تبخيرشدگان

 ( در مورد قربانيان و مفقودين در سازمان مجاهدين )

قتل سعید نوروزی

(2)

 

همانطور که اطلاع دارید گزارش سازمان دیده بان حقوق بشر در مورد نقض حقوق بشر در سازمان مجاهدین در تاریخ 18.5.2005 منتشر شد.

کانون آوا در بیانیه ها و کنفرانس های مختلفی، از جمله  در سمینار نقض حقوق بشر که در تاریخ 18.6.2005 در شهر پاریس سازماندهی کرد، ضمن استقبال از انتشار این سند ارزنده حقوقی، بر این مسئله تاکید کرد که گزارش منتشر شده توسط سازمان دیده بان حقوق بشر دارای کمبود های فراوانی است و این گزارش به مثابه قطره ای از دریای نقض حقوق بشر  صورت گرفته در سازمان مجاهدین می باشد.

کانون آوا در سال گذشته در راستای فعالیت های بشر دوستانه خود و برای جلوگیری از تداوم نقض حقوق بشر در سازمان مجاهدین، اقدام به فعالیت های گسترده ای در مجامع حقوقی و بین المللی نموده و در همین راستا با خانواده های قربانیان سازمان مجاهدین مکاتبات و گفتگو های گسترده ای را داشته است.

کانون آوا در رسیدگی به وضعیت  قربانیان در سازمان مجاهدین، به مورد برجسته دیگری از نقض حقوق بشر در سازمان مجاهدین پی برده است که کنکاش در آن ما را به قتل مشکوک یکی دیگر از اعضا  سازمان مجاهدین نزدیک کرده است.

چنانچـه اطلاع دارید در گزارش سازمـان دیـده بان حقوق بشـر تـنها به دو مـورد قتل ( پرویز احمدی و قربانعلی ترابی ) در سازمان مجاهدین اشاره شده است، در صورتیکه کانون آوا و اعضا و مسئولین سابق مجاهدین در مناسبت های مختلف یادآوری کرده اند که قتل های صورت گرفته در سازمان مجاهدین بیش از این دو مورد می باشد و خطاب به سازمان دیده بان حقوق بشر این پرسش را مطرح کرده اند که:

چرا در گزارش سازمان دیده بان حقوق بشر به قربانیانی مانند علی زرکش، علینقی حدادی، آلان محمدی، سعید کیانی، رضا صفارپور، مجتبی میرمیران و ........... که به قتل رسیده اند یا تحت عنوان خودکشی، قتل آنها توجیه شده، هیچ اشاره ای نشده است؟

کانون آوا در روزهای آینده مصاحبه ای را که با خانواده یکی از این قربانیان صورت گرفته، بر روی سایت اینترنتی خود منعکس خواهد کرد و گوشه ای پنهان از این تشکیلات استالینیستی، و قتل یکی دیگر از اعضای منتقد و ناراضی توسط سازمان مجاهدین را تحقیق و بررسی  خواهد کرد.

کانون آوا

28.09.2005

 

مصاحبه سايت آوا با خانم سهيلا نوروزي

سايت آوا:

با تشکر از شما خانم نوروزي، لطفا مختصري از بيوگرافي خودتان را براي آشنايي بيشتر بيان کنيد.

 

خانم سهيلا نوروزي:

من در سال 1994 به کانادا آمدم و در رابطه با سازمان مجاهدين تمام اعضاي خانواده ام در زندان رژيم جمهوري اسلامي بودند و دو تا از برادرهايم  حميدرضا و مجيد در سال 1362 توسط آخوند ها اعدام شدند. حميد رضا در درگيري شهيد شد. در آن زمان سال 1262 همه خانواده ما در زندان بودند که سعيد توانست از ايران فرار کند و به هلند برود. خودم هم سال 1994 به کانادا آمدم، در اين مدت خودم تماس مستقيم با سازمان مجاهدين داشتم يعني با آنهايي که در خارج کشور بودند و در اين رابطه کمک هايي را هم به آنها کردم تا زمانيکه مريض شدم و پس از آن ديگر نتوانستم به قول معروف با آنها همکاري داشته باشم، اين چيزي است که بطور مختصر مي توانم براي شما بيان کنم.

