سی خرداد 60 ، زمینه ها و ریشه ها

گفت‌وگو با دكتر سيدمحمدمهدي جعفري

آقاي دكتر، سپاسگزاريم از اين‌كه در اين گفت‌وگو شركت كرديد. هدف ما اين است كه گفتمان جاي اسلحه، و وفاق‌ملي جاي جنگ داخلي را بگيرد و اين  همه به‌خاطر تعهد و دِيني است كه نسبت به آزادي، آگاهي و خون شهيدان داريم، ما اميدواريم كه با ريشه‌يابي مسائلي كه در خرداد 60 اتفاق افتاد و به يك شبه‌جنگ داخلي تبديل شد و آثار و عوارض منفي آن هنوز هم ادامه دارد، بتوانيم از تكرار تلخ آن وقايع جلوگيري كنيم.

   جنابعالي، هم در جبهه‌ملي و نهضت‌آزادي بوديد و هم در انجمن‌هاي اسلامي دانشگاه‌ها. هم در جبهة‌ملي و در اول خرداد 1342 دستگير شديد و با سران نهضت‌آزادي محاكمه شديد و چندين سال در زندان‌هاي طاغوت بوديد. با بنيان‌‌گذاران سازمان مجاهدين به‌خصوص با حنيف‌نژاد و سعيدمحسن رابطة دوستانه و فكري نزديكي داشتيد.  بعد هم كه از زندان ‌آزاد شديد، ارتباطتان با مجاهدين حفظ شد. اعدام بنيان‌گذاران و ضربه سال 1354 به سازمان را هم به خاطر داريد. در بستر انقلاب، شما با سران انقلاب به‌خصوص مرحوم آيت‌الله طالقاني خيلي نزديك بوديد. بچه‌هاي مجاهدين هم با ايشان ارتباط داشتند. با توجه به اين ويژگي‌ها تقاضاي ما از شما اين است كه يك تحليل جامع, مانع و عملي در راستاي ريشه‌يابي اين وقايع برمبناي آنچه كه ديده‌ايد و شنيده‌ايد ارائه دهيد.

 بسم‌الله الرحمن الرحيم ـ من آنچه را كه ديدم و شنيدم بيان مي‌كنم و اميدوارم كه بازگويي اين خاطرات از گذشته باعث شود كه ما به فكر بيفتيم و ضمن ريشه‌يابي حوادث درسي براي روشن‌‌كردن راه آينده بگيريم. همان‌طور كه اميرمؤمنان مي‌فرمايد: «ذمتي بما اقول رهينه و انابه زعيم. ان من صرحت له‌العبر عما بين يديه من المثلات حجزته التقوي عن تقحم الشبهات» (نهج‌البلاغه: خطبه 16) آنچه را كه مي‌گويم حاصل تجربيات خودم است و خود ضامن درستي اين گفتار هستم. كسي كه عبرت‌ها برايش كاملاً روشن و آشكار شود و از آنها به روشني درس بگيرد، پرواپيشگي مانع فروافتادن كوركورانه و نسجنيده او در شبهه‌ها مي‌شود.

   با اين گفتة اميرمؤمنان عبرت گرفتن از حوادث گذشته, انسان را به تقوا مي‌رساند.  تقوايي كه معيار و ميزان است, يعني آگاه‌شدن از شرايط گذشته و حال و عمل صالح بر مبناي آن آگاهي. از اين جهت، انسان بايد در برابر حوادث و آنچه كه در برابر چشمانش اتفاق افتاده و پيش از او در تاريخ اتفاق افتاده كاملاً درس بگيرد.

  من در سال 1340، همزمان با ورودم  به تهران، در انجمن اسلامي دانشجويان و در نهضت‌آزادي نخست با زنده‌ياد حنيف‌نژاد و بعد با سعيدمحسن و بديع‌زادگان آشنا شدم. هيچ قصد رسيدن به قدرت نبود و خود شاهديد كه اگر ما از بزرگان چيزي مي‌ديديم كه باعث شبهه بود، فوري تذكر مي‌داديم. نامه مي‌نوشتيم و از آنها مي‌خواستيم كه از راه مستقيم اسلام منحرف نشوند. تا اين‌كه در سال 1341 در جريان رفراندوم شاه و به قول خودشان «شاه و ملت» سران جبهه‌ملي, نهضت‌آزادي و حدود دويست‌نفر از دانشجويان بازداشت شدند و به زندان افتادند كه ازجملة آنها حنيف‌نژاد بود. به اين ترتيب، فعاليت‌ها در نهضت‌آزادي به دوش افرادي افتاد كه بيرون از زندان بودند، تا اين‌كه درشب دوم خرداد 1342 ما گرفتار شديم و اول ما را به زندان قزل‌قلعه و پس از آن به زندان موقت و روز 17 خرداد به زندان قصر بردند.

