30 خرداد 60؛ اختلافهای فكری ـ رفتاری در زندان و تسری آن به بيرون
گفتوگو با سيدهادي هاشمي
هادی هاشمی در سال 1319 در اصفهان متولد شد. نوجوانی را در حوزه علمیه اصفهان گذراند و در سال 1338 وارد حوزۀ علمیه قم شد. با شروع مبارزات روحانیت در سالهای 42 – 41 علاقۀ زیادی به مرحوم امام خمینی پیدا کرد و در مبارزات فعال شد. نخستین بار در سال 1346، در پی تکثیر اعلامیههای مرحوم امام خطاب به هویدا و فضلای حوزه علمیه قم، توسط ساواک دستگیر و در دادگاه نظامی تهران به مدت 3 ماه محکوم شد. دومین بار در سال 1354 در پی انتشار حکم مرحوم امام دربارۀ حزب رستاخیر و چاپ و نشر آن، دستگیر شد که همزمان با قیام مسلحانه و شرایط سخت دادگاه ها بود، اين بار در دادگاه بدوی به دلیل تکرار جرم به حبس ابد و در دادگاه تجدید نظر، به 12 سال حبس محکوم شد. وی چند ماه پیش از پیروزی انقلاب اززندان آزاد و در جریان فعالیتهای منجر به پیروزی انقلاب، قرار گرفت.
- آنچه ما را بر آن داشت با شما به گفتوگو بنشینیم تقویت دانش راهبردی است که یکی از چشمههای آن ریشهیابی بحرانهایی است که پس از انقلاب گریبانگیر ملت ما شد و عوارض زیادی از جمله؛ حذف نیروها را بهدنبال داشت. یکی از آن بحرانها واقعۀ 30 خرداد 60 است. سعی ميكنیم از آن ریشهیابی عمیقی به دست بياوریم؛ تاکنون در این باره سیوسه گفتوگو انجام دادهایم؛ در درجه نخست؛ میخواهیم ببینیم میتوانیم گفتمان را جايگزين خشونت كنیم؟ دیگر اینکه آیا امكان جلوگيري از واقعۀ 30 خرداد وجود داشت یا حادثهاي اجتنابناپذير و جبری بود؟ شما پیش از انقلاب در زندان بوده و با شاه و استبداد مبارزه میکردید. در کنار مرحوم امام و آیتالله منتظری بودید و در متن وقایع نیز حضور داشتید. بنابراین استدعای ما این است دیدهها و شنیدههای خود را ـ که برای ریشه یابی این واقعه مفید است ـ بگویيد تا براساس اطلاعات واقعی، نسل حاضر و آینده بتوانند برای قضاوت منابع درستی داشته باشند.
- حادثه خرداد 60 هم مثل همه حادثههای تاریخی، ریشهها و عوامل مختلفی داشت؛ این ریشهها هم «مادی»، هم «فکری» و «اعتقادی» بود. اگر بخواهیم روی این قضیه اجمالاً بحث کنیم باید گفت؛ چند عامل موجب رخ دادن این حادثه ـ که ناگوار بود و برای کشور و انقلاب آسیبهای فراوانی داشت ـ دخیل بود. من در گفتوگوهای دیگر دوستان هم که در نشریۀ چشمانداز ایران درج شده ملاحظه کرده بودم، آنها هم روی اختلاف درون زندان تأکید دارند، اختلافاتی که به بیرون از زندان هم تسری پیدا کرد و کم کم به 30 خرداد 60 رسید، البته این عامل اول یک واقعیت است، اما کل مسئله این نیست. دوم، عوامل فرهنگی که مربوط به شناخت اسلام و تبیین اسلام که کار علمای دین است. عامل سوم هم مسائل خصلتی و اخلاقی بود و عامل چهارم هم مسئله سیاسی بود. در مورد زندان که عامل اول است باید گفت اختلافات درون مبارزان در زندان نقش زیادی در حوادث بعدی بویژه 30 خرداد 60 داشت. ایامی که در زندان بودم در آنجا، شاهد بخشی از اختلافات بودم.