 

سايت آوا:

شما در صحبت هايتان به اين اشاره کرديد که اساساً خانواده تان سياسي بوده اند و با سازمان مجاهدين همکاري و فعاليت داشته اند، مثل اکثر دوستاني که جذب اين سازمان شدند و با اين سازمان در مسيري همکاري کردند تا پي به يک سري مسائل بردند، شما در مورد حميد رضا و سعيد توضيح داديد، ممکن است در اين موارد بيشتر توضيح بدهيد و اينکه اساساً سعيد نوروزي برادرتان چگونه و چه موقع وارد سازمان مجاهدين شد؟

 

خانم سهيلا نوروزي:

در حقيقت مي توانم بگويم که حميد و سعيد کوچکترين بچه هاي خانواده بودند و سعيد کوچکترين برادر من بود يعني اول حميد بود، بعد مجيد و سپس سعيد.

 

سايت آوا:

هر سه نفر جذب سازمان مجاهدين شدند؟

 

خانم سهيلا نوروزي:

بله هر سه نفر جذب سازمان مجاهدين شده بودند، در واقع همه خانواده. مي دانيد که آخوند ها حساب و کتابي ندارند و در اين رابطه همه اعضاي خانواده را در هر صورت تحت فشار قرار مي دهند. سعيد دانش آموز بود و خودتان هم مي دانيد که بنابر فضاي سياسي که در آن زمان وجود داشت همه، بچه ها، جوان ها، سن و سال هم مطرح نبود تمام ايده و آرمان مردم آزادي بود، همه در آن موقع به همديگر فکر مي کردند. سعيد هم جذب سازمان شده بود و در دبيرستان فعاليت مي کرد ولي بعد از اينکه حميد شهيد شد و همه خانواده در زندان بودند و تنها مجيد و سعيد بيرون بودند ولي بعد از دستگيري مجيد به کمک بعضي از اعضاي فاميل سعيد توانست از ايران خارج شود و به هلند برود. سعيد در هلند بود و وقتي که خبر شهادت مجيد را در زندان شنيد برايش باور کردني نبود. آخوند ها از کينه و بغضي که داشتند هر کسي را که با مجاهدين بود زندان و اعدام مي کردند. مجيد هم تحت شکنجه و زندان قرار داشت و بعد هم اعدام شد. در آن زمان تقريبا نصف اعضاي خانواده بيرون بودند. مادرم نيز در آن زمان بيرون بود و تصميم گرفته شد که اين مسئله به سعيد گفته نشود. چون سعيد به دليل اينکه سن کمي داشت و تنهايي در هلند بود، مادرم به وي گفت که برادرش فقط حکم زندان گرفته، ولي توسط فرد ديگري از سازمان که خانواده اش در ايران بودند اين خبر به سعيد اطلاع داده شد. بعد ها من متوجه شدم در همان موقع به عنوان يک دانش آموز ممتاز از دولت هلند امتياز تحصيل در دانشگاه را گرفته بود و موقعيت خيلي خوبي از نظر زندگي و تحصيلي داشت، ولي بعد از اينکه خبر اعدام مجيد را شنيد تحت شستشوي مغزي فردي قرار گرفت و هلند را ترک کرد . آن موقع رجوي دجال به همراه سوگلي اش در فرانسه بود، در هر صورت سعيد هم از هلند به فرانسه رفت. سعيد در فرانسه بود تا زمانيکه رجوي به عراق رفت و سعيد هم همان مقطع به عراق رفت.

 

سايت آوا:

رجوي در سال 1364 با مريم عضدانلو ازدواج کرد که محتوي آن هم مشخص است که چه بود.  سال 1366 هم به عراق رفت. آيا سعيد (نوروزي) قبل از سال 1366 به عراق رفت يا هم زمان يا بعدش؟

 

خانم سهيلا نوروزي:

سعيد سال 1365 به عراق رفت.