كجا و با چه كساني دستگير شديد؟

£در منزل آقاي احمد صدر حاج‌سيدجوادي به اتفاق مرحوم رحيم عطايي, عنايت‌الله رباني, پرويز يعقوبي, پورقبادي, مجتبي عرب‌زاده, شمس‌الدين مجابي و آقاي فرهنگي (كه به‌جاي حنيف‌نژاد مي‌آمد) دستگير شديم. سرهنگ صدارت, سرهنگ پهلوان و سرهنگ سليماني وارد خانه شدند و ما را بازداشت كردند. به علاوه آقاي مهندس سحابي را از شركت ياد, آقاي مهندس ابوالفضل حكيمي را از جلوي پارك‌شهر و آقاي احمد‌عليبابايي را از منزلشان در همان شب دستگير كرده بودند. در روز پانزدهم خرداد در زندان موقت شهرباني، نزديك ميدان توپخانه بوديم و صداي تيراندازي را مي‌شنيديم. بسيار هم نگران بوديم. اتفاقاً از زندانيان عادي توانستيم يك راديو به دست بياوريم و من راديوي قاهره را گرفتم كه خبرش را به تفصيل گفت و تا اندازه‌اي در جريان قرار گرفتيم و از آخر شب 16 خرداد، ديگر شاهدِ آوردن دسته‌جمعي زندانيان به داخل زندان موقت بوديم. پس از دستگيري‌ بسياري از افراد در 15 و 16 خرداد، ما را به زندان قصر منتقل كردند و به زندان شمارة چهار بردند كه سران جبهه‌ملي, نهضت‌آزادي و عده‌اي از دانشجويان آنجا بودند. از روز هفدهم خرداد در زندان قصر با حنيف‌نژاد, مهندس سحابي و عنايت‌الله رباني جلساتي برقرار كرديم. ما چهار نفر بيشتر به هم نزديك بوديم. گاهي از مهندس بازرگان هم مي‌خواستيم كه در جمع ما شركت كند. ما از همان روزهاي اول متوجه شديم كه تلقي جبهه‌ملي از جريان 15 خرداد با تلقي نهضت‌آزادي تفاوت دارد. ما به چشم مسائل ايدئولوژيك به آن نگاه مي‌كرديم و آنها به‌عنوان يك عمل خام يا بي‌فايده.