- شما در کدام زندان ها بودید؟
- اول در زندان قصر و در بند 1و 7و 8 بودم. محسوس بود که در آنجا بحران فکری پیش آمده، که همزمان با مسئلۀ تغییر ایدئولوژی در سازمان مجاهدین خلق بود. از سویی جریان چپ هم فعال بود و شبهه ایجاد میکرد، به طوری که در ذهن بچههای مذهبی پرسشهایی در ارتباط با همهچیز، پیش آمده بود. در ارتباط با اصل اسلام، قیامت، خدا و سایر معارف اسلامی و... پرسشهایی بهوجود آمده بود. متأسفانه ما هم در آن مقطع، تبیین درست و شفافی ارائه نداده بودیم، این چند جهت داشت؛ از یک سو رهبری انقلاب، که پس از ترکیه، در نجف تبعید بودند فرصتی پیدا نکردند روی این مسئله کار کنند، از سوی دیگر کسانی که در ایران بودند مانند شهید مطهری در مورد فلسفۀ اسلامی و پاسخ به شبهات مارکسیستها و بعضی امور دیگر کارهايی کرده بودند و یا حضرات آیات منتظری، ربانی شیرازی و طالقانی و یا شهید محمد منتظری و یا امثال آقای جلال الدین فارسی به هر حال کارهایی در جهت تبیین حقایق اسلام میکردند، اما بسیاری از آنها گرفتار مبارزه و زندان و یا متواری بودند. شهید بهشتی هم که در آلمان بود. آقای هاشمی رفسنجانی هم یا در زندان بود و یا تحت تعقیب و مراقبت ساواک، بنابراین فرصت نداشتند فکر کنند اسلام و مفاهیم اجتماعی و سیاسی اسلام چیست و مثلاً آیا در اسلام حکومت هست یا نه؟ و اگر هست چگونه و چه نوع است و اینکه اگر فردا انقلاب پیروز شد، ما چه میخواهیم؟ تلاش همه بر ساقط شدن رژیم شاه متمرکز شده بود. ولی کسی برای بعد از آن فکر عمیقی نکرده بود. روی این مسئله قصور داشتیم و بهطور کلی روحانیت در مورد تبیین کامل و جامع از ابعاد اجتماعی و سیاسی اسلام تا حدی قصور داشت. در مورد مسائل فردی مثل پاکی و نجسی و عبادات و معاملات و... تبیینی از اسلام میشد ولی کسی ـ بویژه قشر سنتی روحانیت ـ کاری به اجتماع، ادارۀ مملکت، سرنوشت سیاسی مردم، مبارزۀ با ظالم و مستکبر نداشت. دیگر این که در رسالههای علما نیز امر به معروف و نهی از منکر، جهاد و مسائل حکومتی از قبیل قضا و شهادات و حدود اسلامی و ...فراموش شده بود اگر چه این مسائل در کتاب های علمی تا حدی مطرح بود، اما در قرن اخیر در رسالهها و حوزهها و در جامعه مطرح نشده بود؛ اینکه امر به معروف و نهی از منکر که تا حد زیادی در اسلام به آن توجه شده در زمان ما چگونه است و شرایط آن چیست، آیا تحصیل قدرت برای امر به معروف و نهی از منکر لازم است یا نه؟ و...
