بررسی شیوه های روانی سیاسی کنترل نیرو توسط سازمان مجاهدین خلق
( 1 )
حسن عزیزی
1ـ- تابوشکنیهای رجوی ساخته
بشر در طول تاریخ زیر یوغ تابوهای گوناگونی از قبیل تابوهای مذهبی و
سیاسی کمرش خم شده و از خود بیگانه گشته و حتی با رسیدن به ریشه حقایق نیز سالها لب
فروبسته است. این تابوها چنان ریشه در اذهان هر دوران دوانیده اند که شکستن آنها
مانند این است که گویی با سوزن کوه میکنی. هر چند که در دوران ما این تابوها
محتواعا رنگ باخته اند , ولی شکل آنها با هیبتی وحشتناک و عجیب سر راهند ولی من
تصمیم گرفته ام با تمامی مشکلات موجود حتی به سهم خود نیز که شده این اشکال واهی و
وحشت آور را که به ظاهر هیچند و انسان را از خوی آزادیخواهی تهی میکنند درهم بکوبم
و راه را بر آزادیخواهان و مبارزین صادق هموارتر نمایم.
من نمودی از نسلی هستم که همه چیزش را در کفه اخلاص صرفا برای رهایی
مردمش و آزادی و آبادانی کشورش به آقای رجوی تقدیم کرد. این نسل قربانی شده , چک
سفید اعتماد ر امضا نموده و در عوض آقای رجوی مبلغ خیانت بر آن نوشت.
به نظر من باید همواره در ترویج حقایق کوشید, این آخرین فریادهای
شهید اول سازمان مجاهدین, کارگر"عباس عمانی" پس از پیروزی انقلاب بیست و دوم بهمن
بود که بخاطر رویاهای قدرت طلبانه آقای رجوی و مافیای قدرت دوران پرپر شد.
بقول شاعر آزاده نسل ما "کمال رفعت صفایی" که مظلومانه زیر یوغ
برچسبها رجوی جان باخت میفرمایند: "نفرین بر قدرت از آغاز تا هنوز و همیشه".
و یادی بکنم از سرداری که بواسطه خود آقای رجوی و شرکاء درون قدرت
با یک سناریوی از پیش برنامه ریزی شده به شهادت رسید تا راه برای حکومت تک پایه و
ولایت فقیهی آقای رجوی هموار شود و سازمان در برابر خطر انشعاب بیمه گردد. سردار
موسی خیابانی خطاب به نیروهای انقلابی میگفت: "آینده از آن انقلابیون است, نیروهای
میرا از صحنه حذف خواهند شد, ایمان داشته باشید".
من در سال 1355 با آزادی "شهید حسن بوشی" کاندید سازمان مجاهدین از
ابهر, از زندان ساواک شاه با سازمان مجاهدین آشنا شدم و سال 1356 با دارا بودن یک
تشکل مطالعاتی و آموزشی و تغییر آن به یک تشکل نظامی در سال 1357 در پیروزی انقلاب
فعالیت مینمودم. پس از انقلاب 1357 در بخش کارمندی مشغول به کار شدم , در سال 1360
تا 1362 یک پروسه قطع ارتباط با سازمان داشتم و در آن ایام درجه دار ژاندارمری
بودم و به دلیل بیمای سختی که داشتم پروسه بازنشستگی پزشکی را میگذراندم تا اینکه
از راه کردستان با سازمان ارتباط برقرار نمودم. پیک سازمان در اولین تماس حامل این
پیام بود که؛ "تا یک هفته دیگر بایستی خاک ایران را ترک نموده و به مناطق آزاد شده
کردستان بیایی, در غیر این صورت دستگیر خواهی شد چون لو رفته ای !!"
سال 1362 که 28 سال بیش نداشتم با ملاء اجتماعی و خانوادگی ام قطع
رابطه نمودم و دربست در اختیار تشکیلات مخوف آقای رجوی قرار گرفتم.
با در در نظر گرفتن معرفی کوتاهی ازگذشته خود حال میپردازم به شیوهای خاص سازمان در رابطه با تابو سازی و پیشبرد اهداف شومش.
