آن را نمايان مي‌كرد. به گمان من سازمان مجاهدين خلق در موقعيتي قرار گرفت كه داشت يك بدنه و تنه بسيار گسترده پيدا مي‌كرد و يك مغز بسيار كوچك، كه در عين حال با نگاه‌كردن به بدنه‌اش، آرزوها، خواست‌ها و ادعاهايش خيلي بيشتر از توانمندي‌ها و ظرفيت‌هايش بود و اين مقدار زيادي زياده‌طلبي را در رهبري سازمان مجاهدين به‌وجود آورد. واقعيت اين است كه در اين كشور، انقلابي رخ داده بود و رهبري اين انقلاب هم دست آقاي خميني بود و طيف‌ها و جريان‌هايي كه در اطراف او بودند، از نظر حزب‌توده ايران تقسيم‌ مي‌شدند بين روشن‌بين‌ها و قشري‌ها. پاره‌اي از روحانيوني كه در اطراف آقاي خميني بودند براي انقلاب يك جوهره مترقي و پيش‌رونده قائل بودند و حال آن‌كه قشريون ديگري در اطراف آقاي خميني بودند كه تعريف ديگري از دين، اسلام و حكومت اسلامي داشتند. از همان زمان براي آنها مسئله جمهوري زير علامت سوال بود و از همان موقع حكومت اسلامي براي آنها مطرح بود. گويي اينها مي‌خواستند به دوران خلافت برگردند. بخشي روشن‌بين اطراف آقاي خميني بودند كه نگاه پيش‌برنده‌اي داشتند، يعني تعريف ديگري از مباني اسلام ارائه مي‌دادند. حزب‌توده ايران يك سازمان سياسي غيرمذهبي بود ولي به خوبي در تحليلش انگشت روي اين واقعيت مي‌گذاشت كه ما با حاكميتي روبه‌رو هستيم كه لايه‌هاي گوناگوني با نگرش‌ها و تعريف‌هاي گوناگون از اسلام دارد؛ كساني هستند كه جامعه را در جهت پيشرفت، ترقي و گسترش آزادي‌ها مي‌خواهند و كساني ديگر، در جهت بسته‌كردن و غيرمسلمان تلقي كردن ديگران. يعني نه فقط حزب‌توده ايران، حتي نيروهاي مذهبي‌اي مثل جنبش مسلمانان مبارز، جاما و نهضت‌آزادي را هم به‌عنوان مسلمان قبول نداشتند.

 

- اين تقسيم‌بندي‌‌اي كه از اين نيروها داشتيد ناشي از بينش شما بود يا تجربه‌اي كه در طول زندان‌هاي مختلف به دست آورده بوديد يا هر دو؟