- آيا آموزشی به نام دانش تشکیلاتی یا دانش استراتژیک و راهبردی نبود؟
- وقتی مسائل جهاد و امثال آن نبود، به طریق اولی اینگونه مسائل مهم نیز مطرح نمیشد. به هرحال در مقابل این وضعیت؛ تبیین جدیدی از اسلام با شروع مبارزات و رهبری حضرت امام آغاز شد و این که اسلام تنها امور عبادی و معاملات و مسائل نجسی، پاکی و... نیست. حکومت، امر به معروف و جهاد هم در اسلام هست، اما کار اساسی نشده بود که آیا حکومت اسلامی چیست و شرایط و ابعاد آن کدام است و آیا اسلام می تواند حکومت کند یا خیر؟ یا اینکه حدود و مجازات اسلامی در زمان غیبت قابل اجرا هست یا نه؟ بعضی از علما میگفتند: در زمان غیبت حکومت حقه تشکیل نمیشود و باید تعطیل باشد تا حضرت ولیعصر(عج) ظهور کنند و بعضی مثل مرحوم آیتالله سید احمد خوانساری میگفتند که اجرای حدود و مجازاتهای اسلامی مربوط به زمان امام معصوم(ع) است؛ بنابراین میگفتند چون ما قدرت نداریم و زمان امام معصوم(ع) نیست نمیتوانیم این احکام را اجرا کنیم. اصلاً مسائل سیاسی و حکومتی و مبارزۀ با ظالم و مستکبر مطرح نبود. آنها امور حسبیه را مطرح میکردند، یعنی اموری که شارع راضی به ترک آن نیست، اما این امور چیست؟ تفکر رايج این بود، کسیکه غایب شده، باید مالاش حفظ شود، غایب، مجنون و صغیر باید اموالاش حفظ شود، مثال آنها برای امور حسبیه در رسالهها و مکتب فقهی رايج و همین امور بود، اما معادن و نفت دنیای اسلام و کشورهای اسلامی و سرنوشت مسلمانان جزو امور حسبیه به حساب نمیآمد. کمکم با شروع مبارزات، اعلامیههای امام و دوازده درس امام در نجف پیرامون حکومت اسلامی، این فکر را مطرح کرد که مسائل دیگری هم در اسلام هست که غیر از مسائل عبادات، پاکی و نجسی است. امام، دوازده جلسه در نجف درسهایی در مورد حکومت اسلامی تدریس کردند و در ایران موجی ایجاد کرد و این در حد خود قابل تقدیر بود، چرا که در آن فضا، اصلاً حکومت دینی و اسلامی مطرح نبود.
حزبتوده و گروههای دیگر، در مورد حکومت و ادارۀ کشور و تشکیلات تز و برنامه داشتند. رهبری مبارازت دینی نیز مسائل حکومتی را باید برای مردم تبیین میکردند. آن دوازده جلسه بعدها چاپ شد، این درسها برای ما نوظهور بود و در ایران براي پخش آنها خیلی فعالیت کردیم، اما کافی نبود. پرسشها و نیاز روز، بیش از اینها بود. این نیازها و مبارزۀ فکری در زندان حادتر شد و درگیریهای فکری به اوج رسید. روی همین جهت در زندان، بحثهای زیادی پیرامون مسائل اعتقادی، سیاسی و اجتماعی اسلام مطرح میشد و هرکس برداشتی از آنها داشت و اظهار مینمود.
به یاد دارم در زندان قصر و اوین با بچههای مجاهدین گاهی قدم میزدیم و بحث علمی و فکری داشتیم، صحبت از معنای «قیام الساعه» که در قرآن آمده است شد آنها «یوم تقوم الساعه» را اینگونه معنی میکردند: روزی که زمان میایستد. من میگفتم این «تقوم» به معنای ایستادن زمان نیست، آنها میگفتند یعنی حرکت مادی تمام میشود و زمان میایستد و آغاز قیامت است. ما چون به فرهنگ قرآن و لغات آشنا بودیم، معنای دیگری میکردیم. در زندان اوین که با اینها گهگاهی بحثهای قرآنی و عقیدتی میشد اینها میگفتند: سازمان به ما گفته بود: مثلاً در مشهد فقط به مسجد کرامت که آیتالله خامنهای جلسات تفسیری و اعتقادی داشتند بروید و سازمان جاهای دیگر را قبول نداشت. نوشتههای تفسیری اینها در قم بهطور مخفیانه و محرمانه پخش میشد و گاهی به دست ما طلبهها میرسید. روزی من در منزل آیتالله ...که اکنون صاحب رساله است رفتم و نظر ایشان را درباره تفسیرهای آنان از بعضی آیات پرسیدم، نامبرده که فاضل مبرز و از مدافعین امام و مبارزه بود گفت: اینها قرآن را بهتر از ما میفهمند! قبل از دستگيری در سال 54 روزی نظر آقای هاشمی رفسنجانی نظر ایشان را در مورد بعضی کتابهای مجاهدین خلق مانند؛ کتاب «تکامل» پرسیدم، ایشان گفتند: اگر با کتاب «راه انبیا ـ راه بشر» خوانده شود مفید است.