از سران جبهه‌ملي چه كساني آنجا بودند؟

£اللهيار صالح, دكتر صديقي و يك نفر ديگر از آنها اصلاً آنجا نبودند, ولي مهندس حسيبي, دكتر آذر, مهندس خليلي, حق‌شناس, زيرك‌زاده, كشاورز صدر, فروهر, شاه‌حسيني, حاج مانيان, ميرمحمد صادقي, عباس نراقي، دكتر مسعود حجازي و چندتن ديگر كه شايد حدود بيست و چندنفر بودند. اينها را به علاوة آقاي مهندس بازرگان و دكترسحابي در روز 29 خرداد سال 1342 به قزل‌قلعه بردند. آيت‌الله طالقاني را در شب دوم محرم از زندان آزاد كردند كه ايشان تا شب هشتم در مسجدهدايت به منبر مي‌رفت. ما از درون زندان به آ‌يت‌الله طالقاني پيغام داديم كه آزادي شما يك توطئه است. ايشان پاسخ داده بودند كه خودم متوجه هستم و خيال ما جمع شد. ساواك نقشه كشيده بود كه شب نهم عده‌اي از افراد خودش را به مسجد بفرستد و شلوغ كنند و ايشان را به‌عنوان عامل اغتشاش يا توطئه بكشند و يا دستگير كنند كه بتوانند پروندة محكمي براي او بسازند. آيت‌الله طالقاني كه دست اينها را خوانده بود، شب نهم به منبر نرفت و دوسه روز در تهران مخفي بود و در جريان 15 خرداد به لواسانات ‌رفت. روز بيست‌ودوم خرداد بود كه ايشان را به زندان شمارة 4 قصر آوردند. همه رفتيم به استقبال و ديديم كه دست ايشان يك كيسة ماست است كه از لواسانات آورده بود و به ما داد و ما خيلي خوشحال شديم. وقتي خوشحالي ما را ديدند، آيت‌الله طالقاني را به زندان شمارة دو قصر بردند. در در زندان قزل‌قلعه معلوم شد كه شخصي به‌نام آقاي صنعتي‌زاده از طرف دربار مي‌آمد و با  آقايان مذاكره مي‌كرد با اين هدف كه "شما سكوت كنيد وكاري به جريان آخوندها نداشته باشيد. ما هم كاري به شما نداريم" از آن پس، جبهة‌ملي سياست صبر و انتظار را پيشه كردند و به‌تدريج هم آزاد شدند. همزمان با آزادي سران، در بيرون، نهضت‌آزادي در بيرون زندان، اعلاميه ”ديكتاتور خون مي‌ريزد“ را منتشر كرده بود كه به داخل زندان هم رسيد. با آمدن اين اعلاميه، آقاي مهندس سحابي و حنيف‌نژاد هم رهنمودهايي نوشتند كه مسائل اصولي را مطرح كرده بودند و شايد محتواي اعلاميه هم اين بود كه ديگر مبارزة پارلمانتاريستي به جايي نمي‌رسد و بايد حركتي انقلابي كرد. علي بابايي در حاشية آن اعلاميه نوشته بود  "ما يك جمعيت قانوني هستيم و نبايد كار خلاف قانون انجام بدهيم و اين اعلاميه و متن ‌آن سراسر انقلابي است و فكر نمي‌كنم كه دوستان ما, آقاي مهندس بازرگان هم موافق باشند و از اين جهت شما عجله نكنيد و فعلاً اين را منتشر نكنيد." اين را به آقاي دكترسحابي داده بود كه با آقاي مهندس بازرگان بخوانند و نظر خودشان را بدهند كه مصادف با بردن آقايان به قزل‌قلعه مي‌شود، آقاي دكترسحابي اعلاميه را در جورابش مي‌گذارد. وقتي كه وارد قزل‌قلعه مي‌شود، فراموش مي‌كند كه چنين چيزي در جورابش هست. ‌وقتي سر حوض مي‌رود تا وضو بگيرد، استوار اسكنداني يا يكي ديگر كه متوجه مي‌شود، آن را برمي‌دارد و به پرونده پيوست مي‌كند، طوري‌كه در دادگاه هم خيلي روي آن مانور ‌دادند. يكي از دلايلي كه مي‌گفتند اين جمعيت مخالف مشروطه است، همين دستنوشته بود.

  تا  وقتي‌كه آقاي طالقاني به زندان شماره 4 قصر نيامده بود، همة جلساتمان به‌وسيلة حنيف‌نژاد اداره مي‌شد. بعد از لورفتن اين اعلاميه، آقاي مهندس سحابي را در زندان قصر از ما جدا كردند و به عشرت‌آ‌باد بردند كه ايشان خاطراتي از ديدن امام, شهيد دستغيب, آيت‌‌الله محلاتي و 15 خردادي‌ها دارند.روش هميشگي حنيف‌نژاد در جلسات، مطالعه و برداشت از قرآن بود و تحليل‌ها هم برمبناي تفكر قرآني. من در آنجا از حنيف‌نژاد خيلي چيزها آموختم. وي در شهريورماه آزاد شد.