- هر دو؛ مقداري مربوط به تحليلي است كه اصولاً انسان دربرابر نظرات، گفته‌ها و عملكردها پيدا مي‌كند و ديگر تجربه گسترده‌اي است كه ما در زندان داشتيم. براي نمونه ما نشست‌‌هايي با آقايان طالقاني، دكترسحابي، مهندس عزت‌الله سحابي و مهندس بازرگان داشتيم. برخورد و آشنايي‌اي هم با آقاي رباني شيرازي داشتيم. اين نشست‌ها برداشت‌هايي به آدم مي‌دهد. به‌جا مي‌دانم خاطره‌اي را از زنده‌ياد طالقاني بيان كنم: خرداد ماه سال 1345 بود كه ما تبعيدي‌هاي برازجان را به تهران، زندان شماره چهار قصر آوردند. آنجا من براي اولين‌بار با آقاي طالقاني روبه‌رو شدم؛ خوش برخورد و خوش‌اخلاق از همه به گرمي استقبال مي‌كرد. از آن گرماي برازجان كه بعضي روزها از 50 درجه هم تجاوز مي‌كرد آمده بوديم در زندان شماره چهار قصر با حياط وسيع و باغچه‌هاي گلكاري شده، حداقل ده ـ دوازده درخت توت و يك آب‌نماي كاشيكاري شده كه فواره داشت، شاخه‌هاي درخت سر به هم آورده بودند. اين منظره براي كسي مثل من كه از برازجان داغ آمده بود خيلي فرح‌انگيز بود. يك‌بار همان‌طور كه روي سكوي كنار آب‌نما نشسته بودم آقاي طالقاني جلوي من پيدا شد و لبخندي زد و گفت "آقاي عمويي به نظر مي‌رسد كه خيلي لذت مي‌بري؟" گفتم "آره، خيلي لذت مي‌برم؛ من تصورم اين است كه آن بهشتي كه شما به مومنين وعده كرده‌ايد همين است." آقاي طالقاني خنديدند و گفتند كه "از آنجايي كه اطمينان دارم شما بهشتي هستيد، مي‌روي بهشت و مي‌بيني از اين هم بهتر است." در همين زندان، دوستان مذهبي ما كموني داشتند، ما هم كموني داشتيم. در مراسمي آقاي محمدجواد حجتي صحبت مي‌كرد به حرمت همسايگي ما را به اين مراسم دعوت مي‌كردند و ما هم مي‌نشستيم و گوش مي‌داديم. در يكي از اين برنامه‌ها، ايشان مطالبي درباره شرايط اجتماعي بيان و آياتي هم از قرآن قرائت مي‌كرد ولي ادبيات امروزي را به كار مي‌برد. من و آقاي حجتي روابط نزديكي با يكديگر داشتيم و با هم صحبت و درددل فراوان مي‌كرديم. پس از اتمام جلسه گفتم كه آقاي حجتي آنچه گفتيد جدي جدي نص بود يا تفسير. گفت هر دو بود. فرداي آن روز آقاي علي بابايي ـ كه يادش گرامي، ايشان هم واقعاً انسان بسيار شريفي بود ـ نزد من آمد و گفت "آقاي رباني شيرازي خواهش كرده كه شما به اتاق او برويد." ما با آقاي رباني مناسبات و روابط محدودي داشتيم. ايشان در اتاق خودش بود و با كسي كاري نداشت. ما هم با ايشان كاري نداشتيم. به عكس، با آقاي منتظري هميشه بگو و بخند داشتيم. به آقاي علي بابايي گفتم كه من با آقاي رباني كاري ندارم. گفت "ايشان خواهش كرده كه به اتاق ايشان برويد." ما رفتيم و آقاي رباني براي اداي احترام بلند شدند و نشستيم. ايشان اظهار كردند "آياتي از كلام‌الله شب گذشته (توسط آقاي حجتي) قرائت شده لذا من يك برگ كاغذ لاي قرآن، جايي كه آن آيات آمده، گذاشته‌ام و تفسيرش را هم نوشته‌ام. شما لطفاً اين را در جمع خودتان قرائت كنيد." من گفتم كه آقاي رباني اصلاً براي دوستان ما مطرح نيست كه معني آن آيات اين است كه شما مي‌گوييد يا آن‌كه آقاي حجتي مي‌گويد، ما به احترام دوستان مذهبي هم‌بندمان در مراسمشان شركت كرديم، مطمئن باشيد تفاوتي نمي‌كند. ايشان گفت "اگر من از شما خواهش كنم كه اين را براي دوستانتان قرائت كنيد شما خودداري مي‌كنيد؟" گفتم اگر شما اصرار داريد من مي‌برم ولي پيشاپيش به شما بگويم هيچ تأثيري ندارد. واقعاً براي من كه اطلاع ندارم در درون اين آقايان چه مي‌گذرد يا اين‌كه برداشت‌ها و تفسيرهايشان از دين و مسائل اجتماعي دين چيست؛ همين نحوه برخورد گوياست. شما تفاوت برخورد آقايان طالقاني، منتظري و رباني شيرازي را ببينيد