همچنین در زندان با آنها بحث میکردیم که مجردات غیر از خدا هم هست و منحصر به خدا نیست. عقول و ملائکه، یعنی عالم جبروت و ملکوت جزو مجردات هستند. اینها میگفتند غیر از خدا همه چیز مادی است، حتی نفس انسان، در حالی که نفس انسان هرچند حدوثاً مادی است اما بقا ـ همانگونه که ملاصدرا میگوید ـ قطعاً مجرد است، برخلاف نظر بسیاری از متکلمین اسلامی که نفس انسان را غیر مجرد و همچون روغن در دانههای روغنی میدانند. این مفاهیم و امور اسلامی روشن نبود. از سویی دیگر ما از حکومت دینی تبیین روشنی نداشتیم. هنوز هم روشن نیست که آیا در اسلام حکومت داریم یا نه؟ چه نوع حکومتی است؟ حکومت دینی که ما مدعی بودیم و هستیم به چه شکلی است، به شکل حکومت ولایتفقیه در ساختار کنونی است یا سایر اشکال حکومت مردمی؟ به عبارتی فقیه باید منتخب مردم باشد یا منصوب از سوی خدا. آیا حکومت دینی با دموکراسی وتفکیک قوا سازگار است یا نه؟ هنوز هم این بحثها پس از 28 سال ادامه دارد. قابل درک است که این مسائل آن روزها به طریق اولی مبهم بود.
بنابراین یکی از مسائلی که ریشۀ حوادث بعدی شد این بود که نه از اسلام تبیین کامل و جامع و درستی داشتیم و نه از حکومت اسلامی، همه حکومت اسلامی میخواستیم یعنی هم طرفداران امام و مردم و هم مجاهدین خلق، مجاهدین خلق هم بحث حکومت متقین را مطرح میکردند، اما اینكه چگونه و به چه شکلی است را مطرح نمیکردند؟ از این رو در زندان اصطکاک فکری ایجاد شد و بعد از پیروزی که اسلحه و قدرت بهدست آمد این اصطکاک تقویت شد. به نظر من جا داشت درآن مقطع حساس، روحانیون بزرگواری که در زندان بودند بهجای مسائل جزئی و غیرمهم به پاسخگویی به شبهات فکری وسیاسی جوانان میپرداختند و آنها را با منطق و دلیل هدایت میکردند تا بخش عظیمی از آنان به الحاد و بیدینی کشیده نمیشدند.
مرا پس از زندان قصر، به اوین بردند و بعدها آقای هاشمی به من گفت آیت الله منتظری مریض و دچار تشنج شده بودند ما فکر کردیم تو را پیش ایشان ببریم تا کمک ایشان باشی آقای هاشمی گفت؛ من از عضدی که سربازجو بود تقاضا کردم تو را از قصر به اوین بیاورند. من دیدم مسائلی در اوین مطرح است که اصلاً در زندان قصر مطرح نبود. در آنجا یعنی در بند یک اوین اختلافات شدید بود؛ آنجا آقایان طالقانی، منتظری، ربانی شیرازی، گرامی، هاشمی رفسنجانی، لاهوتی و مهدوی کنی بودند. ما هم چند طلبۀ هم سن بودیم که با اینها بودیم.