  يكي از روزهاي آخر آذر ماه، حنيف‌نژاد به من گفت: "دارم به سربازي مي‌روم و شايد تا مدت‌ها شما را نبينم", ولي مرتب به دادگاه مي‌آمد. در جريان سربازي ما ارتباط زيادي نداشتيم. روز سيزدهم ارديبهشت‌ماه 1346، من، مهندس سحابي و حكيمي آزاد شديم. پيش از آزادي، ما سه‌نفر جلساتي در زندان داشتيم كه بعد از آزادي چه كار كنيم. همه به اين نتيجه رسيده بوديم كه بايد كار چريكي كرد و چارة كار ايران, اقدام مسلحانه است. اما چون خود ما آمادگي جسمي و حتي روحي و ايدئولوژيك نداريم، بايد به خودسازي بپردازيم و خود را آماده كنيم. من براي فراهم‌كردن مقدمات اين موضوع، روزهاي جمعه به كوه مي‌رفتم. يك روز وقتي وارد شيرپلا شدم، ديدم كه دوستان رديف نشسته‌اند. حنيف‌‌نژاد, بديع‌زادگان, سعيدمحسن, رضا رئيسي و چندنفر ديگر. بعد از آزاديِ من از زندان، اين اولين بار بود كه همديگر را مي‌ديديم. در خاطرم نيست كه بديع‌زادگان يا سعيدمحسن  گفت "سلام ما را به آقاي مهندس سحابي برسان و بگو كه ما را هدايت كن." من هم به شوخي گفتم: "از طريق تله‌پاتي شما را هدايت كند؟" بعدها فهميدم علتش اين بوده كه اينها نمي‌توانستند به ديدن كساني‌كه زندان بوده‌اند و تحت نظر پليس هستند بروند. در فروردين 1347 تراب دادار (حق‌شناس) پيش من آمد و گفت: "ما طي اين مدت تو را زير نظر داشتيم و مي‌خواستيم ببينيم كه زندان چه تأثيري در روحية تو گذاشته و ‌آيا مي‌توانيم با تو همكاري كنيم يا نه و ديديم كه تو براي همكاري مناسب هستي." گفتم: "همكاري در چه زمينه‌اي و با چه كسي؟" گفت: "با عده‌اي از دوستانت كه قبلاً هم با تو دوست بوده‌اند و حالا هم هستند." گفتم: "غير از شما چه كساني هستند؟" گفت: "نپرس." فهميدم كه برنامه‌اي هست كه مخفي است و با اطمينان به حرف ايشان ديگر نپرسيدم، اما حدس مي‌زدم كه همين دوستان بايد باشند. من در دبيرستان كمال درس مي‌دادم و بيشتر هم كارهاي فوق‌برنامه را به عهده داشتم. آقايان جلال فارسي, آقاي رجايي, آقاي صاحب الزماني هم بودند. بعدها هم آقاي رضا رئيسي در سال 1347 به ما ملحق شده و زبان درس مي‌داد. با من كه تماس گرفت، گفت كه با آقاي جلال فارسي هم صحبت نكن. با هيچ‌كدام از اين دوستان صحبت نكن. گفتم: "از من چه مي‌خواهيد؟" گفتند: "چون تو در زندان بودي و تحت نظر پليس هستي، كار چريكي از تو نمي‌خواهيم و در رفت‌وآمد هم بايد خيلي دقت كني. اما چون با قرآن و نهج‌البلاغه آشنا هستي و در مكتب تفسير آيت‌الله طالقاني بوده‌اي، مي‌خواهيم در اين زمينه با ما همكاري داشته باشي." من هم پذيرفتم. پس از مدتي هم گفتند: "چون عربي مي‌داني، جزوات را كه فلسطيني‌ها ـ به‌خصوص الفتح ـ را ترجمه كن." يك روز آقاي رضا رئيسي كتاب ”انقلاب در انقلاب“ رژي دبره را كه به عربي ترجمه شده بود آورد و گفت كه اين را ترجمه كن. اتفاقاً چون ترجمة عربي‌اش بسيار مشكل بود، متن فرانسه و انگليسي‌اش را هم پيدا كردم و اين سه را با هم تطبيق دادم كه به نظر خودم ترجمة خوبي شد.  كتابي هم در مورد جمال عبدالناصر بود كه صفحة اول آن را كنده بودند و نمي‌دانم مؤلفش چه كسي بود, ولي مقدمه‌اش به قلم كمال جمبلات رهبر حزب سوسياليست لبنان بود و خيلي هم از جمال عبدالناصر تجليل كرده بود. كتابي هم بود باعنوان ”الجزاير، سرزمين آتش و خون“  ترجمه كردم؛ و كتاب ديگري بود باعنوان "بن‌بلا". مجموعه مصاحبه‌هايي بود كه به‌وسيلة روبر مرل انجام شده بود. اين كتاب را به كمك آقاي حق‌شناس ترجمه كرديم. از فرانسه به انگليسي ترجمه شده بود و ما متن انگليسي را دونفري ترجمه كرديم و ازسوي شركت انتشار منتشر شد و هنوز هم از سلسله انتشارات شركت انتشار منتشر مي‌شود و به توصية‌ آقاي حق‌شناس، مترجم كتاب را به‌نام مستعار خليل كوشا معرفي كرديم. همة اينها را در چارچوب همكاري با دوستان مجاهدين انجام مي‌دادم. خودمان هم جلسات نهج‌البلاغه و قرآن داشتيم و در همان حوزه‌هايي كه تشكيل مي‌شد با آقاي حق‌شناس غير از مسائل سازمان كه مطرح مي‌شد، كتاب‌‌هاي مربوط به عمليات فلسطين را هم ترجمه مي‌كرديم و يا اين‌كه در مورد آنها بحث مي‌كرديم. مسئول و رابط من روزهاي اول خود آقاي حق‌شناس بود و بعد از مدتي ناصرصادق شد كه با يك‌نفر ديگر كلاس مشترك داشتيم. نه من آن فرد را مي‌شناختم و نه مي‌خواستم كه بشناسم و نه او مرا مي‌شناخت و هر دو مسئول‌مان را كه ناصر بود مي‌شناختيم.

