مصطفي تا‌‌ج‌زاده استراتژي پيروز

يكم ـ

 1ـ رژيم استبدادي از گفت‌وگوي آزاد سياسي كه مناسب‌ترين روش جلب مشاركت شهروندان در تصميم‌سازي‌ها و تصميم‌گيري‌ها و نيز رسيدن به بلوغ سياسي و اجتماعي آنان است، جلوگيري مي‌كند. پاسخ ديكتاتورها به منتقدان معمولاً تهديد و سركوب است. اگر تطميع نشوند در چنين فضايي "شجاعت و شهامت سياسي" آزاديخواهان و تلاش به‌منظور شكستن حاكميت هراس، ارزش زيادي مي‌يابد. در عين حال انگيزه متعالي، آرمان‌هاي ضدظلم و رهايي‌بخش و نيز فضايل اخلاقي مبارزان، هرگز آنان را از "انديشه" و "روش" مناسب در مبارزه بي‌نياز نمي‌كند.

 

2ـ "سازمان مجاهدين خلق" در اختناق سياسي دهه چهل هجري شمسي پا گرفت و رهبران و اعضاي اوليه آن با فداكاري‌هاي بزرگ و حتي اهداي جان خود ثابت كردند به راه و آرمان خويش عميقاً ايمان دارند. اما "عشق به مردم"، عدم هراس از رژيم ستم‌شاهي و ازخودگذشتگي‌ اگرچه شرط لازم استقرار عدالت و آزادي است اما هرگز كافي نيست. ايمان شور و شوق مي‌بخشد و قادر است جوانان را شجاع، از جان‌گذشته، مردم دوست و شهادت‌طلب كند ولي اگر آرمان‌گرايي و فداكاري با خرد‌ورزي و واقع‌بيني همراه نشود، چه‌بسا مبارزان را به كام مرگ بفرستد و حتي تأثير مثبت اجتماعي به‌جا نگذارد. تاريخ بشر مشحون از سرگذشت اشخاص و گروه‌هايي است كه تلاش آنان در اوج آرمان‌خواهي و شهامت‌ورزي و در اكثر موارد با انگيزه‌هاي پاك و الهي، هم به خود آنان ضربه وارد كرده و هم به "آزادي" و "عدالت" آسيب رسانده است. در صدر اسلام نسل اول "خوارج" چنين سرگذشتي داشتند. "بن‌لادن" و "همفكرانش" نيز همين نقش را در ابتداي هزاره سوم ميلادي ايفا مي‌كنند.

 

3ـ تلاش فداكاران تك‌بعدنگر، غيربصير و موقعيت‌نشناس را انسان‌هاي روشن‌انديش و هوشمند، اما صبور، خستگي‌ناپذير و شجاع مي‌توانند و بايد جبران و اصلاح كنند. اين رمز سخن اميرالمؤمنين دربارة "خوارج" است كه گفت: "فقط من مي‌توانستم چشم فتنه را در آورم."‌ به‌راستي جز علي(ع) چه كسي مي‌توانست شورشگراني را رام كند كه زاهدان روز و شب‌زنده‌داران زمان خود به‌شمار مي‌رفتند، در عين حال خشونت‌طلب‌ترين و خطرناك‌ترين فرقه مسلمان بودند؟

 

دوم ـ

 1ـ از صدر مشروطه تاكنون تنها "مرتجعان" يا اشخاص و احزابي كه منافع مادي يا موقعيت سياسي خود را در مخاطره ديده‌اند، مانع رسيدن ملت به آ‌زادي، عدالت و پيشرفت نبوده‌اند. بلكه "سطحي‌نگران راديكال" نيز به‌رغم اقدامات انقلابي و حتي ازخودگذشتگي‌هاي بزرگ، اما به علت نگرش نادرست و اعمال روش‌هاي غلط به جنبش بيداري و اصلاحي ملت ايران ضربه زده‌اند.