 

سايت آوا:

هنگاميکه آقاي سعيد نوروزي به عراق رفتند، شما به عنوان يکي از اعضاي خانواده يا پدر و مادرش با وي ارتباط داشتيد؟

 

خانم سهيلا نوروزي:

به هيچ عنوان ما ارتباط نداشتيم. البته وقتي که سعيد هلند را ترک کرد و به فرانسه رفت، گاهي از فرانسه تماس مي گرفت، ولي وقتي به عراق رفت ديگر به هيچ عنوان ديگر هيچ ارتباطي با خانواده اش نداشت. حتي زمانيکه من تصميم گرفتم از ايران خارج شوم و وقتي که از ايران خارج شدم هر چه تلاش کردم با سر پل هاي سازمان تماس بگيرم و خبري از سعيد داشته باشم، که چه اتفاقي براي سعيد افتاده است، هيچوقت هيچکس به من جواب نمي داد و حتي همان فردي که باصطلاح به من گفته بود که کار را پيگيري مي کند، هيچ تماسي نمي گرفت و همانجا متوجه شدم که  آنها مي خواهند افراد را تحت يک شرايط بسيار نا مساعد روحي و موقعيت اجتماعي قرار دهند که هيچ چاره اي نداشته باشد که فرد اجبارا به عراق برود. در هر صورت حتي وقتي که مادرم  مريض بود، حالش خيلي بد بود و حتي تا زمان مرگش هم نفهميد که سعيد زنده است و يا  چه بلايي بر سر سعيد آمده است. يعني اينها با پيغام ها و تماس هايي که افراد خانواده ام با يکي از اعضاي بالاي سازمان که در خارج بود، مي گرفتند و از او مي خواستند که امکان ارتباط خانوادگي سعيد را برقرار بکند ولي هيچ ارتباطي نتوانستند برقرار کنند.

 

سايت آوا:

 من نيز که به عنوان يک شخص در حال گفتگو با شما هستم مطالب شما در مورد مادرتان من را به ياد وضعيت شخصي خودم انداخت. من هم مادرم شرايطي مشابه شرايط مادر شما را از سر گذراند. من مادرم سال 1368 سکته کرد يعني بعد از عمليات باصطلاح فروغ جاويدان. او فکر مي کرد که من کشته شدم و خلاصه هيچ خبري از من نداشتند. ما هم در آن مقطع که در عراق بوديم اجازه نداشتيم که با خانواده مان ارتباط داشته باشيم و نامه بنويسيم يعني در همان شرايطي که مادر شما فوت کرد مادر من هم به همين ترتيب و بخاطر فشارهاي عصبي و نگراني و بي خبري که از وضعيت فرزندانش داشت، سکته کرد. در هر صورت روح تمام مادراني که در چنين شرايطي به سر بردند، شاد باشد.

 

خانم سهيلا نوروزي:

من خاطرم مياد که اوايل سال 1360 بود که مادرم نمي دانم در چه رابطه اي بود که به حميد يکي ديگر از برادرانم که اعدام شد، گفت تو از کجا مطمئن هستي که رجوي براي آزادي مردم کار مي کند  و فکر نمي کني او هم ماننند ديگر رهبران سياسي به مردم خيانت کند و تمام امکانات و منافع ملي را بفروشد و چيزي به جز خيانت نداشته باشد.

 حميد گفت زماني که رجوي چنين کاري را کند تمام اسلحه ها و اسلحه خود من هم به سمت رجوي بر مي گردد، ولي خودش زنده نماند تا ببيند که واقعا، واقعا رجوي در اين سال ها به جز خيانت کار ديگري نکرد.

 

سايت آوا:

 خانم نوروزي شما قبل از اينکه اين مصاحبه را انجام دهيد، در صحبت هايتان اشاره کرديد که برادر شما سعيد نوروزي قبل از اينکه خبر کشته شدنش توسط سازمان مجاهدين اعلام شود، نامه ها يا پيام هايي را براي شما ارسال کرده که در آن درخواست کمک  داشته است. مي توانيد در اين موارد توضيح بيشتري بدهيد؟ آيا شما اساساً سندي داريد، نامه اي داريد، مکتوباتي در اين زمينه داريد؟

 

خانم سهيلا نوروزي:

بله، من دارم. تمام پيام هاي پنهاني سعيد را دارم و در هر دادگاه بين المللي مي توانم ثابت کنم که او از جان خودش مي ترسيده و تحت فشار شديد روحي بوده است و مي خواسته از سازمان مجاهدين بيرون بيايد و مي ترسيده که حتي اينها خبردار شوند. تمام سندها و مدارک سعيد را من نگه داشته ام و دارم.

 

سايت آوا:

به صورت نامه است؟ به صورت دست نوشته است؟

 

خانم سهيلا نوروزي:

به صورت دست نوشته و به صورت پنهاني نوشته است و فکر مي کنم که الان بهتر است ريز آن بيان نشود.