   در سال 1348 بود كه ارتباط بيشتري با اينها برقرار كردم. خود حنيف‌نژاد هم چند جلسه آمد و گاهي هم با آقاي رئيسي جلسه داشتيم كه سعيدمحسن هم مي‌آمد و سه‌نفري كار مي‌كرديم. من كم‌كم پي برده بودم كه اين دوستان كارهاي مخفي دارند و خودشان را براي كار مسلحانه آماده مي‌كنند. چيزي كه اينجا بايد بگويم و هيچ‌وقت هم نمي‌توانم از گفتن آن خودداري كنم، وضع سعيدمحسن بود. شما مي‌دانيد كه سعيدمحسن يك نيروي اجرايي بود كه در كمال فداكاري و گذشت، تمام وجودش را وقف مبارزه كرده بود، اما من كار ايدئولوژيك از ايشان نديده بودم. تا اين‌كه در سال 1348 پاي سخنش نشستم و پيش خودم گفتم كه اين معجزة انقلاب است كه اين انسان را ساخته؛ طوري‌كه نه‌تنها براي كار عملي آمادگي بسيار خوبي دارد, بلكه در زمينة سياسي و ايدئولوژيك هم بسيار ورزيده شده و بسيار عميق بحث مي‌كرد. در عين حال كه عمل عبادي‌ا ش هم بسيار مخلصانه بود و من شاهد بودم كه با چه خضوع و خشوعي نماز مي‌خواند ـ حالا من خلوتش را نمي‌دانم ـ به ظاهر كه اعتقادش بسيار محكم‌ بود؛ درعين حا ل كه مسائل ايدئولوژيك را هم خيلي بهتر تحليل مي‌كرد. با اين‌كه بچه‌ها بيشتر اهل عمل بودند، اما امثال بديع‌زادگان و سعيدمحسن را مي‌ديدم كه اهل معنويت و خضوع و خشوع هستند. جريان كار ما تا سال 1349 ادامه يافت.

  يك روز ناصرصادق جريان هواپيماربايي از امارات به بغداد را براي ما تعريف كرد كه دوستان ما را گرفته بودند و در زندان امارات بودند. جريان سياهكل در 19 بهمن 1349 پيش آمده بود. ناصر به ما گفت: "بچه‌هاي سياهكل ـ چه خودشان مي‌خواسته‌اند يا نمي‌خواسته‌اند چه در جريان عمل قرار گرفته‌اند آن وقت مي‌گويند كه مسلمان‌ها فقط حرف مي‌زنند و عمل نمي‌كنند. از اين جهت ما بايد به روند فعاليت كار خودمان مقداري شتاب بدهيم." من گفتم: "اين شتاب دادن باعث آسيب‌پذيرشدن نمي‌شود؟" گفت: "به هر حال بايد فكر جنبه‌هاي مختلف آن را كرد." در آن سال من در دبيرستان كمال و هنرستان كارآموز درس مي‌دادم. چون در تدارك عمل بودند با من كمتر تماس مي‌گرفتند. ما بيشتر كار فرهنگي مي‌كرديم. احمد رضايي در دبيرستان كمال با من تماس مي‌گرفت و در شركت انتشار هم كار حسابداري مي‌كرد و لذا ما بيشتر با هم تماس داشيتم و جزوه‌هاي سازماني را براي ما مي‌فرستاد. تا اين‌كه در سال 1350 انفجاري در ميدان مخبرالدوله رخ داد.

آن انفجار كار بچه‌ها نبود و عامل آن هم مشخص نشد, ولي موجب جدي‌ترشدن تعقيب و مراقبت ازسوي ساواك شد كه به دستگيري بچه‌ها انجاميد.