 

2ـ داوري دربارة‌ نقش اجتماعي هر فرد يا جمع به صورت سفيد و سياه راهگشا نيست بلكه تهية "كارنامه" لازم است. بنابراين بايد رفتار هر شخص يا گروهي در هر زمينه به‌طور مجزا ارزيابي شود. سپس معدل مجموع نمرات مبناي قضاوت قرار گيرد. اين روش، علمي، منصفانه و آموزنده است. براي مثال نقش "مجاهدين خلق" در تشويق نسل جوان در بازگشت به "قرآن" و "نهج‌البلاغه" مثبت بود اگرچه برداشت‌ها و تفاسير سازمان، در بسياري موارد تك‌بعدي و اغلب ماترياليستي بود.

 

3ـ شرط ديگر، "همه‌جانبه" و "منصفانه" بودن نقد و درنتيجه آموزنده‌بودن، ارزيابي عملكرد هر فرد و تشكل با توجه به مقتضيات زماني و مكاني است. به اين ترتيب، بينش و روش و عملكرد "مجاهدين خلق" و نيز "قاعدان" و "متحجران" آن دوره را بايد با توجه به اوضاع ملي و بين‌المللي، تجربيات و امكانات دهه چهل و پنجاه نقد كرد. نه "گفتمان غالب در ايران فعلي" و نه "سوئيس سال57" ملاك مناسب ارزيابي رفتار و گفتار جريان‌هاي مذكور نيست. به‌منظور بررسي عملكرد سياسي و اجتماعي هر شخص و گروه، مستقل از نيت خير مؤسسان، خصوصيات مثبت تشكيلاتي و اخلاقي مانند ازخودگذشتگي و مردم دوستي آنان، لازم است نقش و سهم واقعي آن افراد يا احزاب در مسير جنبش عدالتجويي و دموكراسي‌خواهي ملت ايران روشن شود.

سوم ـ 1

ـ سرمقاله نشريه چشم‌انداز ايران در نقد مشي مسلحانه در زمان شاه (شماره 25، ارديبهشت و خرداد 83 [افسوس پدر طالقاني]) و مصاحبه مديرمسئول محترم آن نشريه در توضيح راهبرد فوق (شماره 26، تيرومرداد 83 [شعار محدود، مقاومت نامحدود چرا و چگونه؟]) حاوي نكات مثبتي است. بر آن اساس اگر بنيانگذاران "مجاهدين خلق" با جامع‌نگري به مبارزه با رژيم شاه مي‌انديشيدند، مشي چريكي و مسلحانه را با هدف تغيير قانون‌اساسي و سرنگوني رژيم سياسي انتخاب نمي‌كردند، بلكه مي‌توانستند هدف خود را مجبور كردن رژيم ستم‌شاهي به رعايت كامل قانون‌اساسي بخوانند. در اين صورت شاه نمي‌توانست اكثر اعضاي سازمان را به جوخه‌هاي اعدام بسپرد.

 

2ـ "مجاهدين خلق" را مي‌توان از دو زاويه نقد كرد: اول از منظر عقيدتي با نقد ايدئولوژي التقاطي بنيانگذاران سازمان، كه ماركسيسم را "علم مبارزه" مي‌خواندند كه بايد آن را فراگرفت و به كار بست. التقاط اسلام و ماركسيسم دير يا زود ثمره تلخ خود را به‌بار مي‌آورد و به حيات يا ممات مؤسسان ارتباط نداشت. راه مقابله با آن نيز پالايش بنيان‌هاي عقيدتي سازمان و بخصوص حذف آموزه‌هاي ماركسيسم به روايت استالينيسم آن بود. پس نه اصل ماترياليست‌شدنِ بسياري از رهبران و اعضا در سال‌هاي 53و54، بلكه وسعت، سرعت و چگونگي ماركسيست‌شده‌ها به فقدان مؤسسان برمي‌گشت و نيز به ساختار تشكيلات مخفي و "سانتراليسم دموكراتيك" سازمان كه با هدف سرنگوني رژيم شاهنشاهي با راهبرد مسلحانه شكل گرفته بود و در آن "عمل" بيش از "انديشه" ارج و قرب مي‌يافت.