- آن طلبهها چه کسانی بودند؟
- آقایان مروی سماورچی و علوی خراسگانی که در تصادف جادۀ اصفهان فوت کرد و سیدعباس سالاری و یکی از فرزندان آقای لاهوتی و چند نفر دیگر. در طبقه پایین هم گروههای مذهبی و غیرمذهبی بودند. مذهبیها عدهای از بازاریان و دانشجویان بودند که با عدهای از اعضا و سمپاتهای مجاهدین در یک بند بودند و در زندان کمون مذهبی داشتند. یک کمون هم متعلق به کمونیستها بود. چنان مرزبندی و فاصلهای ایجاد شده بود که از سوی بسیاری از علما، حتی کمون مذهبی ها هم تأیید نمیشدند و با آنها نیز مرزبندی داشتند، حتی یکی از این آقایان میگفت: نباید با اینها رابطهای داشت یا حتی بازی والیبال کرد. من میگفتم اینها که کافر نیستند و مسلماناند و برای همین هدفی که شما در زندان هستید، اینجا هستند. اما ایشان نمیپذیرفت. فضا آنچنان بد بود که هنوز هم من از آن به تلخی یاد میکنم. از یک سو؛ چون هرهفته آقایان علما ملاقات داشتند از سوی خانوادههای آنان امکانات غذایی به زندان میآورند، ولی طبقۀ پایین محروم بودند و ملاقاتی هم نداشتند یا کم داشتند. افرادی از سیستان و بلوچستان و شهرهای دور بسیار ضعیف و فقیر بودند و سفرههای آنها فقیرانه و زاهدانه بود. ما به وضع خودمان در طبقه بالا اعتراض میکردیم چون در طبقه بالا همهچیز سر سفره بود، اما در پایین هیچچیز نبود. میگفتیم بهتر است تعادلی برقرار شود، آنها هم مثل ما مسلمان هستند و زندانی. اما یکی از آقایان که مدیریت بیشتری اعمال میکرد مخالفت میکرد و قبول نداشت؛ وقتی روی خواستهام پافشاری کردم با مقاومت روبه رو شدم. من آشكارا میدیدم که این مسئله آثار بسیار بدی روی جوانهای مذهبی طبقۀ پايین دارد. از آنجا که هفت یا هشت ماه پیش از آمدن من به اوین؛ درگیریهایی فکری بین کمون پایین و اتاق بالا بهوجود آمده بود آقای هاشمی روی آنها حساس شده بود و آنها را تحریم مطلق کرده بود. هرچند این رویه با دیدگاه ایشان مطابقت نداشت، ولی روحیهای خاص حاکم شده بود. سبد مهر نماز که در زندان قصر عمومی بود در اینجا اختصاصی شده بود. آیتالله منتظری در گفتوگویی گفتند؛ در روزهای آخر، رژیم درب بندهای زندان را باز کرد تا زندانیان همدیگر را ملاقات کنند که در همین زمان موسی خیابانی و رجوی با آقایان ملاقات کردند. رژیم میخواست همه حرفهای شان را رو در روی هم با هم بزنند تا اختلافات تشدید شود.
- آن موقع شما هم بودید؟
- خیر، آن موقع من در قصر بودم. بعدها این را از آیتالله منتظری شنیدم. ایشان میگفتند معلوم بود که نقشه ای در کار بود یک روز ناگهان درب بندها باز شد و آنها آمدند. معلوم بود رژیم روی این موضوع کار میکند و در مورد آینده و امامخمینی برنامه دارد و میخواهد حس بدبینی را تشدید کند.
- آيا آنها به آیتالله منتظری گفته بودند بدون ما نمیتوانید حکومت کنید؟
- بله، آنها چنین روحیۀ خودبزرگبینی و تکبر را داشتند و روشن بود که حکومت از این اختلافات خوشش میآید.
- چه بحثی شده بود که اختلافات بین مسعود رجوی و آیتالله منتظری زیاد شده بود؟
- من خودم که آنجا نبودم، آنچه میدانم همان چیزی است که ایشان در خاطرات خود نوشتهاند. روشن بود که رژیم از این اختلافات خوشش میآمد. در چنین شرایطی که در زندان، جو تضاد و بدبینی بین طیف مبارزان مذهبی و طرفداران امام با مجاهدین خلق رخ داده بود ناگهان انقلاب پیروز شد و اختلافات بیرون آمد وقتی اختلافات بیرون آمد، طرفین هم که قدرت داشتند و دیگر محمدرضا شاهی نبود که بخواهند با هم متحد شوند و با او مبارزه کنند.