 

سايت آوا:

مي توانيد بگوييد اين اسناد حدوداً متعلق به چه تاريخي است؟

 

خانم سهيلا نوروزي:

بله مي توانم بگويم. من بعد از بيماري ام بود که با سازمان تماس گرفتم و گفتم که بگذاريد يک مرتبه حداقل من سعيد را براي يک الي دو  ساعت ببينم. بارها و بارها تماس گرفتم  و بعد از اين جريانات، دقيقا مي توانم بگويم که سال 1999 اولين پيغام سعيد را گرفتم که کمک مي خواست و من در موقعيت خودم سعي کردم، ولي خوب نشد. چندين پيغام فرستاد و يک مرتبه هم پنهاني، نمي دانم به چه صورتي يک تلفن با عجله اي زده بود که کمک مي خواست از من. وحشت او فقط اين بود که کسي اين را متوجه نشود و خواهش مي کرد که به هيچ عنوان، به هيچ عنوان با هيچکس صحبت نکنم.

 

سايت آوا:

خانم نوروزي با توضيحاتي که شما مي دهيد، استنباطي که در ذهن بوجود مي آيد که شما مرگ برادرتان را حداقل مشکوک تلقي مي کنيد، چونکه شما خودتان مي دانيد که مثلاً سازمان مجاهدين بعد از سرنگوني رژيم صدام حسين خبري را اعلام کرد که تعدادي از مجاهدين بر اثر بمباران هوايي، البته دقيقاً ذکر نکرد که چه کساني يا چه کشورهايي، ولي گفت که تعدادي بر اثر بمباران کشته شده اند. نام سعيد نوروزي را هم در نشريه شماره 623 به عنوان شهيد قيد کرده و اينکه کشته شده است. حالا شما خودتان ارزيابي تان چيست و در اين مورد چه نظري داريد؟ چه استنباطي داريد از اين موضوع؟

 

خانم سهيلا نوروزي:

اين مسئله توسط زکيه رحماني به من اطلاع داده شد، درست روزي که مريم( رجوي) را دستگير کرده بودند به من اطلاع داده شد، همان روزي که بچه هاي بيچاره شستشوي مغزي داده شده بودند و خودشان را آتش مي زدند، آن موقع به من تلفن زد، بعد از واچين و واچين چيدن هاي خودش و اينکه صديقه مجاوري خودش را آتش زده، و ما اين کار را ادامه مي دهيم تا زمانيکه خواهر مريم را آزاد کنند، يعني که اين يک دستور سازماني است که من گفتم يعني سازمان مي خواهد که افراد خودشان را آتش بزنند که آنها گفتند بله. ما اين کار را ادامه مي دهيم تا خواهر مريم را فرانسوي ها از زندان آزاد کنند. زکيه محمدي بعد از اين واچين، واچين ها وضعيت کشته شدن سعيد را به من گفت که من اساساً باورم نمي شد و هنوز هم باورم نميشه و نمي توانم قبول کنم. هر لحظه من منتظر او بودم چونکه مـي دانستم که آنـها زندان دارند، مي دانستم آنها تحت هر شرايطي افراد را مي گيرند و تحت شکنجه قرار مي دهند و سپس به خانواده هاشون تحت عنواني اطلاع مي دهند که اين فرد کشته  شده، ولي به هر صورت اينطور که من از جمع بندي هاي خودم از حرف ها و گزارشاتي که باصطلاح شهادت سعيد به من دادند، تمام آنها ضد و نقيض بوده اند، هيچکدام صحت نداشته است. شما خودتان آنجا بوديد، تحت شکنجه بوديد، زندان بوديد و مي دانيد که اينها افرادي را مي کشند وبعد تحت يک عنواني اعلام مي کنند مثلا آلان محمدي که دختر بچه اي 14 ، 15 ساله اي بوده و گفتند که خودکشي کرده و با اسلحه به خودش شليک کرده در حاليکه جايي بوده که اسلحه نداشته. يا کاظم عابديني  که اشتباهي خودش، خودش را زده است يا رضا صفار نيا را بهش شليک کردند در يک جمعي که نشسته بودند از پشت بهش شليک کردند. اين افراد را شما مي دانيد که خانواده هاي بيچاره شان هم  نمي دانند چه بلايي بر سر بچه هايشان آمده است.

