شیوه های روانی سیاسی کنترل نیرو توسط سازمان مجاهدین خلق

( 11 )

حسن عزیزی

 

مدتي زنداني بودم فقط در وعده‌هاي غذا درب برويم باز ميشد و براي استفاده ازتوالت . حدواً يك ماهي را در اين شرايط گذراندم تا اينكه يك روز مجدداً مرا به دفتر مهدي بردند ولي اينبار مهدي خودش تنها با محافظينش بود و از پشت ميزش بلند شد و با من دست داد و كلي خوش و بش كرد و گفت حسن اميدوارم مرا ببخشي همه تقصير من بود انشاء الله كه تو اين برخورد‌ها را به حساب رهبري و مجاهدين نگذاري انسان جايز الخطا است و من با مسئولين سابق تو صحبت كردم من نمي‌دانستم تو مريضي (لازم به توضيح است كه ريزترين مسائل افراد در نقل انتقال از قسمتي به قسمت ديگر از طريق پرونده انتقال داده ميشود) براي همين خاطر تصميم گرفتيم تو را براي معالجعه به تركيه اعزام كنيم نظرت چيست و من در جواب گفتم براي من ديگر فرقي نمي‌كند كجا باشم همه جاي آسمان خدا يك رنگ است و مهدي گفت بيا و من كتباً بنويسم تو گير ايدئولوژيك نداري و فرزند و جگر گوشه اين رهبري هستي گناه تو اين است كه مريضي خوب برو با خدا دعوا كن و ... وادامه داد پس فردا اعزام خواهي شد برو به سرو وضعت رسيدگي كن و آماده باش و پس از گذشت يكماه به آسايشگاه آمدم و بچه‌هاي قسمت بخت برگشته ها هر كدام تصور ميكردند من مأموريت بودم وعده‌اي ميگفتند حسن چرا به اين روز افتادي و همان شب مسئول دفتر مهدي مجدداً سراغم آمد و گفت با تو كار دارند كه رفتم و مهدي گفت حسن جان سازمان در شرايطي قرار دارد كه ميخواهد خيزسرنگوني بردارد و اينبار همانند يك جت و هر چقدر بار اين جت كمتر باشد جهش و پرش آن هم زياد است و هر كدام از ما بايستي باري بدوش بكشيم تا اين جت سرنگوني بپرد و پس از آن گفت از بچه‌هايت خبرداري ؟ گفتم ماه‌ها هست از آنها بي اطلاعم كه در جوابم گفت بچه‌هايت اينجا پيش مادرشان مانده‌اند و همسرت هم كه انقلاب كرده و مسئوليت سنگيني دارد در مرحله اول سازمان تصميم گرفته بود تو را به تركيه بفرستد ولي مأموريت تو اين هست كه به همراه بچه‌هايت به آلمان اعزام شوي و در آنجا ما پانسيون براي نگهداري از بچه‌ها داريم و بچه ها را تحويل پانسيون بدهي و انشاء الله با امكاناتي كه در اروپا هست معالجه شوي و سپس در كادرسازمان كار كني نظرت چيست كه گفتم براي من فرقي نمي‌كند و من قرار شد فردا به اتفاق بچه‌ها اعزام شوم .

من برگشتم و شب جاي دنجي پيدا كردم و خوب به فكر رفتم و بنظرم رسيد احتمالاً فردا بنوعي همسرم را خواهم ديد ولي امكان صحبت با او برايم فراهم نخواهد بود و نامه‌اي خطاب به او نوشتم خيلي خلاصه و مفيد مضمون نامه چنين بود ميدانم به اصطلاح انقلاب كردي ولي بدان تو يك زن خانه‌دار بودي كه توسط من به اينجا كشيده شدي و ازاين بابت شرمنده‌ام ذرق و برق رده و مسئول بودن چشمت را نگيرد خودت ميداني من چقدر عشق به اين سازمان داشتم ولي عاقبت كار من به كجا كشيد تو مادر 4 فرزند من هستي هم اكنون بهترين فرصت پيش آمده بيا و نگذار اين خانواده از هم بپاشد بيا به همراه من و بچه هايت برويم و مثل ميليونها انسان ديگر زندگي كنيم من منتظرم جواب بدهي و الهه كوچولو نياز به مادر دارد در آن زمان دختر كوچك من دو سالي بيشتر نداشت .

و نامه را براي صبح آماده كردم فردا صبح مرا سوار ماشين كردند و براي گرفتن بچه‌ها رفتيم بچه‌ها را در مكان اسكان يك زن ديگري نگهداري ميكرد بچه‌ها به محض ديدن من مرا در آغوش كشيدند و از من سراغ مادرشان را مي‌گرفتند و شكايت داشتند كه مادرشان را خيلي كم مي‌بينند بعد از گرفتن بچه‌ها براي خدا حافظي به قسمت همسرم كه در آن زمان در امداد قرارگاه بود آمديم و من در بين راه نامه ‌را به دختر بزرگم رد كردم و درگوشي به او گفتم اين نامه را به مامان بده و بگو بابا گفت همين الان بخوان و جواب بده و تأكيد كردم بگو خيلي مهم است .

 بعد از ديدار بچه‌ها با مادرشان كه يك ساعتي طول كشيد و من بيرون ساختمان به همراه يك محافظ بسر ميبردم بچه‌ها بيرون آمدند ولي من ابداً مادرشان را نديدم و سوار ماشين شديم و من از دخترم پرسيدم جواب نداد گفت چرا شما برويد چند روز ديگر هم من ميآم پيش شما ولي باباجان مادرم همراه يك خاله ديگر نامه را با هم مي خواندند و پس از ‌آن خاله با مامان كلي صحبت كرد مگر در نامه چي نوشته بودي كه آن خاله اينقدر عصباني با مادرم صحبت ميكرد.