- آقای طالقانی گفته بودند، زندان جای محدودی است و توصیه کرده بودند اختلافات درون زندان به عرصه مردم راه نیابد. آیا دیگران هم این توصیه را میکردند یا همه مسائل بدون ترمز و تقوا بیرون ریخته میشد؟
- من این جمله رااز ایشان نشنیدهام اما آقای طالقانی از وضع پیش آمده بسیار نگران بود و خود من بارها در زندان اوین این جمله را از ایشان میشنیدم که میگفت: مجاهدین اشتباه و خطایی کردند و عدهای از آنها از دین خارج شدند، ولی باید دید قصور یا تقصیر اصلی با کیست؟ ما علما چه کاری کردهایم و چه نوشته و پیشنهادی دادهایم که جلوی این گرایشها را بگیریم. اینها کارهای زیادی کردهاند و کسی اشتباه نمیکند، که کار نکند. در راستای تشدید اختلافات یک روز به ظاهر اعلامیهای از نجف به زندان آمد، داستان چنین بود که یک روز از بلندگو اسم آیتالله منتظری و مرا خواندند و ما را سوار ماشین کردند و به اوین قدیم (بند 325 کنونی) بردند. وارد یک اتاق متروکه شدیم و دیدیم ازغندی (سربازجوی ساواک) و آقای عبدالرضا حجازی منتظر ما هستند. هر دو بلند شدند و با ما سلام و علیک کردند. آیتالله منتظری از آقای حجازی پرسیدند شما اینجا چه میکنید؟ گفت از دکتر (ازغندی) خواستم ملاقاتی با شما داشته باشم، ایشان هم موافقت کرد. معروف بود که حجازی با ازغندی دوست است البته تمام حرف های حجازی بازی بود. آیتالله منتظری گفتند؛ از آقای خمینی خبر دارید؟ گفت؛ بله تازگی اعلامیهای دادهاند. آیتالله منتظری گفتند، چه اعلامیهای؟ حجازی دست در جیبش برد و کاغذی بیرون آورد. ازغندی هم نشان می داد چیزی نمیداند. حجازی از ازغندی پرسید اجازه هست این را به ایشان بدهم. ازغندی نگاه یک لحظه ای کرد و همه را با یک نگاه خواند. پیدا بود که اینها بازی است میخواستند این اعلامیه توسط آیتالله منتظری به زندان وارد و بین زندانیان پخش شود. آیتالله منتظری گفتند: این اعلامیه مفصل است و پیش من بماند ازغندی هم قبول کرد. او هم همین را میخواست.
- حجازی از آیت الله منتظری نپرسید که حیف است شما زندان باشید و ترتیبی دهید که بیرون بیایید؟
- خیر.
- آیتالله منتظری در خاطرات خود به چنین ملاقاتی اشاره نکردهاند؟
- نمیدانم، شاید فراموش کرده باشند. وقتی ما اعلامیه را خواندیم همه وا رفتیم. خلاصۀ اعلامیه، محکومیت مارکسیستهای اسلامی و نیز کسانی بود که متهم به وهابیت میشدند. در آن مقطع؛ مجاهدین خلق از طرف ساواک شاه بهعنوان مارکسیستهای اسلامی معروف بودند و طیفی از روحانیون سرشناس طرفدار امامخمینی نظیر آیتالله منتظری و نزديكان ایشان از طرف ساواک به وهابیت متهم شدند بعدها فهمیدیم که به امام اینگونه منتقل شده بود که در ایران دو جریان وجود دارد که بهنام شما و طرفدار شما ولی علیه شما کار میکند؛ یکی طرفدار و مبلغ وهابیت است که خود را به شما منسوب میکنند، یکی هم جریان مجاهدین خلق که مارکسیست اسلامی هستند و امام از هر دو آنها به نحوی تبری جسته بودند. این قضیه، همزمان با قضیۀ شهید جاوید و نیز رجوی بود که علیه مرحوم دکتر شریعتی و اندیشههای او درست شده بود. بعضی از روحانیون به تحریک ساواک به کتاب شهید جاوید و دکتر شریعتی عنوان حلقۀ وهابیت میزدند. ما بعدها فهمیدیم برخی از روحانیون تهران که به اصطلاح «ولایتی» بودند نزد امام رفته و به ایشان وانمود کرده بودند شما در ایران بدنام و منزوی میشوید، چرا که این دو جریان خود را به شما منتسب کردهاند. البته تأییدها و حمایتهای امام از آیتالله منتظری، مخصوصاً پس از آزادی ایشان از زندان شاه و نیز پس از پیروزی انقلاب مربوط به مقاطع دیگر است که در تاریخ انقلاب ثبت و ضبط شده است. این جریان حدوداً مربوط به سال 1356 بود.