من اوايل شهريور ماه 1350 به مسجدهدايت رفتم. آيت‌الله طالقاني به‌طور خصوصي به من گفت: "سعيدمحسن را گرفتند. از تهران دور شو." من نيز چون صرفاً به‌عنوان سمپات و هوادار در كنار سازمان بودم، رفتم كه از آقاي دكترسحابي خداحافظي كنم و به برازجان بروم. ايشان گفت: "كاش عزت هم مي‌توانست جايي برود." من از اول مهر 1350 به برازجان رفتم و در آنجا يا به وسيلة نامه يا راديو بغداد كه خبرها را منتشر مي‌كرد، در جريان قرار مي‌گرفتم. در آنجا بود كه شنيدم منزل‌ آيت‌الله طالقاني را محاصره و ايشان را به زابل تبعيد كرده‌اند. مدتي بعد شنيدم كه حنيف‌نژاد را هم گرفته‌اند. زمستان سختي بود. من از دور در جريان كارها قرار داشتم تا اين‌كه در فروردين 1351 براي من نامه نوشتند كه اسم تو در جايي نيست و شناخته‌ نشده‌اي و مي‌تواني برگردي، من به تهران برگشتم. به حسينية ارشاد رفتم و بيشتر دوستان را ازجمله آقايان محمدعلي رجايي, صادق اسلامي, اكبر استاد و دوستان بازار و مدرسة كمال را آنجا ديدم. پس از شهادت ميهن‌دوست و يارانش، به پيشنهاد آقاي رجايي براي عرض تسليت به پدر ميهن‌دوست به قزوين رفتيم. حدود چهل ـ پنجاه‌‌نفر از تهران راه افتاديم. آن روز آقاي موسوي گرمارودي هم شعري در ستايش شهدا و ذم شاه خواند. مجلس كه تمام شد، مرحوم رجايي به من گفت: "از اين به بعد, من رابط تو با سازمان هستم." در اين راستا قضية خريد اسلحه بود كه طبق توصية آقاي رجايي يك كلت اسپانيولي از عباس كريمي ـ پدر احمدرضا كريمي كه با او دوست بودم ـ به قيمت هزارتومان خريدم و با تمهيدات امنيتي كه رجايي به من تذكر داد، آن را به مدرسة دخترانة رفاه بردم و به ايشان دادم. وارد محوطة مدرسه كه شدم، ديدم در حياط مدرسه آقايان بهشتي, محمد باهنر, توكلي و هيئت‌امناي مدرسه نشسته‌اند. آقاي بهشتي خيلي گرم گرفت و تعارف كرد كه "بفرما بنشين." آقاي رجايي گفت: "نه، ايشان از شركت انتشار آمده كه كتابخانة ما را ببيند و براي آن كتاب تهيه كند. من ايشان را مي‌برم تا كتابخانه را به ايشان نشان بدهم. آنگاه مرا به كتابخانه برد و من اسلحه را به ايشان تحويل دادم. مدتي بعد آقاي عباس كريمي را گرفتند و من پيش آقاي رجايي رفتم و گفتم: "اگر از من اسم برد و گفت كه من اين اسلحه را داده‌ام چه كار كنم؟" گفت: "مطمئن باش كه ازطرف من به بالا اين قضيه به‌هيچ‌وجه لو نرفته. اگر ايشان اسم شما را برد، بگو كه مهدي محسن برادر سعيد محسن مرا مي‌ديد و به من مي‌گفت كه تو چون در سازمان بوده‌اي بايد با ما همكاري كني، من هم اين اسلحه را كه آقاي كريمي به من پيشنهاد داد گرفتم و به آنها دادم و گفتم كه من ديگر حاضر نيستم با شما همكاري كنم.  مهدي هم كه زير شكنجه شهيد شده است. به هر حال جرم همين كاري هم كه كرده‌‌اي حبس ابد است، ولي اين‌ تنها راهي است كه اسم كسي را نياوري." من گفتم: "از اعدامش هم نمي‌ترسم. نگراني من اين است كه زير شكنجه نتوانم تاب بياورم و اسم كسي را بخواهم بگويم." گفت: "همين افراد را اسم ببر و بگو قرارمان هم پشت مدرسة سپهسالار بود و نگو مدرسة رفاه." ما اين قرار را گذاشتيم و بعد از مدتي آقاي كريمي آزاد شد و مستقيم ‌ به شركت  انتشار آمد.  گفتم: "در اين باره چيزي از شما پرسيدند؟" گفت: "نه، راجع به پسرم بود, ولي مي‌گفتند كه تو با سران نهضت‌آزادي تماس داري؟ گفتم بله. با جعفري تماس دارم، براي اين‌كه اسم مهندس بازرگان و... را نگويم." در همين جريان بود كه آقاي رجايي را در زمستان سال 1353 گرفتند. ايشان هم خوشبختانه هيچ صحبتي در اين باره نكرده بود و كسي را هم لو نداده بود.

علاوه بر اعضاي مخفي، آقاي رجايي 5 نفر از اعضاي علني سازمان را هم مي‌شناخت كه اگر يكي از آنها را هم لو داده بود با تعقيب و مراقبت مي‌توانستند به تمام سازمان پي ببرند، ولي مقاومت جانانه‌اي كرد.

سال 1353 سال پربحراني بود. تحولات فراواني هم در درون و هم بيرون زندان رخ داد كه من از درون زندان اطلاعي نداشتم, ولي تا آنجا كه از بيرون زندان اطلاع پيدا مي‌كردم، مي‌ديدم كه تحولات زيادي در شرف رخ‌دادن است. چون من در متن قضايا نبودم، بعدها مطلع شدم كه علت برخي حوادثي كه رخ داده چه بوده و از كجا سرچشمه گرفته است.