شيوه سازمان مجاهدين را شما و بچه هايي که آنجا بودند، حتما با آن آشنا هستيد. دجالگري اش دست کمي از آخوند ها ندارد، به قول يکي از دوستان که مي گفت اگر آخوندها عمامه شان روي سرشان است، رجوي ها توي سرشان است و اين عمامه را هيچکس نمي بينه يعني هيچ دست کمي از آنها ندارند.

 

سايت آوا:

شما گفتيد سال 1999 نامه ها ، يادداشت هايي را برادرتان براي خانواده اش و شما که خواهر بزرگترشان هستيد، مي فرستادند و اظهار نارضايتي و در خواست کمک داشتند. شما بعد از اين واقعه با سازمان مجاهدين ارتباط نگرفتيد و يا از آنها خواهش نکرديد که در اين رابطه کمک بکنند.

 

خانم سهيلا نوروزي:

اجازه بدهيد من مطلبي را به شما بگويم، من در اولين سالي که به کانادا آمده بودم، سعيد ( نوروزي) را براي يک مدت کوتاهي، نمي دانم به چه منظور و کاري سازمان مجاهدين از عراق به اروپا فرستاده بودند. در همان مقطع بود که مادرم فوت کرد و من هم آمدم کانادا و سعيد با من تماس داشت. مدت زمان کوتاهي بود و به من گفت:

سهيلا من مي خواهم يک کاري بکني که هر طور شده همديگر را ببينيم و نامه اي بنويس به مريم( رجوي)، آدرس او را هم به من داد. در آن موقع مريم رجوي در فرانسه بود. سعيد به من گفت نامه بنويس و شرايط خانواده را بنويس و درخواست کن که ترتيبي سازمان بده که ما دو تا بعد از سال ها همديگر را ببينيم .

من شروع کردم به نامه نوشتن. نه يکي، نه دو تا، نه سه تا. من بارها و بارها حدود 10 تا نامه نوشتم. در همان مقطع يک روز سعيد تلفن زد و شماره تماس گذاشته بود، از همان مقري که زندگي مي کردند براي اينکه من يک کارهايي براي خودش و دوستانش انجام بدهم.

يک روز تماس گرفتم ولي به من گفتند که سعيد را بردند. من اصلاً شوکه شدم، گفتم چطور امکان دارد؟

کسي که با تلفن جواب مي داد گفت، خيلي ناگهاني بود و ماشين آمد و سعيد را سوار ماشين کردند و بردند. يعني تا اينکه من فهميدم که من دست بستگي سعيد را احساس مي کنم و مي خواهم سعيد را ببينم. سعيد را کت بسته و بدون اطلاع قبلي سوار ماشين کردند و بردند، حالا تحت چه عنواني و چگونه او را سوار کردند و بردند و چه شکلي به عراق بردند، نمي دانم.

بعد از اين جريان بود که من ديگه يک نامه خيلي بلند بالا براي مريم رجوي نوشتم و يک مقدار عقده دلم را خالي کردم که شماها حداقل يک روي سفيدي از خودتان پيش رژيم آخوندها بگذاريد. يک جا فاصله بگيريد. شما ميدانيد که من و خانواده من در اين شرايط مدت ها از سعيد خبري نداشتيم، تازه من بعد از سال ها حالا مي خواستم او را ببينم.

به هر صورت او را بردند. بعد از مدت ها فهميدم که اين سهيلا صادق رجزخوان دنبال من  ميان هواداران سازمان در کانادا مي گرده که سهيلا نوروزي کيه؟

