نگاه نو: شهر شرف اشرف!!!

م/ تناقضات دوران

تاریخ : 80/6/19

از: علی اصغر

به : برادر مسئول

یک مورد اخلاقی من داشتم. قبلا گزارش نوشتم اما من لش طلبکار بودم چون می گفتم ناجی منو از یکان فرستاد مهندسی تحت مسئولیتم را از من گرفته. من که صفرصفر کردم باز چرا این کار را با من کرده. من طلبکاری را نمی خواندم فکر می کردم یک کار خیلی کوچکی من کردم حالا صد بار هم گفتم غلط کردم ولی کار به اینجا نباید کشیده می شد. اما نقطه فساد طلبکاری من هم از نقطه ای شروع شد (که) ناجی یقه ام را گرفت و من یا باید فاکت را گزارش می نوشتم که مجبور شدم بنویسم. از آن نقطه هم بیشتر فرو رفتم ، پس زدم . جواب گزارشم را ناجی نمی داد و آخرش هم داستان سازماندهی پیش آمد دیگرلج کردم تناقضاتم را هم ننوشتم. توی آن گزارش آخر به ناجی گفتم از این به بعد می نویسم با من صفرصفرکن ولی وقتی هیچ جوابی نداد علی رغم اینکه چند بار هم رفتم به او گفتم گزارش نوشتم نیامد دیگر من طلبکار نیز شدم و زیر تعهد گزارش تناقضاتم را نیز زدم به... خودم رسیدم خواستم الان این مورد را گزارش بنویسم بدهم. ذهنم را هم سر این قضیه راحت کنم.

داستان اینطوری بود که تحت مسئول من موسی بعد از نشست ها و کلاسهایی که در باقرزاده برایشان گذاشته بودند برگشته بود. دیدم شبها تخت خیلی تکان می خورد. روی این مسئله تیز شدم بعد یک شب آرام آرام از زیر پتویش دست کردم لحظه ای که دستم به خایه اش رسید از خواب پرید رفت بیرون بعد توی اتاق که گرفت خوابید صبح بمن گفت دیشب یکی داشت انگلکم می کرد. گفتم باشد هر چه حس کردی گزارش بنویش برای برادر مسئول. من هم ترسیده بودم که نفهمید کی بوده بعد چند روزی که گذشت دوباره داشتم همین چک را از او می کردم دستم را تا زیر پتو بردم سریع فهمید از خواب بلند شد رفت بیرون. خودم بهم ریختم چون فهمیدم که موسی فهمیده که کارمن بود. صبح با من دیگر حرف نمی زد بعد رفت پیش ناجی که بعد ناجی صدام کرد و بعد بقیه داستان را گفتم چی شد.

اما هدف از این کارم همان موقع هم درگزارش نوشتم دادم. می خواستم چک کنم موسی شبها با خودش ور می رود آیا خودش را خراب می کند یا نه. از روی صداقت دارم می گویم اصلا هیچ قصد و هدف دیگری نداشتم. همین کاری هم که کرده بودم بعدش مثل سگ پشیمان شده بودم و تا حالا هم وقتی یادم می افتد صدبار به خودم فحش می دهم که این(چه) غلطی بود من کردم. چون قبل از این کار می توانستم یک خط گزارش بنویسم به مسئولم بدهم. تا حالا همچنین کاری هم نکرده بودم واقعا داشتم میمردم. بابا مگر مرض داشتی اینکار(را)کردی همه اعتمادهای سازمان را تبدیل به بی اعتمادی کردم. هم روی آن فرد و هم روی بقیه، سازمان هم بمن اعتماد کرده بود نفر بمن سپرده بود آنهم نفر میلیشیا آن خیانتی را (که)کردم، احساس کردم تمام هستی ام در این 14 سال برباد رفت. هنوز هم دارم میسوزم. این مورد برایم خیلی سخت بود برای برادر مسئول بنویسم ولی دیدم خودم را باید با این دوران صفرصفر کامل بکنم تا درنشستهای غسل هفتگی راحتتر فاکت هایم را در جمع بخوانم. و بخاطر یگانه شدن با رهبری تصمیم گرفتم همه تناقصات دورانم را صفرصفر کنم. که این آخرین برگم بود که پیش خودم نگهداشته بودم هر چند برای ناجی نوشته بودم اما دیگر راضی نبودم به هیچ قیمتی برای برادر مسئول بنویس. اما دیدم راهبندم می شود که تصمیم گرفتم نوشتم.

تعهد می دهم و مرز سرخ می کنم برای خودم که مطلقا از این غلط ها دیگر نکنم.

سند