   درسال 1354 كمابيش ما زمزمة تحولات تازه‌ا ي از نظر ايدئولوژي مي‌شنيديم و بعضي از انتقادها و برخوردهاي افراد مذهبي و غيرمذهبي، تا اين‌كه روزي به خانه رفتم و ديدم كه پاكتي مثل پاكت ميوه درخانه افتاده است آن را باز كردم و ديدم كه جزوة تغيير ايدئولوژي است. قطع جيبي حدود 520 صفحه، منتها ضميمه‌هايي هم داشت مثل مسائل كوبا. آن را خواندم و خيلي ناراحت شدم، چون زمينه‌هايش را نمي‌دانستم. آن جزوه مسائل وحي را مطرح كرده بود و اين‌كه ما بيشتر از طريق وحي با قرائت مهندس بازرگان جلو ‌رفتيم و به بن‌بست خورديم و وقتي از طريق ماترياليسم ـ ديالكتيك وارد شديم، مسائل و مشكلات ما حل شد. من بلافاصله پس از خواندن همين قسمت‌ها خدمت آقاي طالقاني رفتم. جزوه را با ناراحتي به ايشان دادم. ديدم ايشان هم از موضوع اطلاع دارند. خيلي با خونسردي برخورد كرد و گفت: "نگران نباش." گفتم: "چرا نگران نباشم؟" گفتند: "جرياني است كه اتفاق افتاده و جلوي آن را نمي‌شود گرفت." احساس كردم كه جريان بسيار وسيع‌تر از اين مسائل است كه ما فكر مي‌كنيم و به انتظار نشستم. بعدها شنيدم كه آقاي مهندس بازرگان هم به مطب دكترپيمان رفته بوده و مي‌خواسته دكترپيمان را ببيند, كه اتفاقاً مرحوم لاهوتي به آنجا مي‌آيد. لاهوتي به مهندس بازرگان ‌گفته بود: "اينها به‌زودي جزوه‌اي منتشر مي‌كنند و لبة تيز حمله متوجه شماست. شما از خودتان  واكنشي نشان ندهيد." بعد كه جزوه درآمد،  از آنجا كه آقاي بازرگان آماده بود، چندان ناراحت نشد و هيچ‌  واكنشي هم نشان نداد.

با توجه به روابط نزديك بين شما و بازرگان, اين حادثه چه تأثيري روي ايشان داشت؟

مهندس بازرگان در برابر بيانية تغيير ايدئولوژي، كتاب ”علمي بودن ماركسيسم؟“ را نوشت. ما اين كتاب را خوانديم و خيلي ناراحت شديم؛ چرا كه آقاي مهندس بازرگان ماركسيسم را به‌صورت دست اول و مستقيم نگرفته, بلكه از كتاب‌هاي ترجمه‌شده ـ حداكثر از آن كتاب ”ماركسيسم“ كه دانشگاه تهران منتشر كرده بود ـ گرفته بود. ماركسيست‌ها مي‌گويند كه فلسفة علمي, متعلق به ماست. مهندس بازرگان روي همين  انگشت گذاشته بود و اين را رد مي‌كرد و مي‌گفت: "علت انحراف جوان‌ها بيشتر همين است كه ماركسيسم را علمي و مطلق مي‌دانند، لذا سخت تحت‌تأثير آن قرارمي‌گيرند و حال آن‌كه هيچ پاية علمي ندارد".

خود ماركس مي‌گويد كه اساس ماركسيسم مادة ازلي ـ ابدي است و ماده يك مقولة فلسفي است، بنابراين نمي‌گويد كه علمي است.

گاهي پيروان از پاپ كاتوليك‌تر مي‌شوند. كتاب ديگري هم مهندس بازرگان نوشته بود به‌نام ”نقد نظرية اريك فروم“ چون اريك فروم هم سخت تحت‌تأثير ماركس جوان است و بر اين باور است كه آن ماركس جوان اگر به همان شكل ادامه مي‌يافت، موعود مسيح بود, ولي او معتقد است كه انگلس او را به طرف ماترياليسم منحرف كرد. مهندس بازرگان در رد آن هم كتابي نوشته بود و ما نزد آقاي مهندس بازرگان رفتيم و گفتيم: "شما تا زماني‌كه در زمينة ايدئولوژي اسلامي مطالب مي‌نوشتيد، بسيار ارزشمند بود ـ مخصوصاً اوج كارهاي شما يعني ”سير تحول قرآن“ ـ اما چون شما در زمينة ماركسيسم اطلاعات دقيق و عميقي نداريد, باعث واكنش منفي جوانان مي‌شود. نه‌تنها به اين حرف‌ها گوش نمي‌كنند، بلكه بيشتر به ماركسيسم گرايش پيدا مي‌كنند."