بعد از مدتي خودم هم وصل به هواداران سازمان در کانادا شدم و يک مقداري برايشون کار کردم، من هم کسي بودم که از رژيم زخم خورده بودم، دو تا  عزيزترين کسانم را، دو تا از برادرهايم را از دست داده بودم. خانواده ام داغون شده بودند و هنوز نفرت و کينه خودم را از اين رژيم کثيف دارم، همانطور که از رجوي کثيف دارم. تا اينکه بعد از مدتي مريض شدم. در اوايل بيماري ام که حالم خيلي بد بود، در خواست کردم. هر طور شده التماس مي کردم بهشون که اجازه بدهند که من سعيد را براي آخرين بار چند ساعتي ببينم ولي نگذاشتند. ديگه نگذاشتند. بعد هم نامه هاي زيادي نوشتم. بعدها هر چه هم دلم خواست به آنها گفتم و فکر مي کنم وضعيت سعيد را آنها بدتر کرد. در هر صورت اواسط  بيماري ام بود که از سعيد اين يادداشت هاي پنهاني را دريافت کردم. او کمک مي خواست و مي گفت يک کاري کنم که ببينمش. البته اينجا هم جاي گفتن دارد که من در آن زمان که حالم خيلي بد بود، افرادي بودند که مي دانستند من در اين شرايط مي خواهم برادرم را ببينم. در ابتدا نمي خواستم معالجه کنم و از طريق قانوني و از طريق صليب سرخ کانادا اقدام کردند که با دفاتر سازمان تماس گرفته شود که سعيد را ببينم. من در ابتدا خودم هيچ تماسي نگرفتم و هيچ چيزي نگفتم که شرايط من اينطوريه و مي خواهم سعيد را ببينم و صليب سرخ کانادا تماس گرفته بود.

صليب سرخ کانادا شماره تلفن هاي دفتر واشينگتن سازمان را داشتند و تماس گرفته بودند ولي سازمان، صليب سرخ کانادا را تهديد کرده  که اينجا اساسا هيچ ارتباطي با سازمان  مجاهدين ندارد و سونا صمصامي و ديگران اسامي شان را اعلام نمي کردند و مطرح مي کردند که اينجا محل زندگي آمريکايي ها است. گفتند، ما به آمريکا از صليب سرخ کانادا شکايت مي کنيم که صليب سرخ هم ترسيده بود و کمکشان را قطع کرده بودند که با سعيد تماس بگيرند که بعدا من خودم تماس گرفتم و مسائل بيماري ام را گفتم بهشون و در خواست کردم و التماس کردم که بگذارند حداقل يک بار سعيد را ببينم.

 

سايت آوا:

شما در واقع من را هم متأثر کرديد، حالا من يک نکته اي را توضيح بدهم که شما بيماري سختي داشتيد و خواستيد به عنوان کسي که در بستر بيماري هستيد، اعضاي خانواده تان را به بينيد، از جمله برادرتان را، به هر حال اطلاع پيداکردن از وضعيت برادر، به لحاظ روحي به مداواي بيماري شما کمک مي کرد.

من مي دانم شما اطلاع داريد يا نه، اتفاقا همين دو هفته قبل بود که يکي از همين بچه هائي که سال 69 توسط سازمان از عراق خارج شد و سازمان آنها را توي اروپا آواره کرد و بخشي از آنها را توي پايگاه هاي خودش آموزش داده تا بتواند در آينده از آنها يک آدم خشن و کينه جو و تروريست درست کند و دوباره بفرستد به عراق. يکي از همين بچه ها که الآن يک جوان 24 ساله شده به نام آذر غراب بود که دو هفته قبل به مرض سرطان فوت کرد، نکته اي که وجود دارد، قبل از فوتش، در بستر بيماري درخواست کرده بود که مادر و برادرش را که در عراق بودند ببيند. ولي سازمان مجاهدين به درخواست اين دختر هيچ وقعي ننهاد، يعني دقيقا همان چيزي که شما داريد مي گوئيد که در حين مرگ نتوانسته عزيزترين کسانش که مادر و برادرش است را بببيند. در واقع مطلبي که در اين ميان وجود دارد، اينست که سازمان مجاهدين اگر بخواهد چنين درخواست هائي را از جمله به درخواست انساني شما که حق طبيعي تان هم هست که از وي اطلاع داشته باشيد و يا مرحوم آذر غراب ترتيب اثر بدهد، سر يک کلافي باز مي شد و رشته از دستش خارج مي شد و ديگر نمي توانست جمعش کند. يعني سازمان روي اين مسئله سوار است که فرد را ايزوله کند و تنها نگه دارد، اگر قرار بود سر اين کلاف باز شود و آذر غراب ها و سهيلا نوروزي ها و کسان ديگر بتوانند اعضاي خانواده شان را ببينند و با آنها تماس داشته باشند، نيروئي برايش باقي نمي ماند.