دوم نقد استراتژي "سازمان" مستفل از ايدئولوژي آن است، هر چند، نه آنقدر بي‌ارتباط كه به گسست كامل نظريه و عمل بينجامد. از اين زاويه جمع‌بندي آقاي ميثمي، چهل‌سال بعد از تشكيل سازمان، صحيح است كه راهبرد مسلحانه نمي‌توانست رژيم شاه را از پا درآورد، اگرچه به اعدام مؤسسان سازمان انجاميد. اين همان نكته‌اي بود كه رهبر فقيد انقلاب پس از استماع ديدگاه‌ها و برنامه‌هاي "مجاهدين خلق"، توسط نماينده اعزامي آن سازمان به عراق،‌ پيش‌بيني ‌كرد كه اين فعاليت‌ها به سقوط رژيم پهلوي منجر نمي‌شود، اما به خود آنان آسيب‌هاي جدي وارد خواهد كرد.

 

3ـ راهبرد براندازي با مشي مسلحانه هيچ‌گاه با اقبال گسترده ايرانيان مواجه نشده است. به همين دليل بخش مسلمان و غيرماركسيست سازمان و نيز گروه‌هاي چريكي غيرمسلمان نتوانستند نقش مهمي در سرنگوني رژيم شاهنشاهي و انقلاب رهايي‌بخش ملت ايران ايفا كنند. گروه‌هاي مسلمان مسلح قبل از مجاهدين خلق، مانند "فدائيان اسلام" نيز كارنامه موفقي به‌جا نگذاشتند.

 

چهارم ـ

 1ـ در شرايط عادي همة اشكال خشن سياست‌ورزي، بويژه شكل مسلحانه آن، باعث فشرده‌ترشدن صفوف اقتدارگراها، آسيب‌پذيرشدن آزاديخواهان و نااميدي و انفعال شهروندان مي‌شود. به نظر مي‌رسد علت كم‌بودن تلفات و ضايعات در جريان پيروزي انقلا‌ب‌اسلامي آن بود كه خشونت‌بار نبود. به همين دليل بسياري آن را "انقلاب كلام" يا "نوار" خواندند و "پيروزي گل بر گلوله" و "خون بر شمشير" ناميدند. يكي از دلايلي كه باعث شد گروه‌هايي مانند مجاهدين خلق و... انقلاب اسلامي را به رسميت نشناسند و آن را در تحليل‌هاي دروني "رفرميستي و سازشكارانه" بنامند،‌ همين امر بود. البته علت اصلي مخالفت آنان با انقلاب‌اسلامي آن بود كه رهبري نهضت در اختيارشان نبود تا خود جايگزين رژيم شاه شوند.

 

2ـ راهبرد سياسي كه مهندس ميثمي در شرايط فعلي با تكيه بر تجارب خود پيشنهاد مي‌كند،‌ "استفاده حداكثري از ظرفيت قانون‌اساسي" است تا هزينه فعاليت سياسي در كشور به حداقل برسد و از انفعال و انزواي نيروها جلوگيري كند. بنابراين آموزش، گفت‌وگو و پيگيري امور بر انفعال يا فعاليت‌هاي غيرقانوني سياسي ترجيح دارد. تجربه اصلاح‌طلبان نيز "انتظارات حداقلي، تلاش حداكثري" است كه ترجمان "شعار محدود، مقاومت نامحدود" به‌شمار مي‌رود.

 

3ـ هر راهبردي كه در صفوف تحول‌خواهان، تفرقه ايجاد كند و موجب انسجام اقتدارگراها شود و هزينه فعاليت سياسي را بالا برد به‌طوري‌كه متوسط شهروندان انفعال را بر عمل سياسي ترجيح دهند، نه‌تنها استراتژي پيشتاز محسوب نمي‌شود،‌ بلكه مي‌تواند به حركت دموكراسي‌خواه ملت ايران ضربه وارد كند و به تداوم استبداد ياري رساند.