- یعنی 17 شهریور نشده بود؟
- خیر. پیش از کشتارها بود. پس از بحران مجاهدین، دکتر شریعتی و شهید جاوید بود. به امام هم این اخبار رسیده بود. ایشان هم طبق وظیفۀ شرعی خود نامهای نوشته بودند تا خود را جدا کنند.
- این اعلامیه در کتابهای ایشان و صحیفۀ نور هم هست؟
- نمیدانم. به هر حال پس از این اعلامیه همه دچار شک شدند. بسیاری از ما میگفتیم شاید این اعلامیه جعلی باشد زیرا دراین اعلامیه از طیف مبارزان روحانی که به امام منسوب بودند و مرجعیت و رهبری ایشان را تأیید کرده بودند، تبری جسته شده بود. از طیف دیگر مبارزان، چون مجاهدین خلق هم تبری جسته شد. این اعلامیه همه را ناراحت کرده بود. ما طلبهها میگفتیم مشخص نیست این اعلامیه از سوی امام باشد، برای این که ساواک این را توسط ازغندی و حجازی وارد زندان کرده است. به علاوه میگفتیم بسیار بعید است که امام دو طیف مبارز زندانی و در بند را محکوم نمایند، بخصوص اینکه در آن اعلامیه، بین مجاهدین که مذهبی و متدین باقی مانده بودند و بین آن دسته که منحرف و مارکسیست شده بودند تفاوتی گذاشته نشده بود.
- شما آن زمان به حجازی بدبین بودید؟
- نه که او را مشکوک بدانیم اما با ساواکیها رفاقت داشت، درباره امام هم ترویج میکرد. در زندان اوین مهندس عربزاده از دوستان آیتالله طالقانی به من میگفت چرا به محتوای اعلامیه اعتراض دارید؟ بالاخره لازمۀ اینکه آیتالله خمینی را مطلق کردهاید همین است. ما میگفتیم شاید این اعلامیه جعلی باشد ایشان میگفت؛ نه، این جعلی نیست. خلاصه اینکه ساواک هم در زندان، هنرمندانه اختلافات را مدیریت میکرد و هدف ساواک از فرستادن این اعلامیه در زندان تشدید اختلاف بین رهبری انقلاب و نیروهای آن بود که اکثراً زندانی بودند. این اختلافات پس از پیروزی انقلاب نمود بیرونی پیدا کرد.