 

خانم سهيلا نوروزي:

دقيقاً همين طور است. به خاطر همين است که اينها سعي مي کنند و هميشه سعي کرده اند که مهر و عاطفه را در ميان بچه ها و خانواده ها از بين ببرند. اصلا برايشان خانواده مطرح نيست، عاطفه مطرح نيست و سعي مي کنند اينها را بکشند، ولي نتوانسته اند در مورد سعيد و بچه هاي ديگر اين کار را بکنند، اين مسئله ارثي و خوني است، نمي توانند.

 

سايت آوا:

بله همين طور است. شما نشريه مجاهد شماره 623 را مطالعه کرده ايد؟ و مطلبي که سازمان به نحوه کشته شدن اشاره کرده. حالا آن چيزي که سازمان مجاهدين اعلام مي کند با آن چيزي که شما مي گوئيد، در واقع عکس يکديگر است. سازمان مدعي هست که نخير، اين حرفهائي که زده شده، دروغ است. مثل مطالبي که تا بحال گفته و به رژيم ربط داده، مثل مزدورهاي رژيم، خائن هاي بريده و الآن شما اين مطالب را به عنوان عضو خانواده نوروزي، شما خودتان ارزيابي تان از اين موضوع چيست؟

 

خانم سهيلا نوروزي:

ببينيد، من مطمئن هستم که سعيد را در هر صورت طبق پيغامي که براي من فرستاده، فهميدم که سعيد بدست خود سازمان کشته شده است. البته اين هم ناگفته نماند که نمي توانم اين را ثابت کنم. تلفني که من از اين شخص داشتم و اسمش را هم نگفت. گفت از آنجا آمده و گفت، مي دانيد که کسي سعيد را کشته و به سعيد شليک کرده اند. بعد احمد رحماني را آورد، احمد رحماني کسي بود که از ايران مي شناختش. احمد رحماني به سعيد در زندان خبر داده بود که برادرم توي زندان آخوندها است و اين طور شده و سعيد را تشويق کرده که به منطقه برود.

 

سايت آوا:

 در واقع با اعلام خبر مرگ برادرش توي ايران ترغيب کرد که در واقع بسمت عراق حرکت کند.

 

خانم سهيلا نوروزي:

 بله و اين تلفن به من شد، نمي دانم کي بود که تلفن کرد و مي ترسيد. ولي در هر صورت مي گفت که اين شخص بوده.

 

سايت آوا:

البته دوستاني که آقاي رحماني ميگويد، بچه ها مي شناختندش، کسي بوده که درآلمان بوده، آنچه که من خودم مي توانم در اين باره شهادت بدهم، در واقع نام مستعار تشکيلاتي اش افشين بوده که قد بلندي دارد و جثه خيلي درشتي دارد، توي ستاد امنيت سازمان در آلمان مستقر بود و آنطوري که شما مي گوئيد، ما نمي توانيم يک چيزي را اثبات کنيم، ولي ما مي خواهيم که حداقل سازمان مجاهدين در اين مورد بيايد و توضيح بدهد که دلايل مرگ سعيد نوروزي چگونه بوده و توضيح بدهد که حتما شما در اين مورد پيگيري کرده ايد. آيا تا به حال پاسخ خودتان را گرفته ايد؟

 

خانم سهيلا نوروزي:

نه به هيچ عنوان، هيچوقت، اما بعد از آن جريان، ما چند بار تماس گرفتيم با سازمان در اروپا و آنها با من تماس نگرفتند تا به من بگويند که يک ياداشتي، يک چيزي بدهند که آره کشته شد و حق او را مرده خورها خوردند و رفت، حق سعيد را هم خوردند، هيچي، هيچي، هيچکس حاضر نشد چيزي بگويد و در ضمن اولين روزي که به من گفتند که سعيد اينطور شده، به اصطلاح دو سه تا از اين هوادارها آمدند اينجا و من بهشون گفتم که من مي دونم سعيد را سازمان کشته، در هر صورت اگر توي بمباران آمريکائي ها بوده يا گلوله هاي آخوندها بوده، اين گلوله هاي آخوندها همون گلوله هاي رجوي است. ترانه زني است که نمي دانم مي شناسيدش يا نه، اين فرد با همه هواداران اينجا تماس گرفت که سهيلا نوروزي آدم خطرناکي است و به هيچ وجه با او تماس نگيريد، که من البته درب خانه ام را به روي همه بسته بودم، بله همان روز اول من گفته بودم که سازمان سعيد را کشته. مي دانستم که سعيد نمي خواست در سازمان بماند و کمک مي خواست.