بررسی شیوه های روانی سیاسی کنترل نیرو توسط سازمان مجاهدین خلق

بخش هشتم

٭ چرا دست به خودكشي زدم :

براي اينكه بتوانم در حد خودم از اتخاذ شيوه‌هاي بغايت ضد بشري و هستيريك اين رهبري پرده بردارم مجبورم به گذشته برگردم. معمولاً از يك فرد بيمار دريك خانواده هم انتظار خاصي نيست اگر زخمي است مرحمي روي زخمش ميگذازند و اگر احتياج به مراقبت دارد از او مراقبت به عمل ميآورند و اگر به لحاظ روحي مشكل دارد قبل از مراجعه جهت مداوا به ورانپزشك به او دلداري ميدهند.

 من در محيط نظام ژاندارمري دچار افسردگي شديد شدم و پس از بستري هاي طولاني دكترها نتيجه نگرفتند ومرا براي الكترو شوك آما ده كردند وسه جلسه الكتروشوك گرفتم كه تا مدتي خوب بودم  وچون افسردگي مجددا برگشت كمسيون پزشكي مرا مورد تصويب قراردادند تا اينكه پايم به تشكيلات اقاي رجوي باز شد وهمانطوريكه قبلا يادآور شدم اوج شروع مسله داري من در سال 1364 با شروع نشستهاي انقلاب ايدلوژيك بود تا اين تاريخ يعني 2 سال قبل بيماري افسردگيم به حداقل ممكن كاهش پيدا كرده بود وبا اميد به آينده و مردم وميهن سر از پا نمي شناختم ولي سال 1364 نه تنها براي من كه بيمار بودم بلكه براي تمامي نيروهاي سازمان سالي پر از تنش هاي روحي بود ومن كماكان بيمارونگاه هاي تحقير آميز و بر خورد هاي ضد انساني و حرف هاي نيش دار باعث شد كه ديگر افتادم وسال 1365 مرا بصورت ايزوله در يك بنگال انداختند و فقط يك ميز كوچك و مقداري كا غذ و يك خود كار در اختيار من گذاشتند تا علت قفل شدنم را براي تشكيلات بنويسم و من   بايستي هر شب گزارش ميدادم ومن هم طبق معمول حقيقت را مي نوشتم من مريضم و دست خودم نيست خودم هم نمي دانم چه مرگم هست و آن موقع در تعميرگاه مركزي سازمان در قعله 500 كار ميكردم و مسئولم زني بود بنام حشمت و مكرر مرا صدا ميكرد و ميگفت ما بعد از انقلاب خواهر مريم ، مريض در سازمان نداريم تمام بيماري ها بعد از اين انقلاب از بين رفته و چه كس ها كه در همين روابط و مناسبات با ايمان به خواهر مريم شفا گرفته اند اگر حقيقت را در گزارشت ننويسي تا آخر عمرت بايستي ايزوله باشي و بقدري اين زن در رابطه با سرلوحه مجاهدين فدا وصداقت برايم كار توضيحي كرد كه من در جواب گفتم خواهر حشمت واي به آن روزي كه صيدي در دام صيادي بيافتد و صياد هم آنجا نباشد و اين صيد بيچاره آرزو ميكند كه هرچه زودتر صياد سر رسد و او را از فشار طاقت فرساي دام برهاند و جان او را بگيرد و من چنين حالتي را دارم كه حشمت خانم بر آشفت و گفت اي طلب كار چه از جان اين سازمان و رهبري آن ميخواهي يك كلمه بنويس بريدم برو دنبال زندگي عادي ننگينت و ... 

از فرداي آنروز فضاي تنظيم رابطه با من كلا تغيير كرد ، حسن خياباني ( برادر موسي كه در عمليات فروغ كشته شد ) را مسئول پيگيري كارهاي من و زير نظر گرفتن من و گزارش به سازمان راهي صحنه كردند و حسن ساعتها با من صحبت ميكرد بلكه يك كلمه از اين كه من نمي كشم ، بريدم و ... از زير زبان من بيرون بكشد ولي موفق نشد تا اينكه همشهريهايم را پيش من فرستادند و آنها ميگفتند حسن خياباني به ما گفته تو بريدي و ما را تشكيلات فرستاده تا از تو حرف بكشيم و خطاب به من ميگفتند ديدي كه چه به روز خودت و ما آوردي حالا سازمان به تو شك ميكند .

