بررسی شیوه های روانی سیاسی کنترل نیرو توسط سازمان مجاهدین خلق

بخش سوم

حسن عزیزی

 

نخستین دیدار با خانواده و مردمم پس از 18 سال دوری

 

به هنگام  خروج از فرودگاه در بین خوشامد گویان, نوجوانانی مرا به آغوش میکشیدند که هیچگاه من آنها ندیده بودم  و یا بیاد نداشتم . با معرفی برخی آنها را به یاد میآوردم که به هنگام خروج از ایران کودکی بیش نبودند, من فقط کسانی را میشناختم که از آنها ترسیم ذهنی قبلی داشتم. در میان آنان دوستان قدیمی ام نیز بودند که همانند من پیر و شکسته شده بودند ولی بازشناسی آنها مشگل نبود.

پس از استقبال شایانی که از ما در فرودگاه به عمل آمد به سوی منزل پدری ام در تهران حرکت کردیم , ساعت حدوداً 4 یا 5 بامداد بود به کوچه خودمان رسیدیم, بسیاری از مردم محله بویژه همسایه ها و آشناهایی که مرا از گذشته میشناختند هنوز بیدار مانده بودند, آنهارا سخت به آغوش کشیدم و گریستم, سرانجام به خانه خاطرهایی که خانه پدری باشد رسیدیم ولی نه پدری بود و نه مادری. گویی تمامی در و دیوار با من حرف میزنند, خواهر مظلوم و در هم شکسته ام که بخاطر من دستگیر و زندانی شده بود و پسرش کوچکش را نیز در زندان بدنیا آورده بود همراه کودکش کنار من نشسته و فقط میگریست, همه فامیل و آشناها اشک شوق میریختند و از عجز زبان بر گفتن اینهمه احساسات, این چشمان پر ز خاطرات بود که با یکدیگر سخن میگفتند.

از فردای همان روز بسیاری از آشنایان و اقوام از نقاط دور و نزدیک به دیدارمان می آمدند و من خانواده ام در خانه مانده و به این همه محبتها پاسخگو بودیم, تا اینکه رفته رفته زندگی عادی و روزمره ما آغاز شد. عجیب اینکه من در تمام این مدت دید و بازدیدها یک حرف هم درباره سازمان مجاهدین نشنیدم, بسیاری از دوستان و آ شنایان قدیمی فکر هم نمیکردند من پایم به سازمان خورده باشد وجوانترها اصلاً سازمان را نمیشناختند تا از آن سخنی بمیان آورند.

 

سفر به شهر خرمدره , محل فعالیتهای سیاسی ام

 

به هنگام ورود به شهر خاطراتم , شهری که 20سال از آن دور بودم دوباره مورد استقبال بسیار گرم دوستان و اقوام روبرو شدم. بجا میدانم به یکی از این میهمانیها اشاره نمایم. موقعیکه از این شهر خارج شدم خواهر همسرم دختری داشت کوچک و بامزه و همیشه روی زانوی من مینشست و به من علاقه عجیبی داشت و مرا عمو صدا میکرد. این دختر کوچولوی 20 سال پیش, امروزخود صاحب خانواده ای بود که  آنها ما را برای میهمانی شام دعوت کردند تا با همسر ایشان نیز آشنا شویم. هنگام گفتگو با همسرش  اینگونه بنظر میرسید که گویی تمام وجودش او بخصوص از ناحیه سر دچار لرزهای ناگهانی میباشد, بسان کسی که به او ناگهان شک دهند. از  او پرسیدم:  کسالتی داری؟ واو گفت؛ "منافقین بی وجدان این بلا را بسرم آورده اند و موجی شده ام." من سخت منقلب شدم و از شرم توان پاسخگویی به او را نداشتم چون خود نیز در عملیات مهران همدوش با دیگر جنایتکاران ارتش خیانت پیشه رجوی در کشتار و آسیب رساندن به سربازان و مرزبانان ایرانی شریک بودم.

 بهنگام خدا حافظی دختر خواهر خانومم با ناراحتی به من گفت؛ "عموجان همسر من از سابقه شما بی اطلاع است, لطفاً در مورد سوابق همکاریتان با مجاهدین چیزی نگویید که او از شما دلخور شود."

پس از چند روز دید و بازدید تصمیم گرفتم به خانه یکی از دوستان سابقم که مسئول سازمانیم در آن شهر بود و در سال 1360 تیرباران شد بروم و جویای حال پدر و مادر پیرش شوم. هنگامی که به خانه آنها رسیدم  مادرش فریاد زد؛ "پسرم آمد, تو بوی پسرم را برایم میدهی ...." و عکسهای پسرش را آورد و از سویی پدرش مرا به آغوش گرفته بود ومیگریست. من برای آنها توضیح دادم که پسرشان و من و دیگران برای چه هدفی در این راه قدم گذاشتیم و مسعود رجوی چگونه به فرزندان خلق ایران خیانت کرد. باور این همه ظلم و خیانت برای آنها بسیار مشگل بود و ازاندوه و دلشکستگی اشک میرختند. پذیرش اینهمه خیانت آنهم به اعضاء و مجاهدین و خانوادهای آنها از جانب رهبری سازمان  جز افسردگی  حاصل دیگری نداشت و من از اینکه رویاها ی چندین ساله آنها را درهم شکستم سخت پشیمان شدم زیرا آنها به  شعائر فریبنده و ظاهری سازمان دلخوش بودند و گرفتن این دلخوشیها جه بسا موجب شکست روحی و رنجش متمادی آنها میشد و آنها احساس میکردند که سالهاست تحمیق شده اند. آنها میگفتند؛ "خداوند به حق و درستی کمک کند, ما ماندیم بر سر دوراهی, آخر چگونه ممکن است سازمان دست به چنین برخوردهایی بزند, آنهم با شما که از خود سازمان بودید؟!"

 مادر دوستم میگریست و میگفت؛ "چندی پیش پیکی از سوی سازمان آمد و فرزند کوچکم را به عراق برد, نمیدانم سرنوشت او چه خواهد شد, او میگفت تا انتقام برادرم را نگیرم آرام نخواهم نشست." به آنها دلداری دادم و خداحافظی کردم.

خانوادهای دیگری نیز بودندند که به نوعی فرزندانشان یا با من به سازمان پیوسته بودند و یا از آنها اطلاعی نداشتند و جویای حال جگرگوشه هایشان از من میشدند. برای نمونه به چند مورد از اینگونه خانوادها اشاره میکنم: