( 2 )
در سال 1370 همراه با چهار فرزند خود در حالی از سازمان خارج گشتم
که همسرم در گروگان رجوی باقی ماند. به مدت سه سال تمام با تنی رنجیده و روحی
شکسته, هم پدر بودم و هم مادر و در این مدت برای تماس با همسر دربندم که بعنوان
حربه سکوت در دست رجوی اسیر بود, به شیوه های گوناگونی متوسل شدم تا او را از چنگال
فرقه خیانت پیشهء رجوی برهانم. شیوهای مختلفی را مورد استفاده قرار دادم ولی با
ترفندهای ضد مردمی که سازمان بکار میبرد موفق به هرگونه تماسی با همسرم نمیشدم, تا
اینکه در نهایت با یک نقشه از پیش از طراحی شده توانستم همسرم را از چنگ دستگاه
رجوی نجات دهم.
پس از روشن تر شدن حقایقی تلخ بر من و همسرم مبنی بر سوء استفادهای
دیگر این سازمان ضد بشری در حق ما و فرزندانمان، من و همسرم تصمیم گرفتیم دست به
افشاگری بر علیه اعمال سازمان رجوی بزنیم و در نهایت مارک و تهمت همکاران وزارت
اطلاعات را بجان بخریم. و چون سالها از ملاء اجتماعی خو دور بودیم، مسائل عاطفی
سرکوفت شده و آسیبهای ناشی لز فشارهای دستگاه رجوی در طول مدت همکاری با سازمان
شروع به آشکار شدن نمود و از سوی دیگر بیماری روحی همسرم سخت رنجم میداد, و از
طرفی مرگ مادر, سالها داغ و دوری از خانواده, و فرسودگی و پیری پدر, بر رنج و اندوه
همسرم می افزود. فریده که مادرش را از دست داده بود میگفت: "حسرت دیدار مادرم را
بایستی تا آخر عمر با خود بکشم, حالا که توانسته ام خود را از زندانها و افکار رجوی
برهانم پس ملتزم بر عدم ملاقات ما بین فرزند و اولیا نیستم و میخواهم به عنوان یک
انسان از حق ملاقات پدرم برخوردار باشم. مادرم را که پیش از مرگ ندیدم ولی پدرم را
میخواهم ببینم تا حسرت دیدار پدر را تا آخر عمر نکشم".
پدر فریده بدلیل بیماری قادر به مسافرت به هلند نبود و بجز مسافرت
به ایران راه دیگری پیش ما نبود و من مانده بودم و یک تصمیم, آنهم شکستن تابوی
بازگشت به ایران.
میتوان گفت شکستن این تابو سختر از شکستن تابوی بریده بود و بقدری
اپوزسیون خارج از کشور دچار واهمه از این تابو بود که تصمیم گیری را برای من صد
چندان مشگل میکرد. بالاخره تصمیم گرفتم همراه خانواده ام به ایران سفر کنم و این
تابو و افکار و باورهای رجوی ساخته را بشکنم. همزمان با انتخابات 4 خرداد ریاست
جمهوری آقای خاتمی و مصادف شدن جامعه درون ایران با یک فضای نسبتا ُ باز سیاسی به
ایران بازگشتم که از سوی فرقه رجوی بدترین القاب و تهمتها به من زده شد و حتی برخی
از دوستانی که از رجوی بریده اند و مارک همکاری با وزارت اطلاعات را با خود یدک
میکشند نیز از غافله عقب نماندند و القاب رجوی ساخته افکارشان را نثار من کردند,
اینان همانهایی هستند که لباس دستگاه رجوی را از تن درآورده اند ولی اندیشه های
رجوی در مغزهای آنها حک شده.
در همان ابتدای ورودم به ایران درفرودگاه افراد اطلاعات فرودگاه
جلویم را گرفتند و شروع به صحبت با من کردند و استدلال آنها از توقف من این بود که
حتی ماًموران کشورهای اروپایی ـ آمریکایی نیز با افرادی که با گروههای تروریستی در
ارتباط بوده و همکاری میکرده اند چنین برخوردی میکنند و چه بسا آنها را زندانی کرده
و برخوردهای توهین آمیز نیز با آنها بکنند, ولی ما دلیل اشراف بر سیستم توطئه و
فریبکاری سازمان تروریستی مجاهدین که حتی بر علیه اعضا و هواداران خود
نیزبکارمیبرد سعی در خنثی کردن توطئه ها و اعمال تروریستی این گروه تروریستی بر
علیه منافع کشور داریم که این حق کلیه کشورهای دنیا و وظیفه ما نیروهای امنییتی
است.
آنها میگفتند که؛ "ما در گذشته با دستگیریها و اعدامها در واقع آب
به آسیاب سازمان میریختیم و سازمان با هدفمندی و آگاهانه این شیوه را که حتی به ضرر
اعضاء و هوادارانش تمام میشد به ما تحمیل میکرد و ما را در مقابل اعمال خشونت وار
خود قرار میداد.ما با سازمانی روبرو بودیم که برای رسیدن به اهدافش حتی به اعضایش
نیز رحم نمیکرد. ولی افرادی همانند شما که هم نظامی بوده و هم روی نظام و سربازان
کشورش سلاح کشیده و دستش به خون مرزبانان و سربازان این کشور آلوده است را به عنوان
یک هموطن فریب خورده میبینیم و بر سیستم فریبدهی و بهره کشی و موج سواری رهبران این
گروه وطن فروش و خائن آگاهیم و شما نیز از این لحظه به بعدا میتوانید در کشور خود
همچون دیگر شهروندان ایرانی در چهارچوب قانون به زندگی عادی خود ادامه دهید".
این برخوردی بود که با من و خانواده ام شد, برخوردی بسیار محترمانه
و منطقی و گذشتی غیرقابل توصیف در مقابل تبلیغات بیمارگونه و ضد مردمی سازمان
مجاهدین.
پیش از ورودم به ایران همواره در هراس و دلهره بودم که جابجا به
شکنجه گاه فرستاده شوم و یا به مصاحبه تلوزیونی کشیده شوم و هزاران تصورات غیر
حقیقی رجوی ساخته. ولی بدرستی اینگونه نبود, نه اطلاعات من بدرد آنها میخورد و نه
کوچکترین فشاری از زاویه آنها به من اعمال شد.
سیاست و هدف بازدارندگی سازمان مجاهدین از بازگشت افراد به ایران
این بود که اولآ بتواند از نیروهای موجود در خارج کشور سوء استفاده بلند مدت
نماید, دوم اینکه از انتقال اخبار واقعی داخل ایران به خارج و بین هوادارانش
جلوگیری نماید, سوم اینکه سفر به ایران برابر بود با ورشکستگی بازار تحمیق و وطن
فروشی سازمان, و سازمان نمیخواست دیواری خیالی که سالیان سال در ذهن هوادارانش
درست کرده فروبپاشد و موجب ریزش نیروهایش شود و محدودیتهای بسیاری دیگر که بر منافع
شومش لطمه میزد.
بدین ترتیب تبلیغات وحشتناکی که سازمان مجاهدین از بازگشت به ایران
به ویژه بین نیروهای خودش و اپوزسیون خارج کشور پراکنده کرده بود برایم درهم شکست
و من مجدداَ به آغوش میهن و مردمم بازگشتم.