   به‌هرحال ايشان ناراحت شد, ولي حرف ما را تا اندازه‌اي پذيرفت. ما در جريان مسائل ديگر قضيه نبوديم تا اين‌كه همزمان آيت‌الله طالقاني, آيت‌الله منتظري, حجت‌الاسلام رفسنجاني و حجت‌الاسلام لاهوتي را در آذر 1354 بازداشت كردند. يك هفته قبل از دستگيري، خدمت آيت‌الله طالقاني رسيدم.. ايشان گفتند: "من دنبالة ”پرتوي از قرآن“ را در دو نسخه نوشته‌‌ام. شما يك نسخه را براي انتشار ببر كه اگر مرا گرفتند از بين نرود." روز بعد از دستگيري به منزل ايشان رفتم و از خانمشان پرسيدم: "چيزي هم بردند؟" گفتند: "نه، خوشبختانه يك برگ كاغذ هم نبردند. فقط خودشان را بردند. به اين ترتيب، هر دو نسخة اصل و كپي را به من دادند كه من در سال 1356 شروع به  انتشار آن كردم و مقداري از آن تا سال 1357 كه ايشان آزاد شدند منتشر شده بود. ايشان از ارديبهشت سال 1352 كه از تبعيد به تهران برگشتند تا آبان يا آذر 1354, تمام سورة آل‌عمران به اضافة 23 آية از سوره نسا را تفسير كرده بودند و من هر روز خدمت ايشان مي‌رفتم، ولي به‌دليل مراجعات مختلف مردم به ايشان تكميل نشد. من يك روز خيلي ناراحت شدم و خدمت ايشان جسارت كردم كه "آقا شما چرا در بعضي كارهاي غيرضروري خود را درگير مي‌كنيد. شما بنشينيد و تفسير را ادامه بدهيد." درِ خانة ايشان باز بود. به ايشان هم براي مسائل سياسي, هم عمران و آبادي و هم مسائل مذهبي مراجعه مي‌كردند و متأسفانه همين امر باعث شد كه ايشان تفسير را تمام نكنند. اين تفسير را به خانه بردم, مطالعه كردم و حتي دادم عده‌اي به‌منظور چاپ پاكنويس كنند كه خط ايشان هم نباشد. بعد از شش ماه كه خانواده توانست اولين ملاقات را با آيت‌الله طالقاني در زندان اوين داشته باشد، من نزد ‌آنها رفتم كه از آقا چه خبر داريد؟ گفتند: "براي تو هم نوشته‌اي فرستاده." ديدم كه به خط خودشان بخشي از آيات سورة آل‌عمران را مجدداً تفسير كرده‌اند و به‌تدريج ضمن ملاقات‌ها براي من مي‌فرستادند تا اين‌كه درنهايت سورة نسا را دومرتبه تفسير كرده‌ بودند. من شروع به تلفيق آياتي كردم كه از زندان اوين فرستاده بودند با آن‌كه قبلاً خودشان نوشته بودند. تكراري‌ها را حذف كردم و بعضي چيزها را توضيح ‌دادم. خودم هم تصحيح را در چاپخانة فاروس به عهده گرفتم. پس از چاپ، ديدم همة مطالبي كه نوشته‌اند پاسخ مسائل روز است؛ چه فضايي كه در زندان اوين داشته و چه در فضاي بيرون از زندان. ضمن اين‌كه پيام‌ جاويد قرآن را مي‌رساندند براي روز هم پيامي داشتند. تا صفحة 160 جلد پنجم, سورة آل‌عمران چاپ شده بود كه ايشان آزاد شدند. ايشان پس از تصحيحاتي گفتند: "در صفحة اول بنويس ”درس‌هايي از پرتوي از قرآن“ زيرا اين ديگر نوشتة من نيست، بلكه تقرير درس‌هاي من است. تا صفحة 300 چاپ شده بود كه ايشان به رحمت پروردگار رفتند و بقيه را هم من ادامه دادم. اما جلد ششم كه تفسير سورة نسا بود، بدون دخل و تصرف و تلفيق, آن 23 آيه‌اي را كه پيش از دستگيري نوشته بودند اول چاپ كردم و 24 آيه‌اي را هم كه  از زندان اوين به بيرون فرستاده بودند، مجدداً به‌دنبال آن چاپ كردم.

  بحث انحراف يا تصحيح س