شهر شرف اشرف!!!
گزارش صفرصفر
صفحه : 1 - تاریخ 1 / 7 / 80
از : مصطفی ضابطی
به : برادر مسئول
من طی این مدت یک سری تناقضات داشتم که نداده بودم. یک فاکتش این بود که توی مرکزU که بودیم یک اتاقی بود که انبار بود و پنجره آن به آسایشگاه خواهران راه داشت که یه (یک) اتاق بند رخت آنها بود که گاها پنجره آن باز بود و توی اتاق دیده می شد که من چند بار به بهانه جنس برداشتن می رفتم آنجا و نگاه می کردم ولی کسی توی اتاق بند رحت نبود. بعد از مدتی آنجا را بستند.
یک تناقضی دیگر بود که توی (در) بدیع، وقتی روی کمر شکن کار می کردیم از آن بالا آسایشگاه خواهران دیده می شد که من از عمد رفتم برای ...کشیدن که به آنها نگاه کردم که نصف شب بود و خلوت بود فقط یک خواهر دیدم که بدون روسری بود.
یک بار دیگر هم توی کارواش بدیع رفتیم که می رفتم بالای ماشین را بشورم (بشویم) دیدم که آسایشگاه خواهران دیده می شود و ازعمد من نگاه می کردم ولی چیزی ندیدم و خالی بود.
یک بار دیگر هم مقداد برایم تعریف کرد چنین لحظه ای برایش پیش آمد که داشتن (داشتند) روی سقف ستاد قرارگاهمان کار می کردن (می کردند) که داخل آسایشگاه را دید و یکی از خواهرها را دیده بود که می گفت لباسش هم خیس بود و از حمام آمده بود که این را توی ضلع به عنوان یک تناقض مطرح می کرد.
یک مورد هم بود که توی (وقتی در) هنگ حنیف بودیم، رضا تابع که اف دسته بود با من شوخی های بدی می کرد مثلا بغلم می کرد، از پشت به زور خودش را می چسباند به من ولی من هم به عنوان شوخی در می رفتم و فراری بودم و اگر من آنجا بای می دادم به جای کثیفی می کشید که من راستش قاتی کردم چون تازه آمده بودم و اون هم یک اف دسته بود... مدت ها ذهنم درگیر بود ولی هیچ وقت نگفتم که نهایتش زیرآب انقلاب را می زدم.
یک مورد دیگر بود که این را قبلا نوشتم ولی می خواهم دوباره ریزتز بنویسم. اولین بار که پیش آمد، شب بود، حدود 1 سال نیم پیش، که دیدم یکی روی من از پشت دراز کشیده و.... که از خواب پریدم اول باورم نمی شد روی من به سمت کنار بود و او را نمی دیدم بعد به روی خودم نیاوردم. راستش جرئتش را نداشتم که او رفت و من نفهمیدم کی بود برگشتم نگاه کردم دیدم که سعید داوری دارد می رود سرویس ولی اصلا به او شک نکردم. کل روز متناقض بودم و داشتم دیوانه می شدم، جرات (جرئت) نداشتم به کسی بگویم خیلی احساس گندی بود از خودم سئوال می کردم مگر من توی سازمان مجاهدین نیستم. این مایی را که می گویم واقعی است و خلاصه به کسی نگفتم.
دوباره شب بعد همین موضوع پیش آمد که بطور زیرکانه برگشتم نگاه کردم که او نفهمد. دیدم سعید داوری است که وقتی تکان خوردم رفتش ... (جمله ای نامفهوم) اصلا باورم نمی شد تا قبلش فکر می کردم یک مرد است و می خواستم او را بکشم و وقتی دیدم یک بچه 15 ساله است حالم بهم خورد و باورم نمی شد بعد برگشتم قرارگاه. ( راستش خیلی شرمنده ام سر این موضوع ) بعد دوباره آمد من تخت بالا بودم و من خواب بودم مثل مورد اول از خواب بیدار شدم ولی نه که چون قبلا بای داده بودم و من گفتم که این بچه است کاری نکردم و می خواستم ببینم چیکار(چه کار) می کند که وقتی داشت به شروارم (شلوارم) دست می زد تکان خوردم که بفهمد من بیدارم و رفتش. این مورد یک بار دیگر هم پیش آمد که دوباره من خودم را تکان دادم که او ترسید و رفت. حالا این مواردی بود که من بیدار شدم. نمی دانم که موردی بود، که بیدار نشده باشم، که راستش خودم العان (الان) بعد از بحث ها فکر می کنم باید سر همان اولین مورد می کشتمش و این را جدی می گویم من به همین رسیدم.
یک مورد دیگر بود که توی ضلع بودیم با مقداد خوشکلام که شب بود و من چرتم گرفت روی صندلی، که او شروع کرد با لپم بازی کردن( من معمولا...خوابم امیق {عمیق} بود) که یواش یواش دست کرد توی لباسم که من به روی خودم نیاوردم و بعد یک دفعه دست کرد توی شروالم (شلوارم) که من خودم را تکان دادم و او سریع خودش را جمع و جور کرد و من هم به روی خودم نیاوردم ولی شاخ در آوردم که راستش بای دادم. نقطه آغاز را بگویم راستش نمی دانستم به اینجا می کشد که به کسی نگفتم تا به العان (الان) و رویم نمی شد و همیشه حرس این را می خوردم و اعضاب (عذاب) وژدان (وجدان) داشتم ولی بعد که این موضوع را فهم کردم به خدا با خودم قسم خوردم و به شرف ایدئلوژیکم (ایدئولوژیکم) قسم لحظه ای داشته باشم که کسی بخواهد چنین رابطه ای با من بزند تا حد مرگ او را می زنم. العان (الان) می فهمم که دیر شده و گند زدم ولی این (را) برای این نوشتم که دیگر در این مورد صفرصفر و آبندی شوم و قسم می خورم که مدافع این موضوع باشم و با این موضوع سر هر کسی هر کجا مبارزه کنم. راستش را بگویم این تناقض ها باعث می شد که زیرآب انقلاب را بزنم مخصوصا دررابطه با کادرهای قدیمی و به خدا از همشان می ترسم و می دانم که واقعا بای دادم و گند زدم ولی فقط بخاطر این که بچهای (بچه های) خودمان بدون (بودند) تحمل کردم این ترسم اشتباه است ولی واقعی است چون من با بقیه هیچ رابطه نداشتم چون واقعا می ترسیدم.
چند مورد دیگر هم بود که گفته بودم مثلا نادر نادری، آمد من را برای پست بیدار کند دست می کشید روی شکمم که من بیدار شدم و اون (او) خودش را جمع کرد یا حسین نجف علی که برای بیدار کردنم ... دست می کشید روی سرم که این ها را گفتم و گزارش کردم به مسئولم. ولی این را جهت تجربه برای بچهای (بچه های) دیگر می گویم. نمی دانم که آیا برای آنها چنین مواردی پیش آمده یا نه، ولی نمی خواهم که آنها هم دچار چنین مشگلی بشوند. به خدا گاها که شب ها می خوابم می ترسم و با خودم می گویم که یک چاقو زیر بالشم بگذارم. ولی العان (الان) واقعا شرمنده هستم و برای همین همه چیز را نوشتم که بتوانم تمام عیار مدافع باشم و گردن این نفرات را قطع کنم که اعتماد مجاهدین را خراب نکنند.
اسناد