- آيا شما بعدها تحقیق کردید كه این اعلامیه از سوی امام بود يا نه؟
- بله، بعد که بیرون آمدم، روزهای اول آزادی من همزمان بود با تشکیل کلاس فلسفۀ آقای مطهری در قم. ایشان در آن مقطع احساس کرده بود که خطری فکری در پیش است. به یاد دارم که یک روز پیش از دستگیری، درسال 1354 منزل ایشان بودم، آیتالله مطهری میگفت مدتی است در دانشگاه از من پرسشهایی یکسان در مورد موضوعات دین میشود و این علامت یک بحران و مسئلۀ جدیدی است و پیش از این؛ به این شدت و سازمان یافتگی نبود. مدتی است که در مورد اصل اسلام و خدا سؤالهای جهتداری میشود و بهدنبال این احساس، ایشان کارهایی کردند و جلسات و نوشتارهایی داشتند، ازجمله در قم مباحث فلسفه را آغاز کردند و امثال آقای طاهری خرم آبادی و عده ای دیگر از طلاب فاضل در جلسات ایشان شرکت می کردند. پس از آزادی من، آیتالله مطهری و آقای سیدحسن طاهری، به دیدنم آمدند. در آنجا شهید مطهری که از مریضی آیتالله منتظری مطلع شده بود خیلی نگران حال ایشان بودند و از حال ایشان جویا میشدند و در ضمن، صحبت مسائل زندان شد و من مسئلۀ اعلامیه را گفتم. آقای طاهری گفت شما باید توجیه میکردید. من گفتم این برای خیلیها قابل توجیه نبود. این اعلامیه دو طیف مبارز و انقلابی و طرفدار امام را که اکثراً زندانی شاه بودند محکوم کرده بود، ما نظرمان این بود که این اعلامیه ازسوی امام نیست.
- ممکن است درباره فضای زندان و بیرون زندان، که منجر به حادثۀ 30 خرداد 60 شد؛ بیشتر توضیح دهید؟
- مورد سومی که میخواستم بگویم درباره خصلتها و اخلاقیات بود. متأسفانه خصلتهایی مثل انحصارطلبی و قدرتطلبی در مجاهدین خلق و رهبری آن، مسعود رجوی خیلی زیاد بود. من تا آن زمان هیچ گاه رجوی را ندیده بودم، ولی از رفقای خود شنیده بودم که او فرد خودمحور و قدرت طلبی بود من فقط یک بار او را بعد از پیروزی انقلاب در منزل آقای شریعتی اردستانی بهطور تصادفی و اتفاقی دیدم. پس از پیروزی انقلاب، بیت آیت اللهمنتظری مورد مراجعۀ نیروهای انقلابی شد آقایان شیخعبدالله نوری و شیخمحمدحسین شریعتی اردستانی در بیت آقای منتظری زیاد میآمدند و من به آنها خیلی نزدیک بودم، این آقایان، دلسوز و خوشفکر بودند و من بیشتر با آنان مسائل بیت را مشورت میکردم و ازسوی دیگر با بیت امام نیز مرتبط و مأنوس بودند. مرحوم حاج احمدآقا خمینی به آقای شریعتی بسیار عنایت داشت. احمد آقا در مسائل مشکل با آقای شریعتی مشورت میکرد. یکبار که ما پس از انقلاب در منزل آقای شریعتی بودیم دیدیم حسین آقا خمینی با دو نفر دیگر وارد خانه شدند این دو نفر مسعود رجوی و ابریشمچی بودند. حسین آقا خمینی این دو نفر را به ما معرفی کرد. این دیدار با تسخیر لانۀ جاسوسی همزمان شده بود. من از مسعود پرسیدم شما با این دانشجویان ارتباط دارید یا نه و خلاصه، گفتوگوهایی پیرامون تسخیر لانۀ جاسوسی کردیم.
- بحثهای آنجا را بهطور مشخص به یاد ندارید؟
- صحبت در مورد لانه جاسوسی و مسائل روز بود. رجوی بچههایی را که لانه جاسوسی را تسخیر کرده بودند و کارشان را کاملاً تأیید و از آنها تعریف میكرد، ولی میگفت ما جزو آنها نیستیم. من از آقای شیخمحمود صلواتی که در زندان قصر بود میشنیدم که مسعود رجوی انحصارطلب و خودخواه است. ازسوی دیگر بلافاصله پس از انقلاب حزب جمهوری اسلامی تشکیل شد. آقای هاشمی به من گفت میخواهد کار اساسی کند و حزب تشکیل دهد به ما نیز گفته بود که شما با کس دیگری نباشید؛ بهزودی حزب مشغول به کار میشود. ابتدا استقبال خوبی از حزب شد و ما هم حزب را تبلیغ میکردی