 توضيح اينكه اين بچه ها عمدتاٌ در عمليات هاي گوناگون سازمان عليرغم مسئله داريشان كشته شدند. ولي تشكيلات از اين برخوردهاي عاطفي هم نتيجه نگرفت و من ماهها در يك محيط كاملاٌ سخت و طاقت فرسا در بنگال بسر ميبردم تا اينكه براي رهايي از اين وضعيت يك شب گزارشي نوشتم كه خواهر مريم را نگرفته بودم و.... از اين لحظه به بعد رها شدم و ... تا بلكه بتوانم دكتر بروم چون سازمان در مدت اين چند ماه به بهانة اينكه در سازمان بيماري روحي نداشته و نداريم مانع از رفتن من به دكتر ميشد بعد از ارائه گزارش ، زهرا رجبي ( كه در تركيه كشته شد ) مسئول قسمت  مرا خواست و در كنار حشمت گفت پس فهميدي كه سازمان اشتباه نمي كند و تو‌‌‌گير داشتي و بعد از انقلاب خواهر مريم ما هيچ گونه بيماري روحي در سازمان را قبول نداريم خودت هم به اين رسيدي كه بيماري رواني يعني گير ذهني و اين روانپزشكان بعد از اين انقلاب بايستي آب در هاونك بكوبند حالا بلند شو با ايماني كه به رهبري پيدا كرده اي بايستي چندين برابر گذشته انرژي آزاد كني و... من هم كه ديگر رمقي نداشتم بعد از خروج از دفتر زهرا رجبي بعلت ضعف روحي در محوطة قعلة 500 نقش بر زمين شدم و موقعيكه چشم باز كردم در امداد بودم و دكتر وحيد بالاي سرم بود و چند روز دكتر وحيد مرا به واليوم بست و من فقط ميخوابيدم .

پس از آن به دكتر وحيد گفتم بابا من مريضم در ايران هم افسرده بودم سه بار هم الكترو شوك گرفتم دارم ديوانه ميشوم مرا پيش يك روانپزشك بفرستيد . وحيد گفت حسن جان بيماري روحي يعني كشك ! ولي من سعي ميكنم و وحيد گزارش كرده بود و حشمت به امداد آمد و گفت حسن همانطوريكه گفتم تو هيچيت نيست و بخاطر اينكه بفهمي اين رهبري چقدر بچه هايش را دوست دارد تو را به بغداد پيش يك روانپزشك مي فرستيم . كه دو روز بعد همراه يك مترجم به بغداد اعزام شدم. مطب روانپزشك بي نهايت شلوغ بود و من با خود مي انديشيدم اينهمه بيمار يعني همه دروغ گويند؟ و بيماري روحي از بن و اساس واقعيت ندارد؟ تا اينكه نوبت ما رسيد روانپزشك پس از شنيدن حرفهايم  مرا مورد معاينه قرار داد و با يك چراغ قوه به چشمان من نگاه كرد بعد از آن دكتر عراقي بر آشفت و حرفهايي به عربي به مترجم گفت و من از برخوردهاي دكتر عراقي و عربي شكسته بسته خودم فهميدم كه مي گويد حال بيمار رضايتبخش نيست و چرا اينقدر دير مراجعه كرده است و چرا اين شخص به اينروز افتاده است پس از آن از مطب بيرون آمديم و من از مترجم پرسيدم دكتر چي گفت كه مترجم جواب داد خود دكتر هم رواني بود پيش يك متخصص ديگر ميرويم و من دو روز ديگر در امداد باقي ماندم تا يك وقت متخصص جديد برايم گرفته شد ولي در مدت اين دو روز پس از مراجعه به روانپزشك ديگر از آن برخوردهاي سيخكي خبري نبود تا اينكه مجدداٌ پيش دكتر جديد رفتيم و ايشان بسيار خوش برخورد بود و 9 جلسه الكتروشوك برايم تجويز كرد و من فهميدم كه چقدر وضع روحي من خراب است و يك روز در ميان براي دريافت شوك همراه مترجم به بغداد ميامديم و در يك كلينيك شوك تجويز شده و بر مي گشتيم .

 بجا ميدانم بگويم موقعيكه براي گرفتن شوك به كلينيك ميرفتيم من هوشيار بودم ولي موقع برگشت و پس از دريافت الكتروشوك نيمه هوشيار و با شلوار خيس به قرارگاه اشرف باز ميگشتم . تا اينكه پس از اتمام 9 جلسه الكتروشوك دكتر روانپزشك برايم دارو تجويز كرد و گفت تو هميشه بايستي از داروي ضد افسردگي استفاده كني و بدين ترتيب حال من روز بروز روز به بهبودي گذاشت و توانستم بار ديگر به روابط و مناسبات پا بگذارم و بعد از آن به ستاد روابط در قرارگاه اشرف انتقال پيدا كردم و تا خروج از سازمان در اين ستاد با مسئوليت مهدي ابريشم چي كار ميكردم .