تابو سازی :
تابو سازی و حفظ و کنترل نیرو در سازمان مجاهدین دو روی یک سکه
اند که در اینجا به معرفی برخی از تابوهای تشکیلاتی مجاهدین خواهم پرداخت:
الف» تابوی بریده
نخستین بار با واژه بریده هنگامی آشنا شدم که در سال 1362 پس از جنگ
آلان (واقع در منطقه سردشت) ما عقب نشینی کردیم و به خاک عراق آمدیم , در آن هنگام
عده ای از بچه ها مسئله دار شدند و سوالشان این بود که ما در خاک کشوری که در حال
جنگ با کشورمان هست چکار میکنیم!؟ پس از این واکنش افراد مسئله دار شده , سازمان
چادر بزرگی دایر کرد و آن دسته از افراد مسئله دار را در درون چادر جمع نموده و لقب
بریده به آنان داد. سابق بر این سازمان بیشتر این لقب را در زندانها و تشکیلات داخل
کشور بکار میبرد.
پس از آن ارتباط با این افراد به هر شکلی ممنوع بود , حضور در اطراف
آن چادر نیز منطقه سرخ محسوب میشد و از سویی چون برای همان افراد مسئله دار نیز
تهمت بریده پذیرفته و یا در ذهنشان تابویی شده بود آنها نیز از دیگر افراد خجالت
زده شده و در چادرخود میماندند و فقط شبها با ا ستفاده از تاریکی در منطقه ویژه ای
قدم میزدند تا تعیین تکلیف شوند. از سویی دیگر سازمان با نشستهایی زنجیروار شروع به
توجیح آمدن به خاک عراق نموده و از طرفی به خرد کردن شخصیت افراد جداشده میپرداخت و
با نشر تابوی بریدگی و انجام انجام سلسله بحثهایی چون بریده کیست و چگونه باید با
او تنظیم رابطه کرد , با آن افراد جدا شده بگونه ای برخورد میکرد تا اگر کسی خواست
اعتراضی داشته باشد , پیشاپیش باید بداند که دیدگاه سازمان و برخورد ش با یک بریده
چگونه خواهد بود. سازمان مجاهدین, بریده را فردی خائن, پشت کرده به راه مردم دانسته
و بریدگی را عافیت جویی فردی و خیانت به خون شهدا معرفی میکرد و نقطه مقابل
انگیزهای انقلابی را بریدگی و جداشدن از سازمان معرفی میکرد تا کسی جرات جداشدن را
نداشته باشد, تا جایی که هم سازمان در این زمینه پیشرفت داشت و هم تابو شدن این
واژه , نیروهای مسئله دار را نیز از اعترض برحذز میداشت. بسیاری علارقم داشتن
پرسشهای بسیار ذهنی جرات مطرح کردن آنرا نداشتند و هرگز اعتراض نکرده و سالها کژدار
مریض روابط و مناسبات مخوف سازمان را با اذهان تابو زده شان تحمل میکردند و کاملا
قفل شده بودند.
من خودم از سال 1364 با آغاز نشستهای انقلاب ایدئولوژیک سازمان آقای
رجوی مسئله دار شدم ولی بخاطر وحشت از تابوی بریده تا سال 1370 در تشکیلات سازمان
باقی ماندم و روز به روز با دیدن مسائل گوناگون, از سازمان فاصله میگرفتم ولی هرگز
جرات بیان آنها را نداشتم. راضی بودم خودم را با نارنجک قطعه قطعه کنم ولی مارک
بریده را نخورم. سازمان با مهارت ضد بشری اش از این نقطه ضعف فرهنگی ما کمال سوء
استفاده را میبرد و با القائاتی چون؛ به مردم چه جوابی خواهی داد, خون یارانم و آن
همه حماسه ها چه میشود, حق با سازمان است و من اشتباه میکنم, مردم و آشناها چشم و
امیدشان به من است و در صورت جدایی به رویم تف خوهند انداخت و بسیاری ازاینگونه
تلقینات روانی راه جدا شدنم از سازمان را میبست تا اینکه از دست اینهمه فشارهای
روحی با استفاده از قرص سیانور و هفتاد و دو عدد قرص والیوم دست به خودکشی زدم,
غافل از اینکه بیرون از این دنیای تنگ و طاقت فرسای سازمان مجاهدین , دنیای دیگری
نیز هست که پندارهای رجوی ساخته من قادر به درک